banner-900-x-90
بریده مجلات قدیمی

اسم «سعدی»، چرا سعدی شده؟!

اکنون بیش از هفتصد سال میگذرد که شهرت سعدی شیرازی‌ نویسنده‌ و شـاعر‌ بـزرگ وطـن ما از محدوده اقلیم فارس گذشته و بتدریج جهانی را پیموده‌ است و جهانیان به‌ مقام بلند او در شعر و نـثر فارسی آشنا شده‌اند.با وجود این،هنوز‌ مسائل عمده‌ای از سرگذشت‌ زندگانی‌ او برای مـا و دیگران نامعلوم‌ مانده و اخـتلاف روایـتها درباره جزئیات مربوط به ترجمه حال او به نویسندگان‌ تاریخ زندگانیش مجال آن را نداده است که درباره این مسائل مورد اختلاف‌ نظر‌ واحدی را اختیار یا اظهار کنند.

شاید معروفتر و مسلمتر از شهرت شاعر بـه«سعدی شیرازی»موضوع‌ مورد قبول دیگری در کلیهء مطالب مربوط به تاریخ حیات او وجود نداشته‌ باشد و از‌ اسم‌ پدر و سال تولد و تربیت اولیه و آغاز شاعری او گرفته تا سفر کاشفر و بت شکنی در کاتیاوار و سر گـردانی در بـیابانهای سوریهء و گلکاری در خندق‌ طرابلس شام،همه دستخوش ناسازگاریها و دشواریهائی‌ است‌ که هموار ساختن‌ آنها بر زمینهء واحدی در گرو پژوهشهای پیوسته محققان تازه نفس مانده و تنها موضوع محقق در این میان هـمانا«سـعدی شیرازی»بودن اوست.

با وجود خطائی‌ که‌ در برخی از نسخه‌های جواهر الاسرار آذری درباره‌ اسم و موطن سعدی شده و شاعر را به نام و نشان نامعروف و بی‌سابقه‌ای یاد کرده بود،صراحت شاعر در کلیه آثـار مـنظوم و منثورش‌ و شهادت‌ کسانیکه‌‌ نزدیک به زمان حیات او‌ میز‌ بسته‌ و درباره او سخن گفته‌اند،در شیرازی

بودن سعدی،هرگونه شبههء نسبت دیگری را از انتساب به بلخ بامی گرفته تا شامی‌،غیر‌ قابل‌ تـوجه و اعـتنا سـاخت است.در عین حال مینگریم‌ هـمین‌ جـزء مـسلم از تاریخ زندگانی او که«سعدی شیرازی»باشد از نظر توجیه و تعلیل‌ دستخوش همان اختلاف نظر روایاتی‌ گشته‌ که‌ نظیر آن در اسم و لقب و کنیه او مـلحوظ اسـت.

در‌ مـتن کلیات مدون و مقدمه‌ای که علی بن احمد مـعروف بـه ابی بکر بیستون در ۷۴۳ بر عمل تنظیمی‌ خود‌ از‌ اشعار شیخ نوشته است نکته‌ای بچشم نمی‌ رسد که نشان بدهد‌ اخـتیار‌ ایـن تـخلص یا نسبت بر چه مبنائی بوده است.


 

ابن فوطی مـؤلف تلخیص معجم الالقاب که‌ یکی‌ از‌ معاصران سعدی است و در سال ۶۰ یا ۶۶۰ از او قطعه شعر‌ عربی‌ برای‌ درج در کتاب خود خواسته‌ و گـرفته و درج کـرده اسـت،سبب شهرت او را به‌ سعدی‌ شیرازی‌ چنین مینویسد:

«مصلح الدین ابومحمد عـبد اللّه بـن مشرف المعروف بالسعدی الشیرازی‌ الشاعر العارف‌،یعرف‌ بالسعدی نسبه الی اتابک سعد بن ابی بکر».

صرفنظر از تـفاوت کـاملی کـه‌ در‌ لقب‌ و اسم و کنیه شیخ،در روایت ابن فوطی‌ هست شاعر عارف را بمناسبت مـنسوب بـودن‌ بـه‌ اتابک سعد بن ابن بکر،معروف‌ به سعدی میداند.

ابن قوطی که تنظیم‌ کـتاب‌ خـود‌ را از روزگـار خدمت در کتابخانه رصد مراغه به خواجه نصیر آغاز کرده بود و تا‌ مرگ‌ خواجه رشـید و وزارت پسـرش‌ غیاث الدین ادامه میداد قدیمترین شاهد زندگی و مورخ‌ معاصر‌ سعدی‌‌ محسوب میشود.

بـاوجوداین در حـقیقت بـرای توجیه تخلص سعدی دستخوش همان و همی‌ گردیده که دیگران‌ هم‌ در‌ آن عصر بدان دچار شـده بـوده‌اند.

