لذت ورق زدن کتاب‌های قدیمی و گم‌شده

یکی از توصیه‌هایی که می‌توانم به شما بکنم این است که همه کتاب‌های کتابخانه خود را از کودکی حفظ کنید، کتاب‌هایتان را گم نکنید، در امانت دادن آنها دقت کنید، اگر به خاطر کمی جا، بخشی از آنها را در انباری یا زیرشیروانی می‌گذارید، حتما به صورت مناسبی بسته‌بندی‌شان کنید!

چرا؟

چون هر قدر که بگذرد ارزش معنوی این کتاب‌ها برایتان بیشتر می‌شود و حتی ارزش مادی‌شان.

چه کسی می‌تواند ارزش کتابی را که در کودکی مادرتان برایتان خوانده بود، تعیین کند؟ حتی تای روجلد یا صفحات داخلی، یادداشت‌های شما روی کتاب، پارگی‌های بعضی از صفحات هم در خود خاطراتی گرانبها، پنهان کرده‌اند.

از همه چیز بهتر، بوی کهنگی لذت‌بخش کتاب است، این بوی کهنگی دیوانه‌کننده است، نوستالژیک است و می‌تواند چیزهایی را تداعی کند که که شما فکرش را هم نمی‌کردید به یاد داشته باشید.

چه چیزهایی؟ بگذارید برایتان بگویم:

کتاب‌های قدیمی، داستان‌های زیادی دارند، آنها را که ورق می‌ِزنم دوستان خود را به یاد می‌آورم، قیمت‌ آنها را که مرور می‌کنم، یاد پول توجیبی‌های آن سال‌های خود می‌افتم. یاد این می‌افتم که کتاب را از چه کتابفروشی‌ای خریده بودم، کتابفروشی‌هایی که یک به یک محو شدند و جای خود را به لباس‌فروشی و اغذیه‌فروشی دادند و اگر هم مانده باشند، کتاب کمک‌درسی می‌فروشند و بس.

مسیر راه تا کتابفروشی را به خاطر می‌آورم. یادم می‌آید که زمانی دست پدربزرگم را که دیگر نیست، می‌گرفتم و به کتابفروشی می‌رفتم و او آزادم می‌گذاشت تا کتاب‌ها را ورق بزنم و چند تایش را انتخاب کنم. طبعا خیلی وقت‌ها با خرید کتاب‌های ژول ورن و آسیموف ناامیدش می‌کردم، گاهی هم با خرید کتاب‌های «گنده»‌ای مثل داستایوفسکی، خوشحال می‌شد!

کتاب قدیمی را که ورق می‌زنم، یاد تابستان واقعا طولانی زمان کودکی می‌افتم، تابستان‌های که تمام نمی‌شدند، یاد قطعی‌های برق می‌افتم، هندوانه‌هایی که شیرین‌تر بودند، نسیم‌هایی که خنک‌تر بودند و دوستانی که رفیق‌تر از دوستان کنونی بودند.

1-19-2014 5-37-30 PM

یادم می‌افتد که همان زمان چقدر کتاب‌ها را دوست داشتم، با نوار چسب می‌خواستم که ترمیم‌شان کنم، یادم می‌افتد که وقتی سریال هزاردستان را برای اولین بار می‌دیدم و ابوالفتح رادر حال ترمیم کتاب‌ها، سعی کردم همه کتاب‌ها را به شیوه‌های ابتکاری، عین روز اولشان کنم!

بوی کتاب قدیمی که مشامتان می‌خورد، یاد کتاب‌های قدیمی دیگر می‌افتم، یاد جنگ و صلح کتابخانه پدربزرگ که هدیه دادش به یک نوه دیگر و مدتی در شگفت بودم که مگر از من هم نوه کتابخوان‌تری داشت که کتاب را به من نداد؟ لابد باید نوه دیگر ترفندی ناجوانمردانه زده باشد!

