معرفی کتاب: به من دروغ نگو

«ژورنالیسم حقیقتا واقع‌نگر و فارغ از پیش‌داوری، ژورنالیسمی است که نه فقط امر واقع را به درستی بیان می‌کند، که معنا و مفهوم رویدادها را نیز به درستی درمی‌یابد. این گزاره نه فقط امروز قانع‌کننده است، که از بوته آزمایش زمان نیز با موفقیت به درخواهد آمد.»
ت. د. آلمن

جان پیلجر، استاد دانشگاه کورنل، روزنامه‌نگار کاوشگری که پروفسور نوام چامسکی، مقالات، کتاب‌ها و فیلم‌های مستندش را «مشعل نور و هدایت» و روشنگری‌هایش را «همواره الهام‌بخش» خوانده، و پیش از این، کتاب «اربابان جدید جهان» از وی منتشر شده است، این بار از میان کارهای دیگران، بهترین نمونه‌های گزارشگری کاوشگرانه و افشاکننده ۶۰ سال اخیر را برگزیده و در کتاب «به من دروغ نگو» با عنوان اصلی Tell Me No Lies: Investigative Journalism and its Triumphs عرضه کرده است. وی تا کنون برای کارهایش بیش از بیست جایزه از جمله دو بار جایزه «ژرنالیست سال» (بالاترین جایزه ژرنالیستی بریتانیا)، «جایزه صلح رسانه‌ها»، از سازمان ملل متحد، جایزه اسکار برای گزارش‌های تلویزیونی، جایزه Emmy برای گزارش‌های تلویزیونی و جایزه «گزارشگران بدون مرز» از فرانسه را دریافت کرده است.

همان‌طور که تی. دی. آلمن، روزنامه‌نگار آزاد آمریکایی و افشاکننده «جنگ پنهان» سازمان سیا علیه کشور لائوس، می‌گوید، این کتاب نه فقط مجموعه‌ای از درخشان‌ترین نمونه‌های گزارشگری که نیز فراخوانی به اندیشه و عمل برای همه آنانی است که به جهانی استوار بر پایه‌های شرافت و عدالت برای نوع بشر می‌اندیشند.

نسخه اصلی این کتاب به زبان انگلیسی حاوی ۲۸ مقاله در بیش از ۶۰۰ صفحه است. اما در ترجمه فارسی ۱۱ مقاله ترجمه شده است و ترجمه سایر مقاله‌های به فرصتی دیگر موکول شده است.

لیست مقالات:
- داخائو، نوشته مارتا گلهورن، سال ۱۹۴۵
- طاعون اتمی، نوشته ویلفرد برچت، سال ۱۹۴۵
- قتل عام در مای لای، نوشته سیمور هرش، سال ۱۹۷۰
- پیش‌نویس طرحی برای سلطه جهانی (سرود دیک چنی برای آمریکا)، نوشته دیوید آرمسترانگ، سال ۲۰۰۲
- جنگ آرام، تحریم‌های اقتصادی در حکم سلاح کشتار جمعی، نوشته جوی گوردون، سال ۲۰۰۲
- اسناد تیمور، نوشته برایان توهی و مارین ویلکینسون ، سال ۱۹۸۷
- تروریست‌ها (درباره کشتار صبرا و شتیلا)، نوشته رابرت فیسک، سال‌های ۱۹۹۰ تا ۲۰۰۱
- در محاصرهع نوشته خانم امیره هس، سال ۱۹۹۶
- دنیای وارونه، نوشته ادواردو گالئالو، سال ۱۹۹۸
- ملتی که خوراکش، غذای فوری است، نوشته اریک اشلوسر، سال ۲۰۰۱
- پوشش رسانه‌ای اسلام، نوشته ادوراد سعید

به من دروغ نگو
ترجمه مهرداد شهابی و میرمحمد نبوی
۴۰۰ صفحه
۴۸۰۰ تومان
نشر اختران

صفحاتی از نسخه اصلی کتاب را می‌توانید در سرویس کتاب گوگل، در اینجا بخوانید.

