شکارچیان هویت: مشهورترین پرونده‌های جعل و تظاهر به فراموشی در تاریخ

دنیای روان‌پزشکی و جنایی پر از داستان‌هایی است که در آن مرز بین واقعیت و خیال به باریکی یک مو می‌شود. دانستن این موضوع که چطور برخی افراد با تکیه بر «فراموشی» (Amnesia) سعی در بازسازی هویت خود داشته‌اند، نه‌تنها هیجان‌انگیز و سرگرم‌کننده است، بلکه به ما دیدی عمیق درباره پیچیدگی‌های ذهن انسان می‌دهد. در این مقاله قصد داریم پرونده‌های معروفی را بررسی کنیم که در آن‌ها تظاهر به از دست دادن حافظه، ابزاری برای فرار از گذشته یا دستیابی به ثروت بوده است. آیا واقعاً ممکن است کسی تمام گذشته‌اش را فراموش کند اما آداب اشرافی را به یاد داشته باشد؟ چرا سیستم‌های قضایی و پزشکی گاهی در برابر این نمایش‌ها تسلیم می‌شوند؟ با ما همراه باشید تا نقاب از چهره این مدعیان برداریم.

معمای آنا اندرسون و ادعای سلطنت

کمی پیش از آنکه اتحاد جماهیر شوروی به تاریخ بپیوندد، زنی با نام آنا اندرسون (Anna Anderson) تمام جهان را با ادعایی هولناک تکان داد. او مدعی بود که در شب قتل‌عام خانواده تزار، به طرز معجزه‌آسایی توسط یک افسر دلسوز نجات یافته و از مرگ گریخته است. این داستان آنقدر پرکشش بود که حتی محققان بین‌المللی را وادار کرد تا دوباره به پرونده‌های مختومه تزار نگاهی بیندازند. بسیاری از هواداران او معتقد بودند که شاهزاده خانمی واقعی را پیدا کرده‌اند که سال‌ها در سایه‌ها زندگی کرده است. تظاهر او به فراموشی بخشی از گذشته‌اش، در واقع تاکتیکی برای پنهان کردن حفره‌های داستانش بود. این زن با استفاده از آشفتگی‌های سیاسی زمانه، توانست دهه‌ها در مرکز توجه باقی بماند.

آغاز داستان در تیمارستان برلین

ماجرای پرفراز و نشیب این زن از یک شب سرد در سال ۱۹۲۰ و در یکی از مراکز روان‌درمانی شهر برلین کلید خورد. او پس از یک اقدام ناموفق به خودکشی در کانال لندور، توسط پلیس نجات یافته و به بیمارستان منتقل شده بود. در آن روزها او نه نامی به زبان می‌آورد و نه نشانی از خانه‌ای می‌داد و پزشکان تصور می‌کردند با یک مورد واقعی فراموشی مواجه هستند. با گذشت زمان، سکوت او با جملاتی پراکنده درباره شکوه گذشته شکسته شد که کنجکاوی پرستاران را برانگیخت. او مدعی بود که به دلیل ضربات وارده و شوک ناشی از حوادث، حافظه‌اش دچار اختصاری شدید شده است.

پزشکان آن زمان فاقد ابزارهای مدرن برای تشخیص «تمارض» (Malingering) بودند و بیشتر بر مشاهدات بالینی تکیه می‌کردند. همین ضعف باعث شد تا ادعای او آرام‌آرام در محیط بیمارستان ریشه بدواند و به گوش محافل بیرون برسد.

هویت جعلی آناستازیا نیکولایونا رومانوا

بالاخره این بیمار مرموز نامی برای خود برگزید و ادعا کرد که او آناستازیا نیکولایونا رومانوا (Anastasia Nikolaevna)، کوچک‌ترین دختر تزار نیکولای دوم است. او با جزئیات عجیبی از زندگی در کاخ‌های روسیه سخن می‌گفت که هر شنونده‌ای را به تردید می‌انداخت. برخی از بازماندگان خانواده رومانوف که به اروپا پناهنده شده بودند، برای دیدن او آمدند اما اکثر آن‌ها او را یک شیاد دانستند. با این حال، عده‌ای دیگر که تشنه معجزه بودند، شباهت‌های ظاهری او با عکس‌های قدیمی شاهزاده خانم را تأیید کردند.

