دل سگ

اینترنت عالم غریبی است، گاهی آدم در اینترنت دنبال یک عکس یا پاسخی کوتاه، برای یک سؤال می‌گردد و تصادفی به چیزهای جالب‌تری می‌رسد.

امروز می‌خواستم کتاب «دل سگ» بولگاکف را در وبلاگ معرفی کنم و دنبال یکی دو عکس بودم که متوجه جنبه‌ جالبی از زندگی این نویسنده شهیر روسیه شدم. برایم خیلی جالب بود که بولگاف یک پزشک بوده است و بعد از فارغ‌التحصیل شدن و مدتی اشتغال به طبابت، پزشکی را به منظور پرداختن به نویسندگی رها کرده است. قطعا همان دوره نسبتا کوتاه پزشکی، تأثیر زیادی در زندگی بولگاکف و آثارش گذاشته است.

در سال ۱۹۱۶، میخائیل بولگاکف ۲۴ سال بیشتر سن نداشت، به عنوان یک فارغ‌التحصیل دانشکده پزشکی کیف، ‌او به درمانگاه کوچکی در روستای نیکلسکی در شمال غربی روسیه فرستاده شد که به گفته خودش فاصله نزدیک‌ترین لامپ الکتریکی تا آنجا ۳۲ مایل بود. «یادداشت‌های یک پزشک روستا» اثری نیمه‌تخیلی است که او بر اساس تجربه‌های ۱۸ ماهه اقامت در این منطقه نگاشته است، کتابی که در ان می‌خوانیم چگونه بولگاف جوان -خالق مرشد و مارگریتا- تراکئوستومی می‌کند و در حالی که پیش از آن در دانشکده پزشکی تنها ۲ زایمان طبیعی دیده است، از عهده یک زایمان دشوار برمی‌آید.

Tinypic

بولگاف داستان‌های کتاب «یادداشت‌های یک پزشک روستا» را بین سال‌های ۱۹۲۴ تا ۱۹۲۷، زمانی که اسم و رسمی در میان نویسندگان پیدا می‌کرد، نوشته است.

در حالی که بولگاف اولین شب اقامت خود را در این منطقه روستایی می‌گذراند، دختری را به درمانگاه آوردند که پایش در خرمنکوب گیر کرده بود، یک پایش کاملا له شده بود و پای دیگرش در قسمت ساق شکستگی داشت، ‌نبضش به سختی قابل لمس بود. در آن نیمه‌شب پزشک جوان با خود می‌گفت: «بمیر، زود بمیر، بمیر وگرنه من چه کار می‌توانم برایت بکنم!»، ولی بولگاکف به سرعت خودش را بازیافت و پای دختر را آمپوته کرد و جانش را نجات داد.

Tinypic

روز دیگر زائویی را به درمانگاه آوردند که جنینش قرار عرضی داشت، بولگاف زن را در حضور قابله محلی‌ای به نام آنا نیکولاونا معاینه کرد و متوجه وخامت اوضاع شد، قابله podalic version را توصیه کرد و بولگاف در حالی که دست و پایش را گم کرده بود، به بهانه کشیدن یک سیگار بیرون رفت تا در کتاب درسی زنان و زایمان شرح عمل را بخواند. وقتی بولگاف برگشت، ماما برایش توضیح داد که چگونه باید عمل را انجام دهد، بولگاف در ۱۰ دقیقه‌ای که حرف‌های ماما را به دقت گوش می‌داد، به گفته خودش چیزهایی بیشتر از کتاب‌های درسی یاد گرفت.

بولگاف در این کتاب می‌نویسد که چگونه در مسیر ویزیت یک بیمار در خانه‌اش مورد حمله گرگ‌ها قرار گرفته بود، بی‌تجریگی و مبارزه او با کولاک شبانه در روسیه و چالشش برای زیر پا ننهادن سوگند پزشکی در این سطور نمایان است.