دل سگ

اینترنت عالم غریبی است، گاهی آدم در اینترنت دنبال یک عکس یا پاسخی کوتاه، برای یک سؤال می‌گردد و تصادفی به چیزهای جالب‌تری می‌رسد.

امروز می‌خواستم کتاب «دل سگ» بولگاکف را در وبلاگ معرفی کنم و دنبال یکی دو عکس بودم که متوجه جنبه‌ جالبی از زندگی این نویسنده شهیر روسیه شدم. برایم خیلی جالب بود که بولگاف یک پزشک بوده است و بعد از فارغ‌التحصیل شدن و مدتی اشتغال به طبابت، پزشکی را به منظور پرداختن به نویسندگی رها کرده است. قطعا همان دوره نسبتا کوتاه پزشکی، تأثیر زیادی در زندگی بولگاکف و آثارش گذاشته است.

در سال ۱۹۱۶، میخائیل بولگاکف ۲۴ سال بیشتر سن نداشت، به عنوان یک فارغ‌التحصیل دانشکده پزشکی کیف، ‌او به درمانگاه کوچکی در روستای نیکلسکی در شمال غربی روسیه فرستاده شد که به گفته خودش فاصله نزدیک‌ترین لامپ الکتریکی تا آنجا ۳۲ مایل بود. «یادداشت‌های یک پزشک روستا» اثری نیمه‌تخیلی است که او بر اساس تجربه‌های ۱۸ ماهه اقامت در این منطقه نگاشته است، کتابی که در ان می‌خوانیم چگونه بولگاف جوان -خالق مرشد و مارگریتا- تراکئوستومی می‌کند و در حالی که پیش از آن در دانشکده پزشکی تنها ۲ زایمان طبیعی دیده است، از عهده یک زایمان دشوار برمی‌آید.

Tinypic

بولگاف داستان‌های کتاب «یادداشت‌های یک پزشک روستا» را بین سال‌های ۱۹۲۴ تا ۱۹۲۷، زمانی که اسم و رسمی در میان نویسندگان پیدا می‌کرد، نوشته است.

در حالی که بولگاف اولین شب اقامت خود را در این منطقه روستایی می‌گذراند، دختری را به درمانگاه آوردند که پایش در خرمنکوب گیر کرده بود، یک پایش کاملا له شده بود و پای دیگرش در قسمت ساق شکستگی داشت، ‌نبضش به سختی قابل لمس بود. در آن نیمه‌شب پزشک جوان با خود می‌گفت: «بمیر، زود بمیر، بمیر وگرنه من چه کار می‌توانم برایت بکنم!»، ولی بولگاکف به سرعت خودش را بازیافت و پای دختر را آمپوته کرد و جانش را نجات داد.

Tinypic

روز دیگر زائویی را به درمانگاه آوردند که جنینش قرار عرضی داشت، بولگاف زن را در حضور قابله محلی‌ای به نام آنا نیکولاونا معاینه کرد و متوجه وخامت اوضاع شد، قابله podalic version را توصیه کرد و بولگاف در حالی که دست و پایش را گم کرده بود، به بهانه کشیدن یک سیگار بیرون رفت تا در کتاب درسی زنان و زایمان شرح عمل را بخواند. وقتی بولگاف برگشت، ماما برایش توضیح داد که چگونه باید عمل را انجام دهد، بولگاف در ۱۰ دقیقه‌ای که حرف‌های ماما را به دقت گوش می‌داد، به گفته خودش چیزهایی بیشتر از کتاب‌های درسی یاد گرفت.

بولگاف در این کتاب می‌نویسد که چگونه در مسیر ویزیت یک بیمار در خانه‌اش مورد حمله گرگ‌ها قرار گرفته بود، بی‌تجریگی و مبارزه او با کولاک شبانه در روسیه و چالشش برای زیر پا ننهادن سوگند پزشکی در این سطور نمایان است.