حمداللّه مستوفی قزوینی که در ۷۳۰‌،اندکی‌ بعد از این فوطی،تاریخ‌ گزیده را تألیف کرده اسـت راجـع بـه سعدی چنین مینویسد:

«سعدی‌ شیرازی‌ و هو مشرف الدین مصلح الشیرازی و به اتابک سعد بن‌ ابـی بـکر بن‌ سعد‌ بن زنگی منسوبست»

جنید شیرازی در مزارات‌ شیراز‌ خود‌ که شـصت سـال بـعد از تاریخ گزیده‌‌ تدوین‌ کرد و در آن ترجمه نسبه وافی از شیخ آورده است و در جای دیگر‌ کتابش‌ ضمن شرح حـال اتـابک سـعد‌ بن‌ ابی بکر‌ سعد‌ بن‌ زنگی میگوید:

«قد انتسب الیه الشیخ‌ مـشرف‌ الدیـن مصلح السعدی و مدحه بمدائح وزین‌ باسمه الکتب»

یعنی شیخ سعدی به‌ سعد‌ بن ابی بکر مـنسوب بـوده و او‌ را به مدیحه‌ها ستوده‌ و کتابها‌ به نامش آراسته است.

از‌ آنچه‌ گفتیم چنین مـستفاد مـیشود که مورخین قرن هشتم وجه تخلص‌ سـعدی را دو‌ انـتساب‌ او بـه اتابک سعد بن‌ ابی‌ بکر‌ نوشته‌اند،اتـابکی کـه‌ بیش‌‌ از دوازده روزی پس‌ از‌ وفات پدر و پیش از بازگشت از سفر به شیراز،هرگز در دوران عمر کوتاهش‌ دارای‌ چـنین عـنوانی نبوده است.

به هر‌ صـورتی‌ کـه فرض‌ کـنیم‌ تـولد‌ سـعدی پیش از سال‌ ۶۰۵ هجری اتفاق‌ افتاده و در نـتیجه هـنگام تولد سعد بن ابی بکر او مردی از‌ بیست‌ و اند سال به‌ بالابوده و در دورانـ‌ زنـدگانی‌ سی‌ ساله‌ این‌ شاهزاده سالغری قـسمت‌ اعظم‌ اوقات‌ زندگی خـود را در خـارج ایران بسر برده است.

چـنانکه از مـقدمه سعدی نامه یا‌ بوستان‌ چنین‌ معلوم میشود:

در سال ششصد و پنجاه و پنج‌ هنوز‌ از‌ بـازگشت‌ شـاعر‌ از‌ سوریه به شیراز چندان مـدتی نـمیگذشته کـه این کاخ دولت یـعنی بـوستان را پرداخته در تألیف‌ آن میخواسته اسـت ره آوردی از سـفر خود به شام و روم‌ و مصر،برای همشهریان‌ شیرازی خود همراه آورده باشد و قرینه نشان مـیدهد کـه کتاب بعد از تکمیل‌ و انتشار مورد قـبول شـاه و شاهزاده قـرار گـرفته و آنـگاه به نام آنان در آمـده‌ است‌.سعدی‌ در پی عذرخواهی از خواننده خردمندی که در کتاب او به دیده‌ تعنت بنگرد،میگوید:

همانا که در فـارس انـشاء من‌ چو مشکست بی قیمت انـدرختن‌ چـو بـانگ دهـل‌ هـو‌ لم از دور بود به غـیبت درم عـیب مستور بود گل آورد سعدی سوی بوستان‌ به شوخی و فلف به هندوستان

و این نشان میدهد‌ که‌ او مـطالب سـعدی نـامه را‌ پیش‌ از بازگشت به وطن‌ گرد آورده و آنرا ره آورد خـود از دیـار غـربت سـاخته بـود.

تـا آنکه میگوید:

مرا طبع از این نوع خواهان‌ نبود‌ سر مدحت پادشاهان نبود‌ ولی‌ نظم کردم به نام فلان‌ مگر باز گویند صاحبدلان‌ که سعدی که گوی بـلاغت ربود در ایام بوبکر بن سعد بود

و آنگاه پس از دعای خیر و تشویق بعمل صالح از‌ پدر‌ اتابک ابو بکر بدین‌ سان یاد میکند:

نرفت از جهان سعد زنگی به درد که چون تو خلف نامبردار کـرد عـجب نیست این فرع از آن اصل پاک‌ که جانش‌ بر‌ اوج است‌ و جسمش بخاک‌ خدایا بر آن تربت نامدار به فضلت که باران رحمت ببار گر از سعد زنگی‌ مثل ماند یاد فلک یـاور سـعد بوبکر باد

سعدی در این‌ سخن‌ گوئی‌ با یک جهش اندیشه از روزگار بازگشت‌ بشیراز،خود را به آغاز دوران آوارگی و اجبار به مهاجرت ‌‌از‌ شیراز در ۶۲۳ می‌افکند و آنـچه را کـه در سال ۶۵۵ به چشم منگریسته‌ در‌ دنـبال‌ خـاطرات‌ مربوط بسال ۶۲۳ مینهد و از پدر و پسر سخن طوری میگوید که سیاق گفتارش‌ مینماید‌ او در بیان مطلب احساس هیچگونه ارتباطی و انتساب و بستگی دیرینه‌ای‌ که او را‌ در عرض معنی ناگزیر‌ از‌ مـجامله و مـدارا کند،نمیکند.

