domainhostcentre

7-7-2014 7-39-07 AM

داستان کوتاه انشاء از آنتونیو سکارمتا

آنتونیو سکارمتا اهل شیلی است و پس از کودتای پینوشه در آلمان، زندگی می‌کرد، اما در سال ۱۹۸۹ سرانجام به وطنش بازگشت. سکارمتا که گذشته از نویسندگی، کارگردانی فیلم هم می‌‌‌‌کند. او بین سال ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۳ سفیر شیلی در آلمان شد. نمایشنامه منتشرنشده به نام El Plebiscito پایه فیلم No، اثر به یادماندنی پابلو لارین شد که در سال ۲۰۱۲ اگر به یاد داشته باشید، یکی از نامزدهای اسکار بهترین فیلم خارجی بود. پدرو برای جشن تولدش یک توپ کادو گرفت که کلی دلخورش کرد، چون یک توپ چرمی سفید با مربع‌‌‌‌های سیاه می‌‌‌‌خواست، درست مثل توپی که فوتبالیست‌‌‌‌های حرفه‌‌‌‌ای شوت می‌‌‌‌کنند و در عوض یک توپ پلاستیکی گیرش آمده بود که نه تنها زرد بود، بلکه خیلی هم سبک بود. - «آدم که می‌‌‌‌خواد گل بزنه، از بس سبکه مثل پرنده از جا می‌‌‌‌پره.» پدرش گفت: «بهتر، اینجوری سرت درد نمی‌‌‌‌گیره.» و با دست به پدرو اشاره کرد که ساکت شود چون می‌‌‌‌خواست رادیو گوش کند. از ماه پیش که سربازها ریخته بودند توی کوچه ‌‌‌‌پس‌‌‌‌کوچه‌‌‌‌های سانتیاگو، پدر پدرو هر شب روی صندلی محبوبش می‌‌‌‌نشست و آنتن رادیوی سبزرنگش را درمی‌‌‌‌آورد و با...

گوناگون
6-27-2014 10-16-33 AM

داستان کوتاه: نمیر شاعر!

نویسنده: آنتونیو سکارمتا – مترجم: مدیا کاشیگر گروهی نظامی، راه را در نزدیکی خانه‌‌‌‌‌ی نرودا بسته بودند. پشت سرشان، کمی دورتر، چراغ آژیر کامیونی ارتشی بی‌‌‌‌‌صدا می‌‌‌‌‌چرخید. بارانی سبک می‌‌‌‌‌بارید، یکی از آن باران‌‌‌‌‌های سرد ساحلی که انسان را بیش‌‌‌‌‌تر از خیس‌‌‌‌‌شدن می‌‌‌‌‌ترساند تا این‌‌‌‌‌که واقعاً خیس کند. پستچی از بیراهه به بالای تپه رفت و از آن‌‌‌‌‌جا توانست، با فروبردن گونه‌‌‌‌‌اش در گل، از وضعیت، دیدی کلی به دست آورد: راه خانه‌‌‌‌‌ی شاعر از شمال بسته بود، سه سرباز هم جلوی نانوایی نگهبانی می‌‌‌‌‌دادند. سربازها هر کس را که از این راه می‌‌‌‌‌گذشت، می‌‌‌‌‌گشتند و حتی کاغذهایی را که در کیف او بود، می‌‌‌‌‌خواندند. اما معلوم بود که این کار را نه به خاطر جلوگیری از خرابکاری، بلکه به این خاطر می‌‌‌‌‌کنند که وقت را بکشند، چون پاسبانی در جلوی آن کلبه‌‌‌‌‌ی کوچک به راستی ملال‌‌‌‌‌آور بود. اگر رهگذری زنبیل در دست می‌‌‌‌‌گذشت از او بی‌‌‌‌‌آن‌‌‌‌‌که به خشونت متوسل شوند، می‌‌‌‌‌خواستند محتویات زنبیلش را نشان دهد؛ صابون، یک بسته ورمیشل، یک بسته چای، سیب درختی، یک کیلو سیب‌‌‌‌‌زمینی… بعد با حرکتی حاکی از ملال، اجازه‌‌‌‌‌ی عبور می‌‌‌‌‌دادند. هرچند همه‌‌‌‌‌ی این کارها تازگی داشته اما...

