فرانک مجیدی: بعد از مدتها دوری، در بازگشت به خانه، پیش از هر چیز متوجه دگرگونی کامل کتابخانه با کتابهای تازه شدم. از پیش، خواندن چند کتاب را در برنامههای نوروزی خود داشتم اما یک کتاب کوچک ناگهان توجهم را جلب کرد. کتاب شعر «مرگ غمانگیز پسر صدفی و داستانهای دیگر» (The Melancholy death Of Oyster Boy & Other Stories) به قلم کارگردان محبوبم، «تیم برتون»! پس پیش از هر کتابی شروع به خواندنش کردم و ظرف نیم ساعت هم تمام کردمش!
کتاب در حقیقت، اشعاری است که با زبان کودکانه و ساده بیان شده و روایتگر داستانهایی از کودکانی است که بهخاطر غیر عادی بودنشان طرد میشوند. اگر کارهای تیم برتون را دیدهباشید، شباهت غریب تمام کاراکترها را به «ادوارد دستقیچی» احساس خواهید کرد، در حقیقت تمام داستانهای کتاب، طرحهایی کلی هستند که از هر کدام را میتوان در یک فیلم «برتونی» متصور شد. این کاراکترها مثل ادوارد تنها، پذیرفتهنشده در جامعه و مورد سوء استفاده واقع شدهاند. آنها به نحو آزار دهندهای تنها هستند و هیچ پناهگاه و حامیای، حتی میان خانوادهی خود، ندارند. برتون با طنز تلخ خاص خود با اختصار تمام، داستان آنها را تعریف میکند و درد آنها را به تصویر میکشد. حتی تصویرسازی که نیمی از صفحات کتاب را در بر میگیرد، توسط برتون طراحی شده و اگر انیمیشن «عروس مرده» را دیدهباشید که طرح اولیهی چهرهها را خود او ترسیم نموده بود، با تکتک چهرهها بسیار مانوس میشوید.
دربارهی تیم برتون، این کارگردان بااستعداد و دارای دید و داستانپردازی یکتا، دو کتاب دیگر هم نگاشته شدهاست. «برتون دربارهی برتون» (Burton On Burton) به ویراستاری «مارک سلیسبری» و «هنر تیم برتون» (The Art Of Tim Burton) به قلم «لیا گالو». در کتاب «برتون دربارهی برتون»، «جانی دپ» دربارهاش مینویسد: «چه چیز بیشتری میتوانم دربارهاش بگویم؟ او یک برادر است، یک دوست، پدرخواندهی پسرم. او روحی شجاع و منحصر به فرد دارد، کسی که بهخاطرش تا آخر دنیا هم میروم، و بهخوبی میدانم، او هم بهخاطر من چنین کاری میکند.»
کتاب «مرگ غمانگیز پسر صدفی» در سال ۱۹۹۷ منتشر شده و برتون آن را به همسر سابقش، «لیزا ماری»، تقدیم کردهاست. این کتاب را انتشارات «حرفه هنرمند» با ترجمهی بسیار خوب «احسان نوروزی» در ۱۲۷ صفحه چاپ کردهاست. اگر دوستدار کارهای برتون هستید، مسلماً این کتاب را هم دوست خواهید داشت.
یکی از کارهای کتاب که خیلی دوست داشتم، «دختری با یک عالَم چشم» بود:
«روزی در پارک/ کلّی تعجب کردم./ دختری را دیدم/ که یک عالم چشم داشت.// دختر خیلی خوشگل بود/ (و خیلی شگفت انگیز!)/ دیدم دهان هم دارد/ همین بود که حرف زدیم// دربارهی گلها/ و کلاسهای شعرش،/ و اینکه اگر میخواست عینک بزند/ چه مشکلاتی داشت.// خیلی باحال است/ دختری را بشناسی که یک عالم چشم داشتهباشد،/ ولی اگر بزند زید گریه،/ بدجوری خیس میشوی.»
قصد دارم از این به بعد شما را هر هفته به یک داستان کوتاه میهمان کنم. داستان این هفته را از ری برادبری یکی از مشهورترین و محبوبترین علمی تخیلینویسها انتخاب کردهام. داستان این هفته، قالبی ماورایی دارد و در آن زمانهای به تصویر کشیده شده است که جلوههای تمدن آدمی با نابخردی عدهای به چالش کشیده میشوند.
لبخند
در میان شهر کوچک از صبح زود ساعت پنج صف تشکیل شده بود. در دور دستِ بیابانِ برفک نشسته خروسها میخواندند و هیچ کجا نشانهای از آتشی نبود. اطراف، همهجا، میان ویرانهها و لابهلای بقایای ساختمانها، تکههای مه چسبیده بود که حالا با اولین روشنایی ساعت هفت صبح داشت پراکنده میشد. در جاده، از دور، افرادی، دو تا دو تا و سه تا سه تا و گروههای بیشتری داشتند پیش میآمدند که برای جشن و بازار روز در میدان جمع شوند.
