داستان کوتاه

کلاسیک‌خوانی نوروزی: خلاصه رمان ژان کریستف، اثر رومن رولان

امروز داشتم فکر می‌کردم که الزامات زندگی روزمره، فناوری‌های نوین و تغییر اخلاقیات، عوامل پنهانی هستند که ما را خواندن کلاسیک‌های ادبی دور کرده‌اند.

برای مثال رمان ژان کریستف را در نظر بگیرید، کاری به این ندارم که الان دیگر نمی‌توان جوانی را پیدا کرد که ۱۰۰ هزار تومان برای خرید دوره چهارجلدی آن کنار بگذارد یا این کتاب را از جایی تهیه کند و بخواند.

چیزی که بیشتر به فکر آن افتادم که درک فضای ترسیم شده در برخی از کلاسیک‌های قدیمی، روز به روز بیشتر برای ما دشوارتر می‌شود، آن سرگشتگی و عشق‌ها و جمله‌پردازی‌ها، دیگر واقعا منطبق با دنیای کنونی ما نیستند.

اگر ژان کریستف را نخوانده‌اید، اینجا می‌توانید خلاصه آن را علی اصغر انتظاری تهیه کرده و در کتاب ۳۰ اثر از ۳۰ نویسنده نامدار جهان سال‌ها پیش توسط انتشارات نسل نواندیش منتشر چاپ شده، بخوانید.

به گمانم اثر خواندن خلاصه آن، مثل پرتاب شدن به داخل یک ماشین تونل زمان باشد و خواننده‌هایی که بیش از ۳۵ سال دارند، لابد خاطره‌هایی از کتابخوانی و حال و هوای دوران قدیم در ذهنشان، تداعی خواهد شد.

توصیه می‌کنم اگر وقت خواندن کلاسیک‌های ادبی را ندارید، دست‌کم برای افزایش معلمات عمومی و دانستن داستان کلی کلاسیک‌ها این کتاب را تهیه کنید و بخوانید. هر چند که این خلاصه‌های مختصر به هیچ عنوان نمی‌توانند لطف خواندن ترجمه‌های کامل آثار را داشته باشند. این خلاصه کجا و آن نوشته‌های ناب کجا!

ژان کریستف، در آغاز با نام «آهنگساز» منتشر شد. نخستین جلد آن که در سال ۱۹۰۵ در پاریس توجه ادب‌دوستان را به سوی خود کشید به قلم موسیقیدان دانشمند و آزادیخواهی به نام «رومن رولان» بود که در «سوربن» فرانسه به تدریس موسیقی اشتغال داشت و کسی او را به عنوان نویسنده نمی‌شناخت. اما تا سال ۱۹۱۲ که دهمین جلد این شاهکار جاودانه منتشر گردید، وی در ردیف یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان قرن بیستم فرانسه قرار گرفت.

رومن رولان، سامان‌دهنده شیوه ایده‌آلیسم در داستانسرایی است. وی در اثر بزرگ و کم نظیر خود که نامش را «ژان کریستف » نهاد، کوشیده است بارقه‌ای از تلاش‌ها، شکست‌ها و ناکامی‌های آهنگسازی را به صورت تابلوی نقاشی به تصویر بکشد و همانند استاد روانشناسی، افکار و تلاطم روحی او را مورد تجزیه و تحلیل قرار دهد.

با اینکه بسیاری از ناقدان ادب، شیوه او را با فراز و نشیب بسیار می‌شمارند، اما اعتقادشان بر این است که آثار رولان «نیرویی وحشی و جاذب» دارد که خواننده را هر چند مشکل‌پسند باشد به خود جذب می‌کند. مخصوصاً در داستان بزرگ ژان کریستف که به عقیده صاحب‌نظران سلامت قلم آناتول فرانس، هنر خیره کننده میکل آنژ و موسیقی الهام بخش بتهوون، هر سه را با هم در آمیخته دارد.

رومن رولان در سال ۱۸۶۶ در «کلامسی» زاده شد. وی از تباری بورژواز بود. او سال‌ها سمت استادی بزرگ‌ترین دانشگاه فرانسه – سورین – را در رشته تاریخ هنر داشت. در آغاز جنگ جهانی اول به سوئیس رفت و در آنجا بود که فعالیت‌های خود را در دفاع از صلح آغاز کرد و اعلامیه‌هایش هیجانی در جهان برانگیخت. وی در سال ۱۹۱۵ به دریافت جایزه نوبل نائل آمد و پس از جنگ همه او را به نام یک انقلابی و انساندوست می ستودند. رولان در سال ۱۹۴۴ در «وزه‌لی» چهره در نقاب خاک کشید.

