<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>یک پزشک &#187; ادبیات</title>
	<atom:link href="http://1pezeshk.com/archives/category/%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%a7%d8%aa/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://1pezeshk.com</link>
	<description>نگاه علیرضا مجیدی به دنیای آی‌تی، پزشکی و ادبیات</description>
	<lastBuildDate>Sat, 20 Mar 2010 17:33:22 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.2</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>مرگ غم‌انگیز پسر صدفی</title>
		<link>http://1pezeshk.com/archives/2010/03/%d9%85%d8%b1%da%af-%d8%ba%d9%85%e2%80%8c%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c%d8%b2-%d9%be%d8%b3%d8%b1-%d8%b5%d8%af%d9%81%db%8c.html</link>
		<comments>http://1pezeshk.com/archives/2010/03/%d9%85%d8%b1%da%af-%d8%ba%d9%85%e2%80%8c%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c%d8%b2-%d9%be%d8%b3%d8%b1-%d8%b5%d8%af%d9%81%db%8c.html#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 18 Mar 2010 06:03:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>faranak</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://1pezeshk.com/archives/2010/03/%d9%85%d8%b1%da%af-%d8%ba%d9%85%e2%80%8c%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c%d8%b2-%d9%be%d8%b3%d8%b1-%d8%b5%d8%af%d9%81%db%8c.html</guid>
		<description><![CDATA[فرانک مجیدی: بعد از مدت‌ها دوری، در بازگشت به خانه، پیش از هر چیز متوجه دگرگونی کامل  کتابخانه با کتاب‌های تازه شدم. از پیش، خواندن چند کتاب را در برنامه‌های نوروزی  خود داشتم اما یک کتاب کوچک ناگهان توجهم را جلب کرد. کتاب شعر «مرگ غم‌انگیز پسر  صدفی و داستان‌های دیگر» (The [...]

<h3>&#1662;&#1587;&#1578;&#8204;&#1607;&#1575;&#1740; &#1605;&#1588;&#1575;&#1576;&#1607; &#1575;&#1740;&#1606; &#1605;&#1591;&#1604;&#1576;</h3>

No related posts.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>فرانک مجیدی: بعد از مدت‌ها دوری، در بازگشت به خانه، پیش از هر چیز متوجه دگرگونی کامل  کتابخانه با کتاب‌های تازه شدم. از پیش، خواندن چند کتاب را در برنامه‌های نوروزی  خود داشتم اما یک کتاب کوچک ناگهان توجهم را جلب کرد. کتاب شعر<strong> «مرگ غم‌انگیز پسر  صدفی و داستان‌های دیگر»</strong> (The Melancholy death Of Oyster Boy &amp; Other Stories) به  قلم کارگردان محبوبم، <strong>«تیم برتون»</strong>! پس پیش از هر کتابی شروع به خواندنش کردم و ظرف  نیم ساعت هم تمام کردمش!</p>
<p>کتاب در حقیقت، اشعاری است که با زبان کودکانه و ساده بیان شده و روایتگر  داستان‌هایی از کودکانی است که به‌خاطر غیر عادی بودنشان طرد می‌شوند. اگر کارهای  تیم برتون را دیده‌باشید، شباهت غریب تمام کاراکترها را به «ادوارد دست‌قیچی» احساس  خواهید کرد، در حقیقت تمام داستان‌های کتاب، طرح‌هایی کلی هستند که از هر کدام را  می‌توان در یک فیلم «برتونی» متصور شد. این کاراکترها مثل ادوارد تنها،  پذیرفته‌نشده در جامعه و مورد سوء استفاده واقع شده‌اند. آن‌ها به نحو آزار  دهنده‌ای تنها هستند و هیچ پناهگاه و حامی‌ای، حتی میان خانواده‌ی خود، ندارند.  برتون با طنز تلخ خاص خود با اختصار تمام، داستان آن‌ها را تعریف می‌کند و درد  آن‌ها را به تصویر می‌کشد. حتی تصویرسازی که نیمی از صفحات کتاب را در بر می‌گیرد،  توسط برتون طراحی شده و اگر انیمیشن «عروس مرده» را دیده‌باشید که طرح اولیه‌ی  چهره‌ها را خود او ترسیم نموده بود، با تک‌تک چهره‌ها بسیار مانوس می‌شوید.</p>
<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" src="http://www.1pezeshk.com/cip/pictures/673f92072f26fb2e30666f3254c7dfcd.jpg" alt="" /></p>
<p>درباره‌ی تیم برتون، این کارگردان بااستعداد و دارای دید و داستان‌پردازی یکتا،  دو کتاب دیگر هم نگاشته شده‌است. «برتون درباره‌ی برتون» (Burton On Burton) به  ویراستاری «مارک سلیسبری» و «هنر تیم برتون» (The Art Of Tim Burton) به قلم «لیا  گالو». در کتاب «برتون درباره‌ی برتون»، «جانی دپ» درباره‌اش می‌نویسد: «چه چیز  بیشتری می‌توانم درباره‌اش بگویم؟ او یک برادر است، یک دوست، پدرخوانده‌ی پسرم. او  روحی شجاع و منحصر به فرد دارد، کسی که به‌خاطرش تا آخر دنیا هم می‌روم، و به‌خوبی  می‌دانم، او هم به‌خاطر من چنین کاری می‌کند.»</p>
<p>کتاب «مرگ غم‌انگیز پسر صدفی» در سال ۱۹۹۷ منتشر شده و برتون آن را به همسر  سابقش، «لیزا ماری»، تقدیم کرده‌است. این کتاب را انتشارات «حرفه هنرمند» با  ترجمه‌ی بسیار خوب «احسان نوروزی» در ۱۲۷ صفحه چاپ کرده‌است. اگر دوست‌دار کارهای  برتون هستید، مسلماً این کتاب را هم دوست خواهید داشت.</p>
<p>یکی از کارهای کتاب که خیلی  دوست داشتم، «دختری با یک عالَم چشم» بود:<br />
«روزی در پارک/ کلّی تعجب کردم./ دختری  را دیدم/ که یک عالم چشم داشت.// دختر خیلی خوشگل بود/ (و خیلی شگفت انگیز!)/ دیدم  دهان هم دارد/ همین بود که حرف زدیم// درباره‌ی گل‌ها/ و کلاس‌های شعرش،/ و این‌که  اگر می‌خواست عینک بزند/ چه مشکلاتی داشت.// خیلی باحال است/ دختری را بشناسی که یک  عالم چشم داشته‌باشد،/ ولی اگر بزند زید گریه،/ بدجوری خیس می‌شوی.»</p>


<h3>&#1662;&#1587;&#1578;&#8204;&#1607;&#1575;&#1740; &#1605;&#1588;&#1575;&#1576;&#1607; &#1575;&#1740;&#1606; &#1605;&#1591;&#1604;&#1576;</h3>
<p>No related posts.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://1pezeshk.com/archives/2010/03/%d9%85%d8%b1%da%af-%d8%ba%d9%85%e2%80%8c%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c%d8%b2-%d9%be%d8%b3%d8%b1-%d8%b5%d8%af%d9%81%db%8c.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان کوتاه ۱: «لبخند» از ری برادبری</title>
		<link>http://1pezeshk.com/archives/2010/02/short-story-ray-douglas-bradbury.html</link>
		<comments>http://1pezeshk.com/archives/2010/02/short-story-ray-douglas-bradbury.html#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 18 Feb 2010 16:12:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>علیرضا مجیدی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[ری برادبری]]></category>
		<category><![CDATA[علمی تخیلی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://1pezeshk.com/?p=3710</guid>
		<description><![CDATA[قصد دارم از این به بعد شما را هر هفته به یک داستان کوتاه  میهمان کنم. داستان این هفته را از ری برادبری یکی از  مشهورترین و محبوب‌ترین علمی تخیلی‌نویس‌ها انتخاب کرده‌ام. داستان این هفته، قالبی ماورایی  دارد و در آن زمانه‌ای به تصویر کشیده شده است که جلوه‌های تمدن آدمی با [...]

<h3>&#1662;&#1587;&#1578;&#8204;&#1607;&#1575;&#1740; &#1605;&#1588;&#1575;&#1576;&#1607; &#1575;&#1740;&#1606; &#1605;&#1591;&#1604;&#1576;</h3>
<ol>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2007/08/_25_1983.html" rel="bookmark">یک داستان کوتاه از بورخس : ۲۵ اوت ۱۹۸۳</a><!-- (10.278)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2006/01/post_178.html" rel="bookmark">یک داستان کوتاه از چخوف</a><!-- (9.98742)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2006/08/post_315.html" rel="bookmark">یک داستان کوتاه از داستایوسکی</a><!-- (9.98742)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2005/08/post_4.html" rel="bookmark">بیوگرافی بورخس به همراه سه داستان کوتاه</a><!-- (9.79195)--></li>
	</ol>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span lang="fa">قصد دارم از این به بعد شما را هر هفته به یک داستان کوتاه  میهمان کنم. داستان این هفته را از<strong><a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A8%D8%B1%DB%8C"> ری برادبری</a></strong> یکی از  مشهورترین و محبوب‌ترین علمی تخیلی‌نویس‌ها انتخاب کرده‌ام. داستان این هفته، قالبی ماورایی  دارد و در آن زمانه‌ای به تصویر کشیده شده است که جلوه‌های تمدن آدمی با نابخردی  عده‌ای به چالش کشیده می‌شوند.</span></p>
<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" src="http://img2.pict.com/3b/fe/d3/2889613/0/250pxraybradbury28197529cropped..jpg" alt="" /></p>
<p><strong>لبخند<br />
</strong><br />
در میان شهر کوچک از صبح زود ساعت پنج صف تشکیل شده بود. در دور دستِ بیابانِ برفک  نشسته خروس‌ها می‌خواندند و هیچ کجا نشانه‌ای از آتشی نبود. اطراف، همه‌جا، میان  ویرانه‌ها و لا‌به‌لای بقایای ساختمان‌ها، تکه‌های مه چسبیده بود که حالا با اولین  روشنایی ساعت هفت صبح داشت پراکنده می‌شد. در جاده، از دور، افرادی، دو تا دو تا و  سه تا سه تا و گروه‌های بیشتری داشتند پیش می‌آمدند که برای جشن و بازار روز در  میدان جمع شوند.<br />
پسرک درست پشت سر دو تا مردی ایستاده بود که در هوای زلال بلند بلند صحبت می‌کردند  و به خاطر سرما کلماتشان دو برابر سراتر به گوش می‌رسید. پسرک پا بر زمین می‌کوبید  و به دو دست سرخ در هم مشت کرده‌اش هاه می‌کرد، نگاه را به بالا به پارچه گونی لباس  مردان می‌انداخت و بعد متوجه صف دراز مردها و زن‌هایی می‌شد که جلوی‌اش ردیف شده  بودند.<br />
مردی که پشت سر پسرک ایستاده بود پرسید:<br />
- «آهای بچه، صبح به این زودی آمده‌ای این‌جا چه‌کار؟»<br />
پسرک گفت :<br />
- آمده‌ام توی صف نوبت بگیرم.<br />
مرد گفت:<br />
- «چرا نمی‌‌روی پی کارت و جایت را به کسی نمی‌دهی که بیشتر حالی‌اش باشد؟»<br />
مردی که جلوی پسرک ایستاده بود به تندی رو برگرداند و به مرد پشت سری گفت:<br />
- «دست از سر بچه بردار.»<br />
مرد پشت سری گفت :<br />
- «شوخی می کردم &#8230;»<br />
گفت و دست بر سر پسرک گذاشت. پسر با تکانی به سردی به سر و کله‌اش، دست مرد را رد  کرد.<br />
مرد گفت :<br />
- «فقط به نظرم غریب آمد که بچه‌ای به این سن و سال صبح به این زودی از بسترش بیرون  بیاید.»<br />
مرد مدافع پسرک که اسم‌اش گریزبی بود گفت:<br />
-«خاطر جمع باش که این بچه هم قدر هنر را خوب می داند &#8230; اسم ات چیه، پسر جان؟»<br />
پسرک گفت: «تام.»<br />
مرد گفت:<br />
- «تام همچه تفی بیندازد که همه حظ کنید &#8230; درست می‌گویم؟»<br />
پسرک گفت :<br />
- «بله، حتماً.»<br />
خنده‌ای طول صف را پیمود.<br />
جلوتر مردی در ‌فنجان‌های ترک خورده قهوه داغ می‌فروخت. تام نگاه کرد و آتش اجاق  کوچکی را دید و ظرفی را که در آن مایعی قُل می‌زد. این مایع از دانه‌های گیاهی  گرفته شده بود که در مرغزارهای بیرون شهر می‌رویید و فنجانی یک پنی قیمت داشت که  شکم مشتری را گرم کند. امّا مشتری‌های زیادی دور این بساط نبودند. خیلی‌ها یک چنین  ثروتی را نداشتند.<br />
تام نگاه را به جلوترها دوخت، به جایی که صف ختم می‌شد، به آن سوی یک دیواره سنگی  بمب زده &#8230; گفت:<br />
- « می‌گویند که لبخند می‌زند &#8230;»<br />
گریزبی گفت :<br />
- «بله، لبخند می‌زند &#8230;»<br />
- «می‌گویند که از بوم و رنگ و روغن درست شده.»<br />
- «درست است. برای همین هم فکر می‌کنم که کار اصلی نیست. اصلی‌اش شنیده‌ام که سال‌ها  پیش روی چوب نقاشی شده بود.»<br />
- «می‌گویند چهار قرن از عمرش می‌گذرد.»<br />
- «شاید هم بیشتر. کسی چه می‌داند که سالی که الان درش هستیم دقیقاً چه سالی است.<br />
- «سال دوهزار و شصت و یک.»<br />
- « این چیزی است که آن‌ها می‌گویند، پسر، آن دروغگوها. ولی از کجا معلوم که سال سه‌هزار  و حتی پنج‌هزار نباشد؟ اوضاع روزگار مدت‌های مدیدی است که به این وضع وحشتناک به هم  ریخته و فقط تکه پاره‌هایی از آن به ما رسیده.<br />
بر سنگ‌های سرد خیابان پاک‌شان پیش ‌می‌رفتند.<br />
پسرک با تردید پرسید :<br />
- «چه مدت دیگر طول می‌کشد تا چشم‌مان به‌اش بیفتد؟»<br />
- «چند دقیقه دیگر. چهار تا میله‌ی برنزی نصب کرده‌اند و دور تا دور را طناب‌های  مخملی کشیده و او را گذاشته‌اند وسط این بساط خوشگل که دست مردم بهش نرسد. حواست  باشد، تام. سنگ در کار نیست. اجازه سنگ پرانی به کسی نمی‌دهند.»</p>
<p>(...)<br/>Read the rest of <a href="http://1pezeshk.com/archives/2010/02/short-story-ray-douglas-bradbury.html">داستان کوتاه ۱: «لبخند» از ری برادبری</a> (1,473 words)</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://1pezeshk.com/archives/2010/02/short-story-ray-douglas-bradbury.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان کوتاهی از هاینریش بل: ترازوی خاندان بلک</title>
		<link>http://1pezeshk.com/archives/2009/12/heinrich-boll.html</link>
		<comments>http://1pezeshk.com/archives/2009/12/heinrich-boll.html#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 23 Dec 2009 03:30:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>علیرضا مجیدی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[بل]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[هاینریش بل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://1pezeshk.com/?p=3587</guid>
		<description><![CDATA[یک زمانی، عادت داشتم در این وبلاگ کتاب‌های تازه را معرفی کنم.  راستش این چند ماهه اصلا فرصت خواندن کتاب ادبی نداشتم، فقط گاهگاهی داستان کوتاه  آخر شب می‌خوانم. هنوز تازه‌های نشر را دنبال می‌کنم، امیدوارم فرصتی پیش بیاید،  روال سابق را ادامه بدهم.
به یاد روزهایی که فعال‌تر بودم، یک داستان کوتاه [...]