پس انتساب مـردی سـالخورده که مدت سی سال دور از فارس سر گرم‌ سفر و سیر و سلوک و تربیت نفس و اندیشه بود به کودکی یا نوجوانی در سرزمین فارس‌ با مقتضیات احوال و اوضاع زندگانی سعدی نمیتواند سازگار باشد و بـهمین نـظر ضعف این انتساب در همان روزگار دیرین گوئی معلوم خاطر کسانی شده بود که برای اصلاح آن،این نسبت را‌ از‌ پسر ابو بکر سعد زنگی‌ گرفته و به پدرش داده بودند.

مثلا دولتشاه سمرقندی که در نـقل هـیچ روایتی از تـذکره‌اش خود را مقید به مراعات لوازم و نواحی مربوط نمیدانسته معلوم‌ نیست‌ در این مورد چرا

از نقل روایت متداول عدول کـرده در این باره که توجیه تخلص سعدی باشد چنین نوشته است:

«ظـهور شـیخ در روزگـار اتابک سعد بن زنگی‌ بوده‌ است.گویند پدر شیخ ملازم اتابک بوده و وجه تخلص شیخ سعدی بدان جـهت ‌ ‌اسـت.»قرینه نشان‌ میدهد تصور اشکالی که در انتساب سعدی به سعد بن ابو بـکر بـوده‌ او‌ را‌ وادار کـرده باشد که نسبت‌ را‌ دو‌ نسل جلو ببرد و به نیای او،سعد زنگی مربوط سازد.

گوئی برای اثـبات چنین امری از قطه‌ای که در قطعات سعدی‌ وارد‌ است‌ و خاطب و مخاطب آن هیچکدام مشخص نیست،سـوء استفاده‌ کرده‌ که مـیگوید:

پدرم بـنده قدیم تو بود عمر در بندگی به سر برده است‌ بنده زاده چو در وجود‌ آمد‌ هم‌ به روی تو دیه بر کرده است‌ خدمت دیگری نخواهد‌ کرد که ورا نعمت تو پروده است

و از مفاد این قـطعه چنین نکته‌ای را بیرون آورده است که‌ پدر‌ سعدی‌ ملازم‌ اتابک سعد زنگی بوده و بدین مناسبت شیخ از نام سعد‌ زنگی‌ تخلص برگرفته‌ و دیگر توجهی بدین‌معنی نداشته است که خود شاعر میگوید:

«همه قبیله مـن عـالمان دین‌ بودند‌»و یا‌ آنکه وقتی از پدر خود یاد میکند او را با صفاتی موصوف‌ میدارد‌ که‌ به او جنبهء اشتغال به کارهای دینی و آخرت‌ بیش از امور دیوانی و دنیوی میدهد‌.پس‌ دولتشاه‌ برای رهائی از اشـکالی مـطلب را دستخوش اشکال دیگری کرده است که حل آن‌ بمراتب‌ دشوارتر از صورت‌ نخستین است و احتمال میرود که این مطلب را از مأخذ‌ دیگری‌ گرفته‌ باشد.

اما درباره قطعه باید گفت چه بـسا کـه شیخ آن را از زبان‌ دیگری‌‌ چنانکه معهود شعرا بوده خطاب به مهتری برای جلب مساعدتی نسبت به‌ فردی‌ سروده‌ باشد‌.در این صورت وقتی ما را به شأن نظم سخنی وقوفی نباشد و هـیچگونه قـرینه‌ای بـرای‌ القای‌ چنین فرضی یا اثـبات چـنین نـسبتی در دست‌ نداشته باشیم همان بهتر‌ که‌ از‌ چنین فرض و عرض ناسازگار چشم بپوشیم.