فراموشی

هالیوود و دامن زدن به افسانه رومانوف‌ها

داستان جذاب این زن که از خاکستر یک امپراتوری برخاسته بود، هالیوود را وادار کرد تا در سال ۱۹۵۶ فیلمی بزرگ بسازد. در این اثر ماندگار، اینگرید برگمن (Ingrid Bergman) در نقش آناستازیا درخشید و یول براینر (Yul Brynner) نقش افسری را بازی کرد که او را فراری داده بود. این فیلم نه‌تنها در گیشه موفق بود، بلکه باعث شد افکار عمومی در سراسر جهان به نفع آنا اندرسون تغییر کند. در واقع سینما به جای بازگویی حقیقت، به اسطوره‌سازی از یک دروغ بزرگ کمک کرد. قدرت رسانه باعث شد تا دهه‌ها کسی جرئت نکند به صورت علمی با ادعاهای او مقابله کند.

حتی جوایزی که فیلم دریافت کرد، به نوعی مشروعیت بخشیدن به داستانی بود که ریشه‌های واقعی نداشت. مردم ترجیح می‌دادند داستانی رمانتیک از نجات یک پرنسس را باور کنند تا واقعیت تلخ تیرباران یک خانواده را در یک زیرزمین نمور.

چالش زبان مادری و تناقض‌های رفتاری

نکته‌ای که بسیاری از منتقدان بر آن پافشاری می‌کردند، ناتوانی مطلق او در تکلم به زبان روسی بود. او مدعی بود که به دلیل شوک روانی، زبان مادری‌اش را کاملاً فراموش کرده و تنها می‌تواند به آلمانی صحبت کند. این توجیه از نظر علمی بسیار بعید به نظر می‌رسید، چرا که در فراموشی‌های پس از سانحه، زبان مادری معمولاً آخرین چیزی است که از دست می‌رود. طرفدارانش معتقد بودند او آگاهانه از روسی حرف زدن امتناع می‌کند تا خاطرات تلخ بلشویک‌ها را بیدار نکند.

پرستار مخصوص و معلم زبان فرانسوی آناستازیای واقعی نیز پس از ملاقات با او، با قاطعیت اعلام کردند که این زن یک غریبه است. شگفت‌انگیز بود که او حتی برخی از عادات رفتاری ساده شاهزاده خانم را هم نمی‌دانست و در تست‌های شناسایی ابتدایی مردود می‌شد. با این حال، او با هوشمندی و با تکیه بر اطلاعاتی که از روزنامه‌ها جمع‌آوری کرده بود، به بازی خود ادامه می‌داد. او می‌دانست که چگونه از احساسات مردم برای بقای هویت جعلی‌اش استفاده کند و خود را قربانی سیاست جلوه دهد.

فروپاشی شوروی و گشودن رازهای مگو

تا سال ۱۹۸۴ که این مدعی بزرگ از دنیا رفت، راز او همچنان سربه مهر باقی مانده بود. با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، راه برای دسترسی به آرشیوهای مخفی و محل‌های دفن قربانیان انقلاب باز شد. حدود پانزده سال پیش، یک تیم بین‌المللی از باستان‌شناسان و پزشکان قانونی موفق شدند یک گور جمعی را در ای کاترینبورگ (Yekaterinburg) پیدا کنند. در این گور اسکلت ۹ نفر پیدا شد که بررسی‌های اولیه نشان می‌داد همان خانواده تزار و خدمه‌شان هستند. این کشف، آغاز پایان افسانه‌ای بود که بیش از نیم قرن جهان را سرگرم کرده بود.

آزمایش DNA؛ تیر خلاص به دروغ قرن

مشکل بزرگ محققان این بود که آنا اندرسون پیش از این اکتشافات مرده بود و جسدش در ایالت باواریا سوزانده شده بود. با این حال، شانس با علم یار بود و یک قطعه از بافت روده او در بیمارستانی که قبلاً جراحی شده بود، پیدا شد. همچنین یک قطره خون خشک شده روی یک شیشه آزمایشگاهی در شهر اشتوتکارت (Stuttgart) پیدا شد که کلید حل معما بود. دانشمندان با استخراج DNA از این نمونه‌ها و مقایسه آن با بقایای تزار و ملکه، به نتایج حیرت‌انگیزی رسیدند. نتایج با قطعیت نشان داد که هیچ پیوند خونی بین او و خاندان سلطنتی روسیه وجود ندارد.

در حقیقت او یک کارگر لهستانی به نام فرانتسیسکا شانزکوفسکا (Franziska Schanzkowska) بود که در یک کارخانه مهمات‌سازی آسیب دیده بود. او با نبوغی شیطانی توانسته بود تمام دنیا را با یک «فراموشی خودخواسته» فریب دهد.

