تصمیمی دشوار اما ناگزیر

دیگر گاهی حتی حساب سال‌ها و ماه‌های وبلاگ‌نویسی هم از دستم خارج می‌شود. از زمانی که یه باد می‌آورم دل در گرو جمع‌آوری کتاب و مجله داشتم.

دوره کودکی و نوجوانی گاهی تخیلات خامی در مورد نویسنده شدن داشتم، هر چند که آرزوهایی در مورد دانشمند شدن یا پزشک شدن، این آرزوی نویسندگی را محو می‌کرد.

خوب به خاطر می‌آور که یکی از علایقم در دوران کودکی تایپ کردن بود، به محل کار پدرم می‌رفتم و بعضی از داستان‌های علمی تخیلی را تایپ می‌کردم و گاهی هم تغییراتی در سیر داستان ایجاد می‌کردم.

همه چیز به همین نحو سپری شد تا دوران دوران دبیرستان رسید، دورانی که متأسفانه در ایران هرگونه ذوق و قریحه‌ای را به خاطر آزمون وحشتناک کنکور، می‌خشکاند.

به دانشگاه رسیدم و بعد از زمان کوتاهی با رونق مطبوعات باز هم آرزوهای پیشین برای «نویسنده» شدن بازگشت، این بار با خواندن هر ستون و یادداشتی با خودم تصور می‌کردم که اگر من قرار بود، همان موضوع را بنویسم، چطور می‌نوشتمشان.

متأسفانه دوره اوج وبلاگ‌نویسی فارسی مصادف شد با زمان فارغ‌التحصیلی‌ام، زمانی که به حکم خدمت سربازی در منطقه‌ای محروم، تلفن هم کالایی لوکس برایم بود، چه برسد به دسترسی به اینترنت.

با بازگشت به خانه، یک سالی در شوک همان دو سال تنهایی بودم، تا اینکه حس کردم زمانش رسیده است، رسانه‌ای کوچک برای خودم داشته باشم.

با آزمون و خطا، در این مدت سعی کردم که ذهنیات و چیزهای جالبی را که هر روز می‌بینم و می‌خوانم و در دنیای اینترنت می‌بینیم، از زاویه دید خودم، برایتان بنویسم.

در کمال شگفتی، همین سطور ناقابل، با استقبال  خوب خوانندگان مواجه شدند، در این مدت من سعی کردم به اعتماد خوانندگانم خیانت نکنم، همواره برای آنها بنویسم.

بله! روزهایی بودند که حس می‌کردم نوشته‌هایم بیهوده هستند، حس می‌کردم به خاطر رعایت ملاحظاتی مجبورم از سوژه‌های مهم‌تر یا جذاب‌تر صرف‌نظر کنم، روزهایی بودند که حس می‌کردم درک نمی‌شوم. اما این ساعات و روزها همیشه موقتی بودند و دیرپا نبودند.

اما چیزی که در این مدت آزارم می‌دادم، روند «سینوسی» یک پزشک بود، من به حکم کار «اصلی»ام ناچار بودن که ساعات و انرژی زیادی را برای طبابت کنار بگذارم، کاری که گرچه دوستش داشتم، اما باید اعتراف کنم که در یک روند آهسته و پیوسته، به تدریج جذابیت‌اش را برایم از دست می‌داد.

مدتهاست که ذهنم معتاد دریافت دیتا شده است، گویی اگر روزی چند ده صفحه نخوانم و چند پست «خوب» -و نه معمولی- ننویسم، روزم شب نمی‌شود. می‌دانید بزرگ‌ترین شکنجه زندگی‌ام می‌تواند چه باشد؟! اینکه کاری تکراری را به من بسپارید، این کار تکراری -حتی اگر توأم با سود مالی مناسبی هم باشد- چون همراه خلاقیتی نیست، باعث عذابم می‌شود.

در چنین شرایطی است که حس می‌کنم تبدیل به یک ابزار مکانیکی شده‌ام، گویی روح از زندگی‌ام خارج می‌شود.

در این دو سه ساله بسیار سعی کردم که تعادلی بین حرفه طبابت و وبلاگ‌نویسی برقرار کنم، اما با وجود تلاش زیاد چندان موفقیتی در این راه کسب نکردم.

سال ۹۲ سال مهمی برایم بود، چون برای نخستین بار حس کردم که «یک پزشک» در یک روند حرفه‌ای واقعی قرار گرفته است، دیگر میزان جذب آگهی‌ها آنقدر بود که می‌توانست جوابگوی مخارج معمول زندگی‌ام باشد.