تنهایی طرح قالب داستان‌های این کتاب است. با مطالعه داستان‌های این کتاب می توان پی به ذوق ادبی نویسنده و همینطور سازش تدریجی یک انسان با شرایط، برد. نویسنده در این کتاب در مورد انسان‌هایی می‌نویسد که با ودکا خود را گرم می‌کنند، همانطور که از روشنایی ضعیف فانوس نفتی، ماه‌های تاریک روسیه می‌نویسد.

بعد از ۱۸ ماه، بولگاکف تصمیم گرفت ادامه تحصیل بدهد، او متخصص بیماری‌های عفونی و آمیزشی شد و بعد از فارغ‌التحصیلی یک دوره ۱۸ ماهه دیگر را در مناطق روستایی سپری کرد. در فشار خردکننده اعتیاد،‌ تیفوس و جنگ‌های داخلی روسیه، بولگاکف، حرفه پزشکی ترک کرد تا نویسنده شود. هر چند که در دوران نویسندگی هم پلیس مخفی استالین، دستگاه سانسور شوروی و بیماری کلیوی عرصه را بسیار بر او تنگ کردند.

اما می‌رسیم که به معرفی کتاب دل سگ. دل سگ با برگردان مهدی غبرایی توسط کتابسرای تندیس در ۱۷۳ صفحه منتشر شده است. با هم مقدمه کتاب را می‌خوانیم:

Tinypic

تاریخ پای دستنوشته «دل سگ» معلوم می‌کند که بولگاکـف آن را بین ژانویه و مارس ١٩٢۵ نوشته است‌. در این ایام از راه روزنامه‌نگاری آزاد روزگار می‌گذراند و برای طیفی وسیع از روزنامه‌ها و مجلات‌، از پراودای چاپ پتروگراد گرفته تا روزنامه‌های پزشکی و اتحادیه‌های ‌کارگری عمدتا مقاله و داستانهای طنزآمیز می‌نوشت‌. برای نویسنده‌ای چون او، مـانند ابتدای ‌کار مارک توین و رودیارد کیپلینگ‌، این دوره ‌کارآموزی سختی بود. این کار مانند دو نویسنده دیگر برای بولگاکف نیز اسـتادی مسـلمی در نوشتن داستان ‌کوتاه و بلند فراهم آورد؛ بسیاری از سردبیران برای افزایش تیراژ و علاقه‌مندکـردن خـواننده بـه خرید شـماره‌های پی در پـی‌، از داستانهای پاورقی استقبال می‌کردند. اما بولگاکف به ارزش آموزشی آن توجهی نداشت‌. برای او این ‌کار ملال‌آوری بود که باید به آن تن در می‌داد تا کرایه خانه را بـپردازد، ‌کـاری‌ کــه از آن بـیزار بـود. از سـروکله زدن بـا سردبیرها و «‌تلطیف‌» نـوشته‌هـایش در بـرابر دسـتگاه سـانسور بـدش می‌آمد، از اجبار سفارشی نوشتن بدش می‌آمد، و از جامه دوخـتن بـه قامت طیف ‌گـوناگـون خـوانـندگانی کــه بـیشترشان آنـچه را کـه او دلش می‌خواست بنویسد نمی‌خواندند، بدش می‌آمد. هدف اصلیش ‌گـریز از زندگـی قلـم به مزدی و بدل شدن به نویسنده‌ای «‌واقعی‌» بود.

بولگاکـف کـه روزهـا روزنـامه‌نگار بـود، رمـانی «‌در پـرتو مهتاب‌» نوشته بود. این رمان بر مبنای تجربیات شخصی‌اش که در زمان جنگ داخلی درکی‌یف طبابت می‌کرد نوشته شده و گارد سفید نام ‌گرفته بود. پس از این در و آن در زدنهای بسیار سرانجام ماهنامه‌ای ادبی به نام روسیه آن را پذیرفت‌، و دو سوم رمان درشماره‌های آوربل و مه ١٩٢۵ آن منتشر شد. اما پیش از آنکه قسمت آخر رمـان در روسـیه چاپ شـود، ماهنامه تعطیل شد و رمان کامل تـا ١٩۶۵ در اتحاد شوروی بـه چاپ نرسید. با این همه همان دو قسمت چشم پاول الکساندروویچ مارکف را گرفت‌. اوکه سردبیر ادبی تئاتر هنری مسکو بود، در پی آن دسته از آثار ادبی معاصر می‌گشت‌ که برای نمایشنامه شدن مناسب باشند. بولگاکف به یاری مارکف ‌گارد سفید را به نمایشنامه تبدیل‌کرد. این نمایشنامه بـا عنوان تازه روزگار خانواده توربن در ١٩٢۶ در تئاتر هنری مسکو اجـرا و با موفقیت عظیمی روبروشد و اعتبار فراوانی برای بولگاکف به بار آورد و سالهای سال جزو نمایشنامه‌های محبوب بود.