انگیزه‌های مالی و سودای ثروت تزار

پشت این نقاب فراموشی، انگیزه‌های بسیار قدرتمندی برای کسب ثروت و شهرت نهفته بود. او با کمک چند فرد سودجو قصد داشت به سپرده‌های کلان تزار در بانک‌های اروپایی که میلیون‌ها پوند ارزش داشت، دست پیدا کند. کتاب‌های ساختگی و مصاحبه‌های انحصاری او مبالغ هنگفتی را به حسابش سرازیر می‌کرد و او را از فقر نجات می‌داد. در واقع فراموشی برای او نه یک بیماری، بلکه یک بیزینس مدل (Business Model) بسیار موفق بود. او حتی از فروش حق امتیاز داستان زندگی‌اش به سینماگران نیز پول کلانی به جیب زده بود.

او با زیرکی تمام، از تناقضات گزارش‌های خبری آن زمان استفاده می‌کرد تا داستانش را باورپذیرتر جلوه دهد. این فریب‌کاری نشان داد که چگونه طمع می‌تواند ذهن را به سمتی ببرد که حتی خود فرد هم دروغ‌هایش را باور کند. او تا آخرین لحظه عمرش در نقش خود باقی ماند و هرگز به هویت واقعی‌اش اعتراف نکرد. این پرونده یکی از بزرگ‌ترین مثال‌های «اختلال ساختگی» (Factitious Disorder) در تاریخ پزشکی قانونی به شمار می‌رود.

09-05-2013 01-30-33 AM

سییپرین اسکید؛ آقای هیچ‌کس در تورنتو

یکی دیگر از موارد مشهور معاصر، شخصی به نام سییپرین اسکید (Cyprian Skeide) بود که مدتی به «آقای هیچ‌کس» شهرت یافت. او در سال ۱۹۹۹ با جراحاتی روی بدن به بیمارستانی در تورنتو مراجعه کرد و مدعی شد هیچ خاطره‌ای از کیستی خود ندارد. اسکید با لهجه بریتانیایی بسیار غلیظ و متقاعدکننده‌ای صحبت می‌کرد که باعث شد مقامات کانادایی به او اعتماد کنند. هدف اصلی او از این نمایش، دریافت پناهندگی و پاسپورت کانادایی بود تا بتواند زندگی جدیدی را آغاز کند. اما برخلاف آنا اندرسون، او در عصری زندگی می‌کرد که پلیس و سیستم‌های اطلاعاتی بسیار باهوش‌تر شده بودند.

اعتراف به جعل هویت در مجله GQ

مقامات مهاجرتی کانادا که به داستان او مشکوک شده بودند، درخواست پاسپورت او را به دلیل نبود مدارک کافی رد کردند. او سال‌ها در بلاتکلیفی زندگی کرد تا اینکه در سال ۲۰۰۷، مجله معروف جی‌کیو (GQ) ترتیب یک مصاحبه مفصل را با او داد. در طی این گفتگو، اسکید که دیگر تحت فشار روانی قرار گرفته بود، پرده از راز خود برداشت و اعتراف کرد. او اقرار کرد که هرگز فراموشی نداشته و در واقع یک تبعه رومانیایی است که قصد دور زدن قانون را داشته است. این مورد نشان داد که فراموشی مصنوعی چقدر می‌تواند به عنوان یک ابزار مهاجرتی غیرقانونی مورد استفاده قرار گیرد.

مورد عجیب دوگ بروس و ایستگاه کانی آیلند

داستان دوگ بروس (Doug Bruce) آنقدر دراماتیک بود که دستمایه ساخت مستندی به نام «مرد سفیدپوست ناشناس» (Unknown White Male) شد. او در ایستگاه پلیس جزیره کانی ظاهر شد و ادعا کرد که دچار «فراموشی پس‌گستر» (Retrograde Amnesia) کامل شده است. او حتی نام خود را به یاد نمی‌آورد، اما در کمال تعجب هنوز می‌توانست به خوبی انگلیسی صحبت کند و مهارت‌های اجتماعی‌اش را حفظ کرده بود. پلیس در ابتدا داستان او را باور کرد، چرا که او اخیراً مادرش را از دست داده بود و توموری در غده هیپوفیز داشت. اما این دلایل برای از دست دادن کل حافظه زندگی کافی به نظر نمی‌رسید.