<h3>&#1662;&#1587;&#1578;&#8204;&#1607;&#1575;&#1740; &#1605;&#1588;&#1575;&#1576;&#1607; &#1575;&#1740;&#1606; &#1605;&#1591;&#1604;&#1576;</h3>
<ol>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2009/07/a-short-story-by-albert-camus.html" rel="bookmark">مهمان: داستان کوتاهی از آلبر کامو با ترجمه اسماعیل فصیح</a><!-- (13.5396)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2008/02/post_758.html" rel="bookmark">میراث هاینریش بل</a><!-- (11.0006)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2006/01/post_178.html" rel="bookmark">یک داستان کوتاه از چخوف</a><!-- (7.4559)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2006/08/post_315.html" rel="bookmark">یک داستان کوتاه از داستایوسکی</a><!-- (6.66705)--></li>
	</ol>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span lang="fa">یک زمانی، عادت داشتم در این وبلاگ کتاب‌های تازه را معرفی کنم.  راستش این چند ماهه اصلا فرصت خواندن کتاب ادبی نداشتم، فقط گاهگاهی داستان کوتاه  آخر شب می‌خوانم. هنوز تازه‌های نشر را دنبال می‌کنم، امیدوارم فرصتی پیش بیاید،  روال سابق را ادامه بدهم.</span></p>
<p><span lang="fa">به یاد روزهایی که فعال‌تر بودم، یک داستان کوتاه از<strong> هاینریش بل </strong> برایتان می‌گذارم. این داستان از کتاب آدم‌های ناباب که مجموعه داستان کوتاهی از بل  است، انتخاب شده. کتاب را نشر قطره منتشر کرده. ۲۱۶ صفحه بیشتر نیست.<br />
</span></p>
<p><span lang="fa">امیدوارم بتوانید فایل </span>embed<span lang="fa"> شده را  بببنید:</span></p>
<p><object id="doc_503821026041026" classid="clsid:d27cdb6e-ae6d-11cf-96b8-444553540000" width="570" height="506" codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0"><param name="name" value="doc_503821026041026" /><param name="align" value="middle" /><param name="quality" value="high" /><param name="play" value="true" /><param name="loop" value="true" /><param name="scale" value="showall" /><param name="wmode" value="opaque" /><param name="devicefont" value="false" /><param name="bgcolor" value="#ffffff" /><param name="menu" value="true" /><param name="allowFullScreen" value="true" /><param name="allowScriptAccess" value="always" /><param name="mode" value="list" /><param name="src" value="http://d1.scribdassets.com/ScribdViewer.swf?document_id=23990039&amp;access_key=key-1og0nj8csg1u394ej5yw&amp;page=1&amp;version=1&amp;viewMode=list" /><param name="allowfullscreen" value="true" /><embed id="doc_503821026041026" type="application/x-shockwave-flash" width="570" height="506" src="http://d1.scribdassets.com/ScribdViewer.swf?document_id=23990039&amp;access_key=key-1og0nj8csg1u394ej5yw&amp;page=1&amp;version=1&amp;viewMode=list" mode="list" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" menu="true" bgcolor="#ffffff" devicefont="false" wmode="opaque" scale="showall" loop="true" play="true" quality="high" align="middle" name="doc_503821026041026"></embed></object></p>
<p>این پست را هم ببینید:<a href="http://1pezeshk.com/archives/2008/02/post_758.html"><strong> میراث هاینریش بل</strong></a></p>
<p><span lang="fa">پی‌نوشت: اگر در دیدن داستان مشکل داشتید، می‌توانید آن را از <a href="http://www.mediafire.com/?zdomenjijn0">اینجا</a> یا <a href="http://www.4shared.com/file/179378222/727fa908/dastan.html">اینجا</a> با فرمت </span>PDF<span lang="fa"> بگیرید و  بخوانید. </span></p>


<h3>&#1662;&#1587;&#1578;&#8204;&#1607;&#1575;&#1740; &#1605;&#1588;&#1575;&#1576;&#1607; &#1575;&#1740;&#1606; &#1605;&#1591;&#1604;&#1576;</h3>
<ol>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2009/07/a-short-story-by-albert-camus.html" rel="bookmark">مهمان: داستان کوتاهی از آلبر کامو با ترجمه اسماعیل فصیح</a><!-- (13.5396)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2008/02/post_758.html" rel="bookmark">میراث هاینریش بل</a><!-- (11.0006)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2006/01/post_178.html" rel="bookmark">یک داستان کوتاه از چخوف</a><!-- (7.4559)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2006/08/post_315.html" rel="bookmark">یک داستان کوتاه از داستایوسکی</a><!-- (6.66705)--></li>
	</ol>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://1pezeshk.com/archives/2009/12/heinrich-boll.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خاک غریب</title>
		<link>http://1pezeshk.com/archives/2009/09/unaccustomed-earth.html</link>
		<comments>http://1pezeshk.com/archives/2009/09/unaccustomed-earth.html#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 14 Sep 2009 03:10:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>faranak</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://1pezeshk.com/?p=3392</guid>
		<description><![CDATA[فرانک مجیدی: این تابستان، چیزی بود متفاوت از تابستان‌های دیگری که گذراندم. باید برای یک واحد درسی در شهر محل تحصیلم می‌ماندم و کتابی با عنوان «مواد لومینسانس و کاربردهای آن» را ترجمه می‌کردم. این کار، علاوه بر یکنواختی ساعات زل زدن به مانیتور و جذابیت‌های علمی‌ای که برایم داشت، از آن جهت که از [...]

<h3>&#1662;&#1587;&#1578;&#8204;&#1607;&#1575;&#1740; &#1605;&#1588;&#1575;&#1576;&#1607; &#1575;&#1740;&#1606; &#1605;&#1591;&#1604;&#1576;</h3>
<ol>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2007/11/10_2.html" rel="bookmark">۱۰ اختلال روانپزشکی عجیب و غریب</a><!-- (6.25965)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2008/07/10_4.html" rel="bookmark">۱۰ اختلال عجیب و غریب خواب</a><!-- (5.91597)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2007/06/post_505.html" rel="bookmark">دو مقاله عجیب و غریب در مجلات پزشکی</a><!-- (5.74332)--></li>
	</ol>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span lang="fa"><strong>فرانک مجیدی:</strong> </span>این تابستان، چیزی بود متفاوت از تابستان‌های دیگری که گذراندم. باید برای یک واحد درسی در شهر محل تحصیلم می‌ماندم و کتابی با عنوان «مواد لومینسانس و کاربردهای آن» را ترجمه می‌کردم. این کار، علاوه بر یکنواختی ساعات زل زدن به مانیتور و جذابیت‌های علمی‌ای که برایم داشت، از آن جهت که از علاقه‌ی اصلی تابستان‌هایم، یعنی کتاب‌خوانی دورم کرد، چندان دلخواهم نبود. اما در اولین فرصت پیش آمده و نخستین انتخابم، کتاب خوبی خوانده‌ام که مایلم به شما هم توصیه‌اش کنم: <strong>«خاک غریب»</strong> نوشته‌ی<strong> جومپا لاهیری</strong>.</p>
<p>«خاک غریب»، شامل دو بخش است. بخش اول، ۵ داستان کوتاه مجزا با عناوین «خاک غریب»، «جهنم- بهشت»، «انتخاب جا»، «خوبی محض»، «به کسی مربوط نیست» را در خود دارد و بخش دوم با عنوان «هِما و کاشیک»، ۳ داستان پیوسته با نام‌های «اولین و آخرین بار»، «آخر سال» و «رفتن به ساحل» درباره‌ی این دو کاراکتر است. این کتاب در سال ۲۰۰۸ در آمریکا چاپ شد.</p>
<p>در داستان «خاک غریب»، سه نسل بصورت همزمان و با روایت موازی پدر و دختری هندی، که کاراکترهای اصلی داستان هستند مورد بررسی قرار می‌گیرند. رودربایستی‌ها، خاطرات، ناسازگاری‌ها، بی‌توجهی‌ها و بی‌ تفاوتی‌‌هایی که تفاوت نسلی ایجاد می‌کند رویارویی این سه نسل را می‌سازد. داستان دوم، داستان عشق و سکوت و هوس از دید دختر جوان هندی‌ای است که شاهد رویدادهای درون خانواده و دوست فامیلیشان است. سومین داستان، روزمرگی زندگی یک زوج در آستانه‌ی میانسالی را روایت می‌کند. «خوبی محض»، ضربه‌ی وصله‌ی ناجور خانواده است به تن خانواده‌ی هندی‌اش و «به کسی مربوط نیست» راوی یک سوء استفاده‌ی عشقی است.</p>
<p>بخش دوم، در مجموع یک داستان عاشقانه‌ی مدرن است که تلاش می‌کند پایانی یکتا را در میان انتخاب‌های موجود برگزیند.</p>
<p>خانم «جومپا لاهیری» را در ایران بخاطر <strong>«مترجم دردها»</strong> و<strong> «همنام»</strong> می‌شناسیم. او فرزند یک خانواده‌ی مهاجر هندی است که در سال ۱۹۶۷ در لندن به دنیا آمده و در سه سالگی به آمریکا نقل مکان کرده‌است. تا مدت‌ها، خانم لاهیری یک ستون‌نویس آموزش آشپزی بوده که غذاهای هندی را آموزش می‌داده تا آنکه ایده‌ی «همنام» به ذهنش می‌رسد و از آنجا که دوره‌های «خلاقیت در نوشتن» را پشت سر گذاشته‌بود، شروعی موفق بعنوان یک داستان نویس داشت. خانم لاهیری یک نویسنده‌ی تحصیل کرده است و در زمینه‌ی مطالعات رنسانس دکترا گرفته‌است. او با یک روزنامه‌نگار اهل آمریکای جنوبی ازدواج کرده و صاحب دو فرزند است. کتاب «خاک غریب»، در رده‌بندی نیویورک‌تایمز جزو کتاب‌های پرفروش سال ۲۰۰۸ شناخته می‌شود.</p>
<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" src="http://xs843.xs.to/xs843/09370/jhumpa-lahiri437.jpg" border="0" alt="" /></p>
<p>داستان‌ها در مجموع به شیوه‌ی دانای کل و کاراکترهای راوی روایت می‌شود. در داستان اولش، لاهیری هر دوی این روش‌ها را بکار می‌گیرد و داستان با دو راوی و از دید نویسنده بیان می‌شود. در داستان دوم خود را به‌جای دختر خانواده می‌گذرد و در داستان‌های دیگر بخش اول با شیوه‌ی دانای کل داستان را تعریف می‌کند. بخش دوم اما، شیوه‌ای جالب دارد. داستان اولش از زبان هِماست، داستان دوم روایت چند سال بعد از زبان کاشیک و داستان پایانی ابتدا از دید دانای کل است و سپس روایت کاراکترها. این کتاب، داستان هندی‌های مهاجر به آمریکاست. هندی‌هایی که بیشینه‌ی آن‌ها به مدارج عالی تحصیلی و علمی می‌رسند و اگر فکر می‌کنید با هندی‌هایی رو‌به‌رو می‌شوید، در حد کاراکترهای میلیونر زاغه‌نشین، پاک اشتباه کرده‌اید. اگر هم فکر می‌کنید با داستان‌های عاشقانه‌ی آبکی راج‌ کاپوری به صرف اسم «هندی» مواجهید، اشتباه بزرگ‌تری می‌کنید! این داستان، روایت هندی‌هایی است که با گذر زمان، خود یا فرزندانشان بیشتر از «هندی بودن» به «فرزند خاک آمریکا بودن» می‌رسند. داستان تضاد بین ساری‌های رنگارنگ و شنگرف و پلیور و شلوار جین و رژ لب. داستان عشق‌های مخفی جوانانی که والدینشان این کارها را غیر اخلاقی می‌دانند و داستان زوج‌های در اوایل ۴۰ سالگی با داستان‌های پنهان پشت سرشان، دختران هندی و پسران هندی که با یک آمریکایی ازدواج می‌کنند و زبان بنگالی که برایشان غریبه می‌شود. اما وجه مشترکی بین کاراکترهای هندی هست، همه تحصیلات عالیه دارند، در حرفه‌شان درخشانند و هر کدام به نوعی غربت را در زندگی موثر می‌بینند.</p>
<p>شیوه‌ی روایی لاهیری درخشان است. او داستا‌ن‌هایی پر از کاراکتر نوشته با جزئیاتی دقیق که ابداً خسته‌کننده نیست. در حقیقت، خواننده در تک‌تک صحنه‌ها حضور می‌یابد و با قهرمانان همراه می‌شود. در تمام قسمت‌های کتاب، دلتنگی‌های خانم لاهیری، پایبندی‌اش به فرهنگ هندی، ازدواج در میانسالی و مادری که تجربه‌ی شخصی خود اوست و اطلاعات فوق‌العاده‌ی زبانی و تاریخی‌اش خودنمایی می‌کند. البته در وبلاگ‌های مختلف، تحسین‌های زیادی از پایان تعجب‌آور بخش دوم خواندم. خود من شخصاً به پایان بخش دوم که رسیدم یک لحظه کتاب را بستم و فکر کردم «آن» عادی نیست و در نهایت باید چنین پایانی برای داستان اتفاق افتد، حدسم کاملاً درست بود و پایان کتاب چندان تکانم نداد.</p>
<p>این کتاب با ترجمه‌ی خیلی خوب آقای «امیر مهدی حقیقت» توسط «نشر ماهی» و با قیمت ۶۰۰۰ تومان به چاپ رسیده‌است. نام کتاب، از گفتاری از خانم «ناتالی هاثورن» گرفته شده :«آدمیزاد هم مثل سیب‌زمینی است، اگر نسل اندر نسل در همان خاک بی‌قوت بکارندش خوب رشد نمی‌کند. بچه های من هر کدامشان جایی به دنیا آمده‌اند و اگر سرنوشتشان دست من باشد، باید در خاک غریب ریشه بدوانند.»</p>