این مطلب که برای رفع اشکال متصور از نسبت‌ سـعدی‌ بـه‌ سـعد بن ابی بکر طرح شده بود بدون تـوجه بـه توابع و موانع‌ آن‌،از تذکره الشعراء سمرقندی

به حبیب السیر و جهان آرا در صده دهم منتقل گشته چنانکه خواند‌ میر‌ در مورد ذکـر سـعد زنـگی میگوید:

«شیخ مصلح الدین سعدی را در‌ تخلص‌ بوی منسوب میدارند»

قـاضی غفاری هم در‌ جهان‌ آرا‌ همین معنی را تأیید میکند و چون نوشته‌‌ او‌ علاوه بر این یک نکته شامل نکات دیگری هـم هـست بـه نقل عین‌ آن‌‌ مبادرت میورزد:

«طغرل ابن سنقر‌»در‌ سنه تسع‌ و تـسعین‌ و خـسمائه‌(۵۹۹)به دست سعد بن زنگی‌ اسیر‌ شد و اتابک سعد بن زنگی به سلطنت نشسته شیخ سـعدی خـود را‌ بـدو‌ منسوب ساخته و در تعریف او همین‌ بس.

مولانا شرف تبریزی‌ در‌ تاریخ وفات شیخ گـوید:

هـمای‌ مـرغ‌ روح شیخ سعدی‌ مه ذوالحجه از خاصاد الف سال‌ شب سه‌شنبه از مه‌ بود‌ کز روز بیفشاند از غبار‌ تـن‌ پر‌ و بـال

(۲۷ ذوالحـجه‌ ۶۹۱‌)

و دیگری گفته:

گلستان عین‌ تصنیفات‌ او بود شدش تاریخ هم عین گلستان.»

(۶۹۱) علاوه بر ایـنکه جـهان آرا گوینده‌ ماده‌ تاریخ وفات شیخ را بدست میدهد‌ که‌ شرف الدین‌ حسن‌ رامی‌ تـبریزی مـعاصر شـیخ در‌ آغاز جوانی خود باشد.می‌ گوید که شیخ سعدی خود را به سعد زنگی مـنسوب‌ سـاخته‌ است.

این اختلاف روایت در میان‌ مورخان‌ صدهء‌ هشتم‌ با‌ مورخان صدهء نهم‌ و دهـم‌ بـا مـقایسه تقدم و تأخر زمانی نشان میدهد که روایت دوم سند و مأخذ قدیمی‌ نداشته و برای رفع‌ اشکال‌ از‌ روایـت اول گـرفته شده و بدین صورت در‌ آمده‌ است‌‌ و مادامیکه‌ مستند‌ به‌ سند قدیمتری نباشد بـهیچوجه قـابل قـبول بلکه اعتنا نمیتواند قرار گیرد.

در سال ۱۳۱۵ شمسی که انجمن آثار ملی و وزارت معارف هفتصدمین‌ سال تـألیف گـلستان را تـشریفاتی‌ شایسته از ساختن بنای جدید و نصب مجسمهء شیخ در مدخل شهر شیراز و تنظیم مـجموعه‌ای از مـقالات بعنوان سعدی نامه مقرر

داشت،مرحوم میرزا محمد خان قزوینی در مقایسه این روایتها‌ در‌ مقاله خود روایـت دوم را بـر روایت اول به عللی مقدم شناخت ولی به اشکالات و تناقضات‌ دیگری که از آن در سرگذشت زنـدگانی شـیخ ناشی میگردید،توجهی نشد.

مرحوم‌ اقبال‌ آشـتیانی کـه بـعد از انتشار کتاب ممنون به حوادث الجامعه‌ در بـغداد بـه سال ۱۳۱۲،بوجود ابو الفرج ابن الجوزی دوم پی برده‌ بود‌ برای اینکه دوره جوانی سعدی‌ را‌ در شـشصد و سـی و اند هجری با دوران احتساب‌ ایـن ابـن الفرج در بـغداد مـقارن سـازد ناگزیر از قبول فرضیه‌ای تازه در باره‌ تـاریخ تـولد‌ و کیفیت‌ نشو و نمای شیخ شد‌،فرضیه‌ای‌ که سعدی را در ۶۵۵ که‌ سال نظم بـوستان اسـت مردی در حدود چهل سال ببالا نـشان دهد.بدیهی است از ایـن راه تـصور امکان وابستگی سعدی به سـعد بـن‌ ابی‌ بکر قوت میگرفت ولی به سایر تقاضای دیگری که ترجمه حال او براساس مـدارک و مـآخذ آثار منظوم و منثور او هم در آن مـیان بـاید کـاملا منظور گردد،تـوجهی مـبذول نشده‌ و برای‌ فاصله‌ زمـانی‌ کـه طبیعتا در میان جدائی سعدی از یار جوان و دلیر اصفهانی و بازدید از او در اصفهان پس‌ از مراجعت به ایـران(کـه جوان را بصورت پیری فرتوت و شکسته‌ و سـپید‌ مـوی‌ در آورده بود)وجـود داشـته تـحلیل و تقلیلی مقفع منظور نـیاورده بود.

بدیهی است این همه کوشش‌ها و پژوهش‌ها ‌‌از‌ طرف فضلا و محققین جدید برای آن به عمل مـیآمد کـه جهت تخلص سعدی‌ وجه‌ مناسبی‌‌ بـدست آیـد.