ازآن پس تا مرگ زودرسش در ٠ ١٩۴، به سن چهل و هشت سالگی‌، بولگاکف به‌ کار در تئاتر ادامه داد. هر چند سانسور نگذاشت بسیاری از نمایشنامه‌های بولگاکف درزمان حیاتش به صحنه برود، و به رغم موانع و ناهمسازی با تـهیه‌کنندگان، او درام نویس پر استعداد و پرکاری بود کـه سرانجام تئاتر شوروی حقش را ادا کرد. به علت اینکه اولین رمان و بسیاری از داستانهای‌کوتاه خیالپردازانه و هجوآمیز بولگاکف در زمان حیاتش تجدید چاپ نشد، تا این اواخر غالبا او را نمایشنامه نو‌یس می‌دانستند. اما در چند سال اخیر یک مجمع ادبی شوروی بر روی دستنوشته‌های مـنتشر نشـده‌اش کـار مـی‌کند. کـار ایـن مجمع تاکنون به چاپ دو رمان، یک زندگینامه درباره مـولیر و رشـته‌ای طرحهای جذاب بر پایه کار بولگاکف در مقام پـزشک روسـتا انجامیده است‌.

Tinypic

یکی از این دو رمان «‌ضرب شست» خارق‌العاده‌ای است بـه نـام مـرشد و مـارگیتا، کـاری غـنی و بسـیار پـیچیده‌،‌کـه بـولگاکـف در آن نظریه‌پردازی عمیق فلسفی را با خیالپردازی و هجو گزنده درهـم می‌آمیزد. این رمان عظم‌، که نـوشتنش ده سـال طول کشـید (‌٣٩-۱۹۲۹) از رشته‌ای طرحهای هجوآمیز شروع می‌شود، «‌ژانر» روسـی محبوبی ‌کـه شاید مشهورترین استادانش ایلف و پتروف‌، نویسندگان مشترک دوازده صندلی وگوساله طلایی‌ کوچک بودند. جالب است بدانیم‌ که بولگاکف در دوره ‌کار روزنامه‌نگاری با ایلف و پتروف هـمکاری داشت‌. هـر چـه باشد، او در نیمه سالهای بیست شماری داستان بلند مـنتشرکـرده بـود. اغلب این داستانها از سرشت غیر عادی آزاردهنده‌ای برخوردار بودند که اشاره‌هایی از دخالت نیروهای خبیث فوق طبیعی در امور آشفته انسـان امروز را در برداشتند. روش او در این داستانها که بعدها آن را در مرشد و مارگریتا بسط وگسترش داد، «‌رئالیسم خیالپردازانه‌» بود. در این‌ روش عقایدی‌ که به طرزی تکـان‌دهنده غـریب و بی‌تناسب است در قـالب روایتی بی‌پیرایه و ناتورالیسمی خالی از احساس جلوه‌گر می‌شود، روشی که به طرزی درخشان تباین شکل و محتوا را پررنگ‌تر می‌نمایاند. دل‌سگ یکی از بهترین مثالهای این شگرد است‌. هر چندکاری است ‌که در آغاز راه انجام داده‌، اما مانند همه ‌کارهای متاخر بولگاکف پخته‌، صیقل‌خورده و طعنه‌آمیز است‌….