تحقیقات عمیق‌تر روی سوابق او نشان داد که بسیاری از رفتارهایش با الگوهای واقعی تخریب حافظه همخوانی ندارد. او در واقع سعی داشت از بدهی‌ها و مشکلات زندگی شخصی‌اش با ساختن یک شخصیت جدید فرار کند. با اینکه او تا مدت‌ها بر ادعای خود پافشاری می‌کرد، اما شواهد علمی در نهایت او را رسوا کرد.

09-05-2013 01-58-08 AM

شک و تردیدهای پزشکی در مورد فراموشی پس‌گستر

پزشکان مغز و اعصاب معتقدند که فراموشی پس‌گستر کامل که در آن فرد تمام هویت خود را از دست بدهد، بسیار نادر است. در اکثر موارد واقعی، فرد خاطرات جدید را نمی‌تواند ثبت کند اما هویت اصلی‌اش را به خوبی به یاد دارد. وقتی کسی ادعا می‌کند که نام خود را نمی‌داند اما می‌داند چگونه از یک دستگاه خودپرداز استفاده کند، زنگ خطر برای پزشکان به صدا در می‌آید. این تناقض‌های عملکردی معمولاً ریشه در تمارض دارند تا آسیب فیزیکی مغزی. علم امروز می‌تواند با استفاده از اسکن‌های مغزی پیشرفته، تفاوت بین فعالیت‌های واقعی و ساختگی را تا حد زیادی تشخیص دهد.

همچنین، در موارد واقعی فراموشی، فرد معمولاً دچار اضطراب شدید و سردرگمی واقعی می‌شود که بازسازی آن برای یک بازیگر سخت است. بسیاری از شیادان در حفظ تداوم دروغ‌هایشان در طولانی‌مدت شکست می‌خورند. آن‌ها ممکن است در یک لحظه غفلت، نامی را صدا بزنند یا به خاطره‌ای اشاره کنند که نباید به یاد داشته باشند. همین جزئیات کوچک است که باعث می‌شود پرونده‌های بزرگ فراموشی جعلی در نهایت در برابر دانش پزشکی قانونی شکست بخورند.

تفاوت تمارض و اختلالات تجزیه‌ای

باید بین کسی که آگاهانه دروغ می‌گوید و کسی که دچار «فوگ گسستی» (Dissociative Fugue) شده، تفاوت قائل شد. در اختلالات تجزیه‌ای، فرد واقعاً حافظه‌اش را به دلیل ترومای روانی شدید از دست می‌دهد و این یک مکانیسم دفاعی ناخودآگاه است. اما در تمارض، هدف فرد رسیدن به یک سود ثانویه مثل فرار از زندان یا تصاحب ارث و میراث است. تشخیص این دو از هم یکی از سخت‌ترین وظایف روان‌پزشکان قانونی در دادگاه‌های مدرن محسوب می‌شود. در موارد آنا اندرسون و سییپرین اسکید، شواهد نشان داد که آن‌ها دقیقاً می‌دانستند چه می‌کنند.

تأثیر سینما بر درک عمومی از فراموشی

فیلم‌هایی مانند «یادگاری» (Memento) یا «جدایی نادر از سیمین» و حتی آثار کلاسیکی چون «احمقی در آکسفورد»، تصویری اغراق‌آمیز از فراموشی ارائه داده‌اند. مردم اغلب تصور می‌کنند فراموشی یعنی پاک شدن کامل یک هارد دیسک، در حالی که در واقعیت مغز بسیار پیچیده‌تر عمل می‌کند. این سوءبرداشت عمومی به شیادان کمک می‌کند تا داستان‌های خود را بر اساس آنچه مردم در سینما دیده‌اند، طراحی کنند. آن‌ها می‌دانند که مخاطب عام آمادگی پذیرش یک داستان دراماتیک را دارد و کمتر به دنبال شواهد علمی می‌گردد. در واقع، سینما به نوعی راهنمای آموزشی برای کسانی شده است که می‌خواهند نقش یک بیمار حافظه‌ای را بازی کنند.