بـاید بـیاد آورد از هـزارها شاعری که بـه زبـان فارسی در ایران و هند‌ سخن‌ سروده‌اند بندرت کسی مانند خاقانی و قاآنی را میتوان یافت که تخلص خویش‌‌ را از اسـم امـیر‌ زادهـ‌ای‌ گرفته باشد و اشتراک لفظی میان ریشهء تـخلص سـعدی بـا لفـظ سـعد در نـام سعد زنگی یا نبیره‌اش سعد ابو بکر،هیچ لزومی ندارد که نسبتی‌ بوجود آورد و شاعر بزرگ ما را‌ بیکی از آن دو تن منسوب کند،آن هم‌ شاعری که مقام ادبی و فضلی او والاتـر از این بوده که خود را به صاحب جاه و مقامی‌ منسوب سازد.

چرا باید سعدی‌ آزاده‌ را وابسته بامیری یا امیر زاده‌ای کنیم و تخلص‌ او را مأخوذ از نام کسانی پنداریم که بنا باتفاقات زمانه از دوران زنـدگانی‌ دراز خـود جز مدت کوتاهی را در حوزهء‌ قدرت‌ و سلطه ایشان نگذرانده و در سخن خویش ابدا اشاره‌ای به وجود چنین سابقهء انتسابی نکرده باشد؟

سعدی که در پایان سعدی نامه یا بوستان و در دنباله حکایت مست و مـقصوره‌ مـسجد،ناگهان‌ از‌ گفتگوی متبادل میان پیر مؤذن و مست نبید به خود میپردازد و میگوید:

همی شرم دارم زلطف کریم‌ که خوانم گنه پیش عفوش عظیم‌ کـسی را کـه پیری در آرد ز پای‌‌ چو‌ دستش‌ نـگیری نـخیزد ز جای‌ من آنم‌ ز پای‌ اندر‌ افتاده پیر خدایا بفضل توام دستگیر

در چنین وضع و حالی نمیتوانسته از نام شاهزاده‌ای که در آن‌وقت کمتر از بیست و هشت‌ سال‌ داشـته‌ تـخلص بپذیرد در صورتیکه بروزگار جـوانیش قـاضی‌ شهر‌ را‌ ناشناخته به تعظیم و تجلیل مقام فضل خود وادار ساخته بود چنانکه قاضی پس از جستجود دانسته بود که باسعدی‌ نامی‌ طرف‌ گفتگو بوده است.

بنابر این باید از این سودا هرچند‌ که قـدیمی هـم باشد صرفنظر کرد و برای توجیه تخلص سعدی وجهی اندیشید که به قبول عقل و قرائن تاریخی‌‌ سازگارتر‌ باشد‌.

اکنون با انصراف نظر با غمض عین از انتساب سعدی باتابکان‌ فارس‌‌ ببینیم آیـا خـود شاعر در گـفته‌های خود به کلمه و نام سعدی که از آن امکان استخراج‌‌ نسبی‌ باشد‌ اشاره‌ای کرده است یا نه.

سعدی در گـلستان و بوستان بارها بشخصیت ممتاز‌ پدر‌ خود‌ اشاره‌ای‌ میکند ولی به اصل و نسب او اشـاره‌ای نـدارد و مـعلوم نمیکند که پدر هم‌ با‌ پسر‌ در این‌ نسبت سعدی شرکت داشته یا نداشته بود.

او در غزلیات خود یکبار‌ بـاهمیت‌ ‌ ‌خـاندان خویش گریزی میزند و مباهات میکند که:

همه قبیلهء من عالمان دین بودند‌ مـرا‌ مـعلم‌ عـشق تو شاعری آموخت

و پرده از روی حقیقتی بر میدارد،زیرا این بیت بطور‌ صریح‌ نشان‌ میدهد که قـبیله و طایفه سعدی همه عالمان دینی یعنی فقیه و اصولی و مفسر‌ و محدث‌ بوده‌اند‌ و آواز آن میان تـنها فردی بوده که بـه هـنر شاعری سر فرود آورده‌ است.براساس‌ همین‌ بیت در کتاب سلم السموات مینگریم که خانواده پدری و مادری‌ اورا از‌ اهل‌ هنر‌ و علم شمرده‌اند.

قضارا در فارس نامه و شیراز نامه و شدالازار و منابع دیرین دیگری که‌ میتواند مـا‌ را‌ بهوبت‌ رجال شیراز آشنا سازد ابدا نامی از خاندان روحانی‌ معروفی یا قبیله‌ای‌ بنام‌ سعدی نمینگریم.در صورتیکه شهادت شاعر بر وجود چنین‌ خانواده‌ای در شیراز آنهم با صراحت کامل‌ بهترین‌ قرینه وجود قـبیله سـعدی‌ در اقلیم فارس محسوب میشود.

