راهنمای کامل رمان دنیای قشنگ نو؛ ویرانشهری که در آن شادی اجباری است

آیا تا به حال فکر کردهاید که اگر به جای زور و شکنجه، با لذت و سرگرمیهای بیپایان کنترل شویم چه رخ میدهد؟ رمان شاهکار دنیای قشنگ نو اثر آلدوس هاکسلی دقیقاً همین سناریوی هولناک و در عین حال شگفتانگیز را به تصویر میکشد؛ ویرانشهری که در آن انسانها نه با اسلحه، بلکه با مهندسی ژنتیک و القای شادی کاذب مدیریت میشوند. در این مقاله میخواهیم ابعاد عمیق روانشناختی، جامعهشناختی و علمی این اثر ماندگار کلاسیک را بررسی کنیم و ببینیم چرا پیشبینیهای هاکسلی در سال ۱۹۳۲، امروزه به شکلی عجیب در حال محقق شدن هستند. آیا ما هماکنون در حال ورود به این دنیای جدید و مدیریتشده هستیم؟ بیایید با بررسی دقیق این شاهکار ادبیات دیستوپیایی، پاسخ این پرسش را پیدا کنیم.
فهرست مطالب
- ۱. بسترسازی تاریخی؛ تولد ویرانشهری فراتر از ۱۹۸۴
- ۲. شناسنامه کتاب دنیای قشنگ نو
- ۳. متن رمان؛ آزمایشگاه شرطیسازی نئوپاولوفی
- ۴. تحلیل اقتصادی شرطیسازی در دنیای جدید
- ۵. روانشناسی رفتاری و شرطیسازی تودهها در جهان واقعی
- ۶. هاکسلی در برابر اورول؛ کدام ویرانشهر محقق شد؟
- ۷. فناوری زیستی و اخلاق پزشکی در آینه دنیای قشنگ نو
💡مختصر و مفید
رمان دنیای قشنگ نو نوشته آلدوس هاکسلی، جامعهای آیندهنگر را توصیف میکند که در آن انسانها از طریق مهندسی ژنتیک و شرطیسازی روانی در پنج طبقه اجتماعی تولید میشوند. در این ویرانشهر، مفاهیمی چون خانواده، عشق و هنر نابود شده و جای خود را به لذتهای سطحی، مصرفگرایی مطلق و داروی آرامبخش سوما دادهاند. هاکسلی با تمرکز بر پیشرفتهای علمی هشدار میدهد که علم بدون اخلاق میتواند به ابزاری برای سلب آزادی و هویت انسان تبدیل شود. این اثر به جای تمرکز بر دیکتاتوری خشن، حاکمیتی را به تصویر میکشد که با ارضای نیازهای زیستی مفرط، تودهها را به خوابی عمیق فرو برده است.
بسترسازی تاریخی؛ تولد ویرانشهری فراتر از ۱۹۸۴
برای درک عمیق شاهکار آلدوس هاکسلی (Aldous Huxley) ابتدا باید به دهههای نخستین قرن بیستم سفر کنیم؛ دورانی که جهان با سرعت سرسامآوری به سمت صنعتی شدن حرکت میکرد و کارایی خط تولید کارخانههای هنری فورد به اوج خود رسیده بود. هاکسلی که خود از خانوادهای برجسته و علمی در بریتانیا برخاسته بود، با نگاهی تیزبینانه متوجه شد که ادغام قدرت صنعتی، روانشناسی رفتارگرایی و پیشرفتهای زیستشناختی میتواند ساختار جوامع انسانی را برای همیشه تغییر دهد. او کتاب خود را در دورانی نوشت که امید به پیشرفت علمی بیحدومرز در بالاترین حد خود بود، اما هاکسلی نیمه تاریک این مدینه فاضله علمی را میدید که در آن فردیت قربانی کارایی چرخه تولید میشد.