پسرک درست پشت سر دو تا مردی ایستاده بود که در هوای زلال بلند بلند صحبت میکردند و به خاطر سرما کلماتشان دو برابر سراتر به گوش میرسید. پسرک پا بر زمین میکوبید و به دو دست سرخ در هم مشت کردهاش هاه میکرد، نگاه را به بالا به پارچه گونی لباس مردان میانداخت و بعد متوجه صف دراز مردها و زنهایی میشد که جلویاش ردیف شده بودند.
مردی که پشت سر پسرک ایستاده بود پرسید:
- «آهای بچه، صبح به این زودی آمدهای اینجا چهکار؟»
پسرک گفت :
- آمدهام توی صف نوبت بگیرم.
مرد گفت:
- «چرا نمیروی پی کارت و جایت را به کسی نمیدهی که بیشتر حالیاش باشد؟»
مردی که جلوی پسرک ایستاده بود به تندی رو برگرداند و به مرد پشت سری گفت:
- «دست از سر بچه بردار.»
مرد پشت سری گفت :
- «شوخی می کردم …»
گفت و دست بر سر پسرک گذاشت. پسر با تکانی به سردی به سر و کلهاش، دست مرد را رد کرد.
مرد گفت :
- «فقط به نظرم غریب آمد که بچهای به این سن و سال صبح به این زودی از بسترش بیرون بیاید.»
مرد مدافع پسرک که اسماش گریزبی بود گفت:
-«خاطر جمع باش که این بچه هم قدر هنر را خوب می داند … اسم ات چیه، پسر جان؟»
پسرک گفت: «تام.»
مرد گفت:
- «تام همچه تفی بیندازد که همه حظ کنید … درست میگویم؟»
پسرک گفت :
- «بله، حتماً.»
خندهای طول صف را پیمود.
جلوتر مردی در فنجانهای ترک خورده قهوه داغ میفروخت. تام نگاه کرد و آتش اجاق کوچکی را دید و ظرفی را که در آن مایعی قُل میزد. این مایع از دانههای گیاهی گرفته شده بود که در مرغزارهای بیرون شهر میرویید و فنجانی یک پنی قیمت داشت که شکم مشتری را گرم کند. امّا مشتریهای زیادی دور این بساط نبودند. خیلیها یک چنین ثروتی را نداشتند.
تام نگاه را به جلوترها دوخت، به جایی که صف ختم میشد، به آن سوی یک دیواره سنگی بمب زده … گفت:
- « میگویند که لبخند میزند …»
گریزبی گفت :
- «بله، لبخند میزند …»
- «میگویند که از بوم و رنگ و روغن درست شده.»
- «درست است. برای همین هم فکر میکنم که کار اصلی نیست. اصلیاش شنیدهام که سالها پیش روی چوب نقاشی شده بود.»
- «میگویند چهار قرن از عمرش میگذرد.»
- «شاید هم بیشتر. کسی چه میداند که سالی که الان درش هستیم دقیقاً چه سالی است.
- «سال دوهزار و شصت و یک.»
- « این چیزی است که آنها میگویند، پسر، آن دروغگوها. ولی از کجا معلوم که سال سههزار و حتی پنجهزار نباشد؟ اوضاع روزگار مدتهای مدیدی است که به این وضع وحشتناک به هم ریخته و فقط تکه پارههایی از آن به ما رسیده.
بر سنگهای سرد خیابان پاکشان پیش میرفتند.
پسرک با تردید پرسید :
- «چه مدت دیگر طول میکشد تا چشممان بهاش بیفتد؟»
- «چند دقیقه دیگر. چهار تا میلهی برنزی نصب کردهاند و دور تا دور را طنابهای مخملی کشیده و او را گذاشتهاند وسط این بساط خوشگل که دست مردم بهش نرسد. حواست باشد، تام. سنگ در کار نیست. اجازه سنگ پرانی به کسی نمیدهند.»
یک زمانی، عادت داشتم در این وبلاگ کتابهای تازه را معرفی کنم. راستش این چند ماهه اصلا فرصت خواندن کتاب ادبی نداشتم، فقط گاهگاهی داستان کوتاه آخر شب میخوانم. هنوز تازههای نشر را دنبال میکنم، امیدوارم فرصتی پیش بیاید، روال سابق را ادامه بدهم.
به یاد روزهایی که فعالتر بودم، یک داستان کوتاه از هاینریش بل برایتان میگذارم. این داستان از کتاب آدمهای ناباب که مجموعه داستان کوتاهی از بل است، انتخاب شده. کتاب را نشر قطره منتشر کرده. ۲۱۶ صفحه بیشتر نیست.