کتاب‌های قدیمی را که ورق می‌زنم، یادم می‌افتد که تا مدت‌ها به خاطر ناآشنایی با الفبای لاتین در کودکی، اسامی بعضی از کاراکترها را اشتباه تلفظ می‌کردم، یادم می‌افتد که دوست داشتم گاهی اوقات روی تختم دراز بکشم و کسی برایم کتاب بخواند و چون بعد از هفت هشت سالگی، دیگر باسواد محسوب می‌شدم، متأسفانه دیگر چنین کسی پیدا نمی‌شد، بنابراین قسمت‌هایی از داستان‌هایی را که داشتم، روی نوار کاست ضبط می‌کردم.

کتاب قدیمی را که ورق می‌زنم، فونت‌های قدیمی آن زمان و شیوه نقطه‌گذاری و فاصله‌گذاری آن دوره‌ها برایم جالب است، تصور می‌کنم که کتاب‌ها را چطور حروف‌چینی می‌کردند و حتی عنوان کاور کتاب را معمولا نقاشی می‌کردند.

حتی گاه آثار کودکی‌های خواهر هم در قالب خط خط هایی در بعضی‌ از کتاب‌ها پیداست!

1-19-2014 5-47-55 PM

کتاب‌های قدیمی را که ورق می‌زنم، نگرش حالای خودم را با آن روزها مقایسه می‌کنم، اینکه گاهی چقدر در درک فرهنگ‌های تصویرشده در رمان‌ها ناتوان بودم و به حکم کودکی، صالا از بعضی چیزها سر درنمی‌آوردم، راستی چرا قهرمان رمان قمارباز داستایوسکی، بعد از بردن آن همه پول، همه را می‌خواست تقدیم پولینا کند، درک رمان زنبق دره بالزاک که فکر کنم از خواندش یک طورهایی منع شده بودم که دشوارتر بود!

1-19-2014 5-38-10 PM

کتاب قدیمی را که ورق می‌زنم یادم می‌افتد، زمانی در رؤیای داشتن یک کتابخانه خصوصی بودم، برای همین کتاب‌هایم را طبقه‌بندی کرده بودم و شماره زده بودم و می‌خواستم دفتر امانت کتاب درست کنم، سال‌ها گذشت و نتوانستم یک کتابخانه عمومی درست کنم، ولی شاید جرقه همان رؤیاها باعث شد، وبلاگی برای خودم درست کنم!

با همه این توضیحات باز هم جای سؤالی برایتان باقی می‌ماند که چرا اینقدر اصرار می‌کنم، قدر کتاب‌های قدیمی‌تان را بدانید؟

ده روز پیش، تصادفی در سایتی لینک دانلود یک کتاب را پیدا کردم، کتاب سفر به سیارات ناشناخته، اثر رابرت سیلوربرگ، نمی‌دانید چقدر خوشحال شدم. روجلدش همان زمان توی ذوق می‌زد! رابرات سیلوربرگ را هم نمی‌شناختم و کتاب را شانسی خریده بودم. اما با خواندن کتاب، این کتاب که در دهه ۱۹۵۰ نوشته شده بود، برایم دلپذیر از آب درآمد. (دانلود این کتاب)

1-19-2014 5-27-32 PM

کتاب از چند جنبه برایم مهم بود، این کتاب را وقتی سوم ابتدایی بودم خوانده بودم، کتاب با اینکه به نظر یک کتاب علمی -تخیلی نه‌چندان مشهور است، کتاب کاملا قابل اعتنایی است:

۱- کتاب داستان سقوط یک امپراتوری است. داستان کتاب تا جایی که یادم می‌آید این است که سیاره‌ای دور دوست که تحت‌الحمایه زمین است، در معرض حمله مهاجمانی قرار می‌گیرد، آنها نماینده‌ای برای گرفتن کمک به زمین می‌فرستند: یک فضانورد تنها به نام ایوینگ.

اما او در کمال تعجب درمی‌یاد از امپراتوری زمین، تنها سایه‌ای و اسمی باقی مانده است و «سیروسی‌»ها زمین را تحت کنترل دارند.

