domainhostcentre
6-11-2014 10-43-52 AM
معرفی کتاب

معرفی کتاب: دوست بازیافته

فرانک مجیدی: کلیپی هست، مربوط به لحظات دیدنی فیلم‌های سال ۲۰۱۳. در ابتدای تأثیرگذارترین بخش کلیپ، دیالوگی از «آل پاجینو» در فیلم Stand Up Guys پخش می‌شود: «می‌گن ما دو بار می‌میریم. یه بار، وقتی که آخرین نفَس رو می‌کشیم و یه بار… وقتی آخرین کسی که می‌شناسیم اسم‌مون رو صدا می‌زنه!»

«دوست بازیافته» را به پیشنهاد دوست عزیزم، مهسا، از «شهر کتاب» تبریز خریدم. داستان مربوط به برهه‌ای از تاریخ است که بسیار به آن علاقمندم، برآمدن هیتلر و سال‌های بعد از آن. این بخش از تاریخ را می‌پسندم، چون بسیار عریان و بی‌تعارف، نشان‌م می‌دهد که آدمی برای دست‌یابی به قدرت، تا کجا ممکن است پایین برود. کتاب جیبی کوچکی است که «نشر ماهی» با ترجمه‌ی «مهدی سحابی» در ۱۱۲ صفحه و با قیمت ۴۰۰۰ تومان منتشرش کرده.

داستان، درباره‌ی دو نوجوان اهل ادب و فرهنگ ۱۶ ساله اهل اشتوتگارت در سال ۱۹۳۲ است. هانس فرزند پزشکی یهودی است و کنراد، از نامدارترین خاندان‌های اشرافی آلمان. بین آن‌ها رفاقت دوست‌داشتنی‌ای ایجاد می‌شود ولی هر دوی آن‌ها هیچ ایده‌ای ندارند که تفاوت‌های طبقاتی و سیاسی قرار است…

اولمن، نویسنده و نقاش یهودی آلمانی- انگلیسی متولد سال ۱۹۰۱ است و در سال ۱۹۸۵ در انگلستان فوت کرد. او در زمان قدرت گرفتن هیتلر از آلمان به پاریس رفت و به سختی با فروش نقاشی‌هایش به امرار معاش می‌پرداخت. او برای گذران زندگی سواحل اسپانیا و دوباره فرانسه را زیر پا گذاشت. یک بار در فرانسه کیف پول حاوی تمام مدارکش به سرقت رفت. در میان بدبیاری‌ها، ازدواجی موفق داشت که نزدیک به ۵۰ سال، تا پایان عمرش، دوام یافت. او در ۷۰ سالگی این کتاب را نوشت. «آرتور کوستلر» ۵ سال بعد، برای این کتاب مقدمه‌ی زیبایی نوشت که به زیبایی داستان اندوه این کتاب را روایت می‌کند و تفاوت آن را با یک رمان یا یک نوول می‌نماید.

خواندن کتاب، به‌شدت راحت است اما بعضی لغات انتخاب‌شده توسط آقای سحابی را نمی‌پسندم. مثلاً نمی‌دانم Herr را چرا ترجمه نکرده به آقا!