پسرک، با اینکه طفل خردسالی بود، استعداد شگرف خود را در موسیقی به منصه ظهور گذاشت و چشم‌ها را به خود خیره کرد و دل‌ها را از شنیدن قطعات روح‌نواز پیانوی خود به طپش درآورد. این امر بی دلیل نبود. پدرش «ملکوار کرافت» ویولونیست سرشناسی بود و نیز پدربزرگش «ژان میشل کرافت» از رهبران بزرگ موسیقی و مورد توجه «گراند دوک» صدراعظم پروس بود. بنابراین ژان کوچک نبوغ خود را در موسیقی از هر دو به ارث برده بود و همانند ایشان، بلندقامت، گشاده‌رو و متواضع می نمود.

شش ساله بود که پدر او را تحت تعلیم خود گرفت و آنگاه که به ده سالگی پا نهاد «اگراند دوک » -حامی پدرش- مجلس ضیافتی ترتیب داد تا در آن «ژان کریستف» نبوغ موسیقی خود را عیان کند. وقتی ژان با لباس رسمی وارد تالار شد و آنگاه که پدرش او را به آغوش گرفت تا به روی کرسی رهبری ارکستر قرار دهد، همه به خنده افتادند و علیرغم انتظار همه، ژان یکی دو قطعه از آثار خود را که نوازندگان می‌نواختند با استادی هدایت کرد.

پدر و پدر بزرگش، در آن روز از شدت شادی و افتخار، سر از پا نمی شناختند و معتقد بودند با پروراندن «ژان» یک «موزارت دیگر به جهان هنر تقدیم کرده‌اند. دوک در آن روز یک مقرری دائمی برای «ملکوار» -پدر ژان- تعیین کرد تا بیش از پیش در تربیت فرزند خود همت گمارد، اما اطمینان از دریافت این مستمری و احساس غرور از داشتن چنین فرزندی، پدر را که تمایل فراوان به میخواری داشت به جانب سقوط و تباهی کشاند.

در همین اوان، مرگ «میشل کرافت» -بزرگ خانواده- نیز بر تلاطم‌های روحی او افزود و شبی نمی‌رفت که «ملکوار»، مست و خراب از میخانه‌ها رانده نمی‌شد و در گوشه‌ای از کوچه و خیابان از هوش نمی‌رفت. میگساری پدر، هیولای فقر و تنگدستی را به خانه هنرمند جوان و مادر غمگینش روان کرد.

لوئیزا -مادر ژان- با وجود فداکاری فراوان، توان مقابله با اعمال همسرش را نداشت و هنوز سالی بدین گونه سپری نشده بود که خانه و زندگی‌اش بر باد رفت. روزی که، طلبکاران برای ضبط آخرین اموال «ملکوار» به خانه‌اش ریختند و قصد داشتند پیانوی او را که تنها شیئی محبوب ژان کوچک بود از او جدا کنند، ژان افسرده و دلشکسته پشت آن نشسته و با دایی خود «گوتفرید» سخن می‌گفت. گوتفرید، جوانی عامی، متواضع و مهربان، اما بی‌بهره از دانش و فضیلت بود.

گوتفرید گفت:

– ژان، برای من یک قطعه کوتاه از آثار خودت بزن. دلم می‌خواهد این ساعات آخر که پیانوی محبوبت را از تو جدا می‌کنند، ببینم آهنگی که ساخته بودی و آن همه مورد توجه بزرگان شهر واقع شده چه بود؟

ژان، با قلب محنت زده و فکری آشفته که او را می‌آزرد، پشت پیانو قرار گرفت و شروع به نواختن کرد. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که فریاد گوتفرید بلند شد:

– بس است. تو را به خدا بس کن! راستش، من از این آهنگ ابداً خوشم نمی‌آید. چیز دیگری بلد نیستی؟!

ژان، بهت‌زده، دایی را نگریست. چرا او این طور کرد؟ آیا واقعاً آهنگ او نامطبوع بود؟ ژان لحظه‌ای ساکت ماند و آنگاه شروع به نواختن آهنگی دیگر کرد که ساخته خودش بود. بار دیگر، فریاد گوتفرید بلند شد:

– این آهنگ هم بدتر از آن یکی است. آهنگی دیگر بزن!

ژان با انگشتان کوچک خود شروع به نواختن آهنگ سوم کرد. اما بغضی وحشتناک بر گلویش فشار می‌آورد و به سختی جلوی ریزش اشک خود را می‌گرفت.

وقتی فریاد آمرانه گوتفرید، برای بار سوم در گوشش نشست، دیگر ژان نتوانست خودداری کند و قطرات اشک از چشمانش به روی گونه‌هایش سر خورد و آنگاه به حال غمگینانه‌ای گفت:

– چرا این آهنگ زشت است ؟ چه عیبی دارد. بگو دایی جان… جواب بده!