تنهایی طرح قالب داستان‌های این کتاب است. با مطالعه داستان‌های این کتاب می توان پی به ذوق ادبی نویسنده و همینطور سازش تدریجی یک انسان با شرایط، برد. نویسنده در این کتاب در مورد انسان‌هایی می‌نویسد که با ودکا خود را گرم می‌کنند، همانطور که از روشنایی ضعیف فانوس نفتی، ماه‌های تاریک روسیه می‌نویسد.

بعد از ۱۸ ماه، بولگاکف تصمیم گرفت ادامه تحصیل بدهد، او متخصص بیماری‌های عفونی و آمیزشی شد و بعد از فارغ‌التحصیلی یک دوره ۱۸ ماهه دیگر را در مناطق روستایی سپری کرد. در فشار خردکننده اعتیاد،‌ تیفوس و جنگ‌های داخلی روسیه، بولگاکف، حرفه پزشکی ترک کرد تا نویسنده شود. هر چند که در دوران نویسندگی هم پلیس مخفی استالین، دستگاه سانسور شوروی و بیماری کلیوی عرصه را بسیار بر او تنگ کردند.

اما می‌رسیم که به معرفی کتاب دل سگ. دل سگ با برگردان مهدی غبرایی توسط کتابسرای تندیس در ۱۷۳ صفحه منتشر شده است. با هم مقدمه کتاب را می‌خوانیم:

Tinypic

تاریخ پای دستنوشته «دل سگ» معلوم می‌کند که بولگاکـف آن را بین ژانویه و مارس ١٩٢۵ نوشته است‌. در این ایام از راه روزنامه‌نگاری آزاد روزگار می‌گذراند و برای طیفی وسیع از روزنامه‌ها و مجلات‌، از پراودای چاپ پتروگراد گرفته تا روزنامه‌های پزشکی و اتحادیه‌های ‌کارگری عمدتا مقاله و داستانهای طنزآمیز می‌نوشت‌. برای نویسنده‌ای چون او، مـانند ابتدای ‌کار مارک توین و رودیارد کیپلینگ‌، این دوره ‌کارآموزی سختی بود. این کار مانند دو نویسنده دیگر برای بولگاکف نیز اسـتادی مسـلمی در نوشتن داستان ‌کوتاه و بلند فراهم آورد؛ بسیاری از سردبیران برای افزایش تیراژ و علاقه‌مندکـردن خـواننده بـه خرید شـماره‌های پی در پـی‌، از داستانهای پاورقی استقبال می‌کردند. اما بولگاکف به ارزش آموزشی آن توجهی نداشت‌. برای او این ‌کار ملال‌آوری بود که باید به آن تن در می‌داد تا کرایه خانه را بـپردازد، ‌کـاری‌ کــه از آن بـیزار بـود. از سـروکله زدن بـا سردبیرها و «‌تلطیف‌» نـوشته‌هـایش در بـرابر دسـتگاه سـانسور بـدش می‌آمد، از اجبار سفارشی نوشتن بدش می‌آمد، و از جامه دوخـتن بـه قامت طیف ‌گـوناگـون خـوانـندگانی کــه بـیشترشان آنـچه را کـه او دلش می‌خواست بنویسد نمی‌خواندند، بدش می‌آمد. هدف اصلیش ‌گـریز از زندگـی قلـم به مزدی و بدل شدن به نویسنده‌ای «‌واقعی‌» بود.

