آخرین سامورایی

فرانک مجیدی: در روزهایی که دست یافتن به واقعیت محض تمام هدف زندگی انسان‌ها شده، افسانه‌ها تاثیر عمیقی بر انسان می‌گذارند. گاه آنقدر غرق در روزمرگی‌ها و یکنواختی می‌شویم که از یاد می‌بریم زیستن و جنگیدن برای حفظ شرافت از افتخارات پدران ما بوده ‌است. فیلم «آخرین سامورایی» به کارگردانی ادوارد زوویک، تلاش می‌کند این داستان تاریخی را در گوش مردمان امروز زمزمه کند.

کاپیتان ناتان آلگرن(تام کروز) یکی از جنگجویان سپاه ژنرال کاستر در جنگهای علیه سرخپوستان بوده و خاطرات کشته شدن زنان و کودکان بیگناه قبایل سرخپوستی عذابش می‌دهد، آنچنان که برای رهایی از این خاطرات به الکل پناه آورده‌است و تقریباً همیشه دائم‌الخمر است. او اکنون برای یک شرکت اسلحهسازی با توجه به مهارتش در تیراندازی تبلیغ می‌کند. در یکی از روزها یکی از همسنگران سابقش به او پیشنهاد کار می‌دهد. از طرف دولت ژاپن از او خواسته می‌شود برای آموزش سربازان ژاپنی و تجهیز آنان به سلاح گرم ناتان به ژاپن برود. این ساخت سپاه جدید هدفی دارد و آن از بین بردن سامورایی‌هایی است که اطرافیان امپراتور، امپراتور جوان را از آنان بیم می‌دهند و تلاش می‌کنند او را قانع سازند سامورایی‌ها و در صدر آنان، کاتسوموتو(کن واتانابه) قدرت را از کف او خارج می‌سازند. ناتان با وعده‌ی یک حقوق خوب به ژاپن می‌رود و به سربازانی آموزش می‌دهد که همگی دهقانند و تا بحال تفنگ ندیده‌اند.

فرمان حمله به سپاه کاتسوموتو در شرایطی صادر می‌شود که سربازان زیر دست ناتان هنوز آمادگی جنگیدن ندارند و بر خلاف نظر ناتان باید به جنگ بروند. نتیجه هم که قابل پیش‌بینی است: شکست. ناتان زخمی در میان سامورایی‌ها گرفتار می‌شود ولی هنوز تسلیم نشده و در صحنه‌ای که با مرگ فاصله‌ای ندارد با فرو کردن نیزه‌ای در گلوی یکی از سامورایی‌ها خود را از چنگال او می‌رهاند، کاتسوموتو با دیدن او به یاد یکی از رویاهایش می‌افتد که ببری خشمگین در محاصره تسلیم نمی‌شود و به یارانش اجازه‌ی کشتن او را نمی‌دهد و در نهایت او را اسیر می‌کنند تا اطلاعات لازم را از تحرکات ارتش به دست آورند. ناتان را به خانه‌ی خواهر کاتسوموتو، تاکا(کویوکی)، می‌برند تا زخمش درمان شود. در خانه‌ی تاکا هم زخم و هم اعتیاد او به الکل درمان می‌شود و او در می‌یابد آن سامورایی که مجبور به کشتنش شده، شوهر تاکا بوده و او اکنون از او و دو پسر خردسال یتیم شرمنده است. کاتسوموتو برای شناختن ناتان دفترچه‌ی خاطرات او را می‌خواند و از درگیری‌های روحی او آگاهی می‌یابد، در مقابل ناتان هم نسبت به مردم غریبه‌ی دهکده که با صبوری کار می‌کنند و کار، کنجکاو می‌شود و پس از مدتی به زندگی آنان علاقمند می‌شوند. آرامش غریب و وقار تاکا در او تاثیر می‌نهد و او کم‌کم دلباخته‌ی این زن ژاپنی می‌شود.