گوتفرید که به خیال خود می‌خواست به این وسیله علاقه ژان را از پیانو سلب کند و از ناراحتی‌های آینده او جلوگیری کند، چند لحظه متفکرانه چشم به خواهرزاده‌اش دوخت، آنگاه گفت:

– من نمی‌دانم چرا اینها زشت هستند. چرا بدل نمی‌نشینند و چرا اثری در شنونده، جز ناراحتی باقی نمی‌گذارند. شاید برای این است که تو اصلا موسیقیدان نیستی، برای آهنگ ساختن آفریده نشده‌ای یا برای این است که وقتی آنها را می‌ساختی هدف و منظور مشخصی نداشتی. ببین ژان! موسیقی یک ارمغان آسمانی و الهی است. معرفت آن از عالم دیگر به موسیقیدان الهام می‌شود. هر آهنگی که آهنگساز می‌سازد، در حقیقت پیامی است که از جانب خدا آمده و جلوه‌ای از زبان فرشتگان و ملائک عرش ملکوت دارد. آیا وقتی تو این آهنگ را می‌ساختی، هیچ نغمه‌ای از جانب پروردگار شنیدی؟

قطرات اشک آهسته آهسته، در چشمان حیرت‌زده ژان خشک شد. با خود گفت: «قطعا دایی راست میگوید. من در این مدت، هرگز ندایی، حرفی، آهنگی از عالم دیگر نشنیدم، آری من برای موسیقی خلق نشده‌ام… من باید از این دستگاه، از این راهی که برای خود پیش گرفته‌ام، دل برکنم یا اگر روزی خواستم واقعا موسیقیدان بزرگی شوم، سعی کنم نداهای عرش ملکوت را بشنوم.

زندگی در محلات پست شهر، عوالمی داشت که برای ژان ده ساله کاملاً بی‌سابقه بود. از وقتی جسد بیجان پدرش را از داخل یک نهر گل آلود بیرون کشیدند و به خاک سپردند، بی‌درنگ آن خانه را ترک گفت و به این نقطه پست آمد. او به اتفاق مادرش در اینجا اتاقی در یک عمارت نیمه‌مخروبه و شلوغ که مستأجر از در و دیوارش بالا می‌رفت اجاره کرده و زندگی را در نهایت سختی می‌گذراندند.

مادرش با رختشویی و آشپزی مختصری، مخارج زندگی خود و سه پسرش را که دو تای آنها از ژان کوچک‌تر بودند، تأمین می‌کرد و به امید آینده دلخوش بود.

ژان با ویولونی که داشت، خود را سرگرم می‌کرد و در کارها مختصر کمکی به مادرش می‌نمود. اما وضع به همین منوال باقی نماند. سرمای سخت زمستان و رنجوری مادر، عرصهٔ زندگی را از هر سو بر آنها تنگ کرد تا جایی که روزی ژان بی‌آنکه توجه مادر را به خود جلب کند، ویولون خود را برداشت و به همراه دختر همسایه که او نیز از داشتن پدر بی‌بهره بود و با مادر خویش عمری را به سختی می‌گذراند، به کوچه‌ها و خیابان‌ها رفت، قطعات زیبایی را که خود ساخته بود و نیز آنچه را از پدر به یاد داشت می‌نواخت و توانگران و انسان‌دوستانی که از برابرشان می‌گذشتند، سکه‌ای برابرشان می‌انداختند. هیچ کس در آن ساعات نمی‌توانست تصور کند که این نوازنده ولگرد و بی‌خانمان «ژان کریستف ملکوار» است که روزی آهنگ‌های او قلب بزرگان شهر را از شوق به طپش انداخته بود.

سالی چند، بدین گونه گذشت. ژان به هفده سالگی گام نهاد و برادرانش به تدریج بزرگ شدند. اما چهره زمان، همچنان نسبت به این خانواده عبوس بود و فروغ امیدی در ظلمات زندگی آنان نمی‌تابید. در این ایام ژان با وجود خردسالی، به دختر تهیدستی که با برادر ولگرد خود در همان خانه می‌زیست پیوند محبت بسته بود. «آدا» چندان زیبا نبود، اما طنازی و عشوه‌گری‌اش کار خود را کرد و برای اولین بار قلب حساس جوان هنرمند را به دام محبت خود اسیر نمود.

در دنیای پر از لطفی که ژان برای خود پدید آورده بود، «آدا» را می‌پرستید و آهنگ‌های دلنشینی برای او می‌ساخت. اما یک روز از قضای روزگار، به حقیقتی پی برد که از تصور آن لرزه بر اندامش افتاد: «آدا» دختری هرزه و بدکاره بود که نه تنها با عده‌ای از جوانان ولگرد و پست سر و سری داشت، بلکه در ساعات غیبت او، با برادرش که در محله آنها به چاقوکشی و عربده‌جویی مشهور بود، نرد عشق می‌باخت.

این ضربت، چنان در روحیه حساس ژان مؤثر واقع شد که از آن پس دیگر در مقابل اصرار دوستانش به میخوارگی، مقاومت نورزید و مانند پدر، به میکده‌ها پناه برد.

