۱۹۸۴، شاهکاری که جورج اورول را کشت!
اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۸مقدمه: این روزها، هنگامی که برگردانهای بسیاری از کلاسیکهای ادبی و کتابهای روز را ورق میزنید، اثری از مقدمه و بیوگرافی نویسندهاش و یا نقدی در مورد رمان نمیبینید و در معدود کتابی، عکسی از نویسنده میبینید.
نمیدانم این سنت نافرخنده به چه سبب، در بازار کتاب ایران رواج یافته است. آیا ناشرها میخواهند، در هزینه چاپ کتاب با منتشر نکردن ۱۰ صفحه مقدمه صرفهجویی کنند یا کنجکاوی خوانندهها را دست پایین ارزیابی میکنند.
در هر صورت، آشنایی با زندگینامه نویسنده و خواندن نقدی خوب در مورد یک رمان، میتواند به کلی نگرش خواننده را نسبت به آن تغییر دهد و شوقی دوچندان در او برای خواندن رمان ایجاد کند. دانستن اینکه یک رمان در چه بازه زمانی و در کدام جغرافیا نوشته شده است و چه عواملی در نگارش آن سهیم بودهاند و نویسنده تحت چه الهاماتی کاراکترهای آن را خلق کرده است، از اهمیت زیادی برخوردار است.
۱۹۸۴، یکی از شاهکارهای مسلم ادبیات جهان که تأثیر زیادی در فرهنگ عامه و رسانهای جهان گذاشته است، یکی از کتابهای مورد علاقه من است. امروز در گاردین مقاله جالبی در مورد این رمان منتشر شده بود. بد ندیدم همزمان با مطالعه مقاله، خلاصهای از آن را برای شما هم در وبلاگ بنویسم.
بسیار از ما، تصوری از مصائب و دشواریهای که یک نویسنده برای نوشتن و مهیا کردن یک رمان بر خود هموار میکند، نداریم، اما مطالعه این پست میتواند دورنمایی از تلاشهای نویسندگان آثار ادبی برای انتشار افکارشان بدهد:
در سال ۱۹۴۶، سردبیر نشریه آبزرور Observer، «دیوید آستور»، یک خانه روستایی را در محل دورافتادهای در اسکاتلند به «جورج اورول» قرض داد، تا او در آن کتاب مشهورش یعنی ۱۹۸۴ را بنویسد. این کتاب یکی از مشهورترین کتابهای قرن بیستم شد، اما اورول چگونه و در چه شرایطی این شاهکار را نوشت؟
«یکی از روزهای بسیار سرد ماه آوریل بود و ساعتها برای اعلام ساعت، سیزده بار نواختند.»
این سطر اول رمان ۱۹۸۴ است، رمانی که ۶۰ سال از زمان انتشارش میگذرد.
شاید فکر کنید که اورول بی هیچ دشواری و رنجی این کتاب را به رشته نگارش درآورده است، اما اگر فقط نگاهی به دستخط اولیه کتاب بیندازید، آثار وسواس و آشفتگی فکری او، با نوشتههایی به رنگهای مختلف و اصلاحات متعدد، نمودار است.

۱۹۸۴ رمانی است که هیچگاه کهنه نمیشد و داستان آن برای ابد تازه جلوه میکند و هر کسی گمان می کند که کتاب برای عصر او نوشته شده است. با ۱۹۸۴، اصطلاحاتی مانند «برادربزرگ» به واژههای روزمره مردم و مطبوعات تبدیل شدند.
۱۹۸۴ تا به حال به بیش از ۶۵ زبان مختلف برگردان شده است و میلیونها نسخه از آن به فروش رسیده است و در نتیجه آن، جورج اورول به جایگاه ممتازی در ادبیات جهان رسید.
«جهان اورولی»، هماینک اصطلاحی است که به صورت خلاصه توتالیتاریسم و نظامهای سرکوبگر را توصیف میکند. ۱۹۸۴ رمانی است که داستان وینستون اسمیت را روایت میکند، فردی که نماد یک شهروند عادی دگراندیش در دنیاهای اورولی است.