در صحبت‌هایی که بین ناتان و کاتسوموتو رد و بدل می‌شود او پی به پوچی جنگ با سامورایی‌ها می‌برد و در می‌یابد تنها یک وسیله برای برآورده ‌شدن مطامع درباریان و مهم‌ترین دشمن کاتسوموتو،اومورا(ماساتو هارادا) بوده و در جبران اشتباهش تلاش می‌کند سامورایی بودن و روح زندگی سامورایی را بیاموزد و پس از مدتی، یک سامورایی تمام عیار می‌شود. با رسیدن بهار، کاتسوموتو و یارانش به مانند دوستی عزیز او را به پایتخت می‌برند و کاتسوموتو برای مذاکره با امپراتور می‌رود اما با توطئه‌ی اومورا، به این بهانه که کاتسوموتو حاضر به باز کردن شمشیر خود نیست او را زندانی می‌کنند. ناتان که به مقر فرماندهی ارتش بازگشته با مطلع شدن از اینکه کاتسوموتو قرار است کشته شود، تصمیم آخر را می گیرد و برای نجات کاتسوموتو به کمک سامورایی‌ها می‌رود که این عملیات منجر به کشته شدن یگانه پسر کاتسوموتو می‌شود. دیگر راهی بین دو طرف نمانده جز جنگ آخرین، جنگ شمشیر و شرافت با قدرت‌طلبی و مسلسل…

فیلم «آخرین سامورایی» فیلمی در ستایش ایستادگی در راه هدف است. این فیلم روایتگر زمانه‌ای است که دنیای غرب و شرق دو دنیای متفاوتند. با اینحال شرقی‌ها هیجان زده از داشتن دنیای بهتر در تلاشند که خود را به رنگ مردمان مغرب زمین درآورند. اینجاست که سنت و مدرنیته، هویت و سرخوشی‌های غریبی که دنیای تازه با خود می‌آورند در تقابل با هم قرار می‌گیرد. کشتی‌های بخاری که با کیمونوهای رنگین ابریشمین ترکیب غریبی می‌دهد، شکوفه‌های گیلاس که با دنیای کت و شلوارها و کلاه‌های سیلندری یکی نمی‌شود. اما موج ورود این دنیای تازه در زندگی آرام ژاپنی‌ها آنچنان سهمگین است که گریز و گزیری از آن متصور نیست. با این حال، ژاپنی‌ها، این مردم آرام و صبور، رنگ‌ها و انگ‌های خود را بر هدایای غرب و مردمانش می‌نهند. فیلم گذار ناتان آلگرن را از یک الکلی بی قید به مردی آرام که لباس ژاپنی بر تن دارد و مانند آنان بر زمین می نشیند و در جاهایی حتی ژاپنی سخن می‌گوید بخوبی در خود گنجانده است. نیز فیلم بر وقار زن شرقی و آرامش‌بخشی او تاکید خاص دارد. کاراکتر تاکا دیالوگ محدودی دارد و تازه، آن مقدار هم به زبان ژاپنی است اما حضور او در فیلم بعنوان زنی صبور، آرام و سختکوش و مهربان بسیار به چشم می‌آید و تقریباً یادآور حضور غریب و تاثیر گذار بازیگر زن ژاپنی در فیلم silk است.

بازی تام کروز بسیار تاثیرگذار است. او برای بازی در این فیلم تا مدت‌ها آموزش شمشیرزنی دیده‌بود. البته خاطره‌ی فیلم‌های خوب و حضور درخشانش در فیلم‌های ماموریت غیر ممکن و چشم‌های باز بسته انتظاری جز این را از او ایجاد نمی‌کرد. هرچند، مدتی پس از این فیلم با اظهارات عجیبش به نفع فرقه‌ی ساینتولوژی و ارتباط با کیتی هلمز محبوبیتش بشدت افت کرد و اینروزها تلاش می‌کند با فیلم جدیدش، «والکیری»، دوباره به دوران اوجش باز گردد.