در اینجا نکته‌ای‌ بنظر‌ میرسد و آن تحقیق در این موضوع است‌ که‌ آیا‌ طایفه‌ای‌ و قبیله‌ای که سعدی خود را منسوب‌ بدانها‌ شمرده است خود هم بنام سعدی موسوم بوده‌ و یـا نـسبت دیگری داشته‌اند؟

به قرینه‌ اینکه‌ سعدی در غزلی از طیبات‌ خطاب‌ به منظور‌ چنین‌ میگوید‌:

تو همچنین دل شهری به غمزه‌ای‌ ببری‌‌ چو بندگان بنی سعد خوان یغما را

سریحا اشاره بوجود قبیله بـنی‌ سـعدی‌ میکند که خداوندان کرامت و سخاوت و خدم‌ و حشم بوده‌اند و خوان نعمت‌ آنان‌ معروف مردم عصر سعدی‌ بوده‌ است‌.

اما چنانکه اشاره کردیم در فارس نامه و شیراز نامه و مزارات شیراز و سایر مـظان‌ مـربوط‌ از چـنین طایفه‌ای در قلمرو‌ شیراز‌ نامی‌ بـرده نـشده اسـت‌.

سعدی‌ در غزل دیگری از‌«سعد‌ غیور»ی نام میبرد و میگوید:

سختم آید که به هر دیده تو را مینگرند سعد‌ یا‌ غیرتت آمد؟نه عجب سـعد غـیور!

ذکـر غیرت‌ سعدی‌ در سخن‌ او‌ بازهم‌ دیده میشود مثلا در‌ آنـجا کـه‌ می‌گوید:

از دوستی که دارم و غیرت که میبرم‌ خشم آیدم که چشم به‌ اغیار‌ میکنی

اما نکته اساسی در بیت‌ اول‌ این‌ اسـت‌ کـه‌ شـاعر بعد از‌ اشاره‌ به شدت‌ غیرت سعدی ناگاه به یاد ایـن معنی می‌افتد که غیرت از سعدی با وجود‌ غیور‌ بودن‌ سعد امر عجیبی نیست.

حال ببینیم سعد‌ غیور‌ کـه‌ بـوده‌ اسـت‌.

این‌ مطلب در طبقات سحابه رسول وارد است که سعد بن عباده انـصاری‌ از یـاران با وفا و غیرتمند پیغمبر اسلام بوده و بعد از هجرت پیغمبر از مکه به‌‌ مدینه،همه قدرت و مکنت و نـفوذ مـحلی خـود را در راه پیشرفت اسلام بکار برد.

او که پیش از اسلام در خانه‌ای باز و سفره‌ای گشوده داشـت و هـمه روزه بـندگان‌ او مردم‌ را‌ با بانگ بلند به حضور بر خوان پذیرائی او برای صرف غذای‌ چرب گـوشتدار دعـوت مـیکردند،در روزگار مسلمانی هم بر آن سیرت پسندیده‌ باقی مانده و در نگهداری جانب‌ مسلمانان‌ مهاجر و نگهبانی مـدینه از تـعرض‌ کفار عرب چندان امتحان فداکاری و خلوص ایمان داده بود که پیغمبر در یکی‌ از غزوات پس از مـشاهده‌ آثـار‌ فـتوت و شهامت سعد عباده او‌ را‌ دعا کرد و فرمود اللهم ارحم سعدا و آل سعد نعم المرء سعد بـن عـباده۱

علاوه بر این مکارم و سجایا درباره او نوشته‌اند که نسبت به‌ مسائل‌‌ ناموسی سـخت غـیرتمند بـوده‌ و به‌ همین جهت پیغمبر درباره او فرمود«ان سعدا لغیور»و در اثر این فرموده پیغمبر سفت غیوری بـرای سـعد در تاریخ اسلام به‌ یادگار باقی ماند و مردم دانستند که همانا سعد‌ غـیرتمند‌ اسـت.

هـمانطور که ذکر سخاوت و احسان او هم بخصوص در گستردن خوان‌ پذیرائی برای واردان صورت نمونه را پیدا کرده بـود.

بـنابر ایـن سعدی در میان تخلص خود و نام سعدی‌ که‌ به گشاده‌ دستی و حسن ضـیافت مـشهور و از حدیث غیرتمندی به غیور معروف بوده است گوئی‌ مناسبتی میدیده و بدان در‌ سخن خویش تلمیح کرده اسـت:

(۱)-ایـن حدیث در تاریخ ابن عساکر‌ دنباله‌ای‌ و مقدمه‌ای‌ دراز دارد.