ایده ۱۹۸۴ چگونه در ذهن اورول شکل گرفت؟
ایده ۱۹۸۴ که اورول تا مراحل پایانی نگارش آن قصد داشت، نام «آخرین مرد اروپا» را بر آن بنهد،. از زمان جنگهای داخلی اسپانیا به سر اورول افتاد و بنمایه اصلیاش در طی سال های ۱۹۴۳ تا ۱۹۴۴ در او شکل گرفت ، یعنی زمانی که او و همسرش «ایلین» یک فرزندخوانده به نام ریچارد اختیار کردند.
اورول خود میگوید که تا حدی هم تحت تأثیر اجلاس تهران در سال ۱۹۴۴ قرار گرفت که در ان استالین و روزولت و چرچیل در مورد سرنوشت جهان تصمیم گرفتند و به نوعی دنیا را بین خود تقسیم کردند.
اورول از سال ۱۹۴۲ به عنوان منتقد ادبی برای دیوید آستور در آبزرور کار میکرد و بعدها خبرنگار این نشریه شد. آستور، رکگویی، درستکاری و نجابت اورول را میستود و در سالهای دهه ۴۰ میلادی حامی او محسوب میشد. این دوستی نقشی تعیینکننده برای نگارش ۱۹۸۴ بازی کرد. پیش از این هم همکاری اورول و آبزور، کمک زیادی به نوشته شدن مزرعه حیوانات کرده بود.
آمیزهای از تخیل و روزنامهنگاریهای اورول باعث خلق رمان پیچیده و تاریک ۱۹۸۴ شد. جو لندن برای نوشته شدن ۱۹۸۴ مناسب نبود، مرگ همسر اورول هم که زیر بیهوشی در جریان یک عمل جراحی ساده درگذشت، عرصه را بیش از پیش بر اورول تنگ کرده بود.
اورول برای تاب آوردن جدایی زودهنگام از همسرش، به کار بیش از اندازه روی آورد. طوری که تنها در سال ۱۹۴۵ بیش از ۱۱۰ هزار کلمه برای ناشران مختلف نوشت که شامل ۱۵ کتاب برای آبزرور بود.
آستور، عمارتی در یک روستای دورافتاده در اسکالند به نام ژورا Jura داشت. در می ۱۹۴۶ اورول به این روستا سفر کرد.
این سفر ، سفر مخاطرهآمیزی بود چرا که وضعیت سلامت اورول خوب نبود. زمستان ۱۹۴۶ – ۱۹۴۷، یکی از سردترین زمستانهای قرن بیستم بود.
شهرتی که مزرعه حیوانات برای اورول به ارمغان آورده بود، مشغله او را بسیار زیاد کرده بود، همه از او میخواستند که سخنرانی کند و در همایشهای مختلف شرکت کند، بنابراین آزادیای که کار در یک مکان دورافتاده برای او دربرداشت، موهبتی برایش به حساب میآمد.
اما همانگونه که اورول در مقالهای با عنوان «چرا مینویسم» شرح داده است، زایش و خلق یک کتاب، مستلزم شرکت در چالش و تقلایی سخت است. تقلایی که از بهار ۱۹۴۷ تا زمان مرگش در سال ۱۹۵۰، او را درگیر کرد.
خانهای که در آن اقامت داشت، چهار اتاق خواب و یک آشپزخانه بزرگ داشت. زندگی او در این خانه ساده و حتی ابتدایی بود. برقی در کار نبود و اورول از گاز ذغال سنگ برای پختن و گرم کردن آب استفاده میکرد. یک رادیویی که با باتری کار میکرد، تنها وسیله اتصال او با دنیای خارج بود.او با خودش تنها یک چادر، یک میز و چند صندلی و قوری و ظرف آورده بود.
مردمان محلی او را نه با نام ادبیاش بلکه با نام حقیقیاش یعنی «اریک بلیر» میشناختند، یک مرد بلندقد و لاغرمردنی و غمگین که میخواهد زندگی را تاب بیاورد.
آمدن فرند شیرخوار و کمکی که پرستار بچه به او در انجام کارهای معمول روزانه میکرد، کمک شایانی به او کرد.

