دنیای وحشتناکی که در آن الگوریتم‌ها برایمان دست به انتخاب می‌زنند، تصمیم می‌گیرند و هنر و سرگرمی می‌آفرینند!

هر سال شرکت‌ها و پروژه‌های نوپای (استارت‌آپ) زیادی معرفی می‌شوند، برخی از آنها ایده‌های نابی دارند و با استقبال زیادی مواجه می‌شوند، یکی از استارت‌آپ‌های خوبی که سال پیش کارش را شروع کرد، Fuzz بود، شعار «فاز»، «رادیوی فدرت‌گرفته از مردم» people-powered radio بود.
برخلاف سایت‌هایی مثل پاندورا که در آن الگوریتم‌ها بر اساس علایق کاربران و شاخص‌های هر قطعه موسیقی، موسیقی‌ به او پیشنهاد می‌کنند، روند سایت فاز کاملا متفاوت است. فاز بر «مردم» تکیه می‌کند و از آنها می‌خواهد تا با آپلود کردن موسیقی خودشان، ایستگاه‌های رادیویی خودشان را بسازند.

Fuzz

مؤسس «فاز» عقیده دارد که متقاعدکننده‌ترین پیشنهادها، آنها هستند که که توسط کاربرهای انسانی -و نه الگوریتم‌ها- پیشنهاد می‌شوند.

فاز با وجود در پیش گرفتن این راهبرد جالب، توجه کمی جلب کرده است و شاید درست به همین خاطر باشد که من و شما، خیلی کم در مورد آن شنیده‌ایم. در حقیقت در دنیای امروز نمی‌توان نقش الکوریتم‌ها را در شکل دادن به همه مراحل محصولات هنری، منکر شد.

یکی از سریال‌های تازه‌ای که من دنبال می‌کنم، سریال House of Cards است. این سریال در واقع‌ بازسازی سریالی انگلیسی با همین نام است که در دهه ۱۹۹۰ میلادی ساخته شده بود و از تلویزیون ایران هم پخش شده بود.

سریال House of Cards

House of Cards سریال بسیار خوبی است و من در فرصتی دیگر، در یک پست به صورت کامل در مورد آن خواهم نوشت. اما یکی از نکات جالب در ساخت این سریال این است که House of Cards نخستین تلاش عمده Netflix برای ساخت یک سریال عمده به صورت اوریجینال است.

House of Cards

طبیعی است که Netflix نمی‌خواسته خطر کند و هزینه بالای تولید را متحمل شود و بعد مثل شمار زیادی از سریال‌هایی که خیلی زود تولیدشان به خاطر عدم استقبال متوقف می‌شود، دچار زیان شود. بنابراین در مرحله تصمیم‌گیری، تحلیل‌گران این شرکت به سراغ «لاگ»های کاربران رفتند و کشف کردند که بازسازی یک سریال انگلیسی به خصوص اگر «کوین اسپیسی» را در نقش اولش بگذارید و «دیوید فینچر» را کارگردانش کنید، با استقبال زیادی مواجه خواهد شد.

خیلی جالب توجه است که ما حالا وارد عصری شده‌ایم که الگوریتم‌های کامپیوتری می‌توانند بر روند تولید یک اثر هنری یا نوشته‌ای یک نویسنده اثر بگذارند. Netflix در حین پخش فصل اول سریال، حجم عظمی از اطلاعات را در هنگام پخش جاری سریال جمع‌آوری کرد و مثلا می‌داند که چند بار کاربران در هنگام تماشای سریال دکمه توقف موقتی پخش یا pause را زده‌اند. این اطلاعات بر روند تولید و ماهیت قسمت‌های بعدی تأثیر می‌گذارند. (+)

House of Cards

اما این فقط Netflix نیست که دنبال یافتن ذائقه کاربران است، آمازون و کتابخوان کیندل این شرکت را در نظر بگیرید، این شرکت هم اطلاعات بسیار زیادی در مورد کاربران و عادات مطالعه آنها جمع‌آوری می‌کند، مثلا می‌داند که کاربران کدام کتاب را تا به انتها می‌خوانند و کدام کتاب را نیمه‌تمام رها می‌کنند، آمازون می‌داند که شما کدام فصل کتاب را نمی‌خوانید، کدام قسمت را با دقت بیشتری می‌خوانید، دنبال معنی کدام واژه‌ها می‌گردید و …

بر اساس همین اطلاعات آمازون می‌تواند شاخص‌هایی را کشف کند که احتمال به پایان بردن یک کتاب توسط شما را برآورد کنند. هیچ بعید نیست که آمازون رمان‌هایی با چند پایان متفاوت از این به بعد در سایت بگذارد تا بر اساس شناختی که از شما پیدا کرده، شما را به سمت یک انتهای دلپذیرتر راهنمایی کند و از این طریق شما را شادتر کند و در نتیجه احتمال خرید کتاب در آینده را بیشتر کند!