کتاب در سال ۱۹۳۲ منتشر شد، یعنی درست در سالهای پس از بحران بزرگ اقتصادی جهان و پیش از آغاز جنگ جهانی دوم که نشان داد چگونه ماشینآلات صنعتی میتوانند در خدمت نابودی بشر قرار گیرند. هاکسلی به جای بازتاب مستقیم فاشیسم یا کمونیسم خشن زمانه خود، نوع متفاوتی از سلطه را پیشبینی کرد که بر پایه رفاه مادی، ثبات اجتماعی و سلب عامدانه تفکر انتقادی بنا شده بود. او با ترکیب فرضیههای علمی برادرش جولین هاکسلی که یک زیستشناس تکاملی بود و پدربزرگش توماس هنری هاکسلی معروف به بولداگ داروین، بستری علمی و کاملاً ملموس برای داستان خود خلق کرد تا هشدار دهد که آینده بشریت ممکن است نه در بند شلاق، بلکه در آغوش لذتهای برنامهریزیشده نابود شود.
شناسنامه کتاب دنیای قشنگ نو
| عنوان اثر: | دنیای قشنگ نو (Brave New World) |
| نویسنده: | آلدوس هاکسلی |
| سال انتشار: | ۱۹۳۲ میلادی |
| ژانر: | علمیتخیلی، ویرانشهری (Dystopian)، فلسفی |
| شخصیتهای کلیدی: | برنارد مارکس، جان وحشی (The Savage)، لنینا کراون، مصطفی باند |
خلاصه داستان: در سال ۶۳۲ بعد از فورد، جهان تحت کنترل یک حکومت واحد اداره میشود که در آن انسانها به صورت مصنوعی در کارخانهها متولد شده و بر اساس طبقات آلفا، بتا، گاما، دلتا و اپسیلون شرطیسازی میشوند. هیچکس حق عاشق شدن، تشکیل خانواده یا غمگین بودن را ندارد و هرگونه احساس منفی با داروی تخدیری سوما سرکوب میشود. داستان با ورود فردی خارج از این سیستم به نام جان وحشی که در یک منطقه حفاظتشده طبیعی بزرگ شده، به چالش کشیده میشود و تقابل ارزشهای انسانی کهن با نظم نوین جهانی آغاز میگردد.
متن رمان؛ آزمایشگاه شرطیسازی نئوپاولوفی
اگر دوز رمان ۱۹۸۴ خونتان پایین آمده است، اگر این اثر جورج اورول را خواندهاید و آرزوی خواندن اثر مشابهی را در سر میپرورانید، شاید کتاب دنیای قشنگ نو نوشته آلدوس هاکسلی برایتان مناسب باشد. هاکسلی یک نمایشنامهنویس، مقالهنویس و داستاننویس انگلیسی بود. در دنیای قشنگ نو، او دنیای صنعتی آینده را به تصویر میکشد و به مانند ۱۹۸۴، در مورد حاکمانی توتالیتر مینویسد، اما این بار، آنها در کارخانهها، انسان تولید میکنند، آنها را با شیوهای موسوم به بوکانوفسکی (Bokanovsky’s Process)، کلون میکنند و به میل خود آنها را به طبقات مختلف اجتماعی تمایز میدهند و تازه با شیوههای مدرن شرطیسازی، خلق و روحیات و علایقشان را تغییر میدهند.
کتابهایی از این دست متأسفانه در ایران با خوردن برچسب علمیتخیلی، هیچگاه مجال درست خوانده شدن نمییابند. نمیدانم چرا بسیار غافل هستند که علمیتخیلی در حالت متعالی خود، علاوه بر اینکه به تصویرکشنده آرزوهای علمی انسان است و در پنجره تخیل، با فائق آمدن بر مشکلات تکنیکی، انسان را دعوت به تماشای دنیای آینده میکند، در عین حال توصیفکننده رنجها، دغدغهها و مشکلات انسان معاصر است؛ رنج و دغدغههایی که در همه اعصار و کشورها کاملاً شبیه و مشترک هستند، فقط قالبشان تا حدی با هم متفاوت است. از این دید رنجهای کارگران دوران انقلاب صنعتی اروپا با رنجهای شهروندان یک ایستگاه فضایی سال ۳۰۰۰، در ماهیت یکی هستند، فقط در شکل متفاوتند.