به زودی مادر از این راز مخوف آگاه شد، ولی کوچک‌ترین کاری از عهده‌اش ساخته نبود. ژان برای از یاد بردن شکست خود در عشق، ساقط و منحرف شده بود و دیگر هیچ نیرویی در جهان قادر به سد راه او نبود.

دست تصادف، بار دیگر، ژان را با دایی خود روبرو گرداند:

صبحدم است و ژان مست و از خود بی‌خود، از میکده‌ای بیرون می‌آید و ناگهان با گوتفرید روبرو می‌گردد. گوتفرید که خواهرزاده خود را شناخته و از کردار او آگاهی ندارد برای تنبیه‌اش به تمهیدی توسل می‌جوید.

گوتفرید: اوه خدای من! آیا درست می‌بینم؟ آیا این همان «ملکوارم» مرحوم است که پار دیگر زنده شده؟

ژان، پس از چند دقیقه، دایی خود را می‌شناسد.

ژان: سلام دایی جان! صبح به این زودی کجا می‌روی؟ بیا گیلاسی با من بزن و مرا خوشحال کن.

گوتفرید: اوه، خدای بزرگ. نه، نه، من از تو می‌ترسم. تو؟ ملکوار؟ مگر تو را مرده  از آن نهر کثیف بیرون نکشیدند؟ مگر تو نمرده بودی؟ تو چگونه به فرزندانت رحم نکردی؟

ژان سخنش را قطع میکند: چه می‌گویی. ملکوار کیست؟ پدر من سالهاست مرده. من ژان هستم! ژان کریستف! آیا یادت نمی‌آید؟

گوتفرید:

– نه ملکوار، تو حق نداری به «ژان» تهمت بزنی. او وجود خارق‌العاده‌ای است. او پسری است هنرمند و روزی نابغه‌ای بی‌مثال خواهد شد. او روزی در هنر خود از فرشتگان الهام خواهد گرفت. او روزی به مقامی خواهد رسید که زیباترین دختران دنیا عشق و احترام او را یه جان خواهند خرید. برو، از کنار من برو. من ژان را از این اعمال تو بری می‌دانم!

ضربه شدید گوتفرید، کار خود را کرد و ژان جوان به خود آمد. دست به دامان دایی خورد دراز کرد که: مرا نجات بده! من خطاکارم دایی جان.

گوتفرید او را یاری کرد و ژان بار دیگر مشاعر خود را باز یافت.

پنج سال دیگر بدین سان سپری شد و حالا ژان، جوانی بود بلندبالا و زیبارو که به هنرمندی در دیار خود شهرت فراوان داشت. آثاری که می‌ساخت، به گفته گوتفرید همان‌هایی بود که از عالم فرشتگان و ملکوت اعلی الهام می‌گرفت ولی هنوز در فقر و گمنامی می‌زیست و کسی او را نمی‌شناخت. یک بار که با اصرار و سماجت دوستان کنسرتی برگزار کرد، به علت مخالفت و کارشکنی دشمنان، با رسوایی بزرگی مواجه شد، به طوریکه جراید سخت به او تاختند و منتقدی که حامی حکومت وقت بودند، او را دیوانه خواندند.

این شکست و ناکامی به حدی در ژان مؤثر واقع شد که برای گرفتن انتقام از آن سنگدلان و هنرناشناسان داخل جبهه مخالف دوک شد و در روزنامه آنان در مقام دفاع از خود و ناسزاگویی به آنها برآمد و چنان در این مقام شدت عمل به خرج داد که به سرعت نامش در فهرست سیاه به ثبت رسید.

این خود، در آن زمان بلای عظیمی به شمار می‌آمد، زیرا نه‌تنها راه موفقیت به رویش بسته می‌شد، بلکه برای او خطر جانی هم داشت. در این روزهای تلخ و محنت‌بار بود که شبی به طور ناشناس از دوستی، مبلغی به وام گرفت و به دیدن نمایشی رفت.

عده‌ای از هنرمندان فرانسوی نمایشنامه هاملت را بر روی صحنه می‌آوردند. در آن دقایقی که ژان متفکر و اندوه زده به اطراف خویش می‌نگریست و به انتظار نمایش نشسته بود، چشمش به دختری افتاد که در صندلی کنار او نشسته بود، چهره معصوم و نگاه آشنا و نافذ او انقلابی در درونش برانگیخت با او باب سخن گشود و تا پایان نمایش پیوسته با او در گفتگو بود اما وقتی از او جدا می‌شد، نه نامش را پرسیده بود و نه نشانش را می‌دانست. منتها، خیالش، همه جا با او بود.