***

حال اگر ما نتوانیم در مأخذهای مـربوط بـه تاریخ و جغرافیای شیراز به‌ خاندانی از علمای ‌‌مـعروف‌ بـر بـخوریم که با سعدی و شیراز انتساب داشته‌اند نـباید از ایـن بابت دستخوش‌ نومیدی‌ شویم‌،زیرا در تاریخ علمای شام میتوانیم‌ به نام و نشان طـایفه‌ای از عـلمای شیرازی بر سیم‌ که پس از شـکست فـاطمیان و هنگام فـتح شـام بـدست سپاه سلجوقی،از راه‌ بغداد بدانجا سـفر کـرده‌ و پس‌ از توقف مدتی در بیت المقدس به دمشق رفت و رخت اقامت افکنده و از اواخـر صـدهء پنجم تا صدهء هشتم یعنی سـیصد سال متوالی پیشوای حـنبلیهای شـام بوده‌اند.

نخستین فردی که از‌ ایـن طـایفه به دمشق درآمد و مورد احترام تنش‌ سلجوقی اتابک شام قرار گرفت ابو الفـرج عـبد الواحد شیرازی سعدی عبادی‌ انـصاری بـوده کـه در جوانی برای تـحصیل عـلم دین از شیراز‌ به‌ بـغداد رفـته بود و پس‌ از آنکه برابویعلی قاضی،فقه حنبلی را آموخت موقع غلبه سلجوقیان در سوریه‌ بر فـاطمیان از بـغداد به شام رفت و نخست در بیت المـقدس رحـل اقامت‌ افـکند‌ و سـپس بـه دمشق درآمد و سکونت اخـتیار کرد و مذهب حنبلی را در آنجا ترویج‌ نمود و دردی الحجه سال ۴۸۶ هجری در دمشق مرد و مقبره باب الصغیر بـه‌ خـاک سپرده شد‌ و از‌ پشت اوعده زیادی از عـلما بـوجود آمـدند کـه آنـها را خاندان‌ شیرازی و بـیت حـنبلی میگفتند.

اکنون چند نام از مشاهیر آنان را به نقل از کتاب الدارس فی تاریخ‌‌ المدارس‌ ذکر‌ میکنیم:

بعد از ابـو الفـرج‌ سـعدی‌ پسر‌ او شرف الاسلام شیرازی بانی مدرسه مـعروف‌ بـه حـنبلیه و پسـر زادهـ‌اش بـهاء الدین عبد الملک شیرازی انصاری مفتی شام بود که‌ زبان‌ فارسی‌ را مبدانست.

از این خانواده نجم الدین شیرازی‌،ناصح‌ الدین شیرازی،شهاب الدین و سیف- الدین شیرازی در قرن شـشم و هفتم هجری مقام تدریس و امامت و فتوی را در دمشق‌ عهده‌دار‌ بودند‌.

شمس الدین‌ شیرازی‌ که به عـبد الحـق مـوسوم بود در روزگار جوانی سعدی‌ شاعر میزیست و در طلب علم به دارالخلافه بغداد و کشور ایران سفر کرده و تا خـراسان ‌ ‌رفـته بود و پس از بازگشت در‌ ۶۴۱‌ فوت کرد.این خانواده پس‌ از غلبه صلاح الدین بر شام دنـبالهء فـفوذ مـذهبی خود را تا مصر هم پیش بردند و در جنگهای صلیبی نیز شرکت جستند.

نویسندگان طبقات‌ حنابله‌ از افـراد این خاندان همواره به عزت و حرمت نام میبرند و برای اینان که ناشر مـذهب حنبلی بجای شیعه فـاطمی در شـام و قدس و مصر بوده‌اند حق فضیلت و اولویت قائلند از‌ آن‌ میان‌،کتاب طبقات‌ ابن مفلح که‌ اصل‌ آن‌ بدست ما نیفتاده است ولی از اقتباسات آن در کتابهای‌ تاریخی دیگر برخوردار شده‌ایم در حفظ مناقب افراد خاندان شـیرازی حنبلی‌‌ سهم‌ وافی‌ دارد.

آنجا که سعدی در گلستان خود سخن‌ از‌ پیری صد و بیست ساله در شام‌ میگوید که هنگام نزع روان بفارسی سخن میگفت:نقل این داستان مینماید که‌ دمشق‌ دو‌ ربع دوم از صد هفتم کـه سـعدی در آنجا رحل‌ اقامت افکنده بود هنوز زیر نفوذ سیاسی آل ایوب کرد و نفوذ فرهنگی و مذهبی طایفه سعدی‌ شیرازی حنبلی،با‌ زبان‌ و فرهنگ‌ ایرانی رابطه خاصی داشته است؛نفوذی که پس‌ از ربـع قـرن‌ توقف‌ سعدی در آن سرزمین مانع از تأثر کامل و به اسلوب تفکر و تعبیر زبان عربی بلیغ شده‌ بود‌ و به‌ شعر عربی سعدی روح ترجمه تحت اللفظی‌ فارسی میبخشید و سخن فارسی او‌ را‌ پس‌ از یک ربـع قـرن توقف در بلاد عرب‌ در مرحله کمال بلاغت حفظ کرده‌ بود‌.