دل سگ را نیز مانند همه آثار برجسته هجوآمیز می‌توان به شیوه‌های گوناگون خواند و لذت برد: از یک جنبه داستان مضحکی است از بطالت محض‌؛ همچنین مشقات‌،‌ کمبودها و ناهنجاریهای زندگی مسکو در دهه بیست را دست می‌اندازد، اما معنایی ژرف‌تر از این دارد. تمثیل ‌برنده‌ای است درباره انقلاب روسیه‌. «سگ» این داستان همان مردم روسیه است که قرنها تحت ستم و خشونت بوده و در واقع به جای آدمیزاد با او چون جانوران رفتار شده است‌. جـراح عجیب‌، متخصص بازگرداندن جـوانـی‌: rejuvenation ‌بخوانید انقلاب‌: revolution تجـسم حـزب‌کـمونیست -‌یـا شاید خود لنین - است‌، و عمل پیوند دشواری ‌که بـرای تـبدیل سگ بـه موجودی شبیه انسان انجام می‌دهد، خود انقلاب است‌. در جـریان داستان جانور خویی درمان‌ناپذیر موجودی که این فرانکشـتاین مـدرن آفـریده‌، چنان عرصه را بر او تنگ می‌کندکه راه روند معکوس را درپیش می‌گیرد و این «انسان نوین» را باز به سگ بدل می‌سازد. بولگاکف با این پایان‌بندی تلویحا می‌گوید دوست دارد تجربه تلخ انـقلاب از بـین بـرود؛ بـدبختانه انقلابیون موفق‌، حـتی وقـتی بـه اشـتباه خـود پـی مـی‌برند، نـمی‌توانـند برخلاف‌کاری ‌که هنرمند با چرخش قلمی با آفریدة خیال خود مـی‌کند، روند تاریخ را برگردانند. پیام تلخ کتاب این است‌کـه روشنفکر روسی ‌که مبنای انقلاب را گذاشت‌، محکوم به زندگـی ‌و سـرانـجام تـن دادن بـه حکومت -‌نژادی از شبه انسانهای خام طبـع و بی‌ثبات و بالقوه وحشـی است‌، کـه خود ایجادش کـرده است‌. بولگاکف ا‌ین انقلاب را کوشش در بیراهه شنیعی می‌دانسـت ‌که می‌خواهد کار محالی -‌یعنی تغییر سرشت آدمیزاد -‌را به انجام برساند. او هشدار می‌دهد کـه سـرشت آدمیزاد بـا توحش عجیـن است و «‌انسان شوروی‌»‌ کمی بیش از ابلهی است ‌که به او قبولانده‌اند ذوره آفرینش است. نتیجه تفویض قدرت به چنین انسانهایی فاجعه‌بار خواهد بو‌د؛ در واقع ده سال بعد تر‌ور استالینی دقیقا با همین نوع‌ کودنهای سنگدل و وحشی اجرا شدکـه بولگاکف آن را در این داستان رعب‌آور پیامبرگونه هجو می‌کند.

برای حسن ختام بد نیست، سری به خانه بولگاکف بزنید و یک نمای پانوراما از آن ببینید.

در یوتیوب می‌توانید فیلمهایی را که بر اساس مرشید و مارگاریتا و دل سگ دیده شده است، با زیرنویس انگلیسی ببینید.

منابع: ویکی‌پدیا، BMJ و ایندیپندنت

بادبادک سامرست موام

HTML clipboardبه تازگی کتابی از سامرست موام، به نام بادبادک توسط انتشارات فرزان ترجمه شده است. خواندن این کتاب من را واداشت که کمی در مورد موام مطالعه و جستجو کنم.

به مقدمه مترجم کتاب بادبادک -شهرزاد بیات موحد- توجه کنید:

BADBADAK.jpg

«سامرست موام somerset maugham در سال ١٨٧۴ دیده به جهان گشود. تا ده سالگی در پاریس زندگی ‌کرد و بعد از مرگ پدر و مادرش‌، به علت نداشتن سرپناهی مناسب برای زندگی‌، به نزد عموی ‌کشیش خود در وایت استیل‌کنت فرستاده شد. او پسری‌گوشه‌گیر، خجـالتی و اغلب مریض بود و در خانه ‌کشـیش دلش برای فضای محبت‌آمیز زندگی درکنار والدینش تنگ مـی‌شد. در مدرسه کینگ کـانتربوری هـم وضعیت بهتری نداشت‌. اما یک سال در دانشگاه هیدل‌برگ همراه با سفرهای کوتاه به ایتالیا و سوئیس برایش لذت‌بخـش‌تر بود و به او حسی از آزادی و عشق به سفر داد که تـا آخـر عـمر همراهش بـود. در آن زمان بود که به‌ طور جدی تصمیم به نویسندگی ‌گرفت‌.