در پایان می ۱۹۴۷ ، اورول در نامهای به ناشرش گفت که تصور میکند یک سوم پیشنویس کتاب را نوشته باشد. او تخمین میزد که بتواند تا اکتبر نوشتن پیشنویس را به پایان برساند و با صرف ۶ ماه وقت، نسخه آماده چاپ را تحویل دهد. اما یک حادثه بد همه چیز را به هم زد، در تابستان وقتی او و فرزندش به همراه تعدادی از دوستان سوار قایق بودند، قایق آنها به گردابی افتاد و آنها تا آستانه غرق شدن پیش رفتند. وضعیت سلامت اورول به خطر افتاد و او که ریههایش پیش از این هم مشکل داشتند، بیمار شد.
با این همه، او با سرعت فوقالعادهای کار میکرد و بازدیدکنندگان از خانه ییلاقی او صدای بیوقفه ماشین تحریر او را در آن زمان به یاد میآورند. با این همه کار، مشکلات سلامتی او تشدید شد، اورول دچار التهاب ریه شد و سرانجام مشخص شد که مبتلا به سل شده شده است.
در سال ۱۹۴۷، هنوز سل درمان قطعی نداشت و پزشکان تنها هوای تازه و رژیم غذایی را برای بیماران تجویز میکردند، اما در آمریکا داروی آزمایشی به نام استرپتومایسین، تازه روی بیماران مبتلا به سل آزمایش میشد. آستور ترتیب ارسال این دارو را از آمریکا داد.
از آنجا که تازه آزمایش روی دارو شروع شده بود، دوز بیش از اندازهای از دارو به اورول داده شد و در نتیجه او به عوارض دارو مانند زخمهای حلق، ریزش مو، پوسته پوسته شدن پوست مبتلا شد. اما سه ماه پس از شروع دارو، در مارس ۱۹۴۸، علایم بیماری سل در او از بین رفت. اورول در نامهای استفاده آزمایشی خود را از این دارو به ماتند غرق کردن یک کشتی برای خلاص شدن از شر موشهای انبار، توصیف میکنند.
اما اصرار ناشر برای آماده شدن رمان قبل از پایان سال، ضربهای دیگر را به او وارد آورد. اورول مجبور شد به خود فشار وارد بیاورد مجددا به ژورا برگردد و با ضعف بدنی مشغول نوشتن شود.
بازنویسی کتاب از روی پیشنویس هم برای او چالشی محسوب میشد. در همین زمان بود که در مورد عنوان کتاب دچار تردید شد، تا پیش از این او می خواست نام «آخرین مرد اروپا» را بر روی کتاب بنهد، اما درباره انتخاب نام ۱۹۸۴ دچار تردید شده بود.
مهلت اورول در حال اتمام بود و وضعیت سلامتی او روز به روز بدتر میشد، تایپ کردن کتاب برای او واقعا دشوار بود و او احتیاج به یک تندنویس داشت. اما پیدا کردن چنین تندنویسی هم مشکل بود. اورول مجبور شد ماشین تحریر کهنهاش را به تختخواب ببرد و به ضرب قهوههای پی در پی و چای غلیظ و در زیر نور چراغ پارافینی روز و شب کار کند.
سرانجام در سیام نوامبر سال ۱۹۴۸ نگارش کتاب تمام شد. در نیمه ماه دسامبر نسخه تاپ شده کتاب به ناشر رسید، در همین زمان اورول به آسایشگاه مسلولین منتقل شد، کاری که به عقیده خود در صورتی که نگارش کتاب در کار نبود، باید دو ماه قبل انجام میداد.
اما ناشر کتاب یعنی «واربرگ» کیفیت کتاب را بسیار بد ارزیابی کرد و جایی نوشته بود که اگر ۱۵ تا ۲۰ هزار نسخه از کتاب به فروش نرسد، لایق مردن است.
در بهار اورول دچار خلط خونی شد. سرانجام در هشتم ژوئن سال ۱۹۴۸، رمان ۱۹۸۴ منتشر شد و چند روز بعد هم در آمریکا از زیر چاپ درآمد. رمان، در سطح جهان به عنوان یک شاهکار مطرح شد. حتی وینستون چرچیل در آن زمان به پزشکش گفته بود که این کتاب را دو بار خوانده است.
