از افغانستان، سرزمین کوه‌های پرطنین

فرانک مجیدی: مثل هر عصر در آزمایشگاه، با هم چای می‌نوشیدیم. معمولاً جمع‌مان شلوغ‌تر از آن روز می‌شد. این‌بار فقط من و او بودیم. داریم از تجربه‌ی خواندن کتاب‌های «خالد حسینی» حرف می‌زنیم و این‌که چقدر نگاه‌ و احساس‌مان را نسبت به افغانستان تغییر دادند. سلیقه‌ی کتاب‌خوانی‌مان بسیار نزدیک به هم است. او پایتخت‌نشین است و خاطره‌ای پررنگ از برخورد با یک افغان دارد. در مسیری سوار اتوبوس شده‌بود و اتوبوس، بسیار شلوغ. پیرمردی نحیف افغان با نوزادی چند ماهه در آغوشش، ایستاده‌بود. کسی جایش را به او نمی‌داد. هوا گرم بود و بچه بی‌امان گریه می‌کرد. مسافران با خشم و نفرت به پیرمرد نگاه می‌کردند، انگار انتظار داشتند به هر روشی که شده، پیرمرد بچه را ساکت کند. کسی از او نمی‌پرسید بچه چرا گریه می‌کند. دلسوزی‌ای در کار نبود. دوستم دلش به حال او می‌سوزد. بچه را می‌گیرد و پیرمرد می‌گوید مادر کودک مریض است و او بلد نیست چطور شیرخشک بچه را آماده کند. دوستم که خواهرش تازه مادر شده‌بود، شیر بچه را آماده می‌کند و راهش را به پیرمرد یاد می‌دهد. نوزاد گرسنه با ولع می‌نوشد و به خواب می‌رود. چیزی که دوستم انتظار نداشت، نگاه ناراضی و خشمگین مسافران بود. چرا باید به یک بچه‌ی افغان دست می‌زد؟! چرا «ما» بودن ما و «آن‌ها» بودن آن‌ها را رعایت نکرده؟


صبح زود پنجشنبه‌ای اوایل آبان است و دو، سه روزی است که «و کوه طنین انداخت» از «خالد حسینی» را می‌خوانم. پنجشنبه‌ها در دانشگاه تبریز، روز تعطیل است، با این‌حال دانشجویان تحصیلات تکمیلی در صورتی‌که کاری در آزمایشگاه‌شان داشته‌باشند، می‌توانند تا قبل از ساعت یک ظهر بیایند. باید یکی از نمونه‌هایم را حاضر می‌کردم. حین واکنش، در طول آزمایشگاه قدم می‌زدم و کتاب را می‌خواندم.

«این عکس‌ها را می‌شناسم. خودم آن‌ها را گرفته‌ام. در گذشته. کِی؟ آن موقع که دنیا را می‌گشتم. همیشه یک نسخه از عکس‌هایم را برای تالیا می‌فرستادم. و او همه‌ی آن‌ها را نگه داشته. او خواهر واقعی من است. در تمام این مدت او منار من بوده.»

خوب است که پنجشنبه‌ است و تنها هستم. طوری گریه می‌کنم که نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم. با صدای بلند و قطع‌نشدنی. جاهای دردناک‌تری هم در کتاب هست، اما این جملات قلبم را خراش می‌دهد. دکتر پیش خود اعتراف کرد تالیا خواهرش است. من این حس را می‌شناسم. آن را زندگی کردم. زندگی می‌کنم. عشق میان یک خواهر و برادر را تمامِ عمر زندگی کردم. با تمام قدرت گیرنده و بخشنده‌اش، سوای هم‌خونی و قید و بند خویشاوندی. شاید به این دلیل است که اثر آخر خالد حسینی را جور دیگری دوست دارم. وقتی پری سه ساله از عبدالله قول می‌گیرد که برای همیشه کنار هم باشند. وقتی عبدالله از نیلا وحدتی می‌خواهد «آن کار» را نکند. وقتی معصومه پشت سرش را نگاه نمی‌کند. وقتی عموی روشنا بعد از ناهار به داخل خانه برمی‌گردد. وقتی پری همه‌چیز را به یاد می‌آورد. زمزمه‌ی «من پری کوچک غمگینی را می‌شناسم…». وقتی تالیا برای اولین بار ماسک را از صورتش باز می‌کند. وقتی مارکوس دست مادرش را حین تماشای کسوف می‌گیرد. وقتی پری داستان پرها را به یاد نمی‌آورد. آن خواب آخر… من این زخم‌ها را می‌شناسم، این عشقی را که سوای خواهش تن است و به‌تمامی، خالصانه‌ترین عشقی است که می‌تواند میان مرد و زنی وجود داشته‌باشد. خواهری و برادری! چه گزاره‌های ژنتیکی ایجادش کرده‌باشد، چه دوستی عمیقی که باعث می‌شود مرتبه‌ای بالاتر از «دوست» به اویِ خاص دهی و خواهر و برادری ناهم‌خون با خود، اما یکدله را برگزینی. عشقی باشکوه که همه‌ی کوه‌ها بخاطرش طنین می‌افکنند.