دو روز بعد که به قصد رفتن به فرانکفورت در ایستگاه راه آهن نشسته بود، ناگهان دختر را دید. این بار دختر زیبا، چهره‌اش را غمی بزرگ در خود فرو برده بود. وقتی در کنارش آرمید و از حالش پرسید، دانست که نامش «آنتوانت ژنین» و شغلش آموزگاری زبان فرانسوی در خانه یکی از رجال شهر است. آن شب که از ارباب خود اجازه خواسته بود تا برای تماشای نمایش هاملت برود، بانوی ارباب که زنی خودخواه و سنگدل بود، مأموری به دنبالش فرستاد و چون جاسوس، بی‌اطلاع، وی را با مردی بیگانه در حال صحبت دید، به آنان اطمینان داد که این دیدار با وعده قبلی بوده. از این رو، آنتوانت را به مجرد مراجعت به خانه، از کاخ محل کارش بیرون راندند و ناچار او عازم پاریس شد تا به نزد برادر و مادرش بازگردد.

ژان، از دختر دلشکسته که آشنایی‌اش باعث تیره‌بختی او شده بود عذرها خواست و به وی اطمینان داد که خواهی نخواهی روزی باید خاک وطن را ترک گوید و به سوی پاریس رو آورد. آن وقت قطعاً به دیدار او خواهد شتافت و تلافی ظلمی را که به او شده خواهد نمود. در فرانکفورت، ژان به دیدار هاسلر، آهنگساز معروف آن زمان که رهبری بزرگترین ارکستر برلین را به عهده داشت رفت تا برای گرفتن شغلی از او مدد بخواهد.

ژان، خوب به یاد داشت که وقتی کودک بود و شهرتی در میان هنرمندان زمان به هم رسانده بود، روزی « هاسلر» او را سخت در آغوش فشرده و گفته بود: «هر زمان در زندگی و در راه تکمیل هنر با مشکلی مواجه شدی نزد من بیا. شاید بتوانم خدمتی، هر چند ناچیز برایت انجام دهم.

و اکنون موقع مناسبی بود تا هاسلر به عهد خود وفا کند. اگر او به پیمانش عمل می‌کرد، بزرگ‌ترین خدمت را به او و مادر درمانده‌اش کرده بود.

اما از بخت بد، موسیقیدان سالخورده از آنچه در آن هنگام به ژان کوچک وعده داده بود به خاطر نداشت. ژان، چون معمول دل آزرده از خانه هاسلر بیرون آمد و بدون آنکه بار دیگر به مسافرخانه بازگردد، مدتی در خیابان‌ها، گیج و حیران پرسه زد و دست آخر بلیت بازگشت گرفت. غافل از آنکه هاسلر از رفتار خود پشیمان شده و یادداشتی به نشانی او به مسافرخانه فرستاده تا فردای آن روز به دیدارش رود و تقاضایش را برآورد.

اما این نامه هیچ زمان به دست ژان نرسید. زمان مراجعت، در یکی از قهوه‌خانه های بین راه، عده‌ای باده‌خوار او را به باد استهزاء گرفتند و قیافه جدی اما غم‌زده‌اش را مورد تمسخر قرار دادند و در نتیجه نزاعی سخت بین او و یکی از باده‌خواران درگرفت و ژان وقتی به خود آمد که مردذ مست بیهوش و غرقه در خون، روی زمین در غلتیده بود.

ژان ناچار، با شتاب خود را به خانه رساند. او از مادر اجازه یک سفر طولانی گرفت و آنگاه از مرز بلژیک گذشته و به طرف فرانسه عزیمت نمود. سایه شوم بدبختی و گرسنگی در پاریس هم به انتظار ژان جوان نشسته بود. چند آشنا و هموطن آلمانی که در پاریس یافته بود تنها خدمتی که توانستند به او بکنند، این بود که عده‌ای هنرجوی موسیقی برای وی دست و پا کنند تا با پرداخت مقرری مختصری او را از مرگ و گرسنگی نجات دهند.

با همه فشار و اندوهی که سخت او را آزار می‌داد، ژان به هیچ وجه از فعالیت هنری غافل نمی‌نشست و به ساختن آهنگ‌های جدید ادامه می‌داد. گرچه در زندگی با شکست قطعی روبرو شده بود، معهذا غرور و عزت نفس را که از مشخصه های‌هنرمندان است از دست نمی‌داد، چنانکه وقتی یکی از ناشران بزرگ پاریس به او پیشنهاد کرد که اگر «کارناوال» اثر «شومان» را برای استفاده نوآموزان تلخیص کند، مبلغی گزاف به او خواهد پرداخت، ژان پرخاش‌کنان مؤسسه او را ترک کرد و دیگر پا به آنجا نگذاشت.

زمستان آن سال، برای هنرمند آواره، روزهایی دردناک و فراموش نشدنی بود. در یکی از همان ایامی که ژان در زیر برف و بوران، بدون پالتو و بالاپوشی کافی، در حالی که یقه کتش را بالا آورده و برای صرف یک وعده سوپ گرم، به یکی از رستوران‌های پست پاریس می‌رفت، کالسکه‌ای در کنارش ایستاد و آشنایی او را به درون آن کالسکه فراخواند. کالسکه متعلق به «مسیو روسین» یکی از اشراف و نماینده سوسیالیست مجلس ملی فرانسه بود.