همان‌طور که کوستلر می‌گوید، نقاش بودن اولمن باعث شده توصیف تمام‌عیاری از مناظر پیش چشم خواننده ساخته شود. حس‌های انسانی، اضطراب‌ها، لکنت‌ها، شرم‌ها، رنگ‌ها، بوها و کیفیت تلألو نورها همان‌طوری که نویسنده مایل است، پیش چشم خواننده می‌آید. کاراکتر قهرمان داستان و در پسِ آن، نویسنده، با افتخار وطن‌پرستانه‌ای از آلمان پیش از چنگ می‌گویند و فرهنگ و هنر والایش را می‌ستایند و از مناظر طبیعی‌ش، از زمین تا آسمان را هم‌چون زیباترین طبیعت در دنیا به تصویر می‌کشند. برای همین باور نمی‌کنم که وقتی قهرمان داستان در اواخر کتاب می‌گوید، از آلمان و هر چیزی که او را به آلمان پیوند دهد متنفر است، راست گفته‌باشد. وقتی از جایی این‌چنین بُریده‌باشی، نمی‌توانی چنین شورانگیز و دلتنگ وصفش کنی. نمی‌شود بدون به‌یاد آوردن زشتی‌هایش از آن گفت. قهرمان تنها می‌خواهد خود را، رانده‌شدگی‌ش را و از دست رفتن دوستی‌ش را به نوعی با دوری گزیدن از هر آلمانی که ممکن است سر راهش قرار بگیرد، توجیه کند. نه برای فقر، و نه برای ثروت نبود که او به آرزوی شعر گفتن‌ش جامه‌ی عمل نپوشاند. من گمان می‌کنم این به آن خاطر است که شاعر نمی‌تواند با خود، فریب‌کار و ناصادق باشد.

قهرمان داستان (که اصرار دارم نامش را پیش از آن‌که کتاب را نخوانید، ندانید) درست مانند امیر در «بادبادک‌باز» و یا «پری» در «و کوه طنین انداخت»، کاراکترهای آثار «خالد حسینی»، پیش از آن‌که جنگ در بگیرد و فاجعه‌ی واقعی اتفاق بیفتد، جلای وطن می‌کنند. آن‌چه از فجایع می‌بینند، چیزی است که رسانه‌ها خبرش را می‌رسانند و این همیشه چیزی است که درد و زهرش گرفته‌شده و روی صفحه‌ی نشریات می‌آید. عمق درد را، تنها شاهد عینی در می‌یابد. امیر برمی‌گردد. برمی‌گردد چون می‌گوید «دیگر نمی‌خواهم فراموش کنم.» اما قهرمان داستان سال‌ها را با خشم خود گذرانده. «موفق» است، اما «خوشبخت» نیست. آن‌قدر که حتی نام همسرش را نمی‌گوید، آن‌قدر که وقتی می‌گوید گاهی شاد می‌شود… درباره‌ی این نیست که شادی و موفقیت تحصیلی فرزندش و زیبایی همسرش و ثروت و رفاهش را می‌بیند، تنها برآمدن ماه و آفتاب و تماشای این مناظر شادش می‌کند.

او «خوشبخت» نیست، چون «خشمگین» است. خشمش به دلیل این‌که چرا آلمان کاراکتر بد جنگ جهانی شده، نیست. غمِ کیفیتِ دوری‌اش، چنان بر او فشار آورده که دیگر هیچ چیز نخواهد. او در زمانی که نیاز داشت، عزیزترین چیزی را که داشت، از دست داد: باور به ارزش دوستی. و این شاید تنها برای کسی مفهومی چنین پرقدرت بیابد که اقلاً یک دوست را با ایده‌آل‌گرایانه‌ترین مفهومش، چنان‌که قهرمان داستان تعریف کرده، برگزیده‌باشد: دوستی تا پای جان. اگر چنین کسی در زندگی‌تان نباشد، شاید داستان به نظرتان مصنوعی جلوه کند. خوشبختانه من یک دوست این‌چنینی دارم و بدبختانه، با گوشت و پوست و روحم درک می‌کنم خطر از دست دادنش، چرا این‌چنین قهرمان داستان را دلتنگ کرده‌است.

