آرشیو دسته: دیالوگ

5-18-2011 4-43-17 PM

دیالوگ: شَک

۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۰

فرانک مجیدی: پدر برندان فلین (فیلیپ سیمور هافمن) [اولین خطابه پس از مطرح شدن اتهامش]: زنی با دوستش درباره‌ی مردی که به‌سختی می‌شناختش، حرف زد. می‌دونم تا حالا هیچکدومتون این کار رو نکردین (جمعیت می‌خندند.) اون شب خوابی دید. یک...

2-10-2011 12-12-04 AM

دیالوگ- دریای درون

۲۱ بهمن ۱۳۸۹

فرانک مجیدی: رامون سامپدرو (خاویر باردم): در این‌باره فکر کن! تو اون‌جا نشستی، تو فاصله‌ی پنج پایی. پنج پا چقدره؟ یه فاصله‌ی ناچیز برای هر انسان! خب، اون پنج پایی که فاصله‌ی بین ماست و من رو به تو می‌رسونه،...

1-29-2011 8-29-51 AM

مونولوگ: درخت گلابی

۹ بهمن ۱۳۸۹

به هر جا می‌نگرم، درختی رنگین می‌بینم که چون شاهزاده‌خانمی آینه به دست، محو تماشای خودش ایستاده و آن پرسش اساسی ابدی را تکرار می‌کند: «آینه! بگو زیباترین زن دنیا کیست؟! بهترین، بزرگترین، هنرمندترین…» باغ انباشته از تپش و نجوا...

1-8-2011 5-07-03 AM

دیالوگ: سرهنگ اسلید (آل پاچینو) در بوی خوش زن

۱۸ دی ۱۳۸۹

[آقای ترسک، مدیر کالج، در جلسه‌ی انضباطی چارلی را تهدید به اخراج می‌کند و او را دروغگو می‌خواند] سرهنگ اسلید (آل پاچینو): ولی خبرچین نیست! آقای ترسک: ببخشید؟! سرهنگ: نه، نمی‌بخشم! آقای ترسک: آقای اسلید… سرهنگ: اینا یه مشت مزخرفاته!...

MV5BMTIzMDk3MTYxMV5BMl5BanBnXkFtZTcwMTExNTAzMQ@@._V1._SX358_SY500_

دیالوگ- کشتن مرغ مقلّد

۴ دی ۱۳۸۹

فرانک مجیدی: آتیکاس فینچ (گریگوری پِک) [دخترش، اسکات، را روی زانوهایش نشانده]: چیزایی هست که هنوز اونقدر بزرگ نشدی تا بفهمیشون. شایعاتی توی شهر هست که من نباید خیلی برای دفاع از این مرد تلاش کنم. [او وکیل مرد سیاهپوستی...

the_last_station_04-535x642

دیالوگ – ایستگاه آخر

۲۹ آبان ۱۳۸۹

فرانک مجیدی: سوفیا (هلن میرن): تو یه لحظه هم فریبم نمی‌دی! دقیقاً می‌دونم چه کار داری می‌کنی! [به سمت چرتکوو (پل جیاماتی) می‌رود] می‌خوام وصیتنامه رو ببینم! این در محضر خداوند، حق من بعنوان همسرشه! چرتکوو: تو از چی می‌ترسی؟!...

صفحه 1 از 212