اما در کنار فوق‌ستاره‌ای چون کروز، فیلم ستاره‌ای در خور ستایش دارد و او «کن واتانابه» است. پس از این فیلم او یکی از بازیگران مطرح آسیایی بود که با شایستگی راه جهانی شدن را آغازید و پس از آن در فیلم‌های «خاطرات یک گیشا» و «نامه‌هایی از آیووجیما» درخشید. سه سکانس این فیلم را بسیار دوست دارم که شخصیت محوریشان واتانابه است. اول، آنجا که او به کابینه می‌رود و در مشاجره‌ای با اومورا حاضر به گشودن شمشیرش نمی‌شود و آنگاه است که شمشیرش را بر دو دست می‌گیرد و در برابر امپراتور تعظیم می‌کند و می‌گوید: «تنها وقتی شمشیرم را کنار می‌گذارم که امپراتور از من بخواهند»، اما امپراتور که نوجوانی ترسو است هیچ نمی‌گوید، اومورا پوزخند پیروزمندانه‌ای می‌زند و درد و بغضی که در صورت کاتسوموتو می‌آید تمام غم بزرگ یک سامورایی است که گفتنی نیست، دیگری وقتی است که پسرش در برابر دیدگان او می‌میرد و او میان رییس گروه بودن و پدر بودن خود درگیر می‌شود و در آخر سکانس آخر بازی اوست که از آلگرن می‌خواهد او را بکشد تا مانند یک سامورایی باشرف بمیرد. واتانابه در یکی از خاطراتش می‌گوید در یک سکانس که باید با شمشیر با کروز روبرو می‌شد ناگهان اشتباهی مرتکب می‌شود و کم مانده بود جداً سر از بدن کروز جدا کند!

عوامل فیلم مطالعه‌ی عمیقی بر فرهنگ شرق و ژاپن انجام داده‌اند که در لباس‌ها، صحنه‌آرایی و حتی روایت ظرایف سنت هاراگیری و چرایی وجودش مشهود است. جالب آنست که بدانید امپراتور نوجوان فیلم که آنقدر دیر و پس از گذشتن کار از کار به سخن می‌آید، همان امپراتور میجی بزرگ است که در زمان حکومت طولانی مدتش ژاپن را به بالاترین سطح توسعه و پیشرفت نسبت به نیاکان خود رساند و چه بسا او را از نیک‌ترین امپراتورهای سرزمین آفتاب هم نام برده اند، سرزمینی که شاه‌بیت غزل‌هایش را شکوفه‌های گیلاس می‌سرایند.

فیلم “آخرین سامورایی” نامزد چهار اسکار شد و در مجموع به ۳۹ نامزدی در جشنواره‌های دیگر رسید که ۱۵ بار منجر به کسب جایزه گردید. به شما پیشنهاد می‌کنم اگر تا به حال این فیلم را ندیده‌اید آن را به لیست دیدنی‌های خود در آینده اضافه کنید، پشیمان نمی‌شوید!

به قطعه‌ای از ساندترک فیلم گوش کنید:


نفرین گل طلایی

فرانک مجیدی: فکر میکنم همه‌ی شما که به تماشای افتتاحیه‌ی المپیک نشستید، چون من ساعت‌ها مسحور زیبایی خیره‌کننده و عظمت آن ماندید. چینی‌هایی که یک‌ششم کره‌ی زمین را اشغال کرده‌اند، مراسمی در خور نام چین و تاریخ آن برگزار کردند. حالا می‌گویید این چه ربطی به فیلم امروز دارد؟ ربطش آنست که کارگردان فیلم امروز ما و مراسم یک نفر هستند: ژانگ ییمو.

چند سال پیش، علاقه و اطلاعات محدودی از سینمای چین داشتم و از پیشرفت صنعت فیلم‌سازی آنجا چیزی نمی‌دانستم، تا آنکه با دیدن کار این کارگردان یکی از علاقمندان کارهایش و سینمای چین شدم.البته، سینمای ییمو، فاصله‌ی فراوانی از جنس‌های بنجل چینی دارد و اصل جنس است.