اما همزمان، وضعیت سلامتی ارول روز به روز بدتر میشد در ۲۱ ژانویه ۱۹۵۰ او دچار خونریزی شدید ریوی شد و در تنهایی در حالی که بیش از ۴۶ سال سن نداشت، درگذشت.

از روی رمان ۱۹۸۴، دو برداشت سینمایی انجام شده است، اقتباس مشهورتر در سال ۱۹۸۴ به نمایش درآمد. در این فیلم به کارگردانی مایکل ردفورد، جان هارت و ریچادر برتون نقشآفرینی میکنند. اما پایان این فیلم با رمان متفاوت است، راستش من پایان تلخ و سیاه کتاب را بیشتر دوست دارم، پایانی که مزه تلخش را وقتی درک میکنید که کتاب را به تمامی خوانده باشید:
«پاهای وینستون در زیر میز بیاختیار حرکت میکردند، از جایش تکان نخورده بود، ولی در فکر داشت میدوید، با جمعیت بیرون همراه بود و از شادی فریادهای کرکننده سر میداد. دوباره به تصویر برادربزرگ نگاه کرد. غولی که جهان را در چنگ داشت! صخرهای که لشکریان آسیا بیهوده خود را به آن میکوبیدند! او میاندیشید که چگونه ده دقیقه پیش، فقط ده دقیقه پیش هنگامی که هنوز نمیدانست اخبار رسیده از جبههها حاکی از پیروزی یا شکست است، قلبش همچنان سرشار از ابهام و احساسات متناقض بود. اه، چیزی بیش از ارتش اوراسیا معدوم شده بود! از اولین روز دستگیریش در وزارت عشق، خیلی چیزها در وجودش تغییر کرده بود، اما هنوز، آخرین، حیاتیترین و شفاپخشترین تغییر صورت نگرفته بود.
صفحه سخنگو همچنان درباره اسیران، غنایم جنگی و کشت و کشتار صحبت میکرد، اما همهمه بیرون کمی آرام شده بود. مستخدمها به کارهایشان مشغول شده بودند. یکی از آنها با بطری جین نزدیک شد. وینستون که در رؤیای خود غرق بود به پر شدن گیلاسش توجهی نشان نداد. دیگر نمیدوید و یا از خوشحالی فریاد نمیزد. به وزرات عشق فکر میکرد، همه چیز را فراموش کرده و روحش به پاکی برف شده بود. در دادگاه عمومی و در جایگاه متهم، مشغول اعتراف کردن و نام بردن از افراد مختلف بود. در حالی که یک نگهبان مسلح پشت سرش بود، از راهروهای پوشیده از کاشیهای سفید چنان می گذشت که گویی زیر آفتاب قدم میزند. گلولهای که مدتها انتظارش را میکشید، داشت به مغزش نزدیک میشد.
به آن چهره غولآسا خیره شد. چهل سال طول کشید تا فهمید زیر آن سبیلهای سیاه چه لبخندی پنهان است. چه سو تفاهم و کجفهمی احمقانهای! چهقدر خودسری و نادانی، که دست رد به سینه پرعطوفت او زدی. دو قطره اشک که بوی جین میداد از چشمهایش به روی بینی فروغلتید. اما چیزی نبود، چه باک، همه چیز رو به راه بود و جنگ به آخر رسیده بود. در مبارزه با خود پیروز شده شده بود. به برادربزرگ عشق میورزید.»

















محمد
اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۸۱:۱۵ ق.ظسلام از مطالب بسیار زیبا و مفیدتون بسیار سپاس گذارم .
کتاب قلعه ی حیوانات جرج هم عالیه .
لطفا در مورد نویسندگان و کتاب مطالب بیشتری بذارید .
موفق باشید
Reply
علی
اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۸۱:۱۸ ق.ظاین روزها، هنگامی که برگردانهای بسیاری از کلاسیکهای ….
بخشکی شانس . برداشت من از این چند حرف اول این بود که شما می خوای بهترین قیچی برگردون های تاریخ را بررسی کنی و تو ذهنم داشتم این تصور را می کردم که جورج اورول حتما یه فوتبالیست بوده که به برگردون مشهور زده و …
این روزها، هنگامی که برگردانهای بسیار کلاسیک را در فوتبال می بینیم بهتر است یادی کنیم از برگردان جورج اورول در نیمه نهایی جام جهانی ۱۹۷۳ که در دقیقه ۹۳ توانست تیم خود را از شکست خانگی نجات دهد ….