ایوینگ مدتی این در و آن در می‌زند، مهاجمان او را دستگیر و شکنجه می‌کنند تا اینکه به صورتی شگفت‌آور با کمک «فردی» فرار می‌کند، با یک دانشمند زمینی آشنا می‌شود …

تصور اینکه امپراتوری‌های بزرگ هم به زوال می‌روند و حتی روزی ممکن است زمین ما هم دچار این سرنوشت شود، برایم جالب و در عین حال وحشت‌آور بود.

۲- کتاب تخیل قابل تحسینی در مورد سفرهای زمانی دارد.

نویسندگان علمی- تخیلی بارها بازی‌های ذهنی زیبایی با سفر در زمان کرده‌اند. رابرت سیلوربرگ در این میان نویسنده چیره‌دستی است، او اینگونه تصور کرده است که اگر کسی در زمان سفر کند و به گذشته برود، این کار مترادف است با تولید یک نسخه اصل از او. حالا تصور کنید که این دو فرد در کنار هم قرار بگیرند و بخواهند با کمک هم هدفی را جلو ببرند

در کتاب سفر به سیارات ناشناخته بارها به شیوه زیبا و دراماتیکی از این مفهوم استفاده شده است.

۳- دهه‌ها از نوشتن کتاب می‌گذرد و طبعا فناوری «های اند» تصویر شده در آن، دیگر با فناوری‌هایی که هم‌اینک ما به آن رسیده‌ایم، هماهنگ نیستیم، رابرت سیلوربرگ مثلا تصور نمی‌کرد، روزی تبلت اختراع شود و بتوانیم روی آن صدها کتاب را با خودمان به این سو و آن سو ببریم.

به همین خاطر او وقتی یک کتابخانه الکترونیک را تخیل‌اش این بود که کاربر کتابخانه وارد شود، کتابی در مورد موضوعی سفارش بدهند، یک ربات کتابدار کتاب را که به صورت میکروفیلم است، پیدا کند و بعد او با یک دستگاه مخصوص با عدسی‌های بزرگ‌کننده، کتاب را بخواند!

1-19-2014 5-30-07 PM

نخندید! حالا هم وقتی ما فناوری‌های صد سال دیگر را تصور می‌کنیم، با خودمان می‌گوییم که گوشی‌های صد سال دیگر چطور گوشی‌هایی خواهند بود، مثلا صفحه نمایششان چطور خواهد بود، اینکه می‌شود آنها را لوله کرد و بعد باز کرد و اصلا فکر نمی‌کنیم که ممکن است فناوری‌هایی که حالا اصلا تصورش را هم نمی‌کنیم، جای گوشی‌ها و تبلت‌ها را بگیرد. چه کسی می‌داند، شاید همین تراشه‌های کاشتنی که این روزها اینتل خیلی در موردش حرف می‌زند!

۴- کتاب در مورد فداکاری و تلاش برای آزادی است:

در قسمت‌های پایانی کتاب می‌خوانیم که ایوینگ دستگاه ماشین زمان را به سیاره خود می‌برد، روی سفینه‌ای نصب می‌کند و سپس کل سپاه عظیم سفینه‌های دشمن را به ماقبل تاریخ پرتاب می‌کند.

اما فصل درخشان کتاب، فصل پایانی آن است. ایوینگ احساس عذاب وجدان می‌کند، آخر او دستاورد دانشمند پیر زمینی را ربوده بود و سیاره مادر -زمین- را تنها گذاشته بود تا مستعمره مهاجمین بی‌رحم شود، او در دل وظیفه‌ای احساس می‌کرد، اما او خانواده داشت، باید با خانواده‌اش چه می‌کرد؟!

این بود که بار دیگر از ماشین زمان استفاده کرد و با برگشت به چند دقیقه قبل، نسخه دیگری از خود درست کرد تا زن و فرزندش نگهداری کند و خود عازم سفری دیگر به زمین شد، سفری برای آزاد کردن زمین!

در مورد کتاب‌های قدیمی و خاطره‌های آنها به زودی برایتان بیشتر خواهیم گفت، شما چه خاطراتی از کتاب‌های قدیمی دارید؟ آیا پیش آمده که بعد از سال‌ها و دهه‌ها یک کتاب قدیمی را به ناگاه پیدا کنید و هیجان‌زده شوید؟!