جدیدترین کار ییمو که در سال ۲۰۰۶ اکران شد، به دنبال اقبال عمومی دو فیلم قبلی او “خانه‌ی خنجرهای پرنده” و “قهرمان” بینندگان زیادی را در جهان برای تماشای خود کشاند.نام این کار “نفرین گل طلایی” بود.

نفرین گل طلایی، داستانی باستانی از فساد در خانواده‌ی سلطنتی را بیان می‌کند. در قرن دهم میلادی، همگان در ظاهر منتظر فرا رسیدن روز جشن گل طلایی هستند. در این روز تمام محوطه‌ی کاخ امپراطوری، با داوودی‌های زرد رنگ پوشیده می‌شود و همگان به جشن و پایکوبی می‌پردازند. اما جشن امسال آبستن حوادثی پشت پرده است. اشکال کار هم در ساختار در هم گسیخته‌ی خانواده‌ی سلطنتی است.

امپراتور( چو یون فت) سالها قبل ازدواجی داشته که حاصلش یک فرزند پسر، پرنس وان(لیو یه) است که اکنون شانس اول تاجداری پس از پدر است، اما مادر او فوت می‌کند و امپراتور جاه‌طلب پس از مدتی با یگانه دختر امپراتور سابق و امپراتریس کنونی (گونگ لی) ازدواج می‌کند. امپراتریس زنی فوق‌العاده باهوش، دانا و مکار است و همواره مانند خاری در چشم امپراتور. آنها دو فرزند پسر دارند پرنس جی(جی چو) و پرنس یو(جونجی کین).حالا پس از گذشت سالها که باید جانشین دیگر در فکر تشکیل دولت باشد، امپراتریس قصد دارد فرزند محبوبش پرنس جی را بر تخت بنشاند، هرچند که عشق پنهانی با پرنس وان هم در سر دارد که پرنس از ترس خشم پدر از آن گریزان شده‌است. او معشوقه‌ای دارد که ندیمه‌ی مخصوص امپراتریس است و دختر پزشک مخصوص قصر. امپراتور که به همسرش مشکوک شده که نقشه‌هایی در سر می‌پروراند، اما از سویی چون همسرش شاهزاده خانم چین است نمی‌تواند مستقیماً خونشش را بریزد بنابراین نقشه‌ای طرح می‌کند: با همکاری پزشک و دختر او، در دارویی که هر دو ساعت ملکه آن را مصرف می‌کند مقداری قارچ بسیار سمی پارسی می‌ریزد، این مقدار تا دو ماه دیگر امپراتریس را کاملاً دیوانه می‌کند و او خود بخود از روند کارها حذف می‌گردد. امپراتریس اما، از توطئه‌ی همسرش خبر دارد با این حال آن دارو را مصرف می کند و چشم به راه پسرش، پرنس جی دارد که در مناطق مرزی خدمت می‌کند و برای جشن به قصر باز خواهد گشت و در روزهای انتظار مدام با نخ طلا بر پارچه‌های ابریشم گل طلایی گلدوزی می‌کند. همگان از این کار او در تعجبند و نمی‌دانند او نیز هدفی در سر دارد. پرنس جوان به هنگام بازگشت بلافاصله نزد مادرش می‌رود و چون راز مرگ تدریجی مادرش را از زبان او می‌شنود تصمیم به انتقام از پدر می‌گیرد و با مادر پیمان می‌بندد در روز جشن، با سربازانش تاج و تخت را از چنگ پدرش درآورد در حالیکه دستمال‌های گلدوزی مادر را برگردن خود و سپاهش دارند. در این میان، امپراتریس ماجرای عاشقانه‌ی ندیمه و شاهزاده وان را در می‌یابد و پزشک نیز بلافاصله استعفا می‌دهد و با دخترش به نزد همسرش باز می‌گردد اما وان تا آنجا هم به دنبال دخترک می‌رود، اینبار همسر پزشک در می‌یابد و شاهزاده را بر آشفته از خانه بیرون می‌کند و به اصرارهای همسرش تنها پاسخ می‌دهد که این عشق باید بین این دو کاملاً فراموش شود. در همین حین طی حمله‌ای وحشیانه به منزل پزشک، پزشک کشته می‌شود و همسر پزشک خشمگین از آنکه می‌داند انگیزه‌ی این عمل چیست و شوهرش چرا قربانی است با دخترش برای برداشتن پرده‌ی آخر می‌رود و این در حالیست که روز جشن فرا رسیده و تمام تراژدیها ناگهان رخ می‌دهد…