گوناگون
عنوان تبلیغ میان‌پستی شما

در این قسمت هم می‌توانید در حداکثر دو سه جمله،در مورد محصول خود توضیح بدهید.

4-24-2014-1-40-06-AM

داستان کوتاهی از آنتوان چخوف: شادی

در این پست می‌خواهم یک داستان بسیار کوتاه از نویسنده مورد علاقه‌ام -چخوف- را به شما به اشتراک بگذارم. این داستان مفرح و در عین حال پندآموز است و طعنه‌ای می‌زند که به انسان‌های بی‌هویتی در جامعه که هر شهرتی و هر نوع مطرح‌شدنی در جامعه، باعث شادی‌شان می‌شود. سؤالی که در پایان مطرح می‌شود این است که آیا شهرت به این قیمت، ارزش تحمل دردهای جسمی برای قهرمان داستان کوچک ما، یا مسخ هویت و شخصیت برای کسانی که در پیرامون خود می‌شناسیم، دارد؟ شادی نیمه‌‌شب بود. می‌‌تیا کولدارف، برانگیخته و با هیجان، به سرعت داخل خانه‌‌ی پدرش شد و شروع به سرکردن توی اتاق‌‌ها کرد. پدر و مادرش می‌‌خواستند بخوابند. خواهرش در تخت‌‌خواب بود و آخرین صفحات رمانی را می‌‌خواند. برادران دانش‌‌آموزش خوابیده بودند. پدر و مادرش با تعجب پرسیدند: «از کجا می‌‌آیی؟ چته؟» «آه نپرسید! فکرش را نمی‌‌کردم! نه، هیچ فکرش را نمی‌‌کردم! این… این باورکردنی هم نیست!» می‌‌تیا زد زیر خنده و روی صندلی راحتی نشست. از خوشحالی روی پایش بند نبود. «باورکردنی نیست! اصلاً نمی‌‌توانید تصورش را بکنید! ببینید!» خواهرش از تخت‌‌خواب پایین جست، خود را در ملافه‌‌ای پیچید و...

گوناگون
5-30-2014 9-17-25 AM

داستان کوتاه: چهره‌ غمگین من از هانریش بل

هاینریش بل Heinrich Boll، نویسنده مطرح آلمانی و برنده جایزه نوبل ادبی است. او در ۲۱ دسامبر سال ۱۹۱۷ میلادی در حالی که جنگ جهانی اول ماههای پایانی عمر خود را می‌گذراند، در شهر کلن به دنیا آمد. بل پانزده ساله بود که آدولف هیتلر به قدرت رسید. بیشتر آثار بل به جنگ (به خصوص جنگ جهانی دوم) و آثار پس از آن می‌پردازد. دربیست سالگی پس از اخذ دیپلم در یک کتابفروشی مشغول به کار شد، اما سال بعد از آن هم‌زمان با آغاز جنگ جهانی دوم به خدمت سربازی فراخوانده شد و تا سال ۱۹۴۵ را در جبهه‌های جنگ به سربرد. بیشتر دوران خدمت سربازی او در جبهه‌های شرق آلمان بود. هاینریش بل در سوم نوامبر ۱۹۴۴ مادرش را در یکی از بمباران‌های هوایی متفقین بر اثر حمله قلبی از دست داد. او سه بار در طی جنگ در جبهه ی روسیه مجروح شد و چندین ماه نیز در اواخر جنگ در اردوگاه آمریکایی‌ها در فرانسه به زندان رفت و پس از پایان جنگ در ۱۹۴۵ به آلمان بازگشت. اودر سال ۱۹۴۲ با آن ماری سش ازدواج کرد که اولین فرزند آنها، به...