حـرفه نویسندگی زیاد به مذاق عموی او، ‌کـه دوست داشت سـامرست پزشکی بخواند، خوش نیامد. در بیمارستان سنت توماس دانشجوی هجده ساله‌، بیشتر از آنکه به فکر درسهای پزشکی خود باشد، مشغول نوشتن بود و دفترهای خود را با مضمونهای مختلف برای داستانها و نـمایشنامه‌ها پـر می‌کرد. کار در بخـش بیماران سرپایی و همچنین محلات فقیرنشین لامپت برابش جالب‌تر بود، احسـاس مـی‌کـرد کـه حـالا آنچه را کـه دوست دارد از نزدیک و با چشمهای خود می‌بیند. یعنی زندگی به ‌شکل خام خود. و این به او دانش بیشتری از طبیعت بشری می‌داد. در آن سـالها خودش می‌گـوید: من شاهد تمام احساساتی بودم‌ که طبیعت بشری ظرفیت آن را دارد. این غریزه نویسندگی را در وجـود من بـیدار مـی‌کرد و نـویسنده درونم را بـه هیجان می‌آورد.

maugham460.jpg

نخستین رمان او به نـام لیزای لامـبـتی ‌که در سالهای آخـر دانشکده یزشکی منتشر شد منعکس‌کننده بخشی از این تجارب است‌. اگرچه پول زیادی از آن‌کسب نکرد، در عوض تصمیم به ترک حرفه پزشکی ‌گرفت‌، و بعد از سرگردانی در ایتالیا و اسپانیا، برای دنبال ‌کردن حـرفه نـویسندگی‌، همراه تعداد دیگری از هنرمندان در پاریس مستقر شد.

2008-08-10_1818.jpg

بیمارستان سنت توماس لندن، جایی که موام دوره آموزش پزشکی خود را طی کرد

با درک اینکه استعداد زیادی برای نوشته‌های یرتکلف و یا ظـرافتهای شـاعرانـه نـدارد و قـصه‌های خـیالبـافانه در حـوزه نـوشتاری او نـمی‌گنجد، تصمیم گرفت که واضح‌، ساده و خوش‌ساخت بنویسد. قدرت بسیار او برای مشاهده و درک زبانی و مهم‌تر از همه اینها استعداد ذاتی‌اش برای نوشتن‌، بسیار به دردش خورد. او توانست با نیـم‌نگاهی به افکار عمومی و در عـین حال موفقیـت داستانهایش سود بسیـاری از این طریق کسـب کند.

در زندگی حرفه‌ای‌اش که شش دهـه طـول‌ کشــید، تـوانست بـه عـنوان رمان‌نویس‌، نمایشنامه‌نویس‌، مقاله‌نویس‌، مـنتقد و سـفرنامه‌نویس شـهرت بسیاری کسب کند. او به یکی از موفق‌ترین نـمایشـنامه‌نویسان انگـلیس در صحنة تئـاتر لندن و همچـنین معروف‌ترین داستان کوتاه‌نویس قرن تبدیل شد. موضوعی‌که اینجا به آن می‌پردازیم‌.

تعداد بسیار مجلات پرفرو‌ش ‌که اغلب آنـها تا به امـروز از چـرخـه نشر خارج شده‌اند، موقعیت را برای نوبسنده دوران سبک ادواری پا استـعدادی چون موام امکان‌پذیر ساخت ‌که از شکل و شیوه داستان‌کوتاه استفاده‌ کند. رادیو، سینما و تلویزیون تعداد مخاطبان او را به میلیونها رساندند.

