۲۰ دی ۱۳۸۸
فرانک مجیدی: شاید هیچوقت پیش نمیآمد که من به فکر دیدن انیمیشنی استرالیایی بیفتم. اما، تماشای این انیمیشن را مدیون دوست عزیزی هستم که در «ابری با احتمال بارش کوفتهقلقلی» به من توصیهی دیدنش را کرد و همین ابتدای کار، این نوشته را به خود ایشان تقدیم میکنم. امروز از انیمیشن متفاوت «مری و مکس» صحبت میکنیم، ساختهی ادام الیوت ۳۸ ساله با آیندهای مسلماً درخشان و محصول سال ۲۰۰۹٫
مری دیزی دینکل (با صداپیشگی بتانی وتمور) دختری هشت ساله و ساکن شهری کوچک در استرالیا است. پدری دارد که شغلش بستن نخ به چای کیسهای است و تاکسیدرمی میکند و اغلب در خانه نیست و مادرش مشروبخوار است که بدترین حرفی را که میشود به یک بچه گفت، به او زده: «به دنیا اومدنت یه اشتباه بود». مری پس از مرگ پدربزرگش بسیار تنهاست، مخصوصاً بهخاطر قیافهی غیرجذاب و خال بزرگ قهوهای روی پیشانیاش هیچ دوستی ندارد. یک روز او در دفترچهی تلفن، دنبال یک اسم جالب توجه میگردد تا به او نامه بنویسد و با هم دوست شوند. او مکس جری هاروویتز (با صدا پیشگی فیلیپ سیمور هافمن) را انتخاب میکند که ساکن نیویورک است. در نامهنگاریهای بین این دو با سئوالات کودکانهی مری و شخصیت مکس که ۴۴ سال دارد، یک یهودی بیخدا و مبتلا به آسپرگاس و بسیار چاق است آشنا میشویم. نامهنگاری طولانیمدت آنها تا بزرگسالی مری (تونی کولت) و پیری مکس ادامه مییابد و حوادث زیادی را برای آنها بهدنبال دارد، مانند…

«مری و مکس» یک انیمیشن خمیری است و داستانی بسیار متفاوت دارد. کارگردان و نویسندهی جوان این فیلم، پیشتر در سال ۲۰۰۳ بهخاطر انیمیشن کوتاه «هاروی کرومپت» (Harvie Crumpet) برندهی جایزهی اسکار شده و جوایز زیاد دیگری را هم کسب کرده، او اینبار ایدهی انیمیشن خود را با بازیگران حرفهای هالیوود شریک شده و فیلمی تاملبرانگیز ساخته که با هر تعریفی، با همهی انیمیشنهایی که تا بهحال دیدهبودم خیلی متفاوت بود. جشنوارهی ساندنس امسال، که به همت «رابرت ردفورد» برای معرفی فیلمهای مستقل کمهزینه ایجاد شده، با این فیلم آغاز به کار کرد. این فیلم از دید من، بخاطر داشتن صحنههای سیاه و بعضاً نامناسب، نمیتواند برای بینندگان کم سن و سال توصیه شود، اما برای بزرگترها حرفهای جالبی با محوریت روزمرگی، تنهایی، گوشهگیری، نیاز به همصحبتی، آرزوهای کوچک و ترس دارد. آدمهای این فیلم، مثل قهرمان بقیهی انیمیشنها از دنیایی پر از رنگ و با روایاتی قهرمانانه یا حتی واقعگرایانه که با پیگیری و تحمل سختیها به هدف خود میرسند، نیستند. آنها اصلاً قهرمان نیستند. بزرگترین اتفاق زندگی مکس و مری، تماشای یک کارتون تلویزیونی و خوردن شیر غلیظ شیرین و همبرگر شکلات است و برای پیرمرد همسایه این اتفاق، غلبه بر ترس از محیط اطراف و عبور از خیابان. دنیای اطراف به خواستههای آنها اهمیتی نمیدهد. اصلاً بود و نبود آنها برای جامعهی اطرافشان فرقی نمیکند. آنها بر زندگی اطرافشان تاثیری نمیگذارند، گفتهها و عملشان قرار نیست جهان را قدمی جلوتر ببرد و وقتی مری ازدواج میکند و مدرک دکترایش را با پایاننامهای دربارهی بیماری مکس میگیرد و میخواهد در کارش موفق باشد، براحتی مکس و اعتماد او را زیر پا میگذارد. این استعارهای از ماست، برای موفق بودن و کسب درآمد و آیندهای درخشان، بهسادگی از حقوق آدمهای خیلی معمولی میگذریم. «مری و مکس» داستانی با کمدی سیاه است، با داستان آدمهای خیلی عادی که راحت از کنارشان رد میشویم و حتی زیر پا آنها را له میکنیم. اگر به دنبال یک داستان شاهپریانی هستید، تماشای این انیمیشن را به شما توصیه نمیکنم، اما اگر میخواهید یک کار متفاوت تماشا کنید، با دیدن این کار مسلماً لذت خواهید برد.