ماه اسفند پیش، ماه مهمی برایم بود، چون باید تصمیم مهمی می‌گرفتم:

آیا به روال گذشته هر دو کار پزشکی و وبلاگ‌نویسی را در کنار هم ادامه بدهم، یا با تمرکز بر روی وبلاگ‌نویسی و «یک پزشک»، سعی کنم که رسانه‌ای حرفه‌ای‌تر داشته باشم؟

در ذهنم رسانه‌ای را تصور می‌کردم که می‌تواند با فراغ بال خبرهای مهم روز پوشش بدهد، روند سینوسی نداشته باشد. روزهایی را تصور می‌کردم که دیگر خستگی و بی‌حوصلگی و ناامیدی مانع انتشار پست‌هایی «به سبک واقعی یک پزشک» نشود.

در این ماه، مقاله‌های زیادی در مورد استارت‌آپ‌ها خواندم، زندگینامه نویسندگان مشهوری را مرور کردم که هر یک به دلیلی حرفه اصلی خود را ترک گفته بودند، حتی جستجوهای متنوعی در اینترنت کردم و مقاله‌های مثل این را خواندم.

بله! شما ممکن است من را متهم به عقب‌نشینی یا رؤیاپردازی کنید، دوستانم ممکن است تلاش کنند که نظرم را عوض کنند، اما به گمانم من بعد از سال‌ها عشق واقعی خودم را پیدا کرده‌ام و دیگر حاضر نخواهم شد، این عشق را با چیز دیگری تقسیم کند، حتی اگر این عشق کار پزشکی باشد.

4-1-2014 7-35-19 PM

در عین حال عامل دیگری که باعث شد به این سمت سوق پیدا کنم، این بود که با چندین سال تجربه‌اندوزی در پزشکی، این حرفه آنچنان که باید ارضایم نکرده است، این مطلب ذاتی نیست، بلکه به خاطر مسیر و سبک خاصی است که پزشکی در ایران پیدا کرده است. به هر سو که می‌نگرم، به جای عشق و آن حس ناب رضایت از پزشکی، من با اتمسفری غریب روبرو شدم: پزشکانی خسته، در تلاش برای ویزیت‌های بیشتر، انجام اعمال پاراکلینیک بیشتر، رقابت برای مال‌اندوزی. پزشکانی که در ورای ظاهر شیک و پیراسته‌شان گاهی در عالم واقع تکنسین‌هایی می‌شدند برای تجویز اعمال گران‌قیمت. ناگفته پیداست که این جو و محیط در ایران کلیت ندارد، اما چه کنیم که بیشتر مساحت ایران را پوشانده است.

نه! من برای تنفس در چنین جوی پزشکی نخوانده بودم!

همین حس و حال اخیر، عزمم را بیشتر کرد و جرأتم را افزون کرد. طوری که با خود اندیشیدم بهتر است به همان توصیه‌هایی که در «یک پزشک» به خوانندگانم می‌کردم عمل کنم.

من بارها در قالب پست‌هایی شما را به متفاوت اندیشیدن تشویق می‌کردم، به شما می‌گفتم که به فکر رؤیاهای دوران کودکی‌تان باشید، هراسی از برچسب خوردن نداشته باشید. وقتی داستان استارت‌آپ‌ها را می‌نوشتم، در واقع می‌خواستم به خودم و شما، این شهامت را بدهم به فکر مدل‌های متفاوتی برای زندگی و کسب و کار باشید.

استاد برجسته‌ای داشتیم که بعد از سال‌ها کار حرفه‌ای موفق، یک بار به ما گفت که کاش جای همه این سال‌هایی که گاه برایش تکراری شده بودند، زمانی هم برای «کتاب قصه» خواندن داشت.  من می‌خواهم همین فرصت را از خودم دریغ نکنم.

سال ۹۳ سالی طلایی برای من در «یک پزشک» خواهد بود، سالی که در کنار هم بیشتر خوش خواهیم گذارند و تلاشم این است که همواره در یک عیش مداوم باشیم.

با دل کندن از پزشکی، بی‌شک روزهایی خواهند آمد که وقتی از جلوی یک مطب یا بیمارستان عبور می‌کنم، آهی بکشم، اما به گمانم این دریغ، با شیرینی شهد کتاب و نوشتن بی‌انقطاع برای شما، خنثی خواهد شد.

به زودی شاهد تغییراتی اساسی در یک پزشک خواهید بود که حتی در اکانت‌های شبکه‌های اجتماعی یک پزشک در پلاس، توییتر و فیس‌بوک هم در این چند وقت، مدتی است که شاهدش بوده‌اید.

همه اینها البته باعث نمی‌شوند که در «یک پزشک» از پزشکی ننویسیم و خوشبختانه با فاصله گرفتن از پزشکی، انگیزه و فرصت بیشتری برای نگاه متفاوت به پزشکی هم پیدا خواهم کرد.

همه خواهش من این است که در دوره جدید «یک پزشک» هم یاور ما باشید، به ما انگیزه بدهید و تردیدهای ما را برطرف کنید. نقایصمان را تذکر بدهید و محدودیت‌های ما را درک کنید.