از یکی از بهترین داستانهای موام در ایـن مـجموعه با نـام «‌بـادبادک‌» فیلمی بسیار موفق و تأثـیرگذار سـاخته شد. مـطالعه خـانواده‌ای مـتوسط پایین و از هم پاشیدگـی یک ازدواج‌، در بیان احساسات و همچنین ادراک دقیق از کارکرد ذهن نوآوری بسیار دارد-‌زمان اغلب داستانها به فاصله بین دو جنگ جهانی برمی‌گردد. و اشاره موام به قبل از جنگ مربوط به سالهای قبل از ١٩١۴ تا ١٩١٨ است‌. دوره‌ای در طی جنگ جهانی اول او به عنوان مامور مخفی در سازمان اطلاعات ‌کارکـرد. قسمت عمده کار برایش بسـیار یکــنواخت وکســالت‌آور بود و مطالبی ‌کـه بـتوانـند الها‌م‌بخش او بـاشند درهـم‌ریخته و بی‌ربط بودند اما او توانست با منسجم و باورپذیرترکـردن و هیجان بخشیدن به آنها در مجـموعه شش داسـتان اشـندن‌ از آنـها سـود بــبرد. وطـن‌فروش تــوصیفی دقـیق و تکـان‌دهنده از بـه دام افـتادن یک جاسوس آلمانی‌، نمونه‌های بسیـار قوی از این مجـموعه است‌، این داستان در مقایسه با دیگر داستانهای‌ جاسوسی آن دوره بسیار بی‌طـرفانه است‌، و هیچ تاییدی بر این نیست‌ که جاسوسان آلمـانی خیانتکارتر از جـاسوسان انگلیسی هستند. خیانت به‌کشور عمل پستی است و فرقـی نمی‌کند که شما درکدام طرف باشید. چه عاملی مرد سرزنده و مهـربان و نه‌چندان جاه‌طلب عاشق هـمـسرش را بـه یک خائن تـبدیل مـی‌کند. عـلاقه اصلی نـویسنده‌، معطوف به انگیزه‌های جاسوس و همچنین رابطه ‌او با زنی بی‌روح و خشـک ولی فداکار - یعنی همسرش - شده است‌. او داستان را بدون قهرمان‌سازی و با روندی‌کند ولی با هیجانی مهارشده تعریف می‌کند که خـوانـنده را تا پایان با خود می‌کشاند.

تسلط بر عناصر داستانی و انسجام‌، ویـژگی مشـترک تـمام داسـتانهای موام است‌. اعم از اینکه بلند یا کوتاه‌، خشن‌، تراژیک‌، با طنزآمـیز و سـاده باشند. همـه دارای ساخـتار منظمی هستند. شروع‌، میانه و پایان دارند و از عنصر اعجاب اسـتفاده مداومی مـی‌کند. خواننده کـنجکاو مـی‌شود که در داستان «‌مردی که جـای زخـمی بـر چــهره دارد»، چگونه ایـن جـای زخـم وحشتناک بر صورت او نشسته است‌. پاراگراف ابتدایی پاسخ روشنی ارائـه می‌کند ولی برای دانستن واقعیت باید تا پایان منتظر بمانیم‌. در این‌ گزینه‌، به جز یک داستان‌، بقیه هـمه دارای اول شـخص هسـتند، بـعنـی سـبک و سیاقی ‌که به اندازه طبیعت قدمت دارد. به عقـیده موام هـدف ایـن سـبک قــدیمی داسـتان‌نویسی رســیدن بـه بــاورپذیری است چـون وقـتی کسـی داستانی را که برای خودش اتفاق افتاده تـعریف مـی‌کند امکـان‌پذیری‌اش خیلی بیشتر از آن زمانی است‌که رخدادی را کـه برای‌کس دیگـری روی داده بازگوکند. آن اول شـخصی کـه داسـتان را تـعربف مـی‌کند، تـصویری عینی از خود نویسنده نیست‌. ممکن است قهرمان‌، ناظر خارجی یا شخصی مورد اعتماد باشد، اما درست مثل شخصیتهای دیگر داستان جزئی از آن است‌. توجه موام بیشتر معطوف به انسانها است‌. بیشتر آنها افـراد معمولی و محترمی نیستند که زندگی معمول یکنواختی داشته باشند. بلکه ویژگیهای خاص اخلاقـی یا شـخصیتی دارنـد. لنـدنی بـی‌سوادی ‌کــه درکـار تـجارت صاحب ثروت بسیار شد، تاجری کـه به ظاهر نـمی‌توانـد بـه مـورچه‌ای آزار برساند، و در عین حـال رفـتاری آنچنان بـی‌رحمانه دارد. مـردی ‌کـه روز ازدواجش از دست زنی که شش هزار مـایل بـرای ازدواج بـا او راه پـیموده بود، فرارکرد. در داستان «‌سالواتوره‌‌» او به هدف بزرگ و سخـت نویسندگی دست می‌یابد، داسـتانی تکـان‌دهنده و بـاورکردنی دربـاره انسـانی بسـیار ازخودگذشته‌. محل وقوع داسـتان می‌توانـد ژاپـن‌، سـوئیس‌، شـرق دور و هرجای دیگری باشدکه مـوام بـه آنـجا سـفرکـرده است‌. او بسـیار سـفر را دوست داشت و مدت طولانی در هیچ جایی اقامت نکرد، مگر برای ایـنکه موضوعی برای یک یا دو داستان خـود پـیدا کـند. ایـن مـعنای واقـعیت بـا مهارت داسستان‌نویسی جــالب و لذتـبخش مـی‌شود و داستانها را ایـن‌گونه باورپذیر می‌سازد.