<h3>&#1662;&#1587;&#1578;&#8204;&#1607;&#1575;&#1740; &#1605;&#1588;&#1575;&#1576;&#1607; &#1575;&#1740;&#1606; &#1605;&#1591;&#1604;&#1576;</h3>
<ol>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2007/11/10_2.html" rel="bookmark">۱۰ اختلال روانپزشکی عجیب و غریب</a><!-- (6.25965)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2008/07/10_4.html" rel="bookmark">۱۰ اختلال عجیب و غریب خواب</a><!-- (5.91597)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2007/06/post_505.html" rel="bookmark">دو مقاله عجیب و غریب در مجلات پزشکی</a><!-- (5.74332)--></li>
	</ol>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://1pezeshk.com/archives/2009/09/unaccustomed-earth.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۱۹۸۴، شاهکاری که جورج اورول را کشت!</title>
		<link>http://1pezeshk.com/archives/2009/05/the-masterpiece-that-killed-george-orwell.html</link>
		<comments>http://1pezeshk.com/archives/2009/05/the-masterpiece-that-killed-george-orwell.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 10 May 2009 20:37:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>علیرضا مجیدی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://1pezeshk.com/?p=3048</guid>
		<description><![CDATA[مقدمه: این روزها، هنگامی که برگردان‌های بسیاری از کلاسیک‌های ادبی و  کتاب‌های روز را ورق می‌زنید، اثری از مقدمه و بیوگرافی نویسنده‌اش و یا نقدی در  مورد رمان نمی‌بینید و در معدود کتابی، عکسی از نویسنده می‌بینید.
نمی‌دانم این سنت نافرخنده به چه سبب، در بازار کتاب ایران رواج یافته است. آیا  ناشرها [...]

<h3>&#1662;&#1587;&#1578;&#8204;&#1607;&#1575;&#1740; &#1605;&#1588;&#1575;&#1576;&#1607; &#1575;&#1740;&#1606; &#1605;&#1591;&#1604;&#1576;</h3>
<ol>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2007/07/post_529.html" rel="bookmark">پولیپکتومی جورج بوش</a><!-- (5.20409)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2005/09/post_48.html" rel="bookmark">وبلاگستان فارسی، کاترینا و جورج بوش</a><!-- (5.08966)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2005/12/post_144.html" rel="bookmark">پرونده کامل پزشکی جورج بوش</a><!-- (5.08966)--></li>
	</ol>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>مقدمه:</strong> این روزها، هنگامی که برگردان‌های بسیاری از کلاسیک‌های ادبی و  کتاب‌های روز را ورق می‌زنید، اثری از مقدمه و بیوگرافی نویسنده‌اش و یا نقدی در  مورد رمان نمی‌بینید و در معدود کتابی، عکسی از نویسنده می‌بینید.</p>
<p>نمی‌دانم این سنت نافرخنده به چه سبب، در بازار کتاب ایران رواج یافته است. آیا  ناشرها می‌خواهند، در هزینه چاپ کتاب با منتشر نکردن ۱۰ صفحه مقدمه صرفه‌جویی کنند  یا کنجکاوی خواننده‌ها را دست پایین ارزیابی می‌کنند.</p>
<p>در هر صورت، آشنایی با زندگی‌نامه نویسنده و خواندن نقدی خوب در مورد یک رمان،  می‌تواند به کلی نگرش خواننده را نسبت به آن تغییر دهد و شوقی دوچندان در او برای  خواندن رمان ایجاد کند. دانستن اینکه یک رمان در چه بازه زمانی و در کدام جغرافیا  نوشته شده است و چه عواملی در نگارش آن سهیم بوده‌اند و نویسنده تحت چه الهاماتی  کاراکترهای آن را خلق کرده است، از اهمیت زیادی برخوردار است.</p>
<p><strong><a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Nineteen_Eighty-Four">۱۹۸۴</a></strong>، یکی از شاهکارهای مسلم ادبیات جهان که تأثیر  زیادی در فرهنگ عامه و رسانه‌ای جهان گذاشته است، یکی از کتاب‌های مورد علاقه من  است. امروز در <strong>گاردین</strong> <a href="http://www.guardian.co.uk/books/2009/may/10/1984-george-orwell">مقاله‌ جالبی</a> در مورد این رمان منتشر شده بود. بد ندیدم  هم‌زمان با مطالعه مقاله، خلاصه‌ای از آن را برای شما هم در وبلاگ بنویسم.</p>
<p>بسیار از ما، تصوری از مصائب و دشواری‌های که یک نویسنده برای نوشتن و مهیا کردن  یک رمان بر خود هموار می‌کند، نداریم، اما مطالعه این پست می‌تواند دورنمایی از  تلاش‌های نویسندگان آثار ادبی برای انتشار افکارشان بدهد<span lang="en-us">:</span></p>
<p>در سال ۱۹۴۶، سردبیر نشریه آبزرور Observer، «دیوید آستور»، یک خانه  روستایی را در محل دورافتاده‌ای در اسکاتلند به <strong>«جورج اورول»</strong> قرض داد، تا او در آن  کتاب مشهورش یعنی ۱۹۸۴ را بنویسد. این کتاب یکی از مشهورترین کتاب‌های قرن بیستم  شد، اما اورول چگونه و در چه شرایطی این شاهکار را نوشت؟</p>
<p><em>«یکی از روزهای بسیار سرد ماه آوریل بود و ساعت‌ها برای اعلام ساعت، سیزده بار  نواختند.»</em><br />
این سطر اول رمان ۱۹۸۴ است، رمانی که ۶۰ سال از زمان انتشارش می‌گذرد.</p>
<p>شاید فکر کنید که اورول بی هیچ دشواری و رنجی این کتاب را به رشته نگارش درآورده  است، اما اگر فقط نگاهی به دست‌خط اولیه کتاب بیندازید، آثار وسواس و آشفتگی فکری  او، با  نوشته‌هایی به رنگ‌های مختلف و اصلاحات متعدد، نمودار است.</p>
<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" src="http://img2.pict.com/44/12/d4/17067750fae178f01a316158a1/9ABgG/460pxnineteeneightyfourmanuscrip.jpg" alt="" /></p>
<p>۱۹۸۴ رمانی است که هیچگاه کهنه نمی‌شد و داستان آن برای ابد تازه جلوه می‌کند و  هر کسی گمان می کند که کتاب برای عصر او نوشته شده است. با ۱۹۸۴، اصطلاحاتی مانند  «برادربزرگ» به واژه‌های روزمره مردم و مطبوعات تبدیل شدند.</p>
<p>۱۹۸۴ تا به حال به بیش از ۶۵ زبان مختلف برگردان شده است و میلیون‌ها نسخه از  آن به فروش رسیده است و در نتیجه آن، جورج اورول به جایگاه ممتازی در ادبیات جهان  رسید.</p>
<p>«جهان اورولی»، هم‌اینک اصطلاحی است که به صورت خلاصه توتالیتاریسم و نظام‌های  سرکوب‌گر را توصیف می‌کند. ۱۹۸۴ رمانی است که داستان وینستون اسمیت را روایت  می‌کند، فردی که نماد یک شهروند عادی دگراندیش در دنیاهای اورولی است.</p>
<p>ایده ۱۹۸۴ چگونه در ذهن اورول شکل گرفت؟</p>
<p>ایده ۱۹۸۴ که اورول تا مراحل پایانی نگارش آن قصد داشت، نام <strong>«آخرین مرد اروپا»</strong> را بر آن بنهد،. از زمان جنگ‌های داخلی اسپانیا  به سر اورول افتاد و بن‌مایه اصلی‌اش در طی سال های ۱۹۴۳ تا ۱۹۴۴ در او شکل گرفت ،  یعنی زمانی که او و همسرش «ایلین» یک فرزندخوانده به نام ریچارد اختیار کردند.</p>
<p>اورول خود می‌گوید که تا حدی هم تحت تأثیر اجلاس تهران در سال ۱۹۴۴ قرار گرفت که  در ان استالین و روزولت و چرچیل در مورد سرنوشت جهان تصمیم گرفتند و به نوعی دنیا را بین خود تقسیم  کردند.</p>
<p>اورول از سال ۱۹۴۲ به عنوان منتقد ادبی برای دیوید آستور در آبزرور کار می‌کرد و  بعدها خبرنگار این نشریه شد. آستور، رک‌گویی، درست‌کاری و نجابت اورول را می‌ستود و  در سال‌های دهه ۴۰ میلادی حامی او محسوب می‌شد. این دوستی نقشی تعیین‌کننده برای  نگارش ۱۹۸۴ بازی کرد. پیش از این هم همکاری اورول و آبزور، کمک زیادی به نوشته شدن  مزرعه حیوانات کرده بود.</p>
<p>آمیزه‌ای از تخیل و روزنامه‌نگاری‌های اورول باعث خلق رمان پیچیده و تاریک ۱۹۸۴  شد. جو لندن برای نوشته شدن ۱۹۸۴ مناسب نبود، مرگ همسر اورول هم که زیر بیهوشی در  جریان یک عمل جراحی ساده درگذشت، عرصه را بیش از پیش بر اورول تنگ کرده بود.</p>
<p>اورول برای تاب آوردن جدایی زودهنگام از همسرش، به کار بیش از اندازه روی آورد.  طوری که تنها در سال ۱۹۴۵ بیش از ۱۱۰ هزار کلمه برای ناشران مختلف نوشت که شامل ۱۵  کتاب برای آبزرور بود.</p>
<p>آستور، عمارتی در یک روستای دورافتاده در اسکالند به نام ژورا Jura داشت.  در می ۱۹۴۶ اورول به این روستا سفر کرد.</p>
<p>این سفر ، سفر مخاطره‌آمیزی بود چرا که وضعیت سلامت اورول خوب نبود. زمستان ۱۹۴۶  &#8211; ۱۹۴۷، یکی از سردترین زمستان‌های قرن بیستم بود.</p>
<p>شهرتی که مزرعه حیوانات برای اورول به ارمغان آورده بود، مشغله او را بسیار زیاد  کرده بود، همه از او می‌خواستند که سخنرانی کند و در همایش‌های مختلف شرکت کند،  بنابراین آزادی‌ای که کار در یک مکان دورافتاده برای او دربرداشت، موهبتی برایش به  حساب می‌آمد.</p>
<p>اما همانگونه که اورول در مقاله‌ای با عنوان «چرا می‌نویسم» شرح داده است، زایش و خلق  یک کتاب، مستلزم شرکت در چالش و تقلایی سخت است. تقلایی که از بهار ۱۹۴۷ تا زمان مرگش  در سال ۱۹۵۰، او را درگیر کرد.</p>
<p>خانه‌ای که در آن اقامت  داشت، چهار اتاق خواب و یک آشپزخانه بزرگ داشت.  زندگی او در این خانه ساده و حتی ابتدایی بود. برقی در کار نبود و اورول از گاز ذغال سنگ برای پختن  و گرم کردن آب استفاده می‌کرد. یک رادیویی که با باتری کار می‌کرد، ‌تنها وسیله  اتصال او با دنیای  خارج بود.او با خودش تنها یک چادر، یک میز و چند صندلی و قوری و ظرف آورده بود.</p>
<p>مردمان محلی او را نه با نام ادبی‌اش بلکه با نام حقیقی‌اش یعنی «اریک بلیر» می‌شناختند، یک مرد بلندقد و لاغرمردنی و  غمگین که می‌خواهد زندگی را تاب بیاورد.</p>
<p>آمدن فرند شیرخوار و کمکی که پرستار بچه‌ به او در انجام کارهای معمول روزانه  می‌کرد، کمک شایانی به او کرد.</p>
<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" src="http://img2.pict.com/60/db/fe/a8917b5d95449cebdce86415d9/APG4h/georgeorwell001.jpg" alt="" /></p>
<p>در پایان می ۱۹۴۷ ، اورول در نامه‌ای به ناشرش گفت که تصور می‌کند یک سوم پیش‌نویس کتاب را نوشته  باشد. او تخمین می‌زد که بتواند تا اکتبر نوشتن پیش‌نویس را به پایان برساند و  با صرف ۶ ماه وقت، نسخه آماده چاپ را تحویل دهد. اما یک حادثه بد همه چیز را به هم  زد، در تابستان وقتی او  و فرزندش به همراه تعدادی از دوستان سوار قایق بودند، قایق آنها به گردابی افتاد و  آنها تا آستانه غرق شدن پیش رفتند. وضعیت سلامت اورول به خطر افتاد و او که ریه‌هایش  پیش از این هم مشکل داشتند، بیمار شد.</p>
<p>با این همه، او با سرعت فوق‌العاده‌ای کار می‌کرد و بازدیدکنندگان از خانه ییلاقی او  صدای بی‌وقفه ماشین تحریر او را در آن زمان به یاد می‌آورند. با این همه کار، مشکلات  سلامتی او تشدید شد، اورول دچار التهاب ریه‌ شد و سرانجام مشخص شد که مبتلا به سل  شده شده است.</p>
<p>در سال ۱۹۴۷، هنوز سل درمان قطعی نداشت و پزشکان تنها هوای تازه و رژیم غذایی  را برای بیماران تجویز می‌کردند، اما در آمریکا داروی آزمایشی به نام <strong>استرپتومایسین</strong>،  تازه روی بیماران مبتلا به سل آزمایش می‌شد. آستور ترتیب ارسال این دارو را از  آمریکا داد.</p>
<p>از آنجا که تازه آزمایش روی دارو شروع شده بود، دوز بیش از اندازه‌ای از دارو به  اورول داده شد و در نتیجه او به عوارض دارو مانند زخم‌های حلق، ریزش مو، پوسته  پوسته شدن پوست مبتلا شد. اما سه ماه پس از شروع دارو، در مارس ۱۹۴۸، علایم بیماری  سل در او از بین رفت. اورول در نامه‌ای استفاده آزمایشی خود را از این دارو به ماتند غرق کردن  یک کشتی برای خلاص شدن از شر موش‌های انبار، توصیف می‌کنند.</p>
<p>اما اصرار ناشر برای آماده شدن رمان قبل از پایان سال، ضربه‌ای دیگر را به او  وارد آورد. اورول مجبور شد به خود فشار وارد بیاورد مجددا به ژورا برگردد و با ضعف  بدنی مشغول نوشتن شود.</p>
<p>بازنویسی کتاب از روی پیش‌نویس هم برای او چالشی محسوب می‌شد. در همین زمان بود که در مورد عنوان کتاب دچار تردید شد، تا پیش از این او می  خواست نام «آخرین مرد اروپا» را بر روی کتاب بنهد، اما درباره انتخاب نام ۱۹۸۴ دچار  تردید شده بود.</p>
<p>مهلت اورول در حال اتمام بود و وضعیت سلامتی او روز به روز بدتر  می‌شد، تایپ کردن کتاب برای او واقعا دشوار بود و او احتیاج به یک تندنویس داشت. اما پیدا کردن چنین تندنویسی هم مشکل بود. اورول  مجبور شد ماشین تحریر کهنه‌اش را به تختخواب ببرد و به ضرب قهوه‌های پی  در پی و چای غلیظ و در زیر نور چراغ پارافینی روز و شب کار کند.</p>
<p>سرانجام در سی‌ام نوامبر سال ۱۹۴۸ نگارش کتاب تمام شد. در نیمه ماه دسامبر نسخه تاپ شده کتاب به ناشر رسید،  در همین زمان اورول به آسایشگاه  مسلولین منتقل شد، کاری که به عقیده خود در صورتی که نگارش کتاب در کار نبود، باید  دو ماه قبل انجام می‌داد.</p>
<p>اما ناشر کتاب یعنی «واربرگ» کیفیت کتاب را بسیار بد ارزیابی کرد و جایی نوشته بود که  اگر ۱۵ تا ۲۰ هزار نسخه از کتاب به فروش نرسد، لایق مردن است.</p>
<p>در بهار اورول دچار خلط خونی شد. سرانجام در هشتم ژوئن سال ۱۹۴۸، رمان ۱۹۸۴ منتشر شد  و چند روز بعد هم در آمریکا از زیر چاپ درآمد. رمان، در سطح جهان به عنوان یک شاهکار مطرح شد.  حتی وینستون چرچیل در آن زمان به پزشکش گفته بود که این کتاب را دو بار خوانده است.</p>
<p>اما همزمان، وضعیت سلامتی ارول روز به روز بدتر می‌شد در ۲۱ ژانویه ۱۹۵۰ او دچار خونریزی شدید ریوی  شد و در تنهایی در حالی که بیش از ۴۶ سال سن نداشت، درگذشت.</p>
<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" src="http://img2.pict.com/1e/69/39/1b024129c19c144f899ae5f6a2/agNDA/1984moviebigbrother.jpg" alt="" /></p>
<p>از روی رمان ۱۹۸۴، دو برداشت سینمایی انجام شده است، اقتباس مشهورتر در سال  ۱۹۸۴ به نمایش درآمد. در این فیلم به کارگردانی مایکل ردفورد، جان هارت و ریچادر  برتون نقش‌آفرینی می‌کنند. اما پایان این فیلم با رمان متفاوت است، راستش من پایان  تلخ و سیاه کتاب را بیشتر دوست دارم، پایانی که مزه تلخش را وقتی درک می‌کنید که  کتاب را به تمامی خوانده باشید:</p>
<p>«پاهای وینستون در زیر میز بی‌اختیار حرکت می‌کردند، از جایش تکان نخورده بود،  ولی در فکر داشت می‌دوید، با جمعیت بیرون همراه بود و از شادی فریادهای کرکننده سر  می‌داد. دوباره به تصویر برادربزرگ نگاه کرد. غولی که جهان را در چنگ داشت! صخره‌ای که لشکریان آسیا بیهوده خود را به آن می‌کوبیدند! او می‌اندیشید که چگونه ده  دقیقه پیش، فقط ده دقیقه پیش هنگامی که هنوز نمی‌دانست اخبار رسیده از جبهه‌ها حاکی  از پیروزی یا شکست است، قلبش همچنان سرشار از ابهام و احساسات متناقض بود. اه، چیزی  بیش از ارتش اوراسیا معدوم شده بود! از اولین روز دستگیریش در وزارت عشق، خیلی چیزها  در وجودش تغییر کرده بود، اما هنوز، آخرین، حیاتی‌ترین و شفاپخش‌ترین تغییر صورت  نگرفته بود.</p>
<p>صفحه سخنگو همچنان درباره اسیران، غنایم جنگی و کشت و کشتار صحبت می‌کرد، اما  همهمه بیرون کمی آرام شده بود. مستخدم‌ها به کارهایشان مشغول شده بودند. یکی از  آنها با بطری جین نزدیک شد. وینستون که در رؤیای خود غرق بود به پر شدن گیلاسش  توجهی نشان نداد. دیگر نمی‌دوید و یا از خوشحالی فریاد نمی‌زد. به وزرات عشق فکر  می‌کرد، همه چیز را فراموش کرده و روحش به پاکی برف شده بود. در دادگاه عمومی و در  جایگاه متهم، مشغول اعتراف کردن و نام بردن از افراد مختلف بود. در حالی که یک  نگهبان مسلح پشت سرش بود، از راهروهای پوشیده از کاشی‌های سفید چنان می گذشت که  گویی زیر آفتاب قدم می‌زند. گلوله‌ای که مدتها انتظارش را می‌کشید، داشت به مغزش  نزدیک می‌شد.</p>
<p>به آن چهره غول‌آسا خیره شد. چهل سال طول کشید تا فهمید زیر آن سبیل‌های سیاه چه  لبخندی پنهان است. چه سو تفاهم و کج‌فهمی احمقانه‌ای! چه‌قدر خودسری و نادانی، که  دست رد به سینه پرعطوفت او زدی. دو قطره اشک که بوی جین می‌داد از چشم‌هایش به روی  بینی فروغلتید. اما چیزی نبود، چه باک، همه چیز رو به راه بود و جنگ به آخر رسیده  بود. در مبارزه با خود پیروز شده شده بود. به برادربزرگ عشق می‌ورزید.»</p>


<h3>&#1662;&#1587;&#1578;&#8204;&#1607;&#1575;&#1740; &#1605;&#1588;&#1575;&#1576;&#1607; &#1575;&#1740;&#1606; &#1605;&#1591;&#1604;&#1576;</h3>
<ol>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2007/07/post_529.html" rel="bookmark">پولیپکتومی جورج بوش</a><!-- (5.20409)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2005/09/post_48.html" rel="bookmark">وبلاگستان فارسی، کاترینا و جورج بوش</a><!-- (5.08966)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2005/12/post_144.html" rel="bookmark">پرونده کامل پزشکی جورج بوش</a><!-- (5.08966)--></li>
	</ol>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://1pezeshk.com/archives/2009/05/the-masterpiece-that-killed-george-orwell.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>20</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>معرفی دو کتاب در مورد ارنست همینگوی</title>
		<link>http://1pezeshk.com/archives/2009/04/ernest-hemingway.html</link>
		<comments>http://1pezeshk.com/archives/2009/04/ernest-hemingway.html#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 18 Apr 2009 19:08:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>علیرضا مجیدی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://1pezeshk.com/?p=3022</guid>
		<description><![CDATA[این روزها دو کتاب خوب در مورد ارنست همینگوی به کتابفروشی‌ها  راه یافته است.
کتاب اول، «همینگوی چرا خودکشی کرد»، نام دارد. نویسنده  این کتاب فردی به نام «ا.ای. هاچنر» است، یکی از دوستان صمیمی همینگوی. کتاب سرشار  است از لحظاتی که در آنها همینگوی شوخ‌طبع و سرزنده و ماجراجو را در کنار [...]

<h3>&#1662;&#1587;&#1578;&#8204;&#1607;&#1575;&#1740; &#1605;&#1588;&#1575;&#1576;&#1607; &#1575;&#1740;&#1606; &#1605;&#1591;&#1604;&#1576;</h3>
<ol>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2005/09/post_29.html" rel="bookmark">ارنست همینگوی و وداع با اسلحه</a><!-- (14.9894)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2006/11/post_375.html" rel="bookmark">معرفی چند کتاب</a><!-- (11.9613)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2008/12/bengal-nights.html" rel="bookmark">معرفی کتاب: شب‌های بنگال</a><!-- (10.965)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2008/11/tell-me-no-lies.html" rel="bookmark">معرفی کتاب: به من دروغ نگو</a><!-- (10.9342)--></li>
	</ol>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span lang="fa">این روزها دو کتاب خوب در مورد ارنست همینگوی به کتابفروشی‌ها  راه یافته است.</span></p>
<p><span lang="fa">کتاب اول، <strong>«همینگوی چرا خودکشی کرد»</strong>، نام دارد. نویسنده  این کتاب فردی به نام «ا.ای. هاچنر» است، یکی از دوستان صمیمی همینگوی. کتاب سرشار  است از لحظاتی که در آنها همینگوی شوخ‌طبع و سرزنده و ماجراجو را در کنار ستارگان  معروفی از اینگرید برگمن گرفته تا گری کوپر و از ژان پل سارتر گرفته تا جویس و  پیکاسو می‌بینیم. با هم مقدمه کتاب را می‌خوانیم:</span></p>
<p><span lang="fa">«در یک روز تابستانی در جولای ۱۹۷۱، نویسنده‌ای که بسیاری از  منتقدین دنیا او را بزرگ‌ترین نویسنده قرن می‌خواندند، مردی که شوری به بزرگی نبوغش  برای زندگی و ماجراجویی داشت، برنده نوبل و پولتزر، با خانه‌ای در کوه‌های ساوتوث  در آیداهو، آپارتمانی در نیویورک، مزرعه‌ای در کوبا، آپارتمانی در هتل ریتز پاریس و  نیز یک ازدواج پابرجا، بدون بیماری جسمانی خطرناک، دوستانی خوب در سراسر دنیا، در  آن روز روز جولای، چنین مردی که مورد حسادت همه مردم دنیا بود، تفنگ را به سرش  می‌گذارد و خود را می‌کشد؟</span></p>
<p><span lang="fa">چرا؟</span></p>
<p><span lang="fa">من به مدت چهارده سال دوست نزدیک او بودم، درست تا روزی که او  مرد. درباره زندگی‌اش، ماجراجویی‌ها، حرف‌ها، رؤیاها، سرخوردگی‌ها، پیروزی‌ها و  شکست‌های این مرد پیچیده، منحصر به فرد، شوخ‌طبع، مردی عاشق تفریح، مردی به نام  ارنست همینگوی، همه چیز را می‌دانستم. اما نمی توانم بگویم چرا خودکشی کرد. هیچکش  نمی‌تواند.</span></p>
<p><span lang="fa">اما برای اینکه درباره زندگی‌اش بگویم، به ناچار باید در مورد  مرگ و حوادث قبل از آن نیز بگویم. مدتی طولانی، سخت در این باره فکر کردم که آیا  اصلا باید وارد چنین جزئیاتی شد و یا اینکه فقط قسمتی از آن را بگویم یا آن را  تغییر شکل داده، کلی‌گرایی کنم. اما در نهایت راهنمای من چیزی بود که ارنست به من  گفته بود. زمانی من از او پرسیده بودم که آیا باید به همان اندازه باز و صریح بود  که او در مورد اسکات فیتز جرالد بوده و ارنست جواب داده بود: <strong>«پایان همه افراد  به یک نحو می‌باشد. فقط جزئیات زندگی کردن است که یک شخص را از افراد دیگر متمایز  می‌کند.»</strong></span></p>
<p><span lang="fa">گفت برای او فقط یک راه برای مقابله با واقعیت‌ها وجود دارد:  گفتن تمامی حقیقت درباره آن، نگه نداشتن چیزی، گفتن به نحوی که واقعا اتفاق افتاده،  شادی، اندوه، پشیمانی و یا اینکه هوا چطور بوده. و اگر شانس بیاوریم خواننده راهش  را به قلب مطلب خواهد یافت. من سعی کرده‌ام این کار را انجام بدهم. هیچ چیز را نگه  نداشته‌ام و این نوشته، نهایت تلاش برای دست یافتن به پاسخی برای آن چرا بوده است.»</span></p>
<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" src="http://img2.pict.com/15/98/b8/85fd939b534dcc1f0e7a826f1f/1R6O6/drhdfh.jpg" alt="" /><br />
<span lang="fa">همینگوی، چرا خودکشی کرد<br />
ترجمه پروانه دادبخش<br />
انتشارات محقق<br />
۳۸۰۰ تومان &#8211; ۳۱۵ صفحه</span></p>
<p><span lang="fa">کتاب دوم را آنتونی برجس نوشته، صرف‌نظر از اضافات، کتاب ۱۵۵  صفحه بیشتر ندارد، اما در همین حجم، بیوگرافی کامل و دقیقی از زندگی همنیگوی را  می‌توانید بخوانید.</span></p>
<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" src="http://img2.pict.com/42/be/5f/35727dbcf13a34c726966c2c9d/051tI/dfhnbfdn.jpg" alt="" /><br />
<span lang="fa">ارنست همینگوی<br />
نوشته آنتونی برجس<br />
ترجمه احمد کسایی‌پور<br />
انتشارات هرمس<br />
۳۵۰۰ تومان</span></p>
<p><span lang="fa">اگر به دنبال خواندن مطالبی جامع از زندگی شخصی و ادبی همینگوی  هستید، کتاب دوم را توصیه می‌کنم، اما اگر می‌خواهید خاطراتی نغز و نشاط‌آور از  همینگوی بخوانید و غیر مستقیم با شخصیت واقعی همینگوی آشنا شوید، کتاب اول، به مراتب  انتخاب بهتری است.</span></p>


<h3>&#1662;&#1587;&#1578;&#8204;&#1607;&#1575;&#1740; &#1605;&#1588;&#1575;&#1576;&#1607; &#1575;&#1740;&#1606; &#1605;&#1591;&#1604;&#1576;</h3>
<ol>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2005/09/post_29.html" rel="bookmark">ارنست همینگوی و وداع با اسلحه</a><!-- (14.9894)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2006/11/post_375.html" rel="bookmark">معرفی چند کتاب</a><!-- (11.9613)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2008/12/bengal-nights.html" rel="bookmark">معرفی کتاب: شب‌های بنگال</a><!-- (10.965)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2008/11/tell-me-no-lies.html" rel="bookmark">معرفی کتاب: به من دروغ نگو</a><!-- (10.9342)--></li>
	</ol>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://1pezeshk.com/archives/2009/04/ernest-hemingway.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>معرفی کتاب: شب‌های بنگال</title>
		<link>http://1pezeshk.com/archives/2008/12/bengal-nights.html</link>
		<comments>http://1pezeshk.com/archives/2008/12/bengal-nights.html#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 30 Dec 2008 21:22:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>علیرضا مجیدی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://1pezeshk.com/?p=2464</guid>
		<description><![CDATA[نام «میرچا ایلیاده» را اولین بار وقتی می‌خواستم  پادکستی در مورد فیلم «جوانی بدون جوانی» بسازم، شنیدم.  فرانسیس فورد  کاپولا، جوانی بدون جوانی را بر اساس یکی از رمان‌های الیاده ساخته بود.
میرچا الیاده (۱۹۰۷ تا ۱۹۸۶)، نویسنده و استاد برجسته مدرسه  الهیات و عضو انجمن اندیشه اجتماعی دانشگاه شیکاگو بود. او اسطوره‌شناسی [...]

<h3>&#1662;&#1587;&#1578;&#8204;&#1607;&#1575;&#1740; &#1605;&#1588;&#1575;&#1576;&#1607; &#1575;&#1740;&#1606; &#1605;&#1591;&#1604;&#1576;</h3>
<ol>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2008/12/moravia.html" rel="bookmark">معرفی کتاب: آدم بدشانس</a><!-- (12.04)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2006/11/post_375.html" rel="bookmark">معرفی چند کتاب</a><!-- (11.7446)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2008/11/tell-me-no-lies.html" rel="bookmark">معرفی کتاب: به من دروغ نگو</a><!-- (10.9342)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2009/04/ernest-hemingway.html" rel="bookmark">معرفی دو کتاب در مورد ارنست همینگوی</a><!-- (10.8372)--></li>
	</ol>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span lang="fa">نام <strong>«میرچا ایلیاده»</strong> را اولین بار وقتی می‌خواستم  پادکستی در مورد فیلم <strong>«جوانی بدون جوانی»</strong> بسازم، شنیدم.  فرانسیس فورد  کاپولا، جوانی بدون جوانی را بر اساس یکی از رمان‌های الیاده ساخته بود.</span></p>
<p><span lang="fa">میرچا الیاده (۱۹۰۷ تا ۱۹۸۶)، نویسنده و استاد برجسته مدرسه  الهیات و عضو انجمن اندیشه اجتماعی دانشگاه شیکاگو بود. او اسطوره‌شناسی برجسته و  مورخ بزرگ تاریخ ادیان و صاحب پنجاه کتاب است. از جمله آثار او، غیر از آثار سترگ  پژوهشی در زمینه اسطوره‌شناسی و تاریخ ادیان و ویراستاری دانشنامه بزرگ تاریخ ادیان  جهان، رمان‌ها و داستان‌های کوتاه و چندین نمایشنامه را می توان نام برد. آثار او  که در زمره انتشارات دانشگاه شیکاگو است عبارتند از: مجموعه چهار جلدی ژورنال،  مجموعه دو جلدی خود زیست‌نامه، و رمانی به نام پیرمرد و بوروکرات‌ها.</span></p>
<p><img src="http://xs134.xs.to/xs134/08012/102873-004-f7a6bd7a831.jpg" border="0" alt="" /><br />
<span lang="fa">میرچا الیاده</span></p>
<p><span lang="fa">در سال ۱۹۳۰ میرچا الیاده، در ۲۳ سالگی، به کلکته رفته بود، تا  زیر نظر یک استاد هندی فلسفه به پژوهش بپردازد. در این زمان او به دختر ۱۶ ساله این  فیلسوف به نام <strong>«مئیتری دوی»</strong> Maitreyi Devi آشنا شد، داستان این آشنایی و  شیدایی بعدی، دست‌مایه‌ای شد برای رمان شب‌های بنگال.</span></p>
<p><span lang="fa">عاشقی نافرجام این دو بیش از چند ماه طول نکشید، وقتی والدین  مئیتری متوجه علاقه‌مندی این دو شدند، از الیاده خواستند، خانه‌شان را ترک کند و  دیگر با مئیتری تماس نگیرد. مئیتری در بیست سالگی با یک مرد بنگالی ازدواج کرد و  بعدها صاحب دو فرزند شد.</span></p>
<p><span lang="fa">میرچا الیاده، <strong>رمان شب‌های بنگال</strong> را در سال ۱۹۳۳، یعنی  در بیست و شش سالگی به زبان رومانیایی نوشت. کتاب، در رومانی بسیار خوب فروش  کرد و الیاده را به شهرت و پول رساند.این کتاب در سال‌های ۴۵، ۴۸ و ۵۰ به ترتیب به  زبان‌های ایتالیایی، ‌آلمانی و فرانسوی ترجمه شد.</span></p>
<p><span lang="fa">شب‌های بنگال، داستان بیداری پرشور «آلن»، مهندس جوان و مغرور  فرانسوی است که با غرور مستعمراتی باد به غبغب می‌اندازد و به اصل اروپایی‌اش فخر  می‌ورزد و سرشار از جذابیت اروپایی در شبه قاره هند، در بنگال زندگی می‌کند. با  پیشنهاد رئیس هندی‌اش وارد خانواده او می‌شود و آلن این فرصت را پیدا می کند که از  نزدیک، هند اصیل را کشف کند ولی به زودی مسحور دختر صاحب‌خانه می‌شود. مئیتری  دوست‌داشتنی و دست‌نیافتنی، شاعر جوان و دانش‌اموخته تاگور، ‌شاعر بزرگ هند، است. </span></p>
<p><span lang="fa">در سال ۱۹۳۸ وقتی مئیتری با پدرش به مسافرت اروپا رفت، متوجه  چنین کتابی شد، ولی تا سال ۱۹۷۲ از متن کتاب مطلع نشد. در این زمان وقتی متوجه شد  که در کتاب نیمه‌تخیلی شرحی از رابطه جنسی کارکترهای داستان هم رفته است   -چیزی که در عالم واقع رخ نداده بود- کنجکاو شد و از یکی از دوستانش خواست که کتاب  را برایش ترجمه کند.</span></p>
<p><span lang="fa">مئیتری خود شاعر و ادیبی موفق بود. نخستین کتاب شعر او در ۱۶  سالگی منتشر شد و دیباچه‌ای از «تاگور» داشت. او آثار متعددی شامل ۶ کتاب شعر، ۸  کتاب تحقیقی در مورد تاگور و کتاب‌های متعددی در مورد فلسفه، سفر و اصطلاحات  اجتماعی دارد.</span></p>
<p><span lang="fa">مئیتری در سال ۱۹۷۳ برای سخنرانی در مورد تاگور به دانشگاه  شیکاگو دعوت شد و در این زمان بود که بعد از سال‌ها، با الیاده که در همان دانشگاه  تدریس می‌کرد، ملاقات کرد.</span></p>
<p><span lang="fa">در سال ۱۹۷۴، او در پاسخ به کتاب الیاده، رمانی نوشت به نام It  Does Not Die که آن را می‌توان <strong>«عشق نمی‌میرد»</strong>، ترجمه کرد.</span></p>
<p><img src="http://xs134.xs.to/xs134/08012/kytktykty465.jpg" border="0" alt="" /></p>
<p><span lang="fa">به خاطر ملاحظاتی، مئیتری از از ایلیاده خواست که رمان شب‌های  بنگال تا وقتی که او در قید حیات است، به انگلیسی ترجمه نشود. بعد از مرگ مئیتری،  در سال ۱۹۹۳ سرانجام این کتاب به انگلیسی ترجمه شد.</span></p>
<p><span lang="fa">ایزابل کالی‌کیت، در بررسی کتاب نیویور‌ک‌تایمز نوشت: «دو رمان  که به فاصله چهل سال نوشته شده، یک مرد و زن که داستان عشق خود را بر زبان می‌آورند  &#8230; این دو با هم داستانی غیرعادی اما ملموس درباره عشق ایام جوانی را روایت  می‌کنند. عشقی که در اثر یک تقابل و انشقاق فرهنگی، سویه‌ای تراژیک می‌یابد و در  برابر این تقابل تاب نمی‌آورد.»</span></p>
<p><span lang="fa">سالی اکهف، در ضمیمه ادبی ویس </span>voice<span lang="fa"> نوشت: «این رمان که تقریبا نوعی خود زیست‌نامه‌نگاری است، داستان یک زندگی است که  در دهه ۱۹۳۰ در کلکته اتفاق می‌افتد. نویسنده اثر، دانشمندی با شهرت جهانی به نام  میرچا الیاده، جزئیات ماجرای عشقی سوزناک «آلن»؛ مهندس جوان فرانسوی و مئیتری دوی،  دختر کارفرمای هندی او را وصف می‌کند. شب‌های بنگال هم روایتی موحش و عمیقا  تکان‌دهنده و هم بیانگر ماجرای دردناک شکست یک مرد جوان در اغاز خودشناسی است. بیش  از چهل سال گذشت تا آن که مئیتری واقعی، رمان سوزناک و عشقی الیاده را خواند و  پاسخش را در کتابی به نام «عشق نمی‌میرد»، نوشت. رمان الیاده دردناک است، اما رمان  مئیتری دوی طنین خاصی دارد. حقیقت میان آن دو آزاردهنده است.</span></p>
<p><span lang="fa">ریچارد ادر، ‌در نیویورک نیوزدی نوشت: <strong>«این رمان بیانگر  دلبستگی و دوئل است. شرق و غرب، زندگی و هنر، زن و مرد در این اثر، در تقابل با هم  قرار می‌گیرند و در دو قطبی بودن کهن را صدای بلند بیان می‌کنند.»</strong></span></p>
<p><span lang="fa">نینا مهتا، در شیکاگو تریبون درباره دو رمان الیاده و دوی نوشت:  «نوعی اقرار نیکو که سزاوار اقرار دیگری است&#8230; هر دو کتاب به نحوی شایسته، ماجرای  عشق مقدر دو نویسنده و دوره نقاهت عاطفی آنها را ترسیم می‌کنند.»</span></p>
<p><img src="http://xs434.xs.to/xs434/08012/fgk2372.jpg" border="0" alt="" /></p>
<p><span lang="fa">شب‌های بنگال<br />
نوشته: میرچا الیاده<br />
ترجمه: گلشن اسماعیل پور<br />
۲۲۷ صفحه، ۳۳۰۰ تومان<br />
نشر اسطوره</span></p>
<p><span lang="fa">کمی خوش‌سلیقگی در طراحی روجلد بد نیست. نه؟!</span></p>
<p><span lang="fa"><strong>منبع:</strong> مقدمه کتاب شب‌های بنگال، <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Bengal_Nights_(novel)">ویکی‌پدیا</a>، </span><a href="http://www.press.uchicago.edu/Misc/Chicago/143651.html">+</a><span lang="fa">، </span> <a href="http://www.press.uchicago.edu/presssite/metadata.epl?mode=synopsis&amp;bookkey=48843">+</a><br />
<span lang="fa"><strong>پی‌نوشت: </strong>سرویس </span>odeo<span lang="fa"> که من  پادکستهایم را در آن آپلود می‌کردم، ظاهرا دچار مشکل شده. باید دوباره در یک جای  مطمئن پادکستهایم را آپلود کنم. لطفا اگر کسی پادکست جوانی بدوم جوانی من را دارد،  برایم میل کند. چون روی هارد پیدا نمی‌کنم.</span></p>


<h3>&#1662;&#1587;&#1578;&#8204;&#1607;&#1575;&#1740; &#1605;&#1588;&#1575;&#1576;&#1607; &#1575;&#1740;&#1606; &#1605;&#1591;&#1604;&#1576;</h3>
<ol>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2008/12/moravia.html" rel="bookmark">معرفی کتاب: آدم بدشانس</a><!-- (12.04)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2006/11/post_375.html" rel="bookmark">معرفی چند کتاب</a><!-- (11.7446)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2008/11/tell-me-no-lies.html" rel="bookmark">معرفی کتاب: به من دروغ نگو</a><!-- (10.9342)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2009/04/ernest-hemingway.html" rel="bookmark">معرفی دو کتاب در مورد ارنست همینگوی</a><!-- (10.8372)--></li>
	</ol>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://1pezeshk.com/archives/2008/12/bengal-nights.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>معرفی کتاب: آدم بدشانس</title>
		<link>http://1pezeshk.com/archives/2008/12/moravia.html</link>
		<comments>http://1pezeshk.com/archives/2008/12/moravia.html#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 12 Dec 2008 16:10:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>علیرضا مجیدی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://1pezeshk.com/?p=2348</guid>
		<description><![CDATA[آدم بدشانس، مجموعه داستان کوتاهی است، نوشته  «آلبرتو موراویا» با ترجمه «مژگان مهرگان». با هم مقدمه کتاب را  می‌خوانیم:
«این ‌کتاب‌، جلد دوم از داستان‌های  رمی است ‌که برای نخستین بار به چاپ می‌رسد و جلد اول آن  نیز با عنوان «‌من ‌که حرفی ندارم‌» (‌چاپ سوم‌، چاپ اول  ‌کتاب خورشید) [...]

<h3>&#1662;&#1587;&#1578;&#8204;&#1607;&#1575;&#1740; &#1605;&#1588;&#1575;&#1576;&#1607; &#1575;&#1740;&#1606; &#1605;&#1591;&#1604;&#1576;</h3>
<ol>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2006/11/post_375.html" rel="bookmark">معرفی چند کتاب</a><!-- (10.093)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2008/12/bengal-nights.html" rel="bookmark">معرفی کتاب: شب‌های بنگال</a><!-- (9.94661)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2008/11/tell-me-no-lies.html" rel="bookmark">معرفی کتاب: به من دروغ نگو</a><!-- (9.81675)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2009/04/ernest-hemingway.html" rel="bookmark">معرفی دو کتاب در مورد ارنست همینگوی</a><!-- (9.36277)--></li>
	</ol>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span lang="fa">آدم بدشانس، مجموعه داستان کوتاهی است، نوشته <strong> «آلبرتو موراویا»</strong> با ترجمه <strong>«مژگان مهرگان»</strong>. با هم مقدمه کتاب را  می‌خوانیم:</span></p>
<p><span lang="fa">«</span>این<span lang="fa"> </span>‌کتاب‌، جلد دوم از داستان‌های  رمی است<span lang="fa"> </span>‌که برای نخستین بار به چاپ می‌رسد و جلد اول آن  نیز با عنوان «‌من<span lang="fa"> </span>‌که حرفی ندارم‌» (‌چاپ سوم‌، چاپ اول<span lang="fa"> </span> ‌کتاب خورشید) در اردیبهشت ماه ١٣٨۶ منتشر شد.</p>
<p>رم‌، یا به قول لاتینی‌ها اوج دنیا (caput mundis) و به قول دیگر، جاودانه‌شهر  که<span lang="fa"> </span>(cittéctcrna) تمام راه‌ها به آن ختم می‌شده‌اند، از  همان زمـان<span lang="fa">ه</span> بـاستان تـا به امروز مورد توجه شاعران و  نویسندگان بـوده است‌، از پـتروینوس و هـوراس رم باستان گرفته تا دانت<span lang="fa">ه</span> سده‌های میانه‌، لئوپاردی و جوآکینو بلی‌، شاعرگویش رمی سد<span lang="fa">ه</span> نوزدهم و <strong><span lang="fa">آ</span>لبرتو موراویا</strong>ی سد<span lang="fa">ه</span> بیستم‌. موراویا انگیز<span lang="fa">ه</span> رم‌نویسی‌اش را <span lang="fa">«</span>بلی<span lang="fa">»</span> شاعر می‌داند و می‌گوید: «‌او رم و مردمان سد<span lang="fa">ه</span> نوزدهمی‌اش  را به نظم درآورد و من رم و مردمان سد<span lang="fa">ه</span> بیستمی‌اش &#8211; به‌ویژه  بعد از جنگ جهانی دوم &#8211; را به نثر.»</p>
<p>امّا رم و رمی‌های امروزی نه آنانی هستند<span lang="fa"> </span>که بلی<span lang="fa"> </span>‌گفته و نه همانانی<span lang="fa"> </span>‌که در داستان‌های رمی ده<span lang="fa">ه</span> چهل و پنجاه موراویا می‌بینیم‌. ان آدم‌ها دیگر در جامع<span lang="fa">ه</span> امروز ایتالیا حتی حضور فیزیکی هـم ندارند: شاید هم ژنتیکی عوض شده بـاشند! ان آدم‌هـای  حـاشیه‌ای داستان‌های رمی‌، امروزه جایشان را داده‌اند به مهاجرانی که اصـطلاحاً و  احـتمالا به‌تحقیر ‌«خارج از جامعة مشترک اروپایی‌» خطاب می‌شوند و پلاس‌اند در رم‌.  چرا که اروپاییزه ‌شدن در دستور کار است‌. ملی‌گرایی دارد به ‌تدریج جایش را به  اروپایی‌گرایی می‌دهد، شاید هم تاکنون داده باشد. بنابرایـن‌، امـروزه<span lang="fa"> داستان‌های رمی می‌تواند حتی در ردیف آثار تاریخی به جا مانده از گذشته به حساب  آیند، با همان جذابیت‌های خیره‌کننده‌ای که در قدرت روایتگری موراویا جلوه می‌کند»</span></p>
<p><img src="http://www.1pezeshk.com/wp-content/pics/azar/adame%20bas-shans.jpg" border="0" alt="" /></p>
<p><span lang="fa">آدم بدشانس، مجموعه داستان‌های رمی<br />
نوشته: آبرتو موراویا<br />
ترجمه مژگان مهرگان<br />
کتاب خورشید<br />
۲۹۵ صفحه -۳۵۰۰ تومان</span></p>
<p><span lang="fa">فضای داستان‌های همان طور که خواندید در اروپای بعد از جنگ  جهانی دوم می‌گذرد،  داستان‌ها بسیار ساده و صمیمی و سرخوشانه روایت می‌شوند و در آنها، غالبا از تکنیک غافلگیری پایانی برای ایجاد یک  فضای طنزآلود استفاده می‌شود.</span></p>
<p><span lang="fa">فکر می‌کنم این کتاب، انتخاب خوبی باشد برای کسانی که بعد از  خستگی کار روزانه قصد دارند، آخر شب، قبل از خواب، چیزی بخوانند و لذت ببرند. </span></p>
<p><span lang="fa"><strong>بیوگرافی:</strong> آلبرتو موراویا با نام اصلی آلبرتو پینکرله در ۲۸  نوامبر سال ۱۹۰۷ به دنیا آمد. موراویا نام هنری او، نام پدربزرگ مادری این نویسنده  است. وی یکی از رمان‌نویسان پیشروی ایتالیا در قرن بیستم محسوب می‌شود. بن‌مایه  رمان‌های او مسائل مربوط به جنسیت، از خودبیگانگی و اگزیستانسیالیسم هستند.</span></p>
<p><span lang="fa">موراویا بیشتر به سبب یکی از رمان‌های ضد فاشیستی‌اش به نام Il  Conformista (دنباله‌رو) مشهور است. برناردو برتولوچی بر اساس این رمان در سال ۱۹۷۰  فیلمی درست کرد.   کارگردانان مشهور و شناخته‌شده‌ای همچون ژان لوگ گودارد، ویتوریو دسیکا و دامیانو  دامیانی هم از جمله کسانی هستند که  اقتباس سینمایی از آثار وی دارند.</span></p>
<p><span lang="fa">موراویا در شهر رم در یک خانواده طبقه متوسط یا وضعیت اقتصادی  خوب به دنیا آمد. پدر یهودی او -کارلو- آرشیتکت و نقاش بود و مادرش-ترزا ایگینیا دی  مارسانیچ- کاتولیک بود.</span></p>
<p><span lang="fa">موراویا در کودکی نتوانست تحصیلا معمول دبستان را به پایان  برساند، چرا که در ۹ سالگی به بیمارس سل استخوان مبتلا شد و پنج سال به همین خاطر  زمین‌گیر شد. او در این مدت سه سال را در خانه به سرآورد و دو سال در یک آسایشگاهی  در شمال ایتالیا زندگی کرد. </span></p>
<p><span lang="fa">موراویا پسر باهوشی بود و اوقات خود را وقف مطالعه آثار ادبی از  نویسندگان می‌کرد. داستایوسکی، جویس، آریستو، گولدونی، شکسپیر و مولیر از جمله  نویسندگان مورد علاقه او بودند. او در این مدت فرانسوی و آلمانی اموخت و اشعاری به  هر دوی این زبان‌ها نوشت.</span></p>
<p><img src="http://www.1pezeshk.com/wp-content/pics/azar/Moravia.jpg.jpg" border="0" alt="" /></p>
<p><span lang="fa">در سال ۱۹۲۵، او آسایشگاه را ترک کرد و به بریکسون رفت، جایی که  نخستین رمانش را با عنوان بی‌اعتنایان Gli Indifferenti نوشت. این رمان در سال ۱۹۲۹  با هزینه شخصی او منتشر شد. منقدان رویکرد خوبی به این رمان داشتند و آن را  نمونه‌ای قابل تقدیر از اثار تخیلی روایی به حساب آوردند. داستان این رمان تحلیل  واقع‌گریانه سقوط اخلاقی مادری از طبقه متوسط و دو فرزندش است. </span></p>
<p><span lang="fa">از سال ۱۹۲۷ او به عنوان یک روزنامه‌نگار در مجله ۹۰۰ شروع به  کار کرد، در این مجله نخستین داستان‌های کوتاه او منتشر شد. داستان های کوتاهی مثل:  روسپی خسته، جنایت و باشگاه تنیس، دزد کنجکاو و توهم.</span></p>
<p><span lang="fa">طی سال‌های بعدی او به همکاری با نشریات دیگر پرداخت و دو نشریه  ادبی هم تأسیس کرد.</span></p>
<p><span lang="fa">سال‌های منتهی به آغاز جنگ جهانی دوم، دوره سختی برای موراویا  بود، چرا که دولت فاشیست ایتالیا نشریات را تحت فشار زیادی قرار داده بود. در سال  ۱۹۳۵ موراویا به آمریکا رفت تا در یک سری سخنرانی درباره ادبیات ایتالیا شرکت کند.</span></p>
<p><span lang="fa">موراویا در سال ۱۹۳۷، کتابی با عنوان فریب یا L&#8217;imbroglio منتشر  کرد. موراویا برای این که کتابش به تیغ سانسور گرفتار نشود، این متاب را به صورت  تمثیلی و سورئالیستیک نوشت. در سال ۱۹۴۱، دولت فاشیست، چاپ دوم کتاب جشن با نقاب La  Mascherata را توقیف کرد و بعدا او را مجبور کرد با نام مستعار بنویسد. در همین سال  او به رمان‌نویسی به نام السا مورانته ازدواج کرد.</span></p>
<p><span lang="fa">در سال ۱۹۴۴ بعد از آزادی رم، او به این شهر برگشت و با همکاری  یکی از دوستانش دو روزنامه منتشر کرد. از این زمان بعد بر شهرت و محبوبیت او پیوسته  افزوده می‌شد. بعضی از کتاب‌های او در این دوره شامل این موارد هستند: زن رمی La  Romana ، سرپیچی La Disubbidienza، عشق نکاحی و داستان‌های دیگر L&#8217;Amore Coniugale  e altri racconti  و همنوا Il Conformista.</span></p>
<p><span lang="fa">موراویا در سپتامبر سال ۱۹۹۰ در آپارتمانش در رم درگذشت.</span></p>
<p><span lang="fa">لیستی از آثار او را می‌توانید در <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Alberto_Moravia#Bibliography">اینجا</a> ببینید.</span></p>
<p><span lang="fa">این هم داستان کوتاهی از این کتاب با عنوان «قیافه شارلاتان» که  دیشب خواندم:</span><br />
<object width="100%" height="500" data="http://documents.scribd.com/ScribdViewer.swf?document_id=8909566&amp;access_key=key-28su0srtmb12e0hfnu1t&amp;page=1&amp;version=1&amp;viewMode=" type="application/x-shockwave-flash"><param name="id" value="doc_962845197799177" /><param name="name" value="doc_962845197799177" /><param name="align" value="middle" /><param name="quality" value="high" /><param name="play" value="true" /><param name="loop" value="true" /><param name="scale" value="showall" /><param name="wmode" value="opaque" /><param name="devicefont" value="false" /><param name="bgcolor" value="#ffffff" /><param name="menu" value="true" /><param name="allowFullScreen" value="true" /><param name="allowScriptAccess" value="always" /><param name="src" value="http://documents.scribd.com/ScribdViewer.swf?document_id=8909566&amp;access_key=key-28su0srtmb12e0hfnu1t&amp;page=1&amp;version=1&amp;viewMode=" /><param name="allowfullscreen" value="true" /></object></p>


<h3>&#1662;&#1587;&#1578;&#8204;&#1607;&#1575;&#1740; &#1605;&#1588;&#1575;&#1576;&#1607; &#1575;&#1740;&#1606; &#1605;&#1591;&#1604;&#1576;</h3>
<ol>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2006/11/post_375.html" rel="bookmark">معرفی چند کتاب</a><!-- (10.093)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2008/12/bengal-nights.html" rel="bookmark">معرفی کتاب: شب‌های بنگال</a><!-- (9.94661)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2008/11/tell-me-no-lies.html" rel="bookmark">معرفی کتاب: به من دروغ نگو</a><!-- (9.81675)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2009/04/ernest-hemingway.html" rel="bookmark">معرفی دو کتاب در مورد ارنست همینگوی</a><!-- (9.36277)--></li>
	</ol>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://1pezeshk.com/archives/2008/12/moravia.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>معرفی کتاب: به من دروغ نگو</title>
		<link>http://1pezeshk.com/archives/2008/11/tell-me-no-lies.html</link>
		<comments>http://1pezeshk.com/archives/2008/11/tell-me-no-lies.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 16 Nov 2008 08:16:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>علیرضا مجیدی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://1pezeshk.com/?p=2234</guid>
		<description><![CDATA[«ژورنالیسم حقیقتا واقع‌نگر و فارغ از پیش‌داوری، ژورنالیسمی  است که نه فقط امر واقع را به درستی بیان می‌کند، که معنا و مفهوم رویدادها را نیز  به درستی درمی‌یابد. این گزاره نه فقط امروز قانع‌کننده است، که از بوته آزمایش  زمان نیز با موفقیت به درخواهد آمد.»
ت. د. آلمن
جان پیلجر، استاد دانشگاه [...]

<h3>&#1662;&#1587;&#1578;&#8204;&#1607;&#1575;&#1740; &#1605;&#1588;&#1575;&#1576;&#1607; &#1575;&#1740;&#1606; &#1605;&#1591;&#1604;&#1576;</h3>
<ol>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2009/04/ernest-hemingway.html" rel="bookmark">معرفی دو کتاب در مورد ارنست همینگوی</a><!-- (12.0573)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2008/05/post_825.html" rel="bookmark">معرفی کتاب: جنس ضعیف</a><!-- (11.9433)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2008/12/bengal-nights.html" rel="bookmark">معرفی کتاب: شب‌های بنگال</a><!-- (11.9345)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2006/11/post_375.html" rel="bookmark">معرفی چند کتاب</a><!-- (11.4326)--></li>
	</ol>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span lang="fa">«ژورنالیسم حقیقتا واقع‌نگر و فارغ از پیش‌داوری، ژورنالیسمی  است که نه فقط امر واقع را به درستی بیان می‌کند، که معنا و مفهوم رویدادها را نیز  به درستی درمی‌یابد. این گزاره نه فقط امروز قانع‌کننده است، که از بوته آزمایش  زمان نیز با موفقیت به درخواهد آمد.»<br />
ت. د. آلمن</span></p>
<p><span lang="fa"><strong><a href="http://en.wikipedia.org/wiki/John_Pilger">جان پیلجر</a></strong>، استاد دانشگاه کورنل،  روزنامه‌نگار کاوشگری که پروفسور نوام چامسکی، مقالات، کتاب‌ها و فیلم‌های مستندش  را «مشعل نور و هدایت» و روشنگری‌هایش را «همواره الهام‌بخش» خوانده، و پیش از این،  کتاب «اربابان جدید جهان» از وی منتشر شده است، این بار از میان کارهای دیگران،  بهترین نمونه‌های گزارشگری کاوشگرانه و افشاکننده ۶۰ سال اخیر را برگزیده و در کتاب <strong>«به من دروغ نگو»</strong> با عنوان اصلی Tell Me No Lies: Investigative Journalism  and its Triumphs عرضه کرده است. وی تا کنون برای کارهایش بیش از بیست جایزه از جمله دو بار  جایزه «ژرنالیست سال» (بالاترین جایزه ژرنالیستی بریتانیا)، «جایزه صلح رسانه‌ها»،  از سازمان ملل متحد، جایزه اسکار برای گزارش‌های تلویزیونی، جایزه </span>Emmy<span lang="fa"> برای گزارش‌های تلویزیونی و جایزه «گزارشگران بدون مرز» از فرانسه را دریافت کرده  است.</span></p>
<p><img src="http://www.1pezeshk.com/wp-content/pics/John%20Pilger.jpg" border="0" alt="" /></p>
<p><span lang="fa">همان‌طور که تی. دی. آلمن، روزنامه‌نگار آزاد آمریکایی و  افشاکننده «جنگ پنهان» سازمان سیا علیه کشور لائوس، می‌گوید، این کتاب نه فقط  مجموعه‌ای از درخشان‌ترین نمونه‌های گزارشگری که نیز فراخوانی به اندیشه و عمل برای  همه آنانی است که به جهانی استوار بر پایه‌های شرافت و عدالت برای نوع بشر  می‌اندیشند.</span></p>
<p><span lang="fa">نسخه اصلی این کتاب به زبان انگلیسی حاوی ۲۸ مقاله در بیش از  ۶۰۰ صفحه است. اما در ترجمه فارسی ۱۱ مقاله ترجمه شده است و ترجمه سایر مقاله‌های  به فرصتی دیگر موکول شده است. </span></p>
<p><span lang="fa">لیست مقالات:<br />
- داخائو، نوشته مارتا گلهورن، سال ۱۹۴۵<br />
- طاعون اتمی، نوشته ویلفرد برچت، سال ۱۹۴۵<br />
- قتل عام در مای لای، نوشته سیمور هرش، سال ۱۹۷۰<br />
- پیش‌نویس طرحی برای سلطه جهانی (سرود دیک چنی برای آمریکا)، نوشته دیوید  آرمسترانگ، سال ۲۰۰۲<br />
- جنگ آرام، تحریم‌های اقتصادی در حکم سلاح کشتار جمعی، نوشته جوی گوردون، سال ۲۰۰۲<br />
- اسناد تیمور، نوشته برایان توهی و مارین ویلکینسون ، سال ۱۹۸۷<br />
- تروریست‌ها (درباره کشتار صبرا و شتیلا)، نوشته رابرت فیسک، سال‌های ۱۹۹۰ تا ۲۰۰۱<br />
- در محاصرهع نوشته خانم امیره هس، سال ۱۹۹۶<br />
- دنیای وارونه، نوشته ادواردو گالئالو، سال ۱۹۹۸<br />
- ملتی که خوراکش، غذای فوری است، نوشته اریک اشلوسر، سال ۲۰۰۱<br />
- پوشش رسانه‌ای اسلام، نوشته ادوراد سعید</span></p>
<p><img src="http://www.1pezeshk.com/wp-content/pics/Tell%20Me%20No%20Lies.jpg" border="0" alt="" /></p>
<p><span lang="fa">به من دروغ نگو<br />
ترجمه مهرداد شهابی و میرمحمد نبوی<br />
۴۰۰ صفحه<br />
۴۸۰۰ تومان<br />
نشر اختران</span></p>
<p><span lang="fa">صفحاتی از نسخه اصلی کتاب را می‌توانید در سرویس کتاب گوگل، در <a href="http://books.google.com/books?id=nj5OVveKZzAC&amp;printsec=frontcover&amp;dq=Tell+Me+No+Lies&amp;ei=WdMfSavGHKPKzASvrJyXCQ#PPR20,M1">اینجا</a> بخوانید.</span></p>


<h3>&#1662;&#1587;&#1578;&#8204;&#1607;&#1575;&#1740; &#1605;&#1588;&#1575;&#1576;&#1607; &#1575;&#1740;&#1606; &#1605;&#1591;&#1604;&#1576;</h3>
<ol>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2009/04/ernest-hemingway.html" rel="bookmark">معرفی دو کتاب در مورد ارنست همینگوی</a><!-- (12.0573)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2008/05/post_825.html" rel="bookmark">معرفی کتاب: جنس ضعیف</a><!-- (11.9433)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2008/12/bengal-nights.html" rel="bookmark">معرفی کتاب: شب‌های بنگال</a><!-- (11.9345)--></li>
		<li><a href="http://1pezeshk.com/archives/2006/11/post_375.html" rel="bookmark">معرفی چند کتاب</a><!-- (11.4326)--></li>
	</ol>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://1pezeshk.com/archives/2008/11/tell-me-no-lies.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دل سگ</title>
		<link>http://1pezeshk.com/archives/2008/09/heart-of-a-dog.html</link>
		<comments>http://1pezeshk.com/archives/2008/09/heart-of-a-dog.html#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 13 Sep 2008 20:59:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>علیرضا مجیدی</dc:creator>
				<category><![CDATA[Medicine & Art]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://1pezeshk.com/?p=1946</guid>
		<description><![CDATA[اینترنت عالم غریبی است، گاهی آدم در اینترنت دنبال یک عکس یا پاسخی کوتاه، برای  یک سؤال می‌گردد و تصادفی به چیزهای جالب‌تری می‌رسد.
امروز می‌خواستم کتاب «دل سگ» بولگاکف را در وبلاگ معرفی کنم و دنبال یکی دو عکس  بودم که متوجه جنبه‌ جالبی از زندگی این نویسنده شهیر روسیه شدم. برایم خیلی [...]

<h3>&#1662;&#1587;&#1578;&#8204;&#1607;&#1575;&#1740; &#1605;&#1588;&#1575;&#1576;&#1607; &#1575;&#1740;&#1606; &#1605;&#1591;&#1604;&#1576;</h3>

No related posts.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اینترنت عالم غریبی است، گاهی آدم در اینترنت دنبال یک عکس یا پاسخی کوتاه، برای  یک سؤال می‌گردد و تصادفی به چیزهای جالب‌تری می‌رسد.</p>
<p>امروز می‌خواستم کتاب «دل سگ» بولگاکف را در وبلاگ معرفی کنم و دنبال یکی دو عکس  بودم که متوجه جنبه‌ جالبی از زندگی این نویسنده شهیر روسیه شدم. برایم خیلی  جالب بود که بولگاف یک پزشک بوده است و بعد از فارغ‌التحصیل شدن و مدتی اشتغال به  طبابت، پزشکی را به منظور پرداختن به نویسندگی رها کرده است. قطعا همان دوره نسبتا  کوتاه پزشکی، تأثیر زیادی در زندگی بولگاکف و آثارش گذاشته است.</p>
<p>در سال ۱۹۱۶، میخائیل بولگاکف ۲۴ سال بیشتر سن نداشت، به عنوان یک فارغ‌التحصیل  دانشکده پزشکی کیف، ‌او به درمانگاه کوچکی در روستای نیکلسکی در شمال غربی روسیه  فرستاده شد که به گفته خودش فاصله نزدیک‌ترین لامپ الکتریکی تا آنجا ۳۲ مایل  بود. <strong>«یادداشت‌های یک پزشک روستا»</strong> اثری نیمه‌تخیلی است که او بر اساس تجربه‌های ۱۸  ماهه اقامت در این منطقه نگاشته است، کتابی که در ان می‌خوانیم چگونه بولگاف جوان  -خالق مرشد و مارگریتا- تراکئوستومی می‌کند و در حالی که پیش از آن در دانشکده  پزشکی تنها ۲ زایمان طبیعی دیده است، از عهده یک زایمان دشوار برمی‌آید.</p>
<p><img src="http://www.1pezeshk.com/cip/pictures/0fb7247165e7d92bf5d9e384c7554f32.jpg" border="0" alt="" /></p>
<p>بولگاف داستان‌های کتاب «یادداشت‌های یک پزشک روستا» را بین سال‌های ۱۹۲۴ تا  ۱۹۲۷، زمانی که اسم و رسمی در میان نویسندگان پیدا می‌کرد، نوشته است.</p>
<p>در حالی که بولگاف اولین شب اقامت خود را در این منطقه روستایی می‌گذراند، دختری  را به درمانگاه آوردند که پایش در خرمنکوب گیر کرده بود، یک پایش کاملا له شده بود  و پای دیگرش در قسمت ساق شکستگی داشت، ‌نبضش به سختی قابل لمس بود. در آن نیمه‌شب  پزشک جوان با خود می‌گفت: <em>«بمیر، زود بمیر، بمیر وگرنه من چه کار می‌توانم برایت  بکنم!»</em>، ولی بولگاکف به سرعت خودش را بازیافت و پای دختر را آمپوته کرد و جانش را  نجات داد.</p>
<p><img src="http://www.1pezeshk.com/cip/pictures/7fe6ae8651453a807e2759075d84b10a.jpg" border="0" alt="" /></p>
<p>روز دیگر زائویی را به درمانگاه آوردند که جنینش قرار عرضی داشت، بولگاف زن را  در حضور قابله محلی‌ای به نام آنا نیکولاونا معاینه کرد و متوجه وخامت اوضاع شد،  قابله podalic version را توصیه کرد و بولگاف در حالی که دست و پایش را گم کرده  بود، به بهانه کشیدن یک سیگار بیرون رفت تا در کتاب درسی زنان و زایمان شرح عمل را  بخواند. وقتی بولگاف برگشت، ماما برایش توضیح داد که چگونه باید عمل را انجام دهد،  بولگاف در ۱۰ دقیقه‌ای که حرف‌های ماما را به دقت گوش می‌داد، به گفته خودش چیزهایی  بیشتر از کتاب‌های درسی یاد گرفت.</p>
<p>بولگاف در این کتاب می‌نویسد که چگونه در مسیر ویزیت یک بیمار در خانه‌اش مورد  حمله گرگ‌ها قرار گرفته بود، بی‌تجریگی و مبارزه او با کولاک شبانه در روسیه و  چالشش برای زیر پا ننهادن سوگند پزشکی در این سطور نمایان است.</p>
<p>تنهایی طرح قالب داستان‌های این کتاب است. با مطالعه داستان‌های این کتاب می  توان پی به ذوق ادبی نویسنده و همینطور سازش تدریجی یک انسان با شرایط، برد.  نویسنده در این کتاب در مورد انسان‌هایی می‌نویسد که با ودکا خود را گرم می‌کنند،  همانطور که از روشنایی ضعیف فانوس نفتی، ماه‌های تاریک روسیه می‌نویسد.</p>
<p>بعد از ۱۸ ماه، بولگاکف تصمیم گرفت ادامه تحصیل بدهد، او متخصص بیماری‌های عفونی  و آمیزشی شد و بعد از فارغ‌التحصیلی یک دوره ۱۸ ماهه دیگر را در مناطق روستایی سپری  کرد. در فشار خردکننده اعتیاد،‌ تیفوس و جنگ‌های داخلی روسیه، بولگاکف، حرفه پزشکی ترک  کرد تا نویسنده شود. هر چند که در دوران نویسندگی هم پلیس مخفی استالین، دستگاه  سانسور شوروی و بیماری کلیوی عرصه را بسیار بر او تنگ کردند.</p>
<p>اما می‌رسیم که به معرفی کتاب <strong>دل سگ</strong>. دل سگ با برگردان <strong>مهدی غبرایی</strong> توسط  کتابسرای تندیس در ۱۷۳ صفحه منتشر شده است. با هم مقدمه کتاب را می‌خوانیم:</p>
<p><img src="http://www.1pezeshk.com/cip/pictures/f043dc50ce249edfc251700e707df12e.jpg" border="0" alt="" /></p>
<p>تاریخ پای دستنوشته <strong>«دل سگ»</strong> معلوم می‌کند که بولگاکـف آن را بین ژانویه و  مارس ١٩٢۵ نوشته است‌. در این ایام از راه روزنامه‌نگاری آزاد روزگار می‌گذراند و  برای طیفی وسیع از روزنامه‌ها و مجلات‌، از پراودای چاپ پتروگراد گرفته تا  روزنامه‌های پزشکی و اتحادیه‌های ‌کارگری عمدتا مقاله و داستانهای طنزآمیز  می‌نوشت‌. برای نویسنده‌ای چون او، مـانند ابتدای ‌کار مارک توین و رودیارد  کیپلینگ‌، این دوره ‌کارآموزی سختی بود. این کار مانند دو نویسنده دیگر برای  بولگاکف نیز اسـتادی مسـلمی در نوشتن داستان ‌کوتاه و بلند فراهم آورد؛ بسیاری از  سردبیران برای افزایش تیراژ و علاقه‌مندکـردن خـواننده بـه خرید شـماره‌های پی در  پـی‌، از داستانهای پاورقی استقبال می‌کردند. اما بولگاکف به ارزش آموزشی آن توجهی  نداشت‌. برای او این ‌کار ملال‌آوری بود که باید به آن تن در می‌داد تا کرایه خانه  را بـپردازد، ‌کـاری‌ کــه از آن بـیزار بـود. از سـروکله زدن بـا سردبیرها و  «‌تلطیف‌» نـوشته‌هـایش در بـرابر دسـتگاه سـانسور بـدش می‌آمد، از اجبار سفارشی  نوشتن بدش می‌آمد، و از جامه دوخـتن بـه قامت طیف ‌گـوناگـون خـوانـندگانی کــه  بـیشترشان آنـچه را کـه او دلش می‌خواست بنویسد نمی‌خواندند، بدش می‌آمد. هدف اصلیش  ‌گـریز از زندگـی قلـم به مزدی و بدل شدن به نویسنده‌ای «‌واقعی‌» بود.</p>
<p>بولگاکـف کـه روزهـا روزنـامه‌نگار بـود، رمـانی «‌در پـرتو مهتاب‌» نوشته بود.  این رمان بر مبنای تجربیات شخصی‌اش که در زمان جنگ داخلی درکی‌یف طبابت می‌کرد  نوشته شده و گارد سفید نام ‌گرفته بود. پس از این در و آن در زدنهای بسیار سرانجام  ماهنامه‌ای ادبی به نام روسیه آن را پذیرفت‌، و دو سوم رمان درشماره‌های آوربل و مه  ١٩٢۵ آن منتشر شد. اما پیش از آنکه قسمت آخر رمـان در روسـیه چاپ شـود، ماهنامه  تعطیل شد و رمان کامل تـا ١٩۶۵ در اتحاد شوروی بـه چاپ نرسید. با این همه همان دو  قسمت چشم پاول الکساندروویچ مارکف را گرفت‌. اوکه سردبیر ادبی تئاتر هنری مسکو بود،  در پی آن دسته از آثار ادبی معاصر می‌گشت‌ که برای نمایشنامه شدن مناسب باشند.  بولگاکف به یاری مارکف ‌گارد سفید را به نمایشنامه تبدیل‌کرد. این نمایشنامه بـا  عنوان تازه روزگار خانواده توربن در ١٩٢۶ در تئاتر هنری مسکو اجـرا و با موفقیت  عظیمی روبروشد و اعتبار فراوانی برای بولگاکف به بار آورد و سالهای سال جزو  نمایشنامه‌های محبوب بود.</p>
<p>ازآن پس تا مرگ زودرسش در ٠ ١٩۴، به سن چهل و هشت سالگی‌، بولگاکف به‌ کار در  تئاتر ادامه داد. هر چند سانسور نگذاشت بسیاری از نمایشنامه‌های بولگاکف درزمان  حیاتش به صحنه برود، و به رغم موانع و ناهمسازی با تـهیه‌کنندگان، او درام نویس پر  استعداد و پرکاری بود کـه سرانجام تئاتر شوروی حقش را ادا کرد. به علت اینکه اولین  رمان و بسیاری از داستانهای‌کوتاه خیالپردازانه و هجوآمیز بولگاکف در زمان حیاتش  تجدید چاپ نشد، تا این اواخر غالبا او را نمایشنامه نو‌یس می‌دانستند. اما در چند  سال اخیر یک مجمع ادبی شوروی بر روی دستنوشته‌های مـنتشر نشـده‌اش کـار مـی‌کند.  کـار ایـن مجمع تاکنون به چاپ دو رمان، یک زندگینامه درباره مـولیر و رشـته‌ای  طرحهای جذاب بر پایه کار بولگاکف در مقام پـزشک روسـتا انجامیده است‌.</p>
<p><img src="http://www.1pezeshk.com/cip/pictures/7b46dc61b6c794f80b74435bbba6d779.jpg" border="0" alt="" /></p>
<p>یکی از این دو رمان «‌ضرب شست» خارق‌العاده‌ای است بـه نـام <strong>مـرشد و مـارگیتا</strong>،  کـاری غـنی و بسـیار پـیچیده‌،‌کـه بـولگاکـف در آن نظریه‌پردازی عمیق فلسفی را با  خیالپردازی و هجو گزنده درهـم می‌آمیزد. این رمان عظم‌، که نـوشتنش ده سـال طول  کشـید (‌٣٩-۱۹۲۹) از رشته‌ای طرحهای هجوآمیز شروع می‌شود، «‌ژانر» روسـی محبوبی  ‌کـه شاید مشهورترین استادانش ایلف و پتروف‌، نویسندگان مشترک دوازده صندلی وگوساله  طلایی‌ کوچک بودند. جالب است بدانیم‌ که بولگاکف در دوره ‌کار روزنامه‌نگاری با  ایلف و پتروف هـمکاری داشت‌. هـر چـه باشد، او در نیمه سالهای بیست شماری داستان  بلند مـنتشرکـرده بـود. اغلب این داستانها از سرشت غیر عادی آزاردهنده‌ای برخوردار  بودند که اشاره‌هایی از دخالت نیروهای خبیث فوق طبیعی در امور آشفته انسـان امروز  را در برداشتند. روش او در این داستانها که بعدها آن را در مرشد و مارگریتا بسط  وگسترش داد، «‌رئالیسم خیالپردازانه‌» بود. در این‌ روش عقایدی‌ که به طرزی  تکـان‌دهنده غـریب و بی‌تناسب است در قـالب روایتی بی‌پیرایه و ناتورالیسمی خالی از  احساس جلوه‌گر می‌شود، روشی که به طرزی درخشان تباین شکل و محتوا را پررنگ‌تر  می‌نمایاند. دل‌سگ یکی از بهترین مثالهای این شگرد است‌. هر چندکاری است ‌که در  آغاز راه انجام داده‌، اما مانند همه ‌کارهای متاخر بولگاکف پخته‌، صیقل‌خورده و  طعنه‌آمیز است‌&#8230;.</p>
<p><strong>دل سگ</strong> را نیز مانند همه آثار برجسته هجوآمیز می‌توان به شیوه‌های گوناگون  خواند و لذت برد: از یک جنبه داستان مضحکی است از بطالت محض‌؛ همچنین مشقات‌،‌  کمبودها و ناهنجاریهای زندگی مسکو در دهه بیست را دست می‌اندازد، اما معنایی ژرف‌تر  از این دارد. تمثیل ‌برنده‌ای است درباره انقلاب روسیه‌. «سگ» این داستان همان مردم  روسیه است که قرنها تحت ستم و خشونت بوده و در واقع به جای آدمیزاد با او چون  جانوران رفتار شده است‌. جـراح عجیب‌، متخصص بازگرداندن جـوانـی‌: rejuvenation  ‌بخوانید انقلاب‌: revolution تجـسم حـزب‌کـمونیست -‌یـا شاید خود لنین &#8211; است‌، و  عمل پیوند دشواری ‌که بـرای تـبدیل سگ بـه موجودی شبیه انسان انجام می‌دهد، خود  انقلاب است‌. در جـریان داستان جانور خویی درمان‌ناپذیر موجودی که این فرانکشـتاین  مـدرن آفـریده‌، چنان عرصه را بر او تنگ می‌کندکه راه روند معکوس را درپیش می‌گیرد  و این «انسان نوین» را باز به سگ بدل می‌سازد. بولگاکف با این پایان‌بندی تلویحا  می‌گوید دوست دارد تجربه تلخ انـقلاب از بـین بـرود؛ بـدبختانه انقلابیون موفق‌،  حـتی وقـتی بـه اشـتباه خـود پـی مـی‌برند، نـمی‌توانـند برخلاف‌کاری ‌که هنرمند با  چرخش قلمی با آفریدة خیال خود مـی‌کند، روند تاریخ را برگردانند. پیام تلخ کتاب این  است‌کـه روشنفکر روسی ‌که مبنای انقلاب را گذاشت‌، محکوم به زندگـی ‌و سـرانـجام  تـن دادن بـه حکومت -‌نژادی از شبه انسانهای خام طبـع و بی‌ثبات و بالقوه وحشـی  است‌، کـه خود ایجادش کـرده است‌. بولگاکف ا‌ین انقلاب را کوشش در بیراهه شنیعی  می‌دانسـت ‌که می‌خواهد کار محالی -‌یعنی تغییر سرشت آدمیزاد -‌را به انجام برساند.  او هشدار می‌دهد کـه سـرشت آدمیزاد بـا توحش عجیـن است و «‌انسان شوروی‌»‌ کمی بیش  از ابلهی است ‌که به او قبولانده‌اند ذوره آفرینش است. نتیجه تفویض قدرت به چنین  انسانهایی فاجعه‌بار خواهد بو‌د؛ در واقع ده سال بعد تر‌ور استالینی دقیقا با همین  نوع‌ کودنهای سنگدل و وحشی اجرا شدکـه بولگاکف آن را در این داستان رعب‌آور  پیامبرگونه هجو می‌کند.</p>
<p>برای حسن ختام بد نیست، سری به <a href="http://moscow.360cities.net/fs.html?lang=en&amp;view=1&amp;loc=streets_sadovaya10.p36">خانه بولگاکف</a> بزنید و یک  نمای پانوراما از آن ببینید.</p>
<p>در یوتیوب می‌توانید فیلمهایی را که بر اساس <a href="http://uk.youtube.com/results?search_query=The+Master+and+Margarita&amp;search_type=&amp;aq=-1&amp;oq=">مرشید و مارگاریتا</a> و <a href="http://uk.youtube.com/results?search_query=heart+of++a+dog&amp;search_type=&amp;aq=f">دل سگ</a> دیده شده  است، با زیرنویس انگلیسی ببینید.</p>
<p><strong>منابع:</strong> ویکی‌پدیا، <span lang="en-us"><a href="http://www.bmj.com/cgi/content/full/334/7591/479-a">BMJ</a></span> و  <a href="http://www.independent.co.uk/arts-entertainment/books/features/book-of-a-lifetime-a-country-doctors-notebook-by-mikhail-bulgakov-translated-by-michael-glenny-870376.html">ایندیپندنت</a></p>


<h3>&#1662;&#1587;&#1578;&#8204;&#1607;&#1575;&#1740; &#1605;&#1588;&#1575;&#1576;&#1607; &#1575;&#1740;&#1606; &#1605;&#1591;&#1604;&#1576;</h3>
<p>No related posts.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://1pezeshk.com/archives/2008/09/heart-of-a-dog.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>16</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