و این دقیقا سرنوشتی است که سایر اجزای صنایع سرگرمی‌ساز از سینما و موسیقی گرفته تا تئاتر، دیر یا زود متوجه آن خواهند شد. به عبارت دیگر در آینده الگوریتم‌های خیلی دقیق خواهند بود که روند داستانی را پیش خواهند برد و نه تمایل و ذهن زایشگر نویسنده‌ها و بازیگران و کارگردان‌ها!

Netflix امسال متوجه شد که با اطلاعات ارزشمندی که از ذائقه کاربرانش جمع‌آوری کرده است، می‌تواند رأسا وارد عرصه ساخت فیلم و سریال شود، آمازون هم به زودی متوجه این قضیه خواهد شد و به جای پخش کتاب، ترتیبی خواهد داد که نویسنده استخدام کند و بر اساس دستور الگوریتم‌ها کتاب تولید کند.

صنایع تولید و پخش موسیقی، از چند سال پیش متوجه فرمول‌های موفقیت شده‌اند. آنها دیگر در پی کشف استعدادهای انتخاب نیستند، بلکه شاخص‌هایی دارند که پیشبنی می‌کند چه صدای و چه چهره و چه ژستی بیشتر خواهد فروخت. آنها فرمول‌های کلی موفقیت یک ترانه را کشف کرده‌اند. به گروه‌های موفق موسیقی یک دهه پیش که هر کدام دو سه سالی درخشیدند و خاموش شدند و همگی شباهت‌های انکارنشدنی با هم داشتند، نگاه کنید. به نظرتان ظهور همه این گروه‌های اتفاقی بود؟!

پیداست که در پی گرفتن این روند تجاری در عالم هنر، چه مضراتی می‌تواند داشته باشد. اگر تولید یک ترانه، شبیه دستورالعمل پختن یک وعده غذای ساده شود و اگر تنها شاخص‌های ترانه‌های موفق گذشته، مورد توجه قرار بگیرند، ما با ترانه‌های پرفروشی روبرو خواهیم شد که بسیار شبیه هم هستند.

شاید یکی از دلایلی که ما ترانه‌های دهه هفتاد و هشتاد و نود را بیشتر از ترانه‌های این روزها دوست داریم، تمایل روحی ما به نوستالژی و روزهای خوش گذشته نباشد، بلکه همین روند صنعتی و مصنوعی تولید موسیقی باشد.

شرکت IBM یک ابرکامپیوتر مشهعور به نام «واتسون» دارد، این کامپیوتر با دسترسی به حجم عظمی از اطلاعات و داشتن برنامه‌ها و الگوریتم‌های خوب، می‌تواند در مواردی بهتری از هر وکیل یا پزشک، یک مسئله حقوقی را تحلیل کند یا تشخیص‌ها افتراقی یکی بیماری را مطرح کند. حالا تصور کنید که از چنین کامپیوترهایی برای کشف شاخص‌های موفقیت فیلم‌ها و موسیقی و رمان‌ها استفاده شود!

اما من گمان نمی‌کنم که اگر واتسون و الگوریتم‌های کامپیوتری را در دوران زایش نقاشی به سبک امپرسیونیسم، سینمای موج نو یا شعر آینده‌نگر داشتیم، اصلا این سبک آثار هنری بختی برای مطرح شدن پیدا کردند. در این صورت این الگوریتم‌ها همه این آثار را رد می‌کردند چرا که احتمال موفقیت‌شان با فرمول موفقیت، نمی‌خواند. در این صورت آیا استراوینسکی شانسی برای رخ نمودن داشت؟

 


به گمانم، هنوز هم توصیه‌های یک انسان، قابل اعتمادتر از الگوریتم‌ها باشند. مثالی می‌زنم:

چند وقت پیش یک سریال را در وبلاگم معرفی کرده بودم و از شما خواسته بودن که سریال‌هایی تازه‌ای را که ارزش نگاه کردن دارند، معرفی کنید. عموم پیشنهادات بسیار عالی بودند و من واقعا معتاد سه چهار سریالی شدم که شما معرفی کرده بودید.

طبیعی بود که من می‌توانستم به سایت IMDB بروم یا از یک سری اپلیکیشن توصیه‌گر استفاده کنم. اما پیشنهادات شما بسیار بهتر از IMDB بود. یک انسان بر اساس داستان و حال و هوای یک فیلم یا سریال و بر اساس سابقه ذهنی که از مخاطب‌اش سراغ دارد، بسیار بهتر از الگوریتم‌های فعلی پیشنهاد کند. مثلا ممکن است یک سریال از نظر ظاهری و حتی ضرب‌آهنگ بسیار متفاوت از سریال‌های قبلی مورد علاقه من باشد، اما شما با توجه به کتاب‌های قبلی که من خوانده‌ام یا سبک نوشته‌هایم، حدس بزنید که به داستان یک سریال متفاوت، احتمالا بیشتر روی خواهم آورد.

سایت «فاز» دقیقا می‌خواهد این جنبه توصیه انسانی را حفظ کند و الگوریتم‌ها را جانشینش نکند. سایت FiveBooks هم دقیقا روندی مشابه را در دنیای کتاب در پیش گرفته است.

البته می‌توان در آن واحد، هم از پیشنهادهای انسانی و هم از پیشنهادهای الگوریتمی استفاده کرد و با برقرار کردن توازنی بین این دو،‌ از خوبی‌ها هر دو استفاده کرد. مثلا در همین سایت IMDB، هر کاربر می‌تواند مجموعه‌های مورد علاقه خود را انتخاب کند و به این ترتیب کاربران دیگر می‌توانند به راحتی به فهرست‌های خوبی از فیلم‌های انتخابی دسترسی پیدا کنند.

اما گرچه می‌شود یک همزیستی مسالمت‌آمیز با الگوریتم‌ها در بخش توصیه آثار موجود برقرار کرد، وقتی پای کشف نوابغ جدید و محصولات تازه به میان می‌آید، قضیه دگرگون می‌شود. اگر یک اثر هنری بر میزان شاخص‌های موفقیت آثار قبلی ساخته شود و حتی بر اساس بازخورد آنی کاربران، روند تولید آن هر لحظه عوض شود تا میزان فروش آن بالا برود، چه؟

از حالا با نشانه‌های این روند مواجه هستیم، مثلا سال پیش یک نشریه تابلویید چینی به نام گلوبال تامیز گزارش کرد که یک گروه موسیقی محلی به نام Bear Warrior میزان موفقیت آثارش را با استفاده از حسگرهایی که میزان نشاط و رقص شنونده‌ها را در هنگام شنیدن موسیقی‌ها، اندازه می‌گیرند، ارزیابی می‌کند و در موسیقی‌ها بعدی خود از همین اطلاعات استفاده می‌کند.


بعد از موفقیت باراک اوباما در انتخابات ریاست جمهوری در پستی برایتان در مورد میزان اهمیت تحلیل اطلاعات و الگوریتم‌های کامپیوتری نوشتم، به نظر می‌رسد که ما وارد دنیای شده‌ایم که با تحلیل مؤثر و هوشمندانه اطلاعات می‌توان هر کاری کرد و رفته رفته این امر بر زندگی خصوصی و آنچه که باید بشنویم و بخوانیم و ببینیم و بخریم هم اثر می‌گذارند.

مدتی است که سریال تازه‌ای را دنبال می‌کنم، سریال بسیار سرگرم‌کننده ولی پاپ‌کورنی است، گاه در سیر داستان، شاهد صحنه‌هایی هستیم که به صورت عجیبی با خواهش‌های ذهنی فرویدی بیننده، هماهنگ می‌شوند! وقتی چند قسمت سریال را دیدم، با خودم فکر کردم که نویسنده بدجور بیننده را دست‌کم گرفته است. نویسنده یا الگوریتم‌های کامپیوتری انقدر باهوش بوده‌اند که بدانند، بیننده در واقع چه می‌خواهد و همان‌ها را در هر قسمت به خوردش می‌دهند.