چرا در عصر دیجیتال تظاهر به فراموشی سخت‌تر شده است؟

امروز با وجود شبکه‌های اجتماعی و پایگاه‌های داده بیومتریک، پنهان کردن هویت واقعی تقریباً غیرممکن شده است. اگر آنا اندرسون امروز ظهور می‌کرد، تنها با یک جستجوی ساده تصویر در گوگل (Google Reverse Image Search)، هویت لهستانی‌اش فاش می‌شد. ردپای دیجیتال ما شامل عکس‌ها، لوکیشن‌ها و خریدهای آنلاین، مانند یک حافظه خارجی عمل می‌کنند که به راحتی قابل بازیابی هستند. بنابراین دوران «آقای هیچ‌کس‌ها» به سر آمده و علم داده جایگزین حدس و گمان‌های پزشکی شده است.

حتی اگر کسی ادعای فراموشی کند، سوابق پزشکی دیجیتال او در ابرها (Cloud) ذخیره شده و به سرعت قابل استعلام است. آزمایش‌های ژنتیک تجاری که امروزه با قیمت کم در دسترس هستند، هرگونه ادعای دروغین درباره نسب سلطنتی یا خانوادگی را در نطفه خفه می‌کنند. جهان امروز کوچک‌تر و شفاف‌تر از آن است که بتوان در آن با یک دروغ ساده، هویت جدیدی برای خود دست و پا کرد. ما در عصری زندگی می‌کنیم که حقیقت، حتی اگر حافظه یاری نکند، از لابلای کدهای صفر و یک بیرون خواهد جهید.

جمع‌بندی نهایی

داستان کسانی که به دروغ تظاهر به فراموشی کرده‌اند، بیش از آنکه درباره ضعف حافظه باشد، درباره قدرت تخیل و طمع انسان است. از آنا اندرسون که دهه‌ها در نقش یک شاهزاده خانم زندگی کرد تا شیادان مدرنی که به دنبال پاسپورت بودند، همگی از یک حفره در سیستم‌های شناسایی زمان خود استفاده کردند. با این حال، پیشرفت‌های شگرف در زمینه ژنتیک و علوم اعصاب نشان داد که حقیقت همیشه راهی برای نمایان شدن پیدا می‌کند. امروز دیگر نمی‌توان با تکیه بر دروغ، تاریخ را بازنویسی کرد؛ چرا که علم به عنوان داوری بی‌طرف، مرز میان واقعیت و تمارض را با دقت میکروسکوپی ترسیم کرده است. این پرونده‌ها یادآور این نکته هستند که هویت ما، نه فقط در ذهن ما، بلکه در پیوندهای خونی و ردپاهای اجتماعی‌مان ریشه دارد که به راحتی پاک شدنی نیستند.

سوالات متداول (Smart FAQ)