نکتهی جالب توجه در این فیلم، هنرنمایی سیمور هافمن است. او با این دوبلهی زیبا در نقش مکس نشان داد فقط بازیگر ماهری نیست و با لحنی نفسنفسزنان و لهجهی خاص، به زیبایی از پس نقش نامتعارف مکس بر آمد. موسیقی این فیلم که ساختهی دیل کورنلیوس (Dale Cornelius) هست هم جالب توجه است. این فیلم، در ستایش آدم های کماهمیت و اتفاقات غیر خاص است. چه اشکالی دارد اگر یک دفعه هم فیلمی دربارهی آدمهای خیلی معمولی ببینیم؟
۱۳ دی ۱۳۸۸
فرانک مجیدی: اول: یکی از قسمتهای «ناوارو» که خیلی دوست دارم، «آدمهای بیاهمیت» هست. پیرمردی به نام ساموئل که آرایشگر سیار بود در ساختمانی زندگی میکرد که جنایت در آن رخ داد. توی ادارهی پلیس، در حین اینکه موهای ناوارو را کوتاه میکرد گفت: «توی اردوگاه، موهای کساییو که میبردنشون اتاق گاز میتراشیدم. بهشون دروغ میگفتم. میگفتم بخاطر اینه که میخوان بهتون لباس تازه بدن. حالا نمیدونم کارم ترس بود، بیرحمی بود، یا شجاعت؟» ناوارو گفت:«شجاعت بود.» پیرمرد در جای دیگری گفت:« من موهای مادر و همسرم رو هم تراشیدم. به مادرم دروغ گفتم. اون باور نکرد ولی گفت میبخشمت، ولی زنم باور کرد…» ناوارو گفت: «آدم ها میرن و خاطرهها میمونن…»
دوم: ژاپنی ها فیلمهای جنگی بینظیری میسازند. «یاماتو» یک نمونهی بارز است. پسرک، تنها بازماندهی ناو جنگی چند هزار نفره است. او به روستای دوستش میرود تا خبر مرگش را به مادر کشاورزش بدهد. مادر سرِ زمینِ برنج بود. پسر سلام نظامی میدهد: «پسر شما با شجاعت جنگید و کشتهشد! من… تنها کسی بودم که زنده موند!» مادر به او خیره شد: «چطور جرات میکنی؟ چطور جرات میکنی تنها کسی باشی که زنده مونده؟!» پسر مات می ماند. فردا صبح، زن پسرک را سر زمین میبیند، دیشب باران میآمد و او در انباری خوابیدهبود. زن برایش کوفته درست کردهبود. پسرک ناگهان بغضش میترکد و جلوی زن به خاک میافتد و تعظیم میکند: «متاسفم… متاسفم تنها کسیام که زنده مونده!» عذاب وجدان این موضوع که تنها کسی است که زنده مانده، تا سالهای پیری رهایش نمیکند…
انیمیشن «گورستان کرمهای شبتاب» در سال ۱۹۸۸ از روی رمان پرفروش «آکیوکی نوساکا» به همین نام و با کارگردانی «ایسائو تاکاهاتا» ساختهشد. در جنگ جهانی دوم خانوادهی سِیتا (با صداپیشگی جی. رابرت اسپنسر) و خواهر سه سالهاش ستسوکو (رودا کروسایت) در کوبه ساکن هستند. پدر افسر نیروی دریایی است و مادر ناراحتی قلبی دارد. در یکی از بمبارانها، مادر پیش از بچهها به پناهگاه می رسد و طی بمباران پناهگاه، بشدت میسوزد و می میرد. حالا، نگهداری ستسوکو به عهدهی سیتا است. آنها نزد یکی از اقوام دور خود میروند، ولی زن پس از مدتی با سنگدلی با آنها رفتار میکند و دو بچه تصمیم میگیرند…