تخیلات آدمی کجاها که نمی ره …
Reply
محمود
اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۸۲:۰۹ ق.ظنسخه کامل فیلمی که از روی این اثر ساخته شده را از طریق گوگل ویدیو می توان تماشا کرد:
http://video.google.com/videoplay?docid=-5464625623984168940
Reply
محمد
اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۸۹:۲۰ ق.ظبرای شناخت تاثیراتی که منتهی به نوشتن این کتاب شدند، خوندن دو کتاب شبه خاطرات توسط اون خیلی مفیده: (اسمها دقیق نیستند)
-آس و پاس در کوچه های لندن و پاریس: خاطرات نویسنده از زندگی بدون پول در دو پایتخت بزرگ اروپا
-به یاد کاتالونیا (یا بر فراز کاتالونیا؟): خاطرات جنگهای اسپانیا
Reply
متتی
اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۸۱۰:۱۱ ق.ظقلعه حیوانات و ۱۹۸۴ از زمره رمانهایی هستند که پس از خواندنشان همیشه با تو هستند. شخصیتهایشان، تکه کلامهایشان، ایده هایشان. به خصوص اگر (…)!
Reply
ununoctium
اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۸۱۱:۴۰ ق.ظچه حسن تصادفی…سه روز پیش خوندنش تموم شد.و بلافاصله شروع کردم به دوباره خوندن و تازه خیلی چیزا دستم اومد.لذت بردم.اما واقعا این رمان اورول رو کشت!یه جورایی ایثار!!!!
Reply
فرید عباسی
اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۸۶:۴۸ ب.ظدکتر جمله ابتدایی ِ کتاب که شما ترجمه کردهاید کاملا غلط است. استاد صالح حسینی آن جمله ابتدایی را چُنین ترجمه کردهاند:
“روزی آفتابی و سرد در ماه آوریل بود و ساعتها زنگ ساعت سیزده را مینواختند.»
فکر نکنم استاد حسینی اشتباه ترجمه کرده باشند!
Reply
اغلن
اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۸۱۱:۴۲ ب.ظگفتید ۱۹۸۴، بیاختیار یاد big brother و دوربینهای (…) و … افتادم!
Reply
بهروز
اردیبهشت ۲۲م, ۱۳۸۸۱۲:۰۸ ق.ظتقدیم به دوست داران داستان Animal farm یا همون قلعه حیوانات
http://shop.iranget.com/?p=105
Reply
نقش .نگار
اردیبهشت ۲۲م, ۱۳۸۸۱۲:۴۹ ق.ظسلام
این کتاب را سال ۱۳۶۲خواندم و به نظرم عجیب امد .
بیشتر به یک پیشگویی شبیه است تا داستان
الان ما جلو دوربین ها زندگی می کنیم .در پس کوچه ها دوربین در منازل
در آسانسور دوربین
در راهرو ها دوربین
دشتها گسترده در دشتها دوربین (دوربین بزرگ راهها)
بعظی ها دوربین را خیلی جاهای دیگر هم میبرند که فیلمش در می اید
به نظر شما این یک کتاب است یا یک پیش گویی
تلوزیون که خیابانهای شهر را نشان می دهد من به یاد این کتاب می افتم
بد نیست دوباره بخوانمش
کتاب من این عکس را دارد.عکس ارول
Reply
شاپرک
اردیبهشت ۲۲م, ۱۳۸۸۱۰:۴۱ ق.ظیلام.تشکر میکنم بابت این مطلب جالب.
Reply
کوروش
اردیبهشت ۲۲م, ۱۳۸۸۳:۳۶ ب.ظسپاس
بسیار جالب و آموزنده بود
عشق به کار به معنی واقعی کلمه
کدام ترجمه آن روان تراست؟
Reply
مهدی
اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۸۸۸:۵۲ ق.ظ“همه حیوانات با هم برابر هستند اما بعضی ها برابر ترند”
عاشق این جمله از مزرعه حیوانات هستم.