گوناگون
02-21-2013 03-03-04 AM

هدیه وبلاگ «یک پزشک»: داستان مصور «ماشین پرواز» از ری بردبری

خرداد ماه امسال، ما یکی از بزرگ‌ترین نویسنده‌های علمی-تخیلی را از دست دادیم: ری بردبری. خوانندگان وفادار یک پزشک شاید بدانند که من چه میزان به ری بردبری علاقه‌مند هستم. برای نمونه به این پست‌ها توجه کنید: - ری بردبری و فارنهایت ۴۵۱ - معرفی کتاب فارنهایت ۴۵۱ - داستان کوتاه «داس» از ری بردبری خبر خوب برای علاقه‌مندان این نویسنده این است که به تازگی کتاب «حکایت‌های مریخ» او به فارسی ترجمه شده و منتشر شده است که به وقتش این کتاب را به صورت کامل معرفی خواهم کرد. عادت دارم هر چند وقت یک بار در اینترنت جستجو می‌کنم تا ببینم، از نویسنده‌های مود علاقه‌ام کتاب تازه‌ای منتشر شده است یا نه،‌ در حین جستجو به تصادف یک تصویرسازی از یکی از مشهورترین داستان‌های کوتاه ری بردبری را پیدا کردم، داستانی با نام اصلی The Flying Machine که بردبری آن را در سال ۱۹۵۳ نوشته بود، این داستان بسیار کوتاه، اما بسیار لطیف است و به این مطلب اشاره دارد که هیچ کس نمی‌تواند با هیچ بهانه‌ای خلاقیت را از انسان‌ها بگیرد و ذهنشان را خالی از ایده و امید و آرزو کند،...

گوناگون
10-12-2012 11-30-22 AM

داستان علمی- تخیلی: مسئله شطرنج

نوشته و.کاماروف، ترجمه رضا رضایی: سفینه «اومیکرون» با ۱۲خدمه و ۳۶۰ مسافر به ‌مقصد مگوس در پرواز بود. کاپیتان ‌مینگ و ناوبر گاسکوسدی در سکوت به صفحه کامپیوتر خیره شده‌ بودند و هر دو می‌فهمیدند که اوضاع نومید کننده است. همان‌لحظه‌ای که ابرفضا را ترک کرده‌ بودند اشتباهی رخ داده بود، در کنترل‌های سفینه اختلالی پیش آمده بود. انحرافی بسیار کوچک از برنامه صورت گرفته بود و افتاخیزی جزئی روی داده بود که به ‌دشواری می‌شد تشخیص داد. اما همین کافی بود که سفینه را چند ثانیه از محل محاسبه‌شده در فضا دور کند. مینگ و گاسکوندی سفینه خود را اسیر یک کوتوله سفید، یعنی ستاره کوچکی با چگالی و گرانش بسیار زیاد می‌دیدند که گویی اختصاصا” منتظر آن‌ها بود. تمام موتورهای کوچک با حداکثر قدرت کار می‌کردند اما قدرت این موتورها فقط سفینه را از سقوط به‌ آن خلأ نابود‌کننده حفظ می‌کرد و برای شکستن زنجیرهای گرانش کافی نبود. او میکرون در مدار مسدودی به‌ دور کوتوله می‌گردید و فاصله‌اش تا مرکز این ستاره در حدود ۲۰۰۰۰ کیلومتر بود. قدرت سفینه در حدی نبود که آن ‌را از چنگال ستاره برهاند. بدتر آن ‌که...