فیلم “قهرمان” و فیلم “خانه‌ی خنجرهای پرنده”، پیش از این فیلم با هزینه‌ای هنگفت و وسواس خاصی در روایت و زیبایی‌شناسی تصویری ساخته شده بودند. “قهرمان”، بیانگر داستان سه قهرمان است که چین را با شمشیر خود نجات می‌دهند اما پادشاه از دو تن از آنها که زن و مردی که عاشق همند بیمناک است و از نفر سوم می‌خواهد آنها را بکشد و او با این پیام نزد شاه می‌آید و از کیفیت مرگ آنها سه روایت خواهد گفت که در انتها پایانی غم‌انگیز برای آن سه رقم می خورد اما چین پا بر جا می‌ماند.”خانه‌ی خنجرهای پرنده” نیز داستان دو مرد است که عشق رقاصه‌ای نابینا را در دل دارند که در آخر خون میان آنها قضاوت آخرین را می‌کند.برای این دو فیلم با هزینه‌های سرسام‌آورشان چند صد هزار نفر از مردم چین به عنوان سیاهی لشگر کار کردند و در انتها آثاری که عرضه گردید از نظر زیبایی بصری چنان در حد کمال است که در هیچ نمونه فیلم دیگری (حتی در فیلم‌های پرخرجی مانند سه‌گانه‌ی ارباب حلقه‌ها) به چشم نمی‌خورد، ضمن آنکه این دو فیلم در زمان خود به عنوان برترین فیلم‌های چین موجب افتخار مردم چین بودند.

اما درباره‌ی فیلم اخیر حتی چیزی فراتر از دو فیلم قبلی وسواس در طراحی صحنه و تصویر برداری به کار رفت. آنچنان که بقول بیژن اشتری عزیز، بار اول که فیلم را می‌بینی آنچنان محو تصاویر زیبای فیلم می‌گردی که اصلاً نمی‌فهمی داستان فیلم چه بود! من تا بحال ندیده‌بودم فیلمی تک‌تک پلان‌هایش مانند تابلوی نقاشی عظیمی از کار در آید. ساخت این سه فیلم بود که ییمو را لایق اول کارگردانی مراسم بزرگ المپیک کرد که بخوبی از عهده برآمد. طراحی صحنه و لباس این فیلم، بسیار فاخر و با شکوه است.

آنچه بسیار در نظر می‌آید، تحقیق دقیق در آداب و جشن‌ها و رفتارهای خانواده‌ی سلطنتی در هزار سال گذشته است. خوب است گاه چشم آدم به فیلم‌هایی اینچنین بیفتد تا بداند وقتی کشوری هزینه‌ی هنگفتی را صرف ساخت فیلم تاریخی می‌کند، این زحمت را به خود می‌دهد که واقعاً آن برهه‌ی زمانی را به کمال زنده کند و نه مانند کارگردانان کار بلد ما که نه روایت داستان می‌دانند و نه حتی یک بروشور درباره‌ی موضوع سریال‌های فوق‌العاده‌شان ورق می‌زنند و ۶میلیارد هزینه فقط صرف کشیدن خط چشم‌های آنچنانی و بزک کردن‌های ناشیانه برای زیبا جلوه دادن جوانی که قرار است زیباترین موجود بشری شود(که نمی‌شود) می‌گردد!