همانند دیگر نویسندگان برجسته‌، موام هـم در معرض انتقادات بسیاری بوده است‌.گاهی مواقـع از سادگی و قـابلیت فـهم داسـتانهایش بـر عـلیه او اسـتفاده شـده است‌. امـا ایـن او را نـاامید نکـرد، چـون مـوام دیـدگـاهی متواضعانه از تواناییـهای حود داشت‌. هر قضاوتی‌که بــتوان در مـورد مـوام کرد، تاکنون چندین نسل از خوانندگان در سرتاسر جهان استقبال‌گرمی از داستانهای اوکرده‌اند و همچـنان بسیار دیگر مشتاق‌کتابهای او هستند. سامرست مــوام در سـال ١٩۶۵ در خـانة خـود، در جـنوب فـرانسـه‌، درگذشت‌.»

جستجویی در سایت IMDB، هم در مورد موام نشان می‌دهد که شمار زیادی از آثار وی تبدیل به فیلم و سریال شده‌اند. از فیلم های مشهور و نام‌آشنای سال‌های اخیر که برگردان نوشته‌های موام هستند، می‌توان به اینها اشاره کرد:
The Painted Veil، Being Julia و Up at the Villa.

در این مجله پزشکی کانادایی هم مقاله جالبی می‌توانید در مورد موام بخوانید، البته مقاله‌های ویکی‌پدیا مثل همیشه اطلاعات خوبی دارند.

به یاری نویسه‌خوان (OCR) آراکس

جنجال فیلم Awake

فیلم هالیوودی Awake با کارگردانی
جوبی هارولد Joby Harold و با بازی جسیکا آلبا، ترنس هووارد و کلی برسفورد از ۲
هفته قبلا در سینماها به نمایش گذاشته شده است.

روزنامه نیویورک تایمز، در این مقاله، نگاهی داشته به بازتاب
این فیلم در میان پزشکان و جامعه.

فیلم‌ها و سریال‌هایی که خطاها و یا  پدیده‌های مرتبط با پزشکی را به تصویر
می‌کشند، کم نیستند، اما فیلم Awake، یک پدیده نادر پزشکی را در دنیای سینما نشان
می‌دهد، پدیده‌ای که هنوز پزشکان بر سر آن بحث و اختلاف نظر دارند.

این پدیده هشیاری در بیهوشی یا anesthesia awareness نام دارد،
در عالم واقع این دوره‌ها کوتاه‌مدت هستند ولی در این دوره‌ها بیماران درد را
از حد خفیف تا تحمل‌ناپذیر حس می‌کنند.