ولی اولمن شاهکار اصلی‌ش را درست در جمله‌ی آخر کتاب رقم می‌زند. درباره‌ی خود من، چنان ضربه‌ی هولناکی به قلب‌‌م وارد کرد که نتوانستم جلوی اشک‌هایم را بگیرم. آن جمله، تمام سال‌های رفته‌ی قهرمان را همچون گردی بی‌ارزش در باد، با خود می‌برَد. سیل هولناکی از سئوالاتی که جرأتش را ندارید پاسخ بگویید، به ذهن‌تان هجوم می‌آورد: تمام مدت آن نقشه در ذهن دوست قهرمان داستان بوده؟ آن نامه را نوشته، چون می‌دانست ماندن قهرمان داستان به قیمت جانش است و می‌خواست کاری کند تا از او متنفر شود و راحت آلمان و خاطرات را پشت‌سر بگذارد؟ چنین کرد، چون قهرمان داستان را بسیار دوست داشت؟ پس تکلیف حق‌انتخاب قهرمان داستان چه می‌شود؟ تکلیف خشم و سرخوردگی‌ش؟ تکلیف گناهی که وقتی فهمید دوستش واقعاً چه موضعی داشته؟

وقتی قهرمانان جوان داستان از دوستی در ایده‌آل‌ترین حالت‌ش می‌گویند، می‌دانم از چه حرف می‌زنند. قهرمان داستان مُرده. همان طوری که آل پاچینو در دیالوگش گفت. آخرین کسی که برای او ارزش داشت تا بشناسدش، در گذشته‌های دور جا مانده. اما نه… شجاعتش را ندارم که آن بلای جمله‌ی آخر را تحمل کنم. نمی‌توانم بمیرم!

در بحث شرکت کنید

  • 791
    130

    اگر درست یادم باشه توی این کتاب یه جا از ایران میگه درست یادم نیست، چند وقت پیشا خوندمش فرش ایران یا چیزی شبیه این…
    من که واقعا از خوندنش لذت بردم …

  • 1822
    60

    خواندن نقد مثبت در مورد کتابی که نمی‌تونی بخری مثل دیدن عکس غذائی است که نمی‌تونی بپزی (بخوری).

    متاسفانه بیشتر کتابهای چاپ شده در ایران را نمیشه بصورت کتاب الکترونیکی خرید.

  • 4
    4.6k

    چقدر مردن تلخه
    واقعا ما دوبار می میریم ژبعضی موقع ها بهش فکر می کنم و تنم به لرزه می اوفته
    بعد سعی می کنم اصلا بهش فکر نکنم

  • 113
    470

    خوب با بند آخر این پست که یکم همه داستان لو رفت!
    البته شخصا اعتقاد دارم کتب یا فیلم خوب اونیه که با دونستن داستانش، باز هم بشینی و ببینیش، ولی این مساله برای خیلی ها مهمه … .

  • 35
    930

    بسیار لذت بردم لطفا کتاب تقصیر ستاره بخت ماست اثر جان گرین رو هم معرفی کنید خیلی ممنون.

  • 22082
    10

    با سلام شما ساکن تبریز هستین؟؟؟؟

    • 7
      2.6k

      بله خانم میکائیلی. نزدیک به ۹ ساله :)

      • 22083
        10

        سوالم بیشتر به خاطر مطلبی بود که در مورد کنسرت همایون در تالار پتروشیمی تبریز نوشته بودین

  • 22084
    10

    من که با این کتاب حال نکردم. ولی عوضش چندتا کتابه باحال امسال خوندم که خیلی باهاشون حال کردم: یکیشون بود امروز چیزی ننوشتم. یکیشون بود کتابه نیست. یکی دیگه شکارچیانه سرزمینه پرواز. آخریشم خانواده پاسکوآل دوارته. در کل ممنون. خوبه که کتاب معرفی می کنین. بای.

    • 699
      140

      شکارچیانه سرزمینه پرواز؟ روی جلد کتاب هم همین‌طوری نوشته شده؟!

  • 20432
    10

    چیزی که نظر منا خیلی به خودش جلب کرد دور شدن شخصیت اصلی داستان از تمام خواسته ها و علایقش بعد از سفر به امریکاست.حتی دلایلی که برای موفقیت خودش در کتاب اعلام میکنه براش چیزی جز راه فراموشی نیست.یه جور لجبازی با خودش برای فراموش کردن گذشته…گذشته ای که در انتهای کتاب مثل یه تصویر از جلوی چشمای من خواننده هم رد شد