«گرانسیا» دختری زیبای «روسین»، مدت‌ها بود که به دنبال یک معلم موسیقی می‌گشت و دوست ژان، وی را برای این کار پیشنهاد کرده بود. «گرانسیا» دختری حساس، پاکدل و بسیار زودرنج بود. در همان دیدارهای نخستین از استاد متکبر و عبوس خود که در عین فقر از غرور و نخوت خود دست‌بردار نبود خوشش آمد. اما سبکسری‌ها و شیطنت‌های او سرانجام ژان را خشمگین کرد به طوری که از رفتن به کاخ «روسین» خودداری نمود اما فروغ این محبت هرگز در دل «گرانسیا» خاموش نشد، چنانکه روزگار آنچه قلم زده بود، باید به منصه ظهور برساند. روزی ژان به فکر افتاد که به دیدار «آنتوانت ژنین» دختری که هنگام دیدن نمایشنامه هاملت با او همگام شده و به خاطر وی شغلش را از کف داده بود برود. اما چون نشانی صحیح از وی نداشت موفق به یافتن او نشد.

چند ماه پس از آن تاریخ، در حالیکه پیوسته دیدگان معصوم آنتوانت را در برابر چشم مجسم داشت، در یک ضیافت بزرگ با جوانی رو برو شد که برای یک لحظه تصور دختر گمشده را در برابرش مجسم نمود. وقتی سرانجام خود را به او رساند و باب صحبت گشوده شد، دانست که وی «اولیور ژنین» -برادر آنتوانت- است و حدسش درباره شباهت آن دو به خطا نرفته. اولیور، شاعری بود که نظیر ژان، عمر و جوانی و زندگی را در راه هدف خود صرف کرده بود. او نیز چون ژان، جز تلخی و شکست و ناکامی ندیده بود، ولی هیچگاه در کار خود مأیوس نشده بود. وقتی دو جوان با هم مصادف شدند. و زمانی که ژان ماجرای دیدار خود را با آنتوانت باز گفت به زودی طرح یک دوستی صمیمانه بین آن دو بنیان گرفت. هفته بعد هر دو اتاقی در محله مونپارناس به اجاره گرفتند. یکی په شیوه خود به سرودن شعر پرداخت و آن دیگری شروع به ساختن آهنگ نمود.

مدت‌ها بدین روال گذشت. رفته رفته بعضی از اشعار «الیور» در مجلات گمنام به طبع می‌رسید و قطعاتی از آهنگ‌های ژان در کنسرت‌هایی نواخته می‌شد. پولی که از این راه عاید دو جوان می شد، کفاف معیشت آنها را نمی‌کرد، ولی موفقیت معنوی برای آن دو بالاترین پاداش بود.

این وضع مدتی ادامه یافت تا اینکه عشق، نخستین قربانی خود را از میان آن دو برگزید. مدتی بود که الیور حالی آشفته داشت. او فقط سخن از عشق و دلباختگان به میان می‌آورد. هر وقت به خانه بازمی‌گشت، مدتی دوست خود را به صحبت می‌گرفت که ژان آیا تو تا به امروز عاشق شده‌ای؟ آیا نمی‌اندیشی که زندگی بدون عشق، جز ملال و رنج و خستگی حاصل دیگری ندارد؟ آنگاه در برابر چشمان حیرت‌زده ژان، اشعار پر سوز و گدازی را که در غم عشق محبوب سروده بود می‌خواند و به دنیای شیرین عشق فرو می‌رفت.

هنوز، ماهی چند از این عوالم سپری نگشته بود که «الیور» ناپدید شد و قبل از ترک خانه، نامه‌ای به ژان نوشته بود حاکی از این که دل به مهر دختری زیبا و ثروتمند به نام «ژاکلین لونژه» بسته و با او به سوی نقطه دور دستی گریخته است. در همان نامه آرزو کرده بود که ژان در هنر خویش موفق گردد و بدون همراهی او راه درازی را که به سوی موفقیت دارد طی کند.

ژان بار دیگر در سکوت و تنهایی زندگی پرتلاطم خود را ادامه داد. در این موقع در جراید بزرگی چون «گران ژورنال» می‌خواند که نقادان هنر او را به خاطر نبوغش مورد ستایش قرار می‌دهند و بعضی از مؤسسات پیشنهاداتی به او می‌دادند و این امر موجب حیرت ژان جوان بود.