سعدی‌ در گلستان از رابطه خود با ابن جوزی حنبلی و قبول تربیت از او سخن‌ میگوید‌ و صرف نظر از اینکه منظورش ابو الفرج اول یا دوم بـوده‌ شـاید ایـن‌ هم‌ قرینه‌ای‌ بر ارتباط او بـا حـنابله بـغداد محسوب شود.بنابر این‌ شریک ساختن سعدی شیرازی‌ در‌ نسبت با طایفه حنبلی انصاری سعدی شیرازی‌ مهاجر و مقیم شام در یک نسبت‌ بـمراتب‌ بـه‌ قـبول ذوق و عقل نزدیکتر از این‌ است که بگوئیم شاعر تـخلص و شـهرت خویشتن را از‌ نام‌ فلان امیر یا امیر زاده‌ زنگی یا ترک گرفته است.

سعدی به‌ اعتبار‌ بیتوته‌ در مدرسه نظامیه بـغداد و اظـهار ارادت بـه شهاب- الدین سهروردی احتمال قوی میرود که در‌ عقیده‌ مذهبی‌ بـا شافعیان فارس از شیرازیان حنبلی مهاجر به شام نزدیکتر بود و به‌ صرف‌ ذکر نامی از این جوزی

در گلستان نباید او را حـنبلی مـتعصب شـناخت بلکه ارتباط او‌ را‌ با شیرازیان سعدی‌ انصاری شامی باید به همان جـنبه نـسبی محدود دانست‌.

حال‌ ببینیم دنباله این نسب چرا در بوم‌ و بر‌ اصلی‌،یعنی شیراز چنین قطع‌ شـده اسـت.

شـاید‌ آن‌ دسته از سعدیان شیرازی که در فارس باقیماندند و از عقیدهء شافعی و بعدها از‌ تشیع‌ پیـروی کـردند نـام سعید و عبادی‌ و خزرجی‌ را که‌‌ بیشتر‌ مطلوب‌ مردم شام و بلاد دیگر عرب بوده‌ به‌ انـصاری تـبدیل کـرده باشند و امروز آثار آن قبیله را بتوان در جزو‌ بقایای‌ انصاریان اصیل شیرازی در اصفهان و شیراز‌ یافت.

***

وقـتی حـکومت جمهوری‌ سوریه‌ برای یاد آوری و بزرگداشت سوابق‌‌ حقوق‌ ادبی و دینی شیخ سعدی،هفده سـال پیـش از ایـن خیابانی و میدانی را در‌ پای‌ کوه صالحیه که قدیمترین پایگاه‌ نزول‌ مهاجرین‌ شیرازی و کرد به‌ دمـشق‌‌ بـوده به خیابان سعدی‌ شیرازی‌ و میدان سعدی شیرازی نام گزارد،امیر حسن‌ جزائری از نـوادگان امـیر عـبد القادر جزائری‌ که‌ ریاست دبیرخانه مجمع‌ لغوی عربی را‌ داشت‌ و درباره سوابق‌ خاندان‌ حنبلی‌ سعدی شـیرازی در دمـشق‌‌ تحقیقاتی کرده بود،ضمن تهنیت مرا گفت:شهرداری دمشق با این عـمل یـک‌ تـیر به‌ دو‌ نشان زده است.

یکی تجلیل از‌ شاعری‌ مسلمان‌ و ایرانی‌ که‌ قسمت مهمی از‌ عمر‌ خود را صرف خـدمت بـدین و دنـیای مردم سوریه کرده بود و دیگری تذکار خاندانی‌ از علمای شام‌ که‌ در‌ این نـسبت بـا آن شاعر ایرانی شرکت‌ داشته‌ و مدت‌‌ سیصد‌ سال‌ متوالی‌ در مسند تدریس و فتوی و بر منبر وعظ و خطابه و در مـقام‌ تـصنیف و تألیف به همشهریان دمشقی خود خدمات ارزنده‌ای کرده بودند.

وقتی به او گـفتم تـصور میکنم هردو‌ گل از یک گلبن شکفته بـاشند و هـر دو سـعدی از بستگان یک خانواده قدیمی از مردم شهر شـیراز بـوده‌اند،خشنود گردید و آنرا دلیل دوام پیوند معنوی در میان مردم ایران‌ با‌ کشورهای اسلامی دیـگر بـشمار آورد.

محمد-محیط طباطبائی

منبع: مجله وحید- اردیبهشت ۱۳۵۰

ارسال دیدگاه

برای ارسال دیدگاه کلیک کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *