خاطرات آزاردهنده فقر

واقعیت این است که نوشتن یک آرامش خاص را طلب می‌کند، من خودم طوری هستم که وقتی چند روزی در روند نوشتن و مطالعه‌ام وقفه رخ می‌دهد، مدتی طول می‌کشد که ذهنم باز شود و اصلاحا ذهنم از بلوک نویسندگی به درآید.

پس به این بهانه هم که شده و برای باز شدن دست روی دکمه‌های کیبورد و اندیشه‌هایم بد نیست، یک روزنوشت هم بنویسم.

برای اینکه یک نویسنده یا روزنامه‌نگار خوب شوید، ناگزیرید که با بدنه جامعه و اقشار مختلف در آن ارتباط باشید، آن دسته از نویسندگانی که بخت بیشتری برای بودن در میان مردم داشته‌اند و یک‌سره به عالم انتزاعی خود پناه نبرده‌اند، عموما شخصیت‌پردازی و غنای واژگان و ایده‌های ناب بیشتری دارند. بر این اساس، مثلا همینگوی با آن همه ماجراجویی‌اش و یا چخوف با سال‌ها سابقه طبابت و بودن در میان مردم، به مراتب داستان‌های متنوع‌تری نسبت به برخی از نویسندگان دیگر دارند.

شاید پیش‌تر هم در قالب پستی گفته باشم، اما به گمانم یکی از بهترین جاهایی که می‌شود به سادگی هر چه تمام‌تر واقعیت جامعه را لمس کرد، بخش‌های اورژانس هستند، شما کافی است که اندکی باهوش باشید و بتوانید نگاه را اندکی از دایره درمان و بهداشت فراتر ببرید تا بتوانید دغدغه‌ها و سرگشتگی و نادانسته‌های جامعه را به آسانی درک کنید.

خیلی از مشاغل این طور نیستند، یک محقق ادبی، یک استاد رشته فیزیک، یا یک طراح وب به مقتضای شرایط کاری خود، همیشه با قشر غربال‌شده‌ای روبرو می‌شوند، اما پزشکی این طور نیست.

دیروز داشتم به این فکر می‌کردم که چقدر تفاوت بین کودکانمان زیاد شده است، این تفاوت به آسانی با دیدن لباس، وزن و ظاهر پیراسته و پاکیزه در مقابل چهره ژولیده دسته‌ای دیگر قابل مشاهده است. کودکان بیماری را هر روز ویزیت می‌کنم که پیداست، چهره‌شان روزهاست شسته نشده، پدرشان نمی‌داند، آنها در کلاس چندم تحصیل می‌کنند، شرح‌حال کودک بیمارشان را نمی‌دانند. اما در مقابل، کودکانی هم داریم فربه، با لباس‌هایی رنگین که هر یک دهم درجه حرارت تنشان توسط والدینشان، چارت می‌شود.

هر وقت کودکانی با ظاهری ناپاکیزه و لباس‌های نامرتب می‌بینم، به چشم‌های بچه‌ها دقت می‌کنم، می‌بینم که با وجود تفاوت‌های ظاهری، شعله زندگی و بازیگوشی و پاکی در چشم‌های همه هست، بعد خیلی سریع در چند ثانیه، یک مدادرنگی ذهنی برمی‌دارم و در خیالم یک ویرایش سریع انجام می‌دهم، می‌خواهم تصور کنم که چطور می‌شود ظاهرها را تغییر داد و بچه‌ها را از خاک و خل درآورد.

کودک فقیر

دیروز چند کلامی با مادری داشتم صحبت می‌کرد که داشت در مورد گجت‌هایی که برای کودکش خریده و یا قصد خرید آنها را دارد، حرف می‌زد، لگو، آی‌فون پنج، هواپیماهای کنترل از راه دور، کنسول‌های بازی و …گجت‌هایی که بعضی از دانشجوهای ما هیچ وقت نمی‌توانند در دستان خود داشته باشند. این را که شنیدم، با خودم فکر کردم که چقدر تفاوت‌ها ژرف‌تر شده‌اند.

در تمام دوران دبستان و دبیرستان، یکی از چیزهایی که تحمل دیدنش را نداشتم، تحقیر هم‌کلاسی‌هایم به خاطر فقر بود. دیدن این صحنه‌ها آنقدر برایم دشوار بود که به روشنی در ذهم ثبت شده‌اند.

البته در آن زمان در ذهن‌های ما، فقر خیلی وقت‌ها به صورت «تفاوت‌های بامزه» جلوه می‌کرد، دو سه سالی طول کشید که مثلا من بفهمم آن هم‌کلاسی لاغراندام فطرتا لاغر و ریزه میزه ساخته نشده. آن هم‌کلاسی در کوچه ما زندگی می‌کرد، پدرش کارگر ساده‌ای بود. یادم می‌آید، چند بار مادرم لباس‌کهنه‌های من را به پسرک داد و من هر بار در عذاب بودم که نکند، به پسر بربخورد، اما آنها ندارتر از آن بودند که به این چیزها فکر کنند.

سال سوم دبستان، به جای یک ترانه کودکانه می‌شد از زبان این بچه این شعر را مرتب شنید: «سینه‌زنان حرم حسینی، گوشت کیلویی ۱۵۰ تومن، یخ‌زده ۳۰ تومن، منجمد ۶۰ تومن، یا ایها الناس نصفش «مُشما»ست.» این ترانه را این بچه مدام با لحنی شاد و بدون غم می‌خواند، شاید در برنامه رادیویی صبح جمعه با شما این ترانه را شنیده بود، شاید هم جایی دیگر، اما هنوز همان طور که می‌بینید، این عبارت به روشنی در ذهم باقی مانده.

هم‌کلاسی، علیرغمداشتن جثه کوچک، خیل چابک و ورزیده بود، طوری که در دو کسی به گرد پایش نمی‌رسید. نمی‌دانم الان او خانواده‌اش کجا هستند، حتی اسم خانوادگی او را هم فراموش کرده‌ام.

ما در آن زمان فقرهای بزرگ داشتیم، و فقرهای کوچک، مثلا هم‌کلاسی‌هایی که خط‌کش نداشتند و از یک مداد برای کشیدن خط‌های صاف استفاده می‌کردند. این تفاوت‌ها در آن زمان، البته مانعی برای شادی ما نبودند و ما آزادانه از معاشرت با هم، لذت می‌بردیم، خدا می‌داند که چقدر نمایش بازی کردیم و چقدر با هم خوش بودیم و تفریح می‌کردیم.

دو خاطره دیگر، دوره دبستان را قبلا برایتان تعریف کرده بودم، داستان کمک‌های علنی به هم‌کلاسی‌های «مستضعف» و داستان پسری در کلاس پنجم که کاپشن نداشت.

اما این همه خاطره‌های ناخوشایند من نیست، در دوره دبیرستان هم هم دست‌کم سه صحنه قلبم را به شدت آزرد، اینها را هم هرگز نمی‌توانم فراموش کنم.

هم‌کلاسی با استعدادی داشتیم، که البته چندان محبوب نبود، اما در جبر و ریاضیات جدید و هندسه و.. نمرات نزدیک به من می‌گرفت. آن زمان برعکس حالا، بازار انباشه از کتاب‌های کمک‌درسی نبود، حتی کتاب‌های تست تفکیک‌شده هم کم بودند، روزی این هم‌کلاسی از من «کتاب راهنما» درخواست کرد و من در اوج رقابت‌های آن ایام، از دادنش امتناع کردم. از این کار اصلا هم پشیمان نشدم. ماه‌ها گذشت تا اینکه زمانی با یکی از دوستانم از کلاس خصوصی فیزیک برمی‌گشتم، ناگهان جلوی یک ساختمان، این هم‌کلاسی را در حال بیل زدن دیدم. او هم من را دید. اما من در ثانیه‌ای تصمیم گرفتم، که تظاهر کنم او را ندیده‌ام و حواس دوستم را هم پرت کردم تا او را نبیند. نمی‌دانستم اوضاع برای او آنقدر سخت شده که مجبور است در تابستان کار فیزیکی بکند.