هنوز سالی از رفتن اولیور نگذشته بود که روزی هنگام بازگشت به خانه دوست خود را آشفته و رنجور در انتظار خود یافت. وقتی الیور سرگذشت طولانی خود را شرح داد و معلوم شد که «ژاکلین» وی را تنها گذاشته و رفته، نسبت به او دلسرد و بی‌اعتنا شده و پس از به دنیا آوردن پسری ناگهان او را ترک گفته و به نقطه ای نامعلوم گریخته است. اکنون اولیور مانده بود با فرزندی شیرخوار و یک دنیا درد و الم که از فرار معشوق و همسرش بر دل او نشسته بود. ژان، بار دیگر آغوش خود را برای حمایت از دوست دیرین خود گشود، اما هر چه بیشتر در آسایش او می‌کوشید، کمتر اولیور را خندان و آرام می‌دید.

موفقیت‌های تازه، یکی پس از دیگری، به سراغ ژان می‌آمد و خودش درست نمی‌دانست این پیروزی‌ها سرچشمه‌اش از کجاست؟ بدون هرگونه مذاکره قبلی شرکتی به طور ناگهانی پیشنهاد انتشار آثار او را می‌داد و یا روزنامه‌ای از قریحه و ذوق او سخن می‌گفت.

روزی، که نامه‌ای از مادرش دریافت کرد که در بستر بیماری اسیر است و در آرزوی دیدار فرزندش دقیقه‌شماری می‌کند، ژان، ناگهان یادداشتی از سفارت آلمان دریافت داشت که در آن اشاره شده بود وی می‌تواند برای مدت یک هفته به وطن خود مراجعت کند و از مادر خود عیادت به عمل آورد. این نامه بیشتر موجب حیرت او شد و اطمینان یافت، شخصی بانفوذی از اسرار زندگی او با خبر است و در همه حال به یاری او برمی‌خیزد.

ژان بار سفر بست و به سوی مادر رهسپار شد. مادرش را با حالی نزار در بستر بیماری دید. او هر چه در توان داشت کرد، اما روز به روز وضع مادر رو به وخامت نهاد و شبی، در حالی که قلب ژان را اندوهی سخت در پنجه می‌فشرد، لوییزا، در آغوشش جان سپرد.

در میان اندوهی بس گران، ژان جسد مادر را به خاک سپرد و آنگاه به پاریس بازگشت و از آنجا که دیگر در زندگی به کسی امیدی نداشت، به همراه اولیور داخل احزاب سیاسی شد.

روزی که در خیابان شانزه لیزه تظاهرات عظیمی بر پا بود، اولیور، در برابر چشمان وحشت‌زده‌اش بر اپر برخورد گلوله یکی از افراد پلیس از پای درآمد.

ژان، با زحمت خود را از صفوف محاصره‌کنندگان رهایی داد و به سوئیس گریخت. در این سرزمین بود که دوست و هواخواه دیرین خویش را بازیافت:

آن شب، ژان به همراه یکی از آشنایان خود به خانه یک دوست سرشناس آلمانی رفت. در اتاق پذیرایی، در کنار آقا و بانوی میزبان، زنی نشسته بود که از نگاه اول، توجه ژان را به خود گرفت. او، این سیما را خوب می‌شناخت. اما گویی سال‌های بسیار از اولین ملاقات آن دو گذشته بود. از چشمان زن، فروغ محبت و ستایش می‌تابید. او را کنتس برنی معرفی کردند، که چندی پیش شوی توانگر و سرشناس خود، کنت برنی را از دست داده و ثروتی بی‌حساب دو دو فرزند برای آن زن به جا نهاده بود.

وقتی، ساعتی از حضور او در آن مجلس گذشت، ژان سرانجام به سخن در آمد. در پرتو نور ضعیف شمع‌های چهل چراغ، بار دیگر در صورت کنتس خیره شد و پرسید:

– خانم محترم، آیا قبل از این، من موفق به دیدار شما شده بودم؟

تبسمی محزون بر چهره کنتس نشست.آنگاه با آهی که از سینه بیرون می‌د‌اد، گفت:

– شما، روزی استاد من بودید. به من موسیقی می‌آموختید. اما مرا دوست نداشتید، و بدون سبب مرا ترک گفتید و رفتید. اما من هیچگاه شما را فراموشی نکردم. ژان برای چند لحظه به مغز خود فشار آورد. مدتی به چشمان کنتس خیره شد. سپس با تردید پرسید:

– آیا نام شما «گرانسیا» نیست؟

کنتس با همان لبخند محزون، سر خود را تکان داد و ژان افزود:

– ولی من دیگر پس از آن تاریخ شما را ندیدم.

کنتس، با نگاهی گرم به ژان گفت:

– شما مرا ندیدید. اما من هیچ زمان شما را از خاطرم دور نکردم. من از گذشته شما، از آنچه در زندگی شما اتفاق افتاده با خبرم.