حدود یکی دو ماه قبل، فیلم گورستان کرمهای شبتاب از برنامهی «سینما اقتباس» شبکهی ۴ پخش شد. البته در معرفی فیلم به اشتباه گفتهشد که این فیلم ساختهی سال ۱۹۸۵ است و انیمیشن در سال ۱۹۸۸ پس از آن ساختهشد، اما فیلم ساختهشده که محصول شبکهی تلویزیونی NTV ژاپن است، در سال ۲۰۰۵ ساختهشده و علاوه بر آن در سال ۲۰۰۸ هم فیلم دیگری به همین نام ساختهشد. راوی در انیمیشن خود سیتا است اما در فیلم دختر دختر خالهی مادر سیتا و ستسوکو (که مادرش با مادر بچهها فامیل است و بچهها را نگهداری میکند) راوی است. هرچند فیلم این یک قلم را تغییر داده و بسیار هم طولانی است (۲ساعت و ۲۸دقیقه) اما روند اتفاقات و تغییرات دخترخالهی مادر که بچهها او را خاله مینامند بسیار تاثیرگذارتر از انیمیشن است. جلوههای ویژهی انیمیشن ۲۱ ساله و قدیمی است، اما در اولین روایت از کتاب تاثیرگذار نوساکا بسیار خوب و دیدنی عمل میکند.
این انیمیشن ۸۸ دقیقهای در آمریکا هم با اقبال زیادی روبرو شد و منتقدان نظر مثبتی راجع به آن داشتند. این فیلم در ستایش نبردهای مردم، کیلومترها دور از جبههی جنگ برای زنده ماندن است. کارهایی که بخاطر یک لقمه غذای بیشتر باید کرد و امروز، در خانهای گرم شاید به بیرحمی و گدا طبعی تعبیر شود. اما آنچه این داستان را به یک روایت کمنظیر بدل میکند، قرار گرفتن دو کودک کم سن و سال در مرکز حوادث است. سیتا که خود سن و سالی ندارد، مجبور به محافظت از خواهر کوچکش است، او بخاطر خواهرش هر کاری میکند، دزدی میکند، کتک میخورد، به او دروغ میگوید که مادر زنده است، در نهان گریه میکند، یک شبه مرد میشود اما نمیتواند… امروز خیلی آسان است بگوییم که این داستان تلخ فقط تقصیر خالهی بیرحم بود. اگر او بچهها را گرسنه نگه نمیداشت، آنها مجبور به رفتن نمیشدند، من اما گمان میکنم شجاعت، انصاف و عشق در جنگ، معنایی متفاوت و گاه متناقض از زمان آرامش مییابد، در فیلم به زیبایی نشان دادهشد که خاله که همسرش در جنگ کشتهشد، گریه نمیکرد و حتی در برابر اعتراض دختر بزرگش در برابر رفتارش با بچهها که به او گفت :«تو شیطانی» هیچ واکنشی نشان نداد و گفت اگر ناراحت است میتواند برود و او برای یک نفر کمتر غذا درست خواهد کرد، در شرایط بیرحمانهی جنگ، دیگر نمیشود تمییز داد اولویت گذاشتن این زن برای سیر نگه داشتن بچههایش در برابر گرسنگی دادن به سیتا و ستسوکو بیرحمی است، عدالت است یا مادری کردن. این شرایط را خود زن انتخاب نکردهبود… آیا اصلاً ما حق قضاوت داریم؟