امروز عکس‌های «محمد محیسن» را از کودکان مهاجر افغان تماشا می‌کردم. صورت‌های نشسته. موهای شانه‌نخورده. حتماً بدون تغذیه و آموزش مناسب. توی لباس‌های مرتب و با مراقبت خوب، چه بچه‌های قشنگی می‌شوند. فعلاً که در یک زاغه در اسلام‌آباد هستند، با وضعی که می‌بینید.

2-7-2014 10-04-06 AM

2-7-2014 10-03-45 AM

2-7-2014 10-03-16 AM

2-7-2014 10-02-54 AM

2-7-2014 10-02-28 AM

2-7-2014 10-02-03 AM

2-7-2014 10-00-59 AM

2-7-2014 10-00-36 AM

2-7-2014 9-59-59 AM

2-7-2014 9-59-34 AM

در ماه جون ۲۰۱۳، آژانس مهاجران سازمان ملل تعداد مهاجران در سرتاسر دنیا را که بر اثر جنگ، خشونت و بالای طبیعی و انسانی مجبور به ترک کاشانه‌ی خود شده‌اند، ۱۱٫۱ میلیون نفر تخمین زد. طی ۳۰ سال گذشته، افغانستان بالاترین میزان مهاجرت را داشته‌است. مقصد بیشتر آن‌ها، افغانستان و ایران بود. پس از خروج قدرتِ رسمی از دست طالبان، بیش از ۴میلیون افغان به کشورشان بازگشتند. همین آژانس، تخمین زده هنوز ۱٫۷ میلیون پناهنده در پاکستان سکونت دارند، اما ممکن است چیزی حدود یک‌میلیون پناهنده غیررسمی دیگر هم در پاکستان زندگی کنند. بسیاری از بچه‌هایی هم که در افغانستان هستند، اوضاع جالبی ندارند. دور از شرایط بهداشتی، بی کفش و سرگردان در کوچه‌ها و خیابان‌ها. محیسن، عکاس مجله تایم، سراغ ثبت پرتره کودکان پناهنده افغان در پاکستان رفته. می‌گوید: «شرایط سخت زندگی آن‌ها را بزرگ‌تر از سن‌شان نشان می‌دهد و رفتارشان شبیه به آدم‌های مسن‌تر شده، با این‌حال هنوز معصومیت در چشمان‌شان خوانده می‌شود. می‌خواستم عکس‌شان را بگیرم تا نشان دهم هربار که پا در آن زاغه‌ها می‌گذارم، چه می‌بینم. این‌طور، آن‌ها با نام خودشان نامیده و به یاد آورده می‌شوند.»


هرچند بسیاری اعتقاد دارند موفقیت «بادبادک‌باز» تکرارناپذیر است، اما من «و کوه طنین انداخت» را بیشتر پسندیدم، چرا که در روایت زنانه و مردانه از ماجرا، بالغ‌تر و دوشادوش‌تر از دو اثر قبلی نویسنده پیش رفته‌بود. ماجرا واقعی‌تر بود، زخم‌ها عمیق‌ترند، بی امیدی به درمان. در نهایت چیزی درست نمی‌شود، اما هنوز قدرتمندانه خواننده را همراه خود می‌کند. اما مهم آن است که به یاد داشته‌باشیم این فقط داستان نیست. این بخش ناچیزی از عصاره‌ی زهرگون هزاران ماجرای واقعی رخ‌داده درباره‌ی کودکان، مردان و زنان افغان است که برای‌شان انتخاب دیگری وجود نداشت و ندارد. آن‌ها فقط مواجه‌اند. با جنگ، درد، زخم و خشونت. فقط در جست‌و‌جوی سقفی حتی مقوایی‌اند که بشود به آن‌ها خانه گفت. چند نفر از ما، مسافران آن اتوبوس شلوغ هستیم؟ چقدر به مرز «ما» و «آ‌ن‌ها» واقعیت می‌دهیم؟ چقدر باور می‌کنیم که یک روز، کوه طنین می‌اندازد؟

منبع