دسته‌بندی نشده
08-18-2012 12-09-462 PM

هدیه هفت سالگی وبلاگ «یک پزشک»: داستان کوتاه «میراث‌های گسسته»

همان طور که در پست قبلی گفتم، امروز وبلاگ «یک پزشک» هفت ساله شده است، به این مناسبت داستان کوتاهی را که پنج‌شنبه هفته قبل نوشته بودم، تقدیمتان می‌کنم: میراث‌های گسسته نوشته علیرضا مجیدی پاول و مارتین: مثل همیشه توصیه «مارتین» فایده‌ای نداشت و پاول باز هم ترجیح داده بود به سبک خود لباس بر تن کند، تفاوت چشمگیر پوشش این دو همکار قدیمی، باعث می‌شد همه متوجه آنها بشوند و این چیزی نبود که مارتین اصلا طالبش باشد. مارتین لباس دلخواهش را پوشیده بود: کت و شلوار سفید و کراوات کرم و به دقت اصلاح کرده بود، اما پاول با سر و روی ژولیده، شلوار جین و تی‌شرتی با عکس یک خواننده زن تازه به دوران رسیده اروپای شرقی پوشیده بود، خواننده‌ای که مارتین نمی‌شناخت، اما می‌توانست با استفاده از یکی از اپلیکیشن‌های موبایلش به سرعت شناسایی‌اش کند، اما اصلا دوست نداشت توان مغزی‌اش را صرف چیزهای بی‌اهمیت کند. فرودگاه «شارل دو گل» مثل همیشه شلوغ بود، شش و نیم ساعت سفر پیش روی آنها بود، زمان طولانی‌ای که مارتین آن را می‌توانست به تنهایی با وب‌‌گردی و دیدن ویدئوهای یوتیوب و خواندن ای‌بوک‌هایش...

دسته‌بندی نشده
07-12-2012 01-29-12 PM

داستان علمی – تخیلی – قانون اول روبوتیک

از این هفته سعی می‌کنم هر هفته روزهای جمعه یک داستان کوتاه علمی-تخیلی برایتان در یک پزشک بگذارم. داستانی که می‌خوانید از شماره آذر ۶۵ مجله دانشمند انتخاب شده است و تصور می‌کنم پیش از این در اینترنت (لااقل به صورت متن) قرار داده نشده بود. قانون اول روبوتیک نویسنده : آیزاک ‌‌آسیموف ترجه و تلخیص : م‌ .‌کاشیگر میک ‌داناوان‌ نگاهی به لیوان‌ خالی نوشابه ‌‌خود‌ انداخت‌، ‌احساس‌کرد حوصله‌اش پاک‌ سر رفته‌ و‌ با‌ این ‌‌عزم که‌ هر‌چه‌ دیگران‌ تاکنون‌ گفته‌اند‌ و‌ او شنیده ‌است، کافی است‌،‌‌‌ فریاد‌کشید‌: «اگر‌ بنا‌ به‌طرح‌ مسئله‌ روبوت‌های‌ غیرعادی باشد، من‌ یکی‌هم حرفی‌ ندارم: من ‌خودم‌‌ به ‌شخصه‌ از‌ قضیه‌ یک ‌روبوت خبردارم‌ که‌ قانون‌اول‌ را‌ نقض‌کرد.» ولی ازآنجا که‌چنین ‌امری‌ اصولا ناممکن‌ بود، ناگهان همه‌ ساکت ‌شدند و همه توجه‌ها به داناوان معطوف ‌شد. داناوان از‌ اینکه چنین حرفی زده ‌بود فوری‌ پشیمان‌‌ شد و‌ سعی ‌کرد‌ که موضوع صحبت را عوض‌ کند.گفت: «راستی دیروز قضیه جالبی‌شنیدم…» مک‌ فرلین که روی صندلی‌ بغل‌دست داناوان نشسته‌ بود به میان‌حرف‌ او‌ دوید و گفت: «پس شما از قضیه روبوتی خبر‌دارید که به جان ‌یک ‌انسان آسیب ‌رسانده؟ چون نقض قانون...

دسته‌بندی نشده