در قسمت اول و دوم مینی‌سریال Black Mirror ما با دنیای عجیبی آشنا شدیم که این روزها در واقع در همان زندگی می‌کنیم. دنیای که در آن اعمال و تصمیم‌های سیاستمداران توسط آمارها و نظرسنجی‌ها، تغییر می‌کرد و دنیایی که در آن فردیت انسان از بین رفته بود، دنیایی که در آن شبکه‌های اجتماعی و توصیه‌های عموم، شانس کشف استعدادهای حقیقی را گرفته بودند و به جای نغمه‌های خوش به او صحنه‌های مستهجن می‌دادند و حتی صدای معترض هم، به صورتی تمام‌تجاری عرضه می‌شد!

 مینی‌سریال Black Mirror

و اگر از دیدی بازتر به قضایا نگاه کنید که وضعیت حاضر تنها شکل تشدیدیافته و درماتیک شده وضعیتی است که ما دهه‌هاست است با آن مواجه شده‌ایم.

در دهه‌های قبل امکان بازخورد گرفتن آنی و تعین دقیق ذائقه خواننده و بینندگان وجود نداشت، اما در نهایت این گیشه بود که میزان موفقیت یک فیلم را می‌کرد.


اما آیا بدون وجود داشتن فردیت به معنی واقعی کلمه، جمع و جامعه پویا معنی خواهد داشت؟

در زمانه درخشش وب ۲٫۰ زمانی که سایت دیگ و دیگر سایت‌های لینکدهی اجتماعی راه افتادند، وقتی که می‌دیدیم با رأی مثبت و منفی ماست که مطلبی داغ می‌شود یا خوانده نمی‌شود، بسیار پیش می‌آمد که هیجان زده می‌شدیم و از ظهور نوعی مردم‌سالاری در وب، خشنود می‌شدیم.

ما تصور می‌کردیم که به خرد جمعی دست پیدا کرده‌ایم، اما چه در وب و در چه عالم آفلاین این «خرد جمعی» را زیاد تحویل نگیرید!

خرد جمعی

یک روزنامه‌نگار آمریکایی به نام James Surowiecki که در روزنامه نیویورک تایمز ستون ثابتی درباره تجارت و افتصاد دارد، کتاب جالبی دارد درباره خرد جمعی و نقش آن در شکل‌دهی به اقتصاد ، جوامع و ملت‌ها نوشته است. او در کتاب خود نوشته است که یک جامعه وقتی می‌تواند تصمیمات خردمندانه جمعی بگیرد که ۴ عنصر اصلی وجود داشته باشد:

۱- تنوع نظر وجود داشته باشد: تنوع نظر هم محتاج دسترسی آزاد به اطلاعات است.

۲- استقلال تصمیم‌گیری: تصمیم هر فرد نباید تحت تأثیر افراد دور و برش قرار بگیرد تا منجر به «رفتار رمه‌ای» Herd behavior نشود.

۳- تمرکززدایی

۴- روش‌های خوب برای جمع آوری نظرات

بدون این شاخص‌ها، تکیه بر رأی جمع، چیزی شبیه فریفتن خودمان است، چیزی شبیه همان الگوریتم‌هایی که می‌خواهد موسیقی‌ و فیلم و رمان و نقاشی بیافرینند و به ما توصیه کنند.

کتاب  James Surowiecki

حالا کافی است به این توده بی‌شکل مردم، انواع تکنیک‌های پروپاگاند، دستکاری گروهی Crowd manipulation، کنترل ذهن Mind control را هم اضافه کنید. نتیجه‌اش چیز عجیبی می‌شود، دنیایی که در آن فردیت از بین رفته و بدون استقلال و در شرایطی که مدام همرنگ شدن با جماعت القا می‌شود و امکان اندیشه متفاوت و نگاه کردن از زوایای دیگر را وجود ندارد، ‌این الگوریتم‌های مشتق از برآیند نظرات شکل‌داده شده عموم و صلاح‌اندیشی‌های خواص هستند که برایش تصمیم می‌گیرند، سرگرمی و هنر می‌آفرینند و به وقتش تصمیم او را شکل می‌‌دهند!

الگوریتم ها و زندگی ما