اما داستان، به زیبایی یکی از بیماری‌هایی را به تصویر کشیده که ادبیات و هنر، همواره در آثار بزرگانش مردمان را از آن بیم می‌دهند: بیماری قدرت دوستی! اینکه قدرت روح انسانی در بالاترین مقام انسانی چنان می‌آلاید که خون تنها سیراب‌کننده‌ی عطش آدمی می‌شود و خود نمی‌بیند چگونه روحش در حال سقوط است و درنمی‌یابد برای بالا ایستادن خود از تن عزیزانش پله می‌سازد تا به اوج برسد. اوج، آن اوجی که قدرت تعریف می‌کند تا شخص قدرتمند خود را صاحب احترام بیابد و در نمی‌یابد که این احترام نیست، ترسی به همراه نفرت است که مردمان را به کرنش وا می‌دارد و این ترس، این نفرت موجی می‌سازد که او و قدرتش را یکباره در خود می‌بلعد. اگر شمشیر روزی در دستان او بود، امروز شمشیر در دست یک ملت است و تنها خون او آتش انتقام را فرو می‌نشاند. ییمو داستان را در روز جشن به پایان می‌رساند اما نمای آخر فیلم بصورت نمادین با ریختن جام زهر بر نشان طلای پادشاهی تمام می‌شود که آن را ذوب می‌کند و نابود می‌سازد. در آخر این رندان هستند که می‌دانند کلاه پادشاهی که بیم جان در او درج است کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی‌ارزد!

ترانه‌ی پایان فیلم با توجه به داستان بسیار تاثیرگذار از آب درآمده و فیلم همچون بسیاری از فیلم‌های تاریخی موسیقی فخیم و فاخری دارد. بازی گونگ لی در نقش امپراتریس و چو یون فت بسیار چشم نواز است. هرچند در روز جشن، رازهایی که باید دانسته شود پیشتر حدس زدنش چندان مشکل نیست، اما بعنوان یک فیلم تاثیر گذار و دقیق تاریخی، ارزش اختصاص یک آخر هفته برای تماشا را دارد.


فیلم ساعت‌ها

وبلاگ یک پزشک، بعد از مدت‌ها یک نویسنده مهمان پیدا کرده است: خواهر عزیزم، فرانک. اولین مقاله ایشان درباره فیلم ساعت‌هاست:

بهترین توصیف ممکن برای فیلم ساعت‌ها، به کارگردانی «استیفن دالدری»، در یک جمله، دیالوگی است که نیکول کیدمن ادا می‌کند: «یک روز از زندگی یک زن، تنها یک روز از زندگی یک زن.»

به عقیده‌ی من فیلم «ساعت‌ها» را، یک زن می‌تواند با تمام روح و جانش درک کند. فیلم با خودکشی «ویرجینیا وولف»، نویسنده‌ی شهیر انگلیسی ( با بازی نیکول کیدمن) آغاز می‌شود. وولف درحالی که هنوزچهره‌اش نمایان نشده، با حالتی عصبی برای همسرش، «لئونارد وولف»، یادداشتی می‌گذارد و سپس خود را در رودخانه غرق می‌کند، لئونارد دیر می‌رسد…

فیلم سه زن را در سه مقطع زمانی گوناگون نشان می‌دهد: سه زن در اواسط سال بیست(وولف با بازی کیدمن)، پنجاه (لورا براون با بازی جولین مور)، و ۲۰۰۲ (کلاریسا با بازی مریل استریپ) بیدار می‌شوند. هر سه موهایشان را جلوی آینه آرایش می‌کنند. کلاریسا قصد دارد برای مهمانی امروز خودش گل بخرد و به دوست و همخانه‌اش در اولین دیالوگش همین را اعلام می‌کند. وولف، قلمش را انتخاب می‌کند و شروع به نوشتن “خانم دالووی” می‌کند. لورا، لای کتاب «خانم دالووی» را باز می‌کند. کیدمن تصمیم می‌گیرد اینطور شروع کند: «خانم دالووی گفت خودم گل‌ها را برای مهمانی می‌خرم.»

اینجا روشن می‌شود که قرار است یک روز این زنان یک خط ارتباطی با هم داشته باشد: کتاب بسیار تحسین شده‌ی «خانم دالووی»!

وولف، دوران نقاهت خود را طی می‌کند. او به دلیل حالت‌های روانی که از خود نشان می‌داده، و دو بار قصد خودکشی به صلاحدید همسرش از لندن دور شده و به ریچموند که منطقه‌ای خوش آب و هواست آمده. دوست دارد در دنیای خودش باشد و حتی جرئت رویارویی با خدمتکاران گستاخ خانه را ندارد و در این دنیا فقط یک نفر حق ورود دارد آن هم لئونارد است.

لورا، زنی است که ظاهراً نباید در زندگی‌اش مشکلی داشته باشد. او همسری دارد که مهربان است و به شدت دوستش دارد، یک پسر کوچولوی شیرین و جذاب و خودش هم به وضع‌حمل دومش چیزی نمانده و در آن صبح زیبا که تولد همسرش هست، نباید ظاهراً دغدغه‌ای داشته باشد، اما حقیقت آن است که او بر خلاف آنچه تلاش می‌کند در ظاهرش نشان دهد، با خود درگیر است. احساس می‌کند به خاطر فرزندان و همسرش «خود» را از دست می‌دهد و نمی‌داند این «خود» را چگونه باید نجات داد. او به شدت افسرده است ولی ناامیدانه تلاش می‌کند نقش یک همسر و مادر شاد را بازی کند.

کلاریسا، زندگی موفقی نداشته. از همسرش جدا شده و دختری جوان دارد و سعی می‌کند قوی باشد، در حال حاضر با زنی که دوستش هست، همخانه است و دوستی دارد که به شدت برایش عزیز است: ریچارد(با بازی چشمگیر اد هریس). ریچارد نویسنده است و مثل خیلی از نویسندگان پیچیده که کتابهایشان جایزه‌های ادبی آنچنانی می‌گیرند، کتابهای دشواری می‌نویسد. کتاب محبوب هر دوی آنها «خانم دالووی» است و ریچارد دوست دارد استریپ را خانم دالووی خطاب کند. مهمانی امروز کلاریسا(استریپ) بخاطر اوست، اما ریچارد که مبتلا به ایدز است گمان می‌کند تنها به دلیل بیماریش است که به او جایزه داده‌اند و تمایلی برای دیده شدن در جمع ندارد، زیرا معتقد است همه‌ی دوستانش را از دست داده و دلجویی‌های کلاریسا هم نمی‌تواند نظرش را تغییر دهد. او هم در سرش صداهایی می‌شنود. و دیالوگی در نقشش گنجانده شده که کاملاً می‌تواند کلاریسا را توصیف کند. او ناگهان خطاب به کلاریسا می‌گوید: «خانم دالووی دوست دارد مهمانی بدهد تا غمش را پنهان کند!» این جمله کاملاً به هدف می‌زند و کلاریسا را در خود فرو می‌برد.

حالا، روز آنها در حالی آغاز می‌شود که وولف باید همزمان با نوشتن کتابش میزبان خواهر و خواهرزاده‌هایش باشد، لورا با کمک پسرش برای شوهرش کیک تولد بپزد و کلاریسا برای مهمانی امروزش حاضر شود و این در حالی‌ است که در ذهن کیدمن نقشه‌ی فرار از ریچموند و در ذهن مور نقشه‌ی خودکشی شکل گرفته است. کلاریسا هم نمی‌داند چطور باید علاقه‌اش به ریچارد را برای دخترش توضیح دهد.

ارتباط وولف که با زنان دیگر داستان مشخص شد اما آنچه ناگهان در بعد از ظهر آنروز سال ۲۰۰۲ اتفاق می‌افتد، استریپ و مور را با هم مرتبط می‌سازد. برای آنکه طعم به یاد ماندنی این فیلم از خاطرتان نرود، از ادامه‌ی تعریف داستان سر باز می‌زنم تا خودتان این آخر هفته را به دیدن “ساعتها” اختصاص دهید.