اما یکی دیگر از صحنه‌های فقر، روزی در جلوی خانه‌مان دیدم، فکر کنم دوره راهنمایی بود، خسته برای نهار به منزل برمی‌گشتم و چون می‌دانستم که غذایی که دوست ندارم در خانه در حال طبخ است، ناراحت هم بودم! کوچه‌مان را برای حفاری لوله گاز کنده بودند و کارگرها مشغول بودند. در این میان نگاهم به یکی از آنها جلب شد که ظرفی آشنا در دستش بود: یک کاسه لعابی با رنگی لاجوردی که مادربزرگمان به ما داده بود.

کاسه در دست یک مردی با سنی بالای ۵۰ سال بود. یک کارگر افغان. زمستان بود و هوا به شدت سرد بود و مرد، لباس کمی به تن داشت. او مشغول غذا خوردن بود و دست‌هایش به شدت می‌لرزید. فهمیدم مادرم کارگر پیر را دیده و غذا برایش ریخته، یک لحظه دلم گرفت، از خودم و تکبرم بدم آمد، به خانه رفتم و بدون حرف و حدیث، همه غذایی را که دوست نداشتم تا آخر خوردم و مدام داشتم به مرد پا به سن گذاشته‌ای فکر می‌کردم که هزاران کیلومتر دور از وطن، مجبور است زمین را بری یک لقمه نان بکند و اگر کسی به او کمک نمی‌کرد، نهاری هم برای خوردن نداشت.

صحنه بعد در سال چهارم دبیرستان رخ داد، هکلاسی تا حدی کم‌هوشی داشتیم که البته خیلی ساعی بود، اما در ریاضیات خیلی ضعیف بود و هیچ خلاقیتی نداشت. خانواده او به شدت فقیر بودند،‌او به شدت مذهبی بود، طوری که چند ماه علیرغم فشار درسی در سال چهارم، نماز جماعتش در مسجد خانه‌شان ترک نمی‌شد.

از روز اول تا آخرین روز دبیرستان در ان سال، تنها پاپوش او یک کتانی چینی ساده بود، در همه روزها بارانی، زنگ‌های ورزش، همین کتانی را به پا می‌کرد و با دقت مواظب بود که بیش از حد کثیف نشود.

یادم می‌آید که روزی جمعی از بچه‌ها، کلی به خاطر این کتانی‌ها مسخره‌اش کردند. کاری نمی‌توانستم بکنم، اخم کردم و از کلاس بیرون رفتم، تا دست‌کم من در ذهن این هم‌کلاسی به عنوان جمع تحقیرکننده‌اش ثبت نشوم.

ما وبلاگ‌نویس‌ها گاهی وقتی مشغول نوشتن می‌شویم و در مورد تراز سود و زیان شرکت‌های بزرگ و گجت‌های روز می‌نویسیم، یادمان می‌رود که در کجا زندگی می‌کنیم، یادمان می‌رود که دنیای واقعی چیزی متفاوت با دنیای انتزاعی و دست‌ساخته ماست. اما گاهی در اوج این جدایی و انفکاک از واقعیت، وقتی که مثلا می‌بینم برای پست «یک شبکه اجتماعی برای قرض دادن و قرض گرفتن» من کامنت‌هایی گذاشته می‌شود، متأسف می‌شوم، پیداست که کسانی برای پیدا کردن مفری، کلیدواژه «قرض» را گوگل می‌کنند و یکراست به وبلاگ من می‌رسند و تصور می‌کنند که آن پست که در مورد یک شبکه اجتماعی خارجی است، می‌تواند یاوری برایشان باشد، لابد همه با ناامیدی مطلق خارج می‌شوند.

فقر در اشکال مختلف‌اش چیز بدی است، نابودکننده است، ذهن و تخیل را به زوال می‌برد، سرمنشأ ناراستی‌ها و گناهان است، چقدر خوب است که ما بتوانیم با کارهای ساده‌مان گاهی به هم کمک کنیم، درست است که خیلی از ماها، ثروت لازم را برای کمک مستقیم نداریم، اما دست‌کم می‌توانیم با هم مهربان‌تر باشیم و رفتاری دوستانه‌تر با هم داشته باشیم.