و آنگاه، کنتس دنبال صحبت را گرفته و برای او شرح داد که چگونه سال‌های گذشته، اول از نفوذ پدر خود و آنگاه از قدرت همسرش سود جسته و در همه حال به حمایت از او گام برداشته. نامش را به جراید داده و شرکت‌های بزرگ را وادار به تشویق و قدردانی از هنر و آثار او کرده است. مؤسسات را مجبور کرده تا آثار او را بخواهند و سرانجام ترتیب مسافرت او را به سوئیس داده است و اکنون که سالیان دراز از آن زمان می‌گذرد، هنوز این فروغ محبت در دلش شعله‌ور است و حتی همین امروز هم وسیلهٔ این دیدار را خود او فراهم ساخته و اینجا بود که برای اولین بار قلب ژان، در زندگی لرزید.

ژان، همان شب به دامن زن آویخت و گفت:

– گرانسیا! من یک عمر آواره و در به در بودم. همیشه به وجودی مانند تو نیاز وافر داشته‌ام، آیا حاضری تمنای مرا پذیرفته، به همسری‌ام درآیی؟

بر خلاف انتظار «ژان»، گرانسیا در حالی که چشم به زیر داشت، با صدایی مرتعش گفت: –

نه ژان! عشق من به تو عشقی پاک و بی شائبه بود و از قید و بندهای زندگی مادی جدا است. تو یک عمر در راه رسیدن به هدف مقدست زحمت کشیدی و رنج بردی. اکنون موقع آن است که این راه رفته را تا پایان ادامه دهی و بگذاری نهالی را که کاشته ای بارور شود. من دوست توام. تو را دوست داشته‌ام و همواره نیز دوستت خواهم داشت. مانند یک دوست واقعی، نه مانند یک همسر!

ژان سر به زیر افکنده بود و به زندگی خویش می‌اندیشید… شاید خداوند چنین خواسته بود که او تا پایان عمر تنها بماند و تن و روان خود را وقف هنر  کند.

او ناگهان روی برگرداند و در حالیکه قطره اشکی مژگانش را مرطوب میکرد، دیوانه‌وار از آن خانه گریخت!

پرتو نبوغ ژان سرانجام جلوه‌گری آغاز کرد و ستاره بختش درخشیدن گرفت. اما در آن هنگام که دیگر یک تار موری سیاه بر سر نداشت، همه جا در سراسر آلمان و کشورهای اطراف نام «ژان کریستف » بر سر زبان‌ها افتاد و او را به جرگه نوابغ مسلم موسیقی پیوند داد. به هر شهری گام می‌نهاد، ضیافت‌های بزرگ به افتخارش بر پا می‌شد و جراید ستون‌های اول را به او و هنر پرافتخار او اختصاص می‌دادند.

روزی که برلین و هنرمندان آن، بزرگ‌ترین کنسرت سال را برای ورود او ترتیب دادند، ژان احساس کرد که دیگر نمی‌تواند بیش از این دوری گرانسیا، دوست محبوب و یار دیرین خود را تحمل کند. لذا از آنجا مستقیماً به سوئیس رفت تا او را ببیند. اما دریغ که دست جفا کار تقدیر آخرین ضربه را به روح حساس او فرود آورد. «اگرانسیا» در بستر مرگ بود و همین که ژان را دید، زندگی را بدرود گفت. اکنون آخرین فصل زندگی ژان کریستف آغاز می‌شود:

ژان، دست دختر زیبای «گرانسیا» را می‌گیرد و به دست «ژرژ» پسر جوان اولیور می‌سپارد. ژرژ تنها بازمانده عشق آتشین و کوتاه اولیور بود که از پیوند او با ژاکلین جفاکار به دنیا آمده بود. «اورورا» دختر گرانسیا هم دختری بود زیبا و هنرمند که در آغوش پرعطوفت مادر خود بزرگ شده و جمال و دلبری و هنرشناسی را از او به ارت برده بود. شبی که ژان مراسم ازدواج آن دو را ترتیب داد، پس از آنکه عروس و داماد را به هم سپرد ساعتی با روح «گرانسیا»ی ناکام گفتگو کرد و آنگاه با خود گفت: «دیگر از این پس در زندگی آرزویی ندارم و می توانم به آسودگی با زندگی وداع گویم»

ماهی پس از آن، در حالی که از هر گوشه اروپا، آهنگی از آثار هنری ژان به گوش می‌خورد، هنرمند بزرگ در بستر مرگ افتاد. شامگاهی، در حالیکه در عالم هذیان و بی‌خبری یکی از ارکسترهای بزرگ را رهبری می‌کرد و نغمه‌های ساخته خود او همچنان درگوشش طنین انداخته بود برای همیشه چشم از زندگی فرو بست.

 

۲ دیدگاه

برای ارسال دیدگاه کلیک کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • با سلام خدمت دکتر مجیدی عزیز. من امسال عید برای سال جدید کتاب ژان کریستف، ترجمه به آدین، رو خریدم و شروع به خوندن جلد اول کردم. هنوز جانان پیدا میشن به خدا!

تبلیغات بنری