با هم بریدهای از دنیای قشنگ نو را میخوانیم:
آقای فاستر در اتاق تخلیه ماند. دی. اچ. سی. (D.H.C) و شاگردانش داخل نزدیکترین آسانسور شدند و به طبقه پنجم رفتند. روی تابلوی اعلانات نوشته بودند: شیرخوارگاه. اتاق شرطیسازی نئوپاولوفی (Neo-Pavlovian Conditioning).
مدیر، دری را گشود. وارد اتاقی بزرگ، لخت، خیلی روشن و آفتابگیر شدند. نیمدوجین پرستار سرگرم چیدن گلدانهای گل سرخ در یک ردیف طویل بر کف اتاق بودند. شلوارها و ژاکتهایشان را اونیفرمهایی از ابریشم مصنوعی سفید تشکیل میداد، موهایشان را از نظر بهداشتی زیر کلاههای سفیدشان پنهان کرده بودند. گلدانهای بزرگ غرق شکوفه بودند، هزاران گلبرگ، شکفته و به لطافت حریر، مانند گونه کروبیان کوچک بیشمار، البته کروبیانی که در آن نور روشن به چشم میخوردند، نهچندان سرخچهره و آریایی، بلکه به رنگ چینی، یا مکزیکی، یا پفکرده بر اثر دمیدن بیش از حد در شیپورهای آسمانی، یا به پریدهرنگی مرده، به پریدهرنگی سفیدی بازمانده از مرمر.
هنگامی که دی. اچ. سی وارد شد، پرستارها گوش به فرمان ایستادند. با لحنی مقطع گفت: «کتابها را باز کنید.»
پرستارها بی سر و صدا دستور را اطاعت کردند. کتابها طبق معمول در فواصل گلدانهای گل سرخ باز شدند؛ ردیفی از کتابهای پرستاری به قطع خشتی که هر یک از آنها آدم را به تماشای تصویری خوش آب و رنگ از وحوش یا طیور یا ماهیان میخواند.
«حالا بچهها را بیاورید تو.»
از اتاق بیرون دویدند و ظرف یکی دو دقیقه برگشتند، هر یک چرخدستی بلندی را میراند که تمام قفسههای چهارگانهاش که از تور سیمی بود، پر از بچههای هشتماهه بود، همهشان سخت شبیه یکدیگر (معلوم بود که از گروه بوکانوفسکی بودند) و همهشان (از آنجا که از طبقه دلتا بودند) لباس خاکی به تن داشتند.
«بگذاریدشان زمین.» بچهها را پیاده کردند. «حالا طوری بچرخانیدشان که بتوانند گلها و کتابها را ببینند.»
بچهها چرخ خوردند و یکباره ساکت شدند، بعد شروع کردند به چهار دست و پا رفتن به طرف آن رنگآمیزیهای پرزرق و برق و آن اشکال خیلی قشنگ و درخشان روی صفحات سفید. هنگامی که نزدیک شدند، خورشید سر از ابر کسوفی زودگذر به درآورد. گلها گویی از شوری ناگهانی که در درونشان افتاده بود، لهیب کشیدند، چنین مینمود که معنایی تازه و عمیق، صفحات درخشان کتابها را فراگرفته است. فریادهای کوچک هیجان و غلغل و غریو شادی از صفوف کودکانی که میخزیدند، برخاست.
مدیر دستهایش را به هم مالید و گفت: «عالی است! انگار از روی قصد دارند این کار را میکنند.»
حالا چابکترین چهار دست و پاکنندهها به هدفشان رسیده بودند. دستهای کوچکشان را با تردید دراز کردند، گلهای تغییرشکلداده را لمس کردند، گرفتند، پرپر کردند، و اوراق تذهیبشده کتابها را مچاله کردند. مدیر صبر کرد تا با شادمانی غرق کارشان شدند. آن وقت گفت: «خوب تماشا کنید.» و دستش را بالا برد و علامت داد.
سرپرستار که آن طرف اتاق، کنار صفحه کلید ایستاده بود اهرمی کوچک را به پایین فشار داد. صدای انفجاری شدید برخاست. سوت خطر به صدا درآمد، تندتر و باز هم تندتر شد. صدای دیوانهکننده زنگهای خطر برخاست. بچهها تکان خوردند و جیغ کشیدند، صورتهایشان از وحشت گلگون شد.
«و حالا» مدیر فریاد کشید (چون سروصدا کرکننده بود)، «حالا میخواهیم درس را با یک شوک ملایم الکتریکی به خوردشان بدهیم.»
باز دستش را تکان داد و سرپرستار اهرم دوم را فشار داد. آهنگ جیغ بچهها تغییر کرد. زوزههای تشنجآمیزی که اکنون میکشیدند، حالتی نومیدانه و دیوانهوار یافت. بدنهای کوچکشان کش و قوس میآمد، دست و پاشان، گویی بر اثر تکان خوردن سیمهای نامرئی، تندتند میجنبید.
مدیر به عنوان توضیح بانگ زد: «ما میتوانیم تمام آن ردیف را شوک برقی بدهیم.» آن وقت به پرستار علامت داد و گفت: «ولی همینقدر کافی است.»
صدای انفجار قطع شد، زنگها از صدا افتاد، سوت خطر با نواخت تدریجی خفه شد. بدنهایی که پیچ و تاب میخوردند آرام شدند، و به این ترتیب زارزار و زوزه بچههای دیوانهوش بار دیگر به شیون طبیعی ناشی از وحشت عادی تبدیل گردید.
«گلها و کتابها را دوباره بهشان بدهید.»
پرستاران اطاعت کردند. بچهها جلوی گلها، به محض دیدن آن تصاویر خوش آب و رنگ پیشی و قوقولی قوقوی خروس و بعبع بره سیاه، از ترس کز کردند، صدای زوزهشان ناگهان زیاد شد.
مدیر پیروزمندانه گفت: «تماشا کنید، تماشا کنید.» کتابها و صداهای بلند، گلها و شوکهای برقی؛ حالا دیگر از این قرینهها در ذهن کودکان، آشتیجویانه به هم میپیوستند، و پس از دویست بار تکرار همان درس یا درس مشابه آن، به نحوی جداییناپذیر توأم میشدند. آنچه انسان را بههم میپیوندد، طبیعت از جدا کردنش ناتوان است.
«آنها با آنچه روانشناسان معمولاً از نفرت غریزی از کتاب و گل میگویند، بار میآیند. انعکاسها همیشه مشروط است. بچهها در تمام عمر از شر کتابخوانی و گیاهشناسی در امان میمانند.» مدیر رو به پرستاران کرد: «دیگر ببریدشان.» بچههای خاکیرنگ که هنوز هوار میکشیدند، بار چرخدستی شدند و بیرون رفتند، و پشت سر خود بوی شیر ترشیده و سکوتی بسیار مبارکپی را بر جای گذاشتند.
تحلیل اقتصادی شرطیسازی در دنیای جدید
یکی از شاگردان دست بالا کرد، و هر چند خوب میفهمید که چرا نباید اجازه داد افراد طبقه پایین وقت جامعه را با کتاب تلف کنند و اینکه همیشه این خطر وجود دارد که مطالعه کردن، بعضی از انعکاسهایشان را به نحوی نامطلوبی نامشروط کند، معهذا… بله، او در مورد گلها چیزی سرش نمیشد. چرا باید به خودمان دردسر بدهیم تا کاری کنیم که دلتاها از نظر روانی نتوانند گلها را دوست بدارند؟
دی. اچ. سی با حوصله توضیح داد: اگر بچهها را وادار کنیم که با دیدن گل سرخ جیغ بکشند، به دلایل سیاست کاملاً اقتصادی است. در گذشته نهچندان دور (حدود یک قرن پیش)، گاماها، دلتاها و حتی اپسیلونها، طوری شرطی میشدند که گلها را دوست بدارند؛ گلها را به طور اخص و طبیعت وحشی را به طور اعم. هدف این بود که ترغیب بشوند تا در هر فرصت مناسب به اطراف و اکناف مملکت بروند و به این ترتیب وادار بشوند تا وسایل حمل و نقل را مصرف کنند.
شاگرد پرسید: «پس وسایل حمل و نقل را مصرف نمیکردند؟»
دی. اچ. سی پاسخ داد: «چرا، زیاد هم میکردند. ولی فقط همین.» خاطرنشان کرد که پامچالها و مناظر یک عیب عمده دارند: اینکه بیهودهاند. عشق به طبیعت که نمیتواند هیچ کارخانهای را بگرداند. باری، غرض این بود که عشق به طبیعت در میان طبقات پایین منسوخ شود، عشق به طبیعت منسوخ شود، اما نه تمایل به مصرف وسایل حمل و نقل. چون بالاخره باید مرتباً به گوشه و کنار میهن میرفتند، ولو اینکه از آن نفرت داشته باشند. مشکل، یافتن دلیلی برای به مصرف رساندن وسایل حمل و نقل بود که از نظر اقتصادی موجهتر از صرف علاقه به پامچال و منظره باشد. این دلیل چنان که بایست شد.
مدیر به اینجا رسید: «ما تودهها را طوری شرطی میکنیم که از میهن متنفر باشند، ولی همزمان طوری شرطیشان میکنیم که به تمام مسابقات قهرمانی میهنی عشق بورزند. در عین حال به صرافت این موضوع هستیم که تمام مسابقات میهنی استفاده از وسایل ساخته و پرداخته را ایجاب میکند. پس به موازات مصرف وسایل حمل و نقل، کالاهای صنعتی را هم به مصرف میرسانند و آن شوک برقی روی همین اصل است.»
شاگرد گفت: «حالا فهمیدم.» و غرق تحسین، ساکت شد.
روانشناسی رفتاری و شرطیسازی تودهها در جهان واقعی
روشهای توصیفشده در فصلهای آغازین رمان هاکسلی، به ویژه شرطیسازی کودکان با شوک الکتریکی و آژیر خطر، بازتاب مستقیمی از نظریههای روانشناسی رفتارگرایی (Behaviorism) در اوایل قرن بیستم است. در آن دوران، دانشمندانی نظیر ایوان پاولوف با آزمایش روی سگها و جان واتسون با آزمایش معروف و جنجالی آلبرت کوچک، نشان دادند که رفتارهای انسان و حیوان را میتوان با محرکهای بیرونی به طور کامل بازطراحی کرد. هاکسلی با هوشمندی تمام، این دستاوردهای آزمایشگاهی را به مقیاسی صنعتی و دولتی تعمیم داد تا نشان دهد چگونه یک سیستم توتالیتر میتواند از علم روانشناسی برای سرکوب عاملیت فردی و تبدیل انسانها به چرخدندههای بیاراده ماشین تولید استفاده کند.
امروز نیز ما در دنیایی زندگی میکنیم که الگوریتمهای شبکههای اجتماعی، سیستمهای پاداش و مجازات دیجیتال و مکانیسمهای بازاریابی عصبی (Neuromarketing) دقیقاً با همین اصول رفتارگرایی کار میکنند. اعلانهای مداوم تلفنهای همراه، لایکها و تکنیکهای گیمیفیکیشن در اپلیکیشنهای مختلف، نقش همان زنگها و محرکهای شرطیکننده هاکسلی را بازی میکنند که ما را به مصرف مداوم کالاها و خدمات ترغیب میسازند. هدف این سیستمهای نوین، درست مانند دنیای قشنگ نو، جهتدهی به تمایلات تودهها بدون نیاز به اعمال زور فیزیکی است تا تداوم چرخههای اقتصادی و مالی در بالاترین سطح ممکن تضمین شود.
هاکسلی در برابر اورول؛ کدام ویرانشهر محقق شد؟
یکی از جذابترین بحثهای فلسفی و رسانهای در دهههای گذشته، مقایسه پیشبینیهای آلدوس هاکسلی در دنیای قشنگ نو با پیشبینیهای جورج اورول در رمان ۱۹۸۴ است. در حالی که اورول از حکومتی پلیسی، شکنجه، سانسور شدید اطلاعات و وزارت حقیقت میگفت که در آن ترس عامل بقای سیستم است، هاکسلی جهانی را ترسیم کرد که در آن اطلاعات ممنوع نمیشوند، بلکه انسانها در سیلابی از اطلاعات بیارزش و سرگرمیهای مبتذل غرق میشوند. در دنیای اورول، کتابها سوزانده میشوند، اما در دنیای هاکسلی نیازی به سوزاندن کتابها نیست، زیرا مردم خود دیگر تمایلی به خواندن کتاب و اندیشیدن ندارند و ترجیح میدهند با لذتهای زودگذر سرگرم باشند.
نظریهپرداز برجسته رسانه، نیل پستمن در کتاب معروف خود رسانهای شدن فرهنگ، استدلال میکند که جوامع غربی امروزی بیشتر به پیشبینیهای هاکسلی نزدیک شدهاند تا اورول. ما امروزه شاهد فرسایش تدریجی تفکر انتقادی به واسطه مصرف بیرویه محتوای بصری و سرگرمکننده در فضای مجازی هستیم. زمانی که فناوری به جای ابزاری برای رهایی، به عاملی برای خواب کردن ذهنها تبدیل میشود، دقیقاً همان سناریوی هاکسلی رخ میدهد؛ جایی که مردم به بندهای اسارت خود عشق میورزند و برای حفظ آرامش کاذب خود، هرگونه حقیقت تلخ را پس میزنند.
فناوری زیستی و اخلاق پزشکی در آینه دنیای قشنگ نو
تکنولوژی تولید مثل مصنوعی و به اصطلاح فرآیند بوکانوفسکی که در کتاب هاکسلی توصیف شده است، پیشدرآمدی عجیب بر فناوریهای نوین امروزی مانند شبیهسازی ژنتیکی (Cloning) و اصلاح نژادی بشر است. امروزه با ظهور ابزارهای ویرایش ژنوم مانند کریسپر (CRISPR)، بشریت بیش از هر زمان دیگری به مرزهای دستکاری بیولوژیکی انسان نزدیک شده است. توانایی طراحی نوزادان با ویژگیهای فیزیکی و ذهنی خاص که زمانی تنها در قلمرو ادبیات علمیتخیلی قرار داشت، اکنون به یک واقعیت علمی تبدیل شده و چالشهای اخلاقی بزرگی را در محافل علمی و حقوقی جهان ایجاد کرده است.
هاکسلی در اثر خود به ما هشدار میدهد که وقتی انسان به عنوان یک کالای آزمایشگاهی تولید شود، تقدس حیات و کرامت انسانی از بین میرود. در جامعه دنیای قشنگ نو، طبقهبندی بیولوژیکی افراد از بدو تولد، نابرابریهای ساختاری را ابدی میکند و امکان هرگونه پویایی اجتماعی را از بین میبرد. این سیستم جهنمی که با لعاب پیشرفت علمی تزیین شده، یادآور این نکته است که دستاوردهای علمی همواره باید با معیارهای اخلاقی و ارزشهای انسانی هدایت شوند، در غیر این صورت علم میتواند به ابزاری ویرانگر برای بردهداری نوین بیولوژیکی تبدیل شود.
جمعبندی نهایی
دنیای قشنگ نو صرفاً یک پیشبینی علمی نیست، بلکه هشداری جاودانه درباره بهایی است که انسان ممکن است در ازای ثبات اجتماعی و شادیهای برنامهریزیشده بپردازد. آلدوس هاکسلی با نبوغ خود نشان داد که خطر واقعی برای بشریت نه فقط در دیکتاتوریهای خشن نظامی، بلکه در لذتگرایی افراطی و بیحسی ناشی از مصرفگرایی نهفته است. در جهان امروز که با الگوریتمهای پیچیده و مهندسی ژنتیک احاطه شده، بازخوانی این اثر به ما یادآوری میکند که حفظ فردیت، تفکر آزاد و پذیرش رنجهای طبیعی زندگی، ستونهای اصلی انسانیت هستند که هرگز نباید آنها را فدای آسایش تحمیلی کنیم.







دوستانی که اینارو میخونن و علاقمندن . امیدوارم در حد یه نقد دنیای مدرن نبینن این آثارو .
اینها نشانه هایی از مهندسیه اجتماعیه . و در قالب این داستانها داره سرنخ هایی میده .
گاها فکر میکنم این قشنگترین کتابیه که خوندم,منم به شدت به چنین دنیایی علاقه مندم ,اگر دنیایی باشه که هر کسی به اندازه ی اختیاراتش آرزو داشته باشه و مدام مجبور نباشه با تفکر متناقض خودشو عذاب بده اگر غم به صورت انحصاری مختص قشر خاصی باشه که به یه دزجه ای از آگاهی و شعور فردی رسیدن و اگر برای اون افرادی که هدف از زندگی رو رضایت خاطر و خوشبختی می دونند راه باز باشه( این کتاب راهکارای مناسب مثل مرخصی سوما و شبه بارداری و… رو پیشنهاد میکنه که بسیار عالمانه به نظر میرسه)این دنیا ایده آل به نظر میرسه…
البته به نظر من خیلی خیلی قشنگ تر از 1984 است و جنبه های بیشتری از دنیای مدرن را نقد کرده ای کاش قبل از 1984 این کتاب را خوانده بودم
من این کتاب رو ده سال پیش از کتابخانه دانشگاه گرفتم. کتاب خیلی قدیمی و رنگ و رو رفته بود ولی داستان روان و جذابش باعث شد یه لحظه هم رو زمین نگذارمش .من با اینکه جریان یک کتاب رو خیلی زود فراموش می کنم موضوع این کتاب هیچوقت فراموشم نشده.به همه دوستانی که از کتابهای کلیشه ای و تکراری خسته شدند خوندن این کتابو توصیه می کنم.
دنبال اطلاعات از دنیای قشنگ نو بودم که شمارو پیدا کردم حتما می خرمش…
سلام. با معرفی شما کتاب رو خریدم و یه نفس خوندم. عالی بود و عالی هم ترجمه شده بود (ترجمهٔ سعید حمیدیان).
فقط نمی دونم چرا من شدیدا به دنیای اشاره شده در کتاب علاقمند شدم؟! یعنی عقیده دارم دنیایی که در ناکجا آباد داستان معرفی شده بسیار بهتر از دنیای واقعی و پر از بدبختی و نکبت ماست. جالب اینجاست که می دونم نویسنده قصدش از نوشتن این کتاب هشدار دادن در بارۀ به وجود اومدن چنین دنیایی بود!
نکتۀ جالب دیگه اینه که با گذشت حدود 80 سال از نگارش کتاب، حتی یک لحظه هم احساس قدیمی فکر کردن و کهنگی در متن کتاب نکردم و انگار همین حالا هم چنین جامعه ای ملموس و قابل پیاده سازی هست.
در هر حال بابت معرفی کتاب ممنون.
من ترجمه حشمت الله صباغی و حسن کاویار رو خوندم! چاپ سال 1366
نمیدونم تو چهای بعدی یا ترجمه های دیگه تغییری داشته یا نه!
البته فکر کنم اسم کتاب رو دنیای شگفت انگیز نو ترجمه کرده بود!
خیلی قشنگ بود خیلی دوس دارم کتاب رو بخونم البته الان وقت ندارم در آینده نزدیک ایشالا
معرفی جالبی بود
سلام دکتر جان. شاید باورت نشه ولی از سال اول دانشگاه و درست بعد از خواندن کتاب ۱۹۸۴ و دیدن فیلمهای ترومن شو و فارنهایت ۴۵۷ با این کتاب آشنا شدم و فهمیدم که پیشگویی هاکسلی نسبت به اورول به حقیقت نزدیکتره. ولی نکته عجیب این بود که این کتاب در دهه اخیر و شاید قبلتر از آن (که نمیدانم دقیقا چقدر) چاپ نشده بود و من علیرغم سپردن به چند کتابگرد و کتابفروش قدیمی باز هم آن را نیافتم و تنها متن اصلی آن را روی اینترنت پیدا کردم. حالا بعد از حدود ۱۰ سال آنهم در زمانی که کاملا از ذهنم خارج شده بود شما آن را معرفی کردی. بسیار بسیار لذت بخش خواهد بود. سعی می کنم بعد از چندسال دوری از رمان بالاخره این یکی رو دست بگیرم؛ باشد که باعث آشتی دوباره من با رمان خوانی شود.
باز هم ممنون
عنوان اصلی این کتاب “برند نیو ورلد” هست که ترجمهٔ دقیقترش میشه دنیای کاملا جدید (نه لزوماً قشنگ).
مترجم در مقدمه کتاب در مورد چرایی بهتر بودن این ترجمه توضیح کامل داده.
من بخام این کتابو چجوری بدست بیارم.
جالب بود متنی که گذاشته بودید.
آمازون رو من چیکا ر کنم دوست عزیز
چند نکته:
واژه علمی تخیلی واژه غالطی است در برابر معادل science Fiction که معنای تخیل نمیده… بخش اعظمی از مخترعان، نوآوران، کارآفرینان و حتی کارکنان سازمانهای خیره الهام بخش اصلی کارهای خودشون رو خوندن همین کتابها دونستند… توایران ولی کاری عبث دونسته میشه و من وقتی بچه بودم و ژول ورن و آسیموف میخوندم همیشه مورد تمسخر معلمهام (نه همشون) و اطرافیان بودم
باید یکار جامعه شناسی بشه که چرا مردم این خاک تخیلاتشون اینقدر ضعیفه… و البته واقع گراییشون هم بشدت افراطی… بنظرم با شرقی بودنمون شدیداً در تضاده… حرف بسیار میشه زد…بگذریم
من همیشه از هرکسی که یکم باهاش گرم میگیرم میپرسم بنظرتون بشر نسبت به گذشته خوشبخت تر شده؟ بنظر شما چی آقای دکتر؟
در مورد لیست کتابها به کتابی رسیدم که خیلی مهجور مونده و بی اندازه اثر ارزشمندی است… “آیا آدم مصنوعیها خواب گوسفند برقی میبینند؟” این اثر که با تاخیر وحشتناک تو ایران ترجمه شده (نوشته ۱۹۶۸ ترجمه ۱۳۸۵!!!) الهام بخش بخش عظیمی از دانشمندان و هنرمندان دنیا بوده است… از برادران واچوفسکی (ماتریکس) تا بلید رانر… از کارل ساگان (Carl Sagan ) کبیر تا موج طراحان روبات ژاپنی در دهه ۸۰… شاید یه روز یه پست راجع به همین کتاب نوشتم… قوت تخیل نویسنده بی اندازه حیرت انگیز هست… حتماً یخونیدش… که البته آودیو بوک اون رو براحتی میتونید او سایتهای تورنت پیدا کنید و از متن اصلی لذت بیشتری ببرید…
ببخشید طولانی شد… دست خودم نبود هیجان زده شدم… این کتاب هم رفت تو لیست مطالعه این ماه
سلام
بهترین ها
ممنون از معرفی کتابهای مفید.
از کتابهای مربوط به آینده، از نوشته های جان کریستوفر خوشم میاد مخصوصا رمانهای سه گانهی او.
شاید از مطالب علمی آنچنانی بهره مند نباشد اما آنقدر جذاب و درخور تامل هست که از خواندنش لذت ببرید.
این کتاب، مربوط به آینده ای پس از جنگ جهانی سوم است. وقتی کتاب را شروع میکنید احساس میکنید مردمان داستان در قرن ۱۹ یا قبل تر از آن زندگی میکنند. زمانی که هیچ ماشینی نبود.
تا اینکه شخصیت اصلی داستان به یک ساختمان متروکه میرسد و داستان کم کم فاش میشود. انسانها با ماشینها و بمب های مخوف، یکدیگر را نابود کرده اند و پس از آن هرگونه استفاده از ماشین ممنوع شده است.
سلام به نظر من کتاب خیلی خوبیه!توصیه می کنم بخونید!