بازیهای این فیلم به شدت مسحور کننده است. کیدمن برای بازی در این فیلم شرایط بسیار سختی را تحمل کرده. او در شرایطی برای بازی در این فیلم اعلام آمادگی کرد که به تازگی از همسر اولش، تام کروز، جدا شده بود و باید نقش زنی عصبی، با سوابق روانی با لهجه‌ی انگلسیس لندنی و نابغه را بازی می‌کرد. برای این کار کیدمن چندین هفته خود را در یک کلبه‌ی جنگلی حبس کرد و تمام کتابهای وولف را خواند تا بهتر او را بشناسد و نیز نوشتن با دست چپ را تمرین کرد تا حدی که دست‌خطش به دست‌خط وولف نزدیک شود و نیز بتواند با لهجه‌ی لندنی از ته گلو سخن بگوید. و یک فداکاری بزرگ دیگر آنکه، از نیکول کیدمن چیزی جز قامت۱۸۵ سانتیمتری او دیده نمی‌شود. گریم بقدری سنگین است که کیدمنی که همواره عادت کرده‌ایم چون الهه‌ای یونانی زیبا و نفس‌گیر ببینیم حتی با آن بینی دراز و غبغب اندکی که در فیلم برایش گذاشتهاند قابل شناسایی نیست و همین فداکاری‌ها بود که او را به اسکار بخاطر این فیلم رساند.

استریپ طبق معمول معلوم است که با چه وسواسی تک‌تک میمیک‌ها و حالت‌های مختلف ادای دیالوگ را از چند ماه قبل تمرین کرده و چه عرقی برای نقشش ریخته.

مور بقدری در نقش یک زن افسرده و در آستانه‌ی مرگ فرو رفته که ناخودآگاه هنوز هم حالت‌هایی از آن نقش را در فیلم‌های اخیرش می‌شود دید.

هریس نقش چندان طولانیای ندارد اما استادانه کار کرده.نویسنده‌ای عاشق، دم مرگ و ناامید. محال است وقتی در اواخر بازیش هویتش را می‌شناسید با همذات پنداری با او اشکتان چون او بر گونه‌تان جاری نشود.

کارگردان کار، مقهور بازیگران فوق ستاره‌اش نشده و بازیگران را چنان که صلاح می‌دانسته هدایت کرده. باید به او تبریک گفت که چگونه توانسته در دنیایی زنانه چنین خود را وقف دهد و داستان را بیاشکالی را با رعایت ظرایف بیان کند.

تدوین فیلم، شاهکار است. آنچنان دقیق و زیبا و با کات‌های به هنگام که به شدت بازی‌ها و کارگردانی قوی را تقویت می‌کند.

موسیقی فیلم بسیار عالی و روانشناسانه توسط فیلیپ گلاس ساخته شده و در روند تاثیرگذاری فیلم بسیار موفق عمل کرده. تمام این عوامل دست به دست هم می‌دهد تا یکی از بهترین‌های دوران زندگیتان را شاهد باشید. ساندترک فیلم را می‌توانید به صورت کامل با کیفیت ۱۹۲kbs از اینجا دانلود کنید. می‌توانید در همین جا به قطعه‌ای از ساندترک فیلم، گوش کنید:


این فیلم لحظات بیاد ماندنی زیاد دارد. شخصاً عاشق سکانس‌های رویارویی وولف‌ها در ایستگاه قطار، سکانس آخر بازی هریس با حضور کلاریسا، سکانس شبهنگام که وولف‌ها کنار شومینه نشسته‌اند و سکانسی که مور چرایی کارش را برای کلاریسای غمزده توضیح می‌دهد، هستم.

این پست را، با جملات ویرجینیا وولف آغاز کردیم و پایانش را هم با واپسین جملات وولف در فیلم که آن را به انتها می‌رساند قرار می‌دهیم: لئونارد عزیز، همیشه به صورت زندگی نگاه کن! همیشه، به صورت زندگی نگاه کن و وقتی خوب شناختیش رهاش کن. لئونارد! همیشه بین ما لحظههاست…همیشه…عشق…همیشه…ساعتها!

صفحه 1 از 1412345»...آخر »