۱. آیا ممکن است کسی به دلیل ضربه روحی فقط زبان مادری‌اش را فراموش کند؟
خیر، از نظر علمی بسیار غیرمحتمل است که فردی مهارت‌های زبانی اکتسابی دوم را حفظ کند اما زبان مادری را کاملاً از دست بدهد. زبان مادری در لایه‌های عمیق‌تر مغز و در دوران رشد اولیه تثبیت می‌شود و معمولاً در برابر آسیب‌ها مقاوم‌تر است. در اکثر موارد تظاهر به فراموشی، افراد از این تکنیک برای پنهان کردن لهجه یا هویت ملی واقعی خود استفاده می‌کنند. این یکی از اولین نشانه‌هایی است که متخصصان را به ساختگی بودن ادعای بیمار مشکوک می‌کند.
۲. اختلال «تمارض» با «اختلال ساختگی» چه تفاوتی در پرونده‌های فراموشی دارد؟
در تمارض، فرد با هدف رسیدن به یک سود مشخص مادی یا فرار از مسئولیت قانونی آگاهانه دروغ می‌گوید. اما در اختلال ساختگی (Factitious Disorder)، انگیزه اصلی فرد بیمارگونه است و او صرفاً می‌خواهد نقش یک بیمار را بازی کند تا توجه و دلسوزی دیگران را جلب نماید. در مورد آنا اندرسون، روان‌پزشکان معتقدند ترکیبی از هر دو حالت وجود داشت؛ یعنی هم سودای ثروت و هم نیاز به توجه مفرط. تشخیص این دو نیازمند بررسی‌های عمیق روان‌شناختی در طول دوره‌های طولانی مراقبت است.
۳. چگونه آزمایش DNA توانست بعد از مرگ آنا اندرسون دروغ او را فاش کند؟
دانشمندان از تکه‌های بافت باقیمانده او در بیمارستان و همچنین نمونه‌های خون خشک شده قدیمی برای استخراج کدهای ژنتیکی استفاده کردند. این داده‌ها با DNA بازماندگان زنده خاندان رومانوف و همچنین بقایای استخوان‌های کشف شده در روسیه مقایسه شد. عدم انطباق ژنتیکی با خاندان سلطنتی و در مقابل، شباهت کامل با یک خانواده کارگر لهستانی، حقیقت را برملا کرد. این نشان داد که حتی سوزاندن جسد هم نمی‌تواند مانع از قضاوت نهایی علم ژنتیک درباره هویت افراد شود.
۴. آیا تومور مغزی واقعاً می‌تواند باعث فراموشی کل گذشته شود؟
تومورها بسته به محل قرارگیری می‌توانند باعث اختلال در حافظه شوند، اما به ندرت باعث پاک شدن تمام خاطرات مربوط به هویت شخصی می‌شوند. معمولاً تومورها بر حافظه کوتاه مدت اثر می‌گذارند یا باعث تغییرات شخصیتی و نوسانات خلقی می‌شوند. در مورد دوگ بروس، وجود تومور یک ابزار کمکی برای واقعی جلوه دادن نمایش او بود، اما از نظر علمی برای توجیه فراموشی کامل کافی نبود. پزشکان با معاینه دقیق متوجه شدند که علائم بالینی او با عملکرد فیزیکی تومور در مغزش همخوانی ندارد.
۵. چرا خانواده رومانوف در ابتدا نتوانستند آنا اندرسون را رسوا کنند؟
در آن زمان اروپا غرق در آشوب‌های پس از جنگ جهانی اول بود و بسیاری از اسناد شناسایی از بین رفته بودند. همچنین، آنا اندرسون با هوشمندی از اطلاعاتی که در روزنامه‌ها چاپ می‌شد برای بازسازی خاطراتش استفاده می‌کرد تا در ملاقات‌ها دیگران را غافلگیر کند. برخی از خویشاوندان دور که سال‌ها بود شاهزاده را ندیده بودند، تحت تأثیر احساسات و شباهت‌های ظاهری جزئی قرار گرفتند. نبود تست‌های بیومتریک و ژنتیک در آن دوره، اجازه داد که شک و تردیدها به جای یقین باقی بماند.
۶. فریب‌کاران حافظه معمولاً از چه تکنیک‌های رفتاری برای متقاعد کردن پزشکان استفاده می‌کنند؟
آن‌ها اغلب از استراتژی «سکوت انتخابی» استفاده می‌کنند و به جای پاسخ‌های غلط، می‌گویند «یادم نمی‌آید». همچنین سعی می‌کنند خود را بیش از حد درمانده و آشفته نشان دهند تا حس ترحم معاینه‌گر را برانگیزند. استفاده از جزئیات بسیار دقیق در برخی حوزه‌ها و فراموشی مطلق در حوزه‌های بدیهی دیگر، یکی از متدهای کلاسیک آن‌هاست. با این حال، تست‌های تخصصی مثل آزمون‌های حافظه نهان معمولاً دست آن‌ها را برای روان‌پزشکان قانونی باتجربه رو می‌کند.
۷. آیا در ایران هم پرونده‌های مشابهی از تظاهر به فراموشی وجود داشته است؟
بله، در پرونده‌های جنایی ایران بارها دیده شده که متهمان پس از ارتکاب جرم ادعای فراموشی لحظه‌ای یا کلی می‌کنند. این افراد معمولاً قصد دارند از مسئولیت کیفری فرار کرده و خود را فاقد اراده در زمان وقوع جرم نشان دهند. کمیسیون‌های پزشکی قانونی در ایران با استفاده از مصاحبه‌های تخصصی و بررسی سوابق بالینی، به دقت این ادعاها را بررسی می‌کنند. در اکثر این موارد، مشخص می‌شود که فراموشی تنها یک تاکتیک دفاعی برای کاهش مجازات یا رهایی از قصاص بوده است.

2 دیدگاه

  1. هیچ مدرکی نشون نداده انا اندرسون دروغ میگفت،او زمانی ک زنده بود ازمایش دی ان ای ی وجود نداشت اما تمام نشانه های بیماری اناستازیا در او بود وزمانی که انا تلاش کرد ومدارک جدیدی تهیه کرد جهان درگیر جنگ جهانی دوم بود و ب اظهارات او توجهی نشداما درمورد ازمایشات پس از مرگش باید گفت از روی یک قطره خون نمیشه قضاوت کرد…ب هر حال این مطلب هنوز نامعلومه و نمیشه نظر قطعی داد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]