ترسناک‌ترین لحظه در فیلم جدید «بیدار» Awake ، بعد از گذشت ۳۴
دقیقه رخ می‌دهد، زمانی که شخصیت اصلی فیلم، «کلی برسفورد» که «هیدن کریستنسن» نقشش
را بازی می‌کند، در هنگام عمل جراحی درد ناشی از بریده شدن سینه‌اش را با چاقوی
جراحی، حس میِ‌کند. به موازات عمیق شدن برش جراحی به وسیله جراح با بازی «ترنس
هووارد»، بینندگان فیلم صدای فریادهای توأم با درد و رنج بیمار را می‌شوند، در حالی
که ظاهرا بیمار بیهوش است و بی‌حرکت روی تخت جراحی خوابیده است.

فیلم Awake از ۳۰ نوامبر اکران شده است، زمانی که از ماه‌ها قبل
متخصصین بیهوشی خود را بر رویارویی با حواشی فیلم آماده می‌کردند.

 awake.jpg

مدتی قبل انجمن متخصصین بیهوشی آمریکا، ایمیل‌هایی به ۴۰ هزار عضو خود در
مورد این فیلم فرستاد تا آنها خود را برای حمله‌های رسانه‌ای منفی و سؤالات
بیماران آماده کنند. رئیس این انجمن، دکتر «جفری آپفلبام» در ۲ نوامبر از اعضای این
انجمن خواست که در برابر فیلم خونسردی خود را حفظ کنند.

تبلیغ فیلم چالش‌برانگیز است چرا که در آن نوشته شده است، در
فیلم «جراحی به شیوه‌ای شبیه رفتار کوسه‌ها با شناگران اقیانوس، در فیلم آرواره‌ها
انجام می‌شود.»

برآورد درصد دقیق بیمارانی که پدیده «هشیاری در بیهوشی» را
تجربه
می‌کنند، دشوار است، گزارشی که در سال ۲۰۰۴ بر اساس چندین مطالعه منتشر شد، بروز
این پدیده را ۰/۱ تا ۰/۲ درصد نشان می دهد، به عبارت دیگر از ۲۱ میلیون بیماری که
سالانه مورد عمل جراحی قرار می‌گیرند، ۲۰ تا ۴۰ هزار نفر دچار این مشکل می‌شوند،
ولی یک مطالعه دیگر بروز این پدیده را بسیار کمتر تخمین زد و آن را منحصر به تنها
۱۴۰۰ بیمار در سال دانست.

گرچه درصد اشخاص درگیر این حالت کم است، ولی مسلما صفر نیست.
بیمارانی که سطح بالای هشیاری پس از فرایند بیهوشی دارند، درد بسیار زیادی چه در هنگام جراحی و چه پس از
آن حس می‌کنند. یک استادیار بیهوشی دانشگاه کالیفرنیا در این مورد می گوید که
بیمارانی که این حالت را تجربه کرده‌اند، دردشان آنقدر شدید بوده که از خدا می‌خواسته‌اند، اجازه دهد بمیرند.

 awake 2.jpg

به تصویر کشیدن محدودیت‌ها و خطاهای پزشکی، تأثیر و تأثر
بیمارن و پزشکان، نگاه بیماران و پزشکان به بیماری‌هایی با ماهیت‌های گوناگون کار
ظریفی است و گاهی مانند حرکت بر لبه یک تیغ می‌ماند. یک هنرمند می‌تواند به آسانی
از جنبه اطلاع‌رسانی به جنبه تخریب و از سرگرمی‌سازی هنرمندانه به وحشت‌آفرینی
غیرمسئولانه کشیده شود.

در این میان شناخت و درک درست یک هنرمند از دنیای واقعی پزشکی و
توجه به این مسئله که گاه یک سریال یا فیلم از یک هنرمند مشهور می‌تواند تأثیری
بسیار بیشتر از صدها مقاله و برنامه پزشکی، بر ذهن و تلقی مردم بگذارد، ضروری است.

تریلر فیلم در یوتیوب

صفحه 1 از 212»