خوندن مزرعه حیوانات و ۱۹۸۴ به همه دانشجویان عزیز توصیه میشه.زمانی که بلوغ سیاسی در حال شکل گیری است.
Reply
مترجم
خرداد ۴م, ۱۳۸۸۹:۲۶ ق.ظسلام آقای دکتر!
من هم چند وقت پیش یه مطلب در مورد ۱۹۸۴ نوشتم. البته نه به پختگی مطلب شما.
خوشحال میشم نظرتون رو بدونم.
http://transl8or.blogspot.com/2007/06/1984.html
Reply
kaveh
خرداد ۸م, ۱۳۸۸۱۲:۳۷ ق.ظسلام بسیار گرم.
خیلی این قسمت ادبیات شما خوبه مخصوصا اگه بیشتر نوشته بشه تو این زمینه که کلا ما ایرانی ها بهش کم بها می دیم
از متن های بسیار زیباتون متشکرم.
Reply
sara
خرداد ۱۱م, ۱۳۸۸۱:۰۲ ب.ظبنظر می رسد که نگارنده این سطور بیش از آقای اورول تحت فشار بوده اند. چون متن ۲ صفحه ای ایشان بیش از ۱۰ غلط تایپی دارد!!!!!
Reply
دکتر ایرمان
تیر ۲۳م, ۱۳۸۸۱۱:۴۴ ق.ظسلام
خیلی عالی بود
سپاس
راستی ۲تا کتاب از رضا قاسمی برای موبایل تو وبلاگم گذاشتم
Reply
چلا
شهریور ۱۳م, ۱۳۸۸۳:۳۱ ب.ظاولین بار که به وبلاگتون میام اونم از طریق سرچ گوگل در مورد نویسنده ای ک به نظرم نابغه است ی پیشگو بزرگ.عاشق جمله های عمیقشم
“همه ی حیوان ها باهم براربرند ولی بعضی ها برابرترند” قوانینی که …
ممنون از متنتون و اینکه اگه می شه اسامی بقیه آثار موجود جورج اورول را اضافه کنید
Reply
ص-ا
دی ۲۳م, ۱۳۸۸۲:۰۰ ب.ظسلام قله حیوانات یکی از رمانهای مورد علاقه من است ولی ۱۹۸۴ را هنوز مو ق نشدم بخوانم باید مواظب بود که اینگونه رمانها تا ثیر بد خود را روی ذهنمان نگذارند من بسیار دوست دارم که انسان به دام تفکرات نویسنده هیچگاه نیافتد و آزادی فکری خود را حفظ کند متا سفانه تا آزادی فکری به سرمان میزند آزادی غربی در نظرمان جلوه میکند امید وارم روزی برسد که به آزادی حقیقی برسیم
البته ببخشید که مساله را سیاسی کردم ولی به نظر من مشکل اصلی ما جوامع در حال رشد اینه که اصول محکمی برای خود نداریم و اصلا خود را در آن حد نمیدانیم که برای خود اصولی داشته باشیم .
موفق باشید
Reply
ص-ا Reply:
دی ۲۳م, ۱۳۸۸ at ۲:۰۶ ب.ظ
سلام قلعه حیوانات یکی از رمانهای مورد علاقه من است ولی ۱۹۸۴ را هنوز مو ق نشدم بخوانم باید مواظب بود که اینگونه رمانها تا ثیر بد خود را روی ذهنمان نگذارند من بسیار دوست دارم که انسان به دام تفکرات نویسنده هیچگاه نیافتد و آزادی فکری خود را حفظ کند متا سفانه تا آزادی فکری به سرمان میزند آزادی غربی در نظرمان جلوه میکند امید وارم روزی برسد که به آزادی حقیقی برسیم
البته ببخشید که مساله را سیاسی کردم ولی به نظر من مشکل اصلی ما جوامع در حال رشد اینه که اصول محکمی برای خود نداریم و اصلا خود را در آن حد نمیدانیم که برای خود اصولی داشته باشیم . متنی که نوشتین خیلی جالب بود امید وارم بتونین از نویسندگان معرو دیگه قرن بیست باز مطلب بنویسید .
موفق باشید
Reply