کسانی در مراکز تصمیمگیری نشستهبودند که دیوانه بودند، در میان خوشیها و گرمای کاخها و مراکز فرماندهیشان سخنرانیهای آتشین کردند و سودای حکومت بر جهان را داشتند و براحتی هزاران نفر را به کام مرگ فرستاند. از خیل آن هزاران، صدها کودک نیز کشتهشدند. این تنها مختص جنگ های جهانی نیست. در گوشه و کنار جهان، در هر جنگ داخلی، هر روز کودکانی قربانی میشوند. در آفریقا کودکان زیادی بطور غیرقانونی به ارتش میپیوندند و از آنها سوء استفادهی غیر اخلاقی میشود، در گوشهی دیگری از دنیا، کودکی در حال بازی با اسباببازیش هست که ناگهان بمب… این تصمیمسازان دیوانه چطور خود را میبخشند؟ چرا حق زنده ماندن را باید فشار یک دکمهی قرمز تعیین کند؟ عکس آن دخترک مجار را به یاد دارید که خانوادهاش در جنگ کشتهشده بودند و از او که خطوط نامنظمی را نقاشی کردهبود پرسیدهشد چه میکشد، و او پاسخ دادهبود: خانه!… گاه آنهایی که زنده میمانند عمری در عذاب این میمانند که میتوانستند فرزندشان، پدر و مادر یا خواهر و برادرشان را نجات دهند ولی نکردند. جنگ روح و تن را با هم میگیرد. جنگ زشت است، زشتترین پدیدهی جامعهی بشری.
آکیوکی نوساکا، نویسندهی رمان، که خود پدر و دو خواهرش را در جریان بمباران کوبه از دست داد پس از موفقیت کتابش میگوید (نقل به مضمون):«من این کتاب را ننوشتم تا دربارهی جنگ روایتی کنم، یا راوی تاریخ باشم. من این کتاب را نوشتم چون میتوانستم برادر بهتری برای خواهر کوچکم باشم، اما نبودم!» او خود را بهجای سیتا میگذارد، آرزو دارد مانند سیتا باشد، حتی با آن سرنوشت تلخ که عوض نمیشود، اما لااقل تلاش خود را کردهاست. داستان کرمهای شبتاب تمثیل بسیار تاثیرگذاری است که در انیمیشن و فیلم به زیبایی از آن استفاده شدهاست. در تیتراژ پایانی فیلم، به زیبایی تصاویر کودکان جنگ نشان دادهشد و همهی آنها چشمانی معصوم و لبخندی ساده داشتند. در زشتی جنگ بسیار نوشتهاند و باز خواهند نوشت، اما چه فایده از دنیایی که اشک و عشق نمیشناسد و گوشهایی که نمیشنود؟
۱۹ آذر ۱۳۸۸
فیلم بعدی «دیوید فینچر»، کارگردان مشهور دنیای سینما که در اکتبر ۲۰۱۰ به نمایش درخواهد آمد، فیلمی به نام The Social Network است. این فیلم داستان پیدایش فیسبوک را روایت میکند و در ان هنرپیشه فیلم Zombieland، جس آیزنبرگ، نقس «مارک زوکربرگ» را بازی می کند. در این فیلم جاستین تیمبرلیک هم ایفای نقش میکند و در نقش شان پارکر، یکی دیگر از بنیانگذاران فیسبوک بازی میکند.

هنرپیشهای که نقش زوکربرگ را بازی میکند
به عنوان یکی از علاقهمندان دیوید فینچر و همچنین شبکههای اجتماعی، باید تا آن هنگام انتظار مضاعفی را تحمل کنم تا ببینم این فیلم چگونه از آب درخواهد آمد و خالق فیلم هفت و Fight Club، این بار چه خواهد کرد.