بولگاکـف کـه روزهـا روزنـامه‌نگار بـود، رمـانی «‌در پـرتو مهتاب‌» نوشته بود. این رمان بر مبنای تجربیات شخصی‌اش که در زمان جنگ داخلی درکی‌یف طبابت می‌کرد نوشته شده و گارد سفید نام ‌گرفته بود. پس از این در و آن در زدنهای بسیار سرانجام ماهنامه‌ای ادبی به نام روسیه آن را پذیرفت‌، و دو سوم رمان درشماره‌های آوربل و مه ١٩٢۵ آن منتشر شد. اما پیش از آنکه قسمت آخر رمـان در روسـیه چاپ شـود، ماهنامه تعطیل شد و رمان کامل تـا ١٩۶۵ در اتحاد شوروی بـه چاپ نرسید. با این همه همان دو قسمت چشم پاول الکساندروویچ مارکف را گرفت‌. اوکه سردبیر ادبی تئاتر هنری مسکو بود، در پی آن دسته از آثار ادبی معاصر می‌گشت‌ که برای نمایشنامه شدن مناسب باشند. بولگاکف به یاری مارکف ‌گارد سفید را به نمایشنامه تبدیل‌کرد. این نمایشنامه بـا عنوان تازه روزگار خانواده توربن در ١٩٢۶ در تئاتر هنری مسکو اجـرا و با موفقیت عظیمی روبروشد و اعتبار فراوانی برای بولگاکف به بار آورد و سالهای سال جزو نمایشنامه‌های محبوب بود.

ازآن پس تا مرگ زودرسش در ٠ ١٩۴، به سن چهل و هشت سالگی‌، بولگاکف به‌ کار در تئاتر ادامه داد. هر چند سانسور نگذاشت بسیاری از نمایشنامه‌های بولگاکف درزمان حیاتش به صحنه برود، و به رغم موانع و ناهمسازی با تـهیه‌کنندگان، او درام نویس پر استعداد و پرکاری بود کـه سرانجام تئاتر شوروی حقش را ادا کرد. به علت اینکه اولین رمان و بسیاری از داستانهای‌کوتاه خیالپردازانه و هجوآمیز بولگاکف در زمان حیاتش تجدید چاپ نشد، تا این اواخر غالبا او را نمایشنامه نو‌یس می‌دانستند. اما در چند سال اخیر یک مجمع ادبی شوروی بر روی دستنوشته‌های مـنتشر نشـده‌اش کـار مـی‌کند. کـار ایـن مجمع تاکنون به چاپ دو رمان، یک زندگینامه درباره مـولیر و رشـته‌ای طرحهای جذاب بر پایه کار بولگاکف در مقام پـزشک روسـتا انجامیده است‌.

Tinypic

یکی از این دو رمان «‌ضرب شست» خارق‌العاده‌ای است بـه نـام مـرشد و مـارگیتا، کـاری غـنی و بسـیار پـیچیده‌،‌کـه بـولگاکـف در آن نظریه‌پردازی عمیق فلسفی را با خیالپردازی و هجو گزنده درهـم می‌آمیزد. این رمان عظم‌، که نـوشتنش ده سـال طول کشـید (‌٣٩-۱۹۲۹) از رشته‌ای طرحهای هجوآمیز شروع می‌شود، «‌ژانر» روسـی محبوبی ‌کـه شاید مشهورترین استادانش ایلف و پتروف‌، نویسندگان مشترک دوازده صندلی وگوساله طلایی‌ کوچک بودند. جالب است بدانیم‌ که بولگاکف در دوره ‌کار روزنامه‌نگاری با ایلف و پتروف هـمکاری داشت‌. هـر چـه باشد، او در نیمه سالهای بیست شماری داستان بلند مـنتشرکـرده بـود. اغلب این داستانها از سرشت غیر عادی آزاردهنده‌ای برخوردار بودند که اشاره‌هایی از دخالت نیروهای خبیث فوق طبیعی در امور آشفته انسـان امروز را در برداشتند. روش او در این داستانها که بعدها آن را در مرشد و مارگریتا بسط وگسترش داد، «‌رئالیسم خیالپردازانه‌» بود. در این‌ روش عقایدی‌ که به طرزی تکـان‌دهنده غـریب و بی‌تناسب است در قـالب روایتی بی‌پیرایه و ناتورالیسمی خالی از احساس جلوه‌گر می‌شود، روشی که به طرزی درخشان تباین شکل و محتوا را پررنگ‌تر می‌نمایاند. دل‌سگ یکی از بهترین مثالهای این شگرد است‌. هر چندکاری است ‌که در آغاز راه انجام داده‌، اما مانند همه ‌کارهای متاخر بولگاکف پخته‌، صیقل‌خورده و طعنه‌آمیز است‌….

دل سگ را نیز مانند همه آثار برجسته هجوآمیز می‌توان به شیوه‌های گوناگون خواند و لذت برد: از یک جنبه داستان مضحکی است از بطالت محض‌؛ همچنین مشقات‌،‌ کمبودها و ناهنجاریهای زندگی مسکو در دهه بیست را دست می‌اندازد، اما معنایی ژرف‌تر از این دارد. تمثیل ‌برنده‌ای است درباره انقلاب روسیه‌. «سگ» این داستان همان مردم روسیه است که قرنها تحت ستم و خشونت بوده و در واقع به جای آدمیزاد با او چون جانوران رفتار شده است‌. جـراح عجیب‌، متخصص بازگرداندن جـوانـی‌: rejuvenation ‌بخوانید انقلاب‌: revolution تجـسم حـزب‌کـمونیست -‌یـا شاید خود لنین - است‌، و عمل پیوند دشواری ‌که بـرای تـبدیل سگ بـه موجودی شبیه انسان انجام می‌دهد، خود انقلاب است‌. در جـریان داستان جانور خویی درمان‌ناپذیر موجودی که این فرانکشـتاین مـدرن آفـریده‌، چنان عرصه را بر او تنگ می‌کندکه راه روند معکوس را درپیش می‌گیرد و این «انسان نوین» را باز به سگ بدل می‌سازد. بولگاکف با این پایان‌بندی تلویحا می‌گوید دوست دارد تجربه تلخ انـقلاب از بـین بـرود؛ بـدبختانه انقلابیون موفق‌، حـتی وقـتی بـه اشـتباه خـود پـی مـی‌برند، نـمی‌توانـند برخلاف‌کاری ‌که هنرمند با چرخش قلمی با آفریدة خیال خود مـی‌کند، روند تاریخ را برگردانند. پیام تلخ کتاب این است‌کـه روشنفکر روسی ‌که مبنای انقلاب را گذاشت‌، محکوم به زندگـی ‌و سـرانـجام تـن دادن بـه حکومت -‌نژادی از شبه انسانهای خام طبـع و بی‌ثبات و بالقوه وحشـی است‌، کـه خود ایجادش کـرده است‌. بولگاکف ا‌ین انقلاب را کوشش در بیراهه شنیعی می‌دانسـت ‌که می‌خواهد کار محالی -‌یعنی تغییر سرشت آدمیزاد -‌را به انجام برساند. او هشدار می‌دهد کـه سـرشت آدمیزاد بـا توحش عجیـن است و «‌انسان شوروی‌»‌ کمی بیش از ابلهی است ‌که به او قبولانده‌اند ذوره آفرینش است. نتیجه تفویض قدرت به چنین انسانهایی فاجعه‌بار خواهد بو‌د؛ در واقع ده سال بعد تر‌ور استالینی دقیقا با همین نوع‌ کودنهای سنگدل و وحشی اجرا شدکـه بولگاکف آن را در این داستان رعب‌آور پیامبرگونه هجو می‌کند.

برای حسن ختام بد نیست، سری به خانه بولگاکف بزنید و یک نمای پانوراما از آن ببینید.

در یوتیوب می‌توانید فیلمهایی را که بر اساس مرشید و مارگاریتا و دل سگ دیده شده است، با زیرنویس انگلیسی ببینید.

منابع: ویکی‌پدیا، BMJ و ایندیپندنت

دورا دیامانت، آخرین عشق کافکا

به تازگی انتشارات ققنوس، کتاب جالبی با عنوان «کاتی دیامانت، آخرین عشق کافکا» با برگردان سهیل سمی منتشر کرده است، این کتاب نوشته نویسنده‌ای است به نام «کاتی دیامانت»! در واقع تشابه اسمی این نویسنده، باعث نوشته شدن این کتاب شده است. نویسنده در مقدمه کتاب می‌نویسد:

نوزده ساله بودم‌ که برای نخستین بار نامش را شنیدم‌. بهار سال ١٩٧١ بود، در کلاس ادبیات آلمانی در دانشگاه جورجیا مشغول ترجمه «‌مسخ‌»‌، داستانی از فرانتس ‌کافکا بودیم‌ که ناگهان استاد وسـط‌ کـلاس از مـن پـرسید: «‌شـما از بستگان دورا دیامانت هستید؟‌» هرگز چنین اسمی را نشـنیده بـودم‌. اسـتادم گفت‌: «‌او آخرین محبوب‌ کافکا بود. عاشق هم بودند. کافکـا در آغوش او مرد و او آثار کافکا را سوزاند.»

به او قول دادم ‌که پـیگیر ماجرا بشـوم و او را در جریان بگذارم‌. بعد از کلاس‌، سراسیمه به کتابخانه رفتم‌. در زندگینامه‌ای ‌که ماکـس برود نوشته بود، خواندم ‌که دورا در زمـان آشنایی با کافکا نوزده سـاله بوده - بـا خـودم‌ گفتـم تقریباً همسن من‌. این اولین مورد از امور مسلمی بود که بـعدها نادرست بودنشان ثابت شد، اما در آن زمان آنـچه خـواندم مـایه هـیجان و شگفتی‌ام شد: دورا زنی بود پرشور و باهوش و سرزنده از اروپای شرقی ‌که باعث شده بود یکـی از مهـم‌ترین نویسندگان قرن بیـستم‌، سال آخر عمرش را بسیار خوشبخت باشد.

Tinypic

می‌خـواستم بیش‌تر بدانم‌، اما بعد از مرگ کـافکا در سال ١٩٢۴ سرنوشت دورا در هیچ کتابی ثبت نشده بود. انگار به بن‌بست رسیده بودم‌. در سـال ١٩٨۴ زندگینامه جدیدی از فرانتس‌کافکا با اخباری جالب توجه در مورد دورا چاپ شد. کابوس عقل‌: زندگی فرانتس کافـکا به قلم ارنست پاول‌ از ابعاد حیرت‌انگیزی از سرگـذشت دورا پس از مرگ کافکا پرده بـرداشت‌؛ سرگذشتی‌ کـه از گریز ازگشتاپو در برلین تا گریز از تصفیه‌های اسـتالینی در روسیه و دوران بمباران لندن را دربــر مـی‌گیرد. پس از مـرگ ‌کـافکا، دورا بـا کمونیستی آرمانگرا و آلمانی ازدواج می‌کند و صاحب دختری می‌شود که به قول پاول زنده است و در انگلیس زندگی کند.

سؤالی‌ که سال‌ها خوره ذهنـم شده بود این بود: آیا دورا هنوز زنده است‌؟ و سرانجام پاسخ را یافتم‌: دورا در پانزدهـم اوت سال ۱۹۵۲، سه ماه مانده به روزتولد من‌، درگذشته بود. تحت تأثیر روحیه ماجراجوی دورا و به انگیزه حوادث غریبی ‌که ما را به هـم مربوط می‌ساخت‌، جستجو برای یافتن تکـه‌های‌گـمشده زندگی او را آغاز کـردم‌. در نخستین «‌مامـوریت برای یافتن دورا» در سال ١٩٨۵ به پراک و وین سفرکردم‌. درآن سفر بیش ازآن که درباره دورا بدانم‌، خود را شناختم‌، اما از آن پس جستجو به سفرهایی تحقیقاتی و پرثمرتر منجر شد. رد دورا را از لهستان تا آلمان و فرانسه و انگلیس و آیل آو من و نیز جـمهوری چک پـی گرفتـم‌.

در سال ۱۹۹۶، در دانشگاه ایالتی سن دیگـو، «‌پـروژه ‌کـافکا» را بـه همراه کمیته مشاوره بین‌المللی محققان ‌کافکا و دیگر محققان آغازکـردم تـا اوراق ‌‌گمشده‌ کافکا را بیابم‌، اوراقـی ‌کـه در سـال ١٩٣٣ در بـرلین و تـوسط گشتاپو از دورا ضبط شده بود. این زنـدگینامه سـرانـجام با وجود اسـناد و عکس‌های‌ یافت شده در خلال چهار ماه فعالیت «‌پروژه ‌کافکـا» در آرشیوهای برلین در سال ١٩٩٨ و نیز مطالعه خاطرات دورا که در سال ٢٠٠٠ درپاریس کشف شده بود، موجودیت یافت‌. کلید درک و تقریر زندگی کافکا در این کتاب دیدگـاه دوراست‌؛ زندگی یکی از نوبسندگـان قرن ‌گذشته ‌که سوء‌تفاهم‌های بسیاری در موردش وجود داد.

جملات قصار کـافکا نیز در شناخت دورا برایم راهگشا بـوده‌انـد. این جملات برای ‌کشف و نوشتن داستان زندگی دورا، به من شجاعت و روحیه طنـز و بصیرت و قدرت ‌کافی بخشیدند. نخست فقط به غریزه‌ام متکی بودم‌، حسی غریب‌ که می‌گفت دورا خود شاهد فرآیند نوشته شـدن ایـن داسـتان است و می‌خواهد این داستان روایت شود. وقتی نـامه‌های او و آثـار چـاپ شده‌اش به زبان یدیش و یادداشت‌های چاپ نشده‌اش درباره ‌کافکا و نیز اسناد مربوط به او را در پرونده‌های ‌گشتاپو وکـمینترن یافتم‌، تـازه مـعنای کلماتش را درک‌کردم‌. بزرگ‌ترین مددکار من در نوشتن این ‌کتاب خود دورا بوده است‌، به واسطه ‌گفتار وکردار و میراثی ‌که از خود بر جا گذاشت‌: عشق سرشار و حمایت بی‌شائبه او از دوستان، خانواده و کسانی ‌کـه‌، چون من‌، هنوز هم تحت تأثیر روحیـة فناناپذیر او قرار می‌گیرند.

عجبا که به‌رغم روشن کـردن پیچـده‌ترین راز و رمزها، سوال‌ اصلی‌ام همچنان بی‌جواب مانده است‌. گرچه خـانواده او بـه گـرمـی از مـن اسـتقبال کرده‌اند، هنوز نمـی‌دانم از خویشان او هستـم یا نه‌. اما شک ندارم‌ که به نوعی مر‌تبط هستیم. دورا جهان‌بینی مرا تغییر داده است‌. در مسیرکشف زندگی او، به زندگی خودم سر و سامان داده‌ام‌. دورا قبل از نـخستین مـصاحبه درباره کافکا در سال ۱۹۴۸، ‌کارش را با یک تکذیب آغـازکـرد،‌ کـه دوست دارم بخشی از آن را تکرارکنم‌: «‌من عینیت‌گرا نیستـم و نمی‌توانم باشـم‌. بنابرایـن‌، این واقعیات نیستند که تا این حد اهمیت دارند‌؛ بلکه مسئله صرفا مسئلة جو و حال و هواست‌. داستانی ‌که باید برایتان بگفتم حقیقتی نهفته دارد، و ذهنیت بخشی از آن است‌.»

مطالعه این کتاب زاویه جدید از زندگی کافکا را به خوانندگان خود می‌نمایاند.

Tinypic

«کاتی دیامانت، آخرین عشق کافکا»
انتشارات ققنوس
۵۵۹ صفحه
۸۵۰۰ تومان

به یاری نویسه‌خان (OCR) آراکس

صفحه 1 از 1112345»...آخر »