بار دیگر، تبریز: شهری که دوست می‌دارم

فرانک مجیدی: دارد فریاد می‌زند و مطمئنم کسی تا به‌حال این تُن صدای‌ش را نشنیده. تمامِ آن افرادی که ستایشش می‌کنند. یک روز، من هم در آن دسته بودم. ستایش‌گر محضِ او.

«من از شما فقط «چَشم» می‌خوام. من استاد راهنمای شمام. اگه اشتباه هم بکنم باید فقط بهم بگید چشم! ببینید، فقط یه عدد برای چسبندگی، یه عدد برای هدایت گزارش می‌دید و دفاع می‌کنید. فهمیدی؟! حالا می‌خوام اون «چشم» رو بشنوم.»

از فرط خشم ابروی چپم شروع می‌کند به بالا پریدن. دیگر تمام شده. مسلّم است و این را می‌دانم. نمایش تمام شده. من دیگر این‌جا نخواهم ماند. یاد زمستان ۸۶ افتادم. یاد زلزله‌ای که یک شب آمد و پس‌لرزه‌اش چند روزی گریبان شهر را رها نمی‌کرد. چرا یاد آن ماجرا افتادم؟ شاید چون در سرمای محوطه‌ی برف‌گرفته‌ی خوابگاه خود را از فرط سرما منقبض کرده‌بودم و به دوستانم می‌گفتم: «تموم شد، باید تموم بشه!» حالا که تمام است، پرده‌ی آخر را من بازی می‌کنم. در چشم‌های منتظرِ «چَشم»ش نگاه می‌کنم: «نه! نه آقای دکتر!» لحظه‌ای سکوت. خوبم. راحتم. من به عقیده‌ام پشت نکردم. همین تعطیلات نوروز بود که از فیلم «نَه» نوشتم. یادم هست روزی که شروع کردم به وبلاگ نوشتن، به خودم قول دادم در زندگی مجازی با صداقت تمام از عقایدم بنویسم و در زندگی حقیقی، از نوشته‌هایم عدول نکنم. حالا چطور می‌توانستم خودم را زیر پا بگذارم و به کسی که ۹ ماه تمام دیکتاتوری‌ش را تحمل کردم، «چَشم» بگویم. نه! دیگر نوبت من است. تغییر را باید خودم بسازم.

سکوت شکسته و من از اتاق «آقای پروفسور» بیرون آمده‌ام. چیزی حدود ۴۰ دقیقه ناسزا و توهین که با فریاد به من و همکارانم اعلام می‌کند و قهر خشمگینانه. همکارانم می‌گویند عذرخواهی کنم. آن‌ها هم می‌دانند تمام شده. در تمام این سال‌ها، هیچ‌کس تا این‌جایی که من رفتم، پیش نرفت. بالاخره نرم و رام شدند. بالاخره «چشم» گفتند، همان‌جوری که آقای پروفسور دوست دارد. من وصله‌ی ناجور آزمایشگاهش بودم، استخوان در گلو، خار در چشم. به دوستانم گفتم: «دیگه بسه. حالا که به این‌جا رسیده، دیگه هیچی بهش نمی‌دم. نه چشم، نه رضایت اجباری و نه عذرخواهی! هیچی!» سه‌شنبه ۲۰ فروردین بود. آقای پروفسور چهارشنبه هم نیامد. همان‌روز بود که به استادراهنمای اولم تلفن کرده، گریه کرده –همیشه قدرت بازیگری‌اش را تحسین می‌کنم- و گفته دیگر نمی‌تواند مرا در آزمایشگاهش تحمل کند. «اونو ببر آزمایشگاه خودت.»

تنها چیزهایی که من را غمگین می‌کند را تا شنبه تحمل می‌کنم. نگرانی خانواده‌ام، جدایی از دوستانم در آزمایشگاه و ترس از رفتن به آزمایشگاه جدید. در دانشکده‌ی ما تعویض آمایشگاه دانشجوی ارشد، موجب سرافرازی‌ش نیست. همه می‌دانند که از اختلاف با استاد سرچشمه می‌گیرد و خب، همیشه حق با همکار محترم، جناب استاد، است، تازه آن همکار محترم هم آقای پروفسور باشد. من اما، از نام و ننگ ماجرا بریده‌ام. خیلی خسته‌‌تر و بریده‌ترم. نمی‌توانم ادامه دهم. همان پنجشنبه است که بعد از سال‌ها، ترانه‌ی «سفر» فرهاد را می‌شنوم. مطمئنم که تا انتهایش می‌روم. شنبه. از ساعت ۸ دانشکده‌ام. همانی می‌شود که انتظار داشتم. استادراهنمای اولم بعد از نیم ساعتی که درباره‌ی کار و پروپوزال شکست‌خورده‌ام می‌پرسد، می‌گوید «فکر می‌کنم به صلاحه که کارو تو آزمایشگاه من ادامه بدید.» به من می‌گوید وسایلم را ا «آزِ سابق» جمع کنم و برگردم. همه‌چیز به گذشته پیوست. هرچند، زخم‌های خشم و تأثیراتش هنوز تازه است. جلوی گریه‌ام را هنگام خداحافظی با دوستانم می‌گیرم. آن‌ها هرگز «دوستان سابق» من نشدند. تنها خوشی آن ۹ ماه، بودن با آن‌ها است.

1-22-2014 10-19-52 AM

پروپوزال من جواب نمی دهد. بارها تکرار. بارها تست. هیچ. چیزی نیست. قرار است «چسب رسانا» بسازم اما، نه چسب است و نه رسانا. ۹ ماه می‌گذرد و باز هیچ. جوابی در کار نیست. چند ماهی است که در خودم هستم. گوشه گیر و افسرده. همه‌ی این‌ها بخاطر آن است که همان دفعه‌ی اول، آن «نه» را نگفتم و گز نکرده، بریدم. پروپوزالم را خیلی زود تحویل گروه دادم تا تصویب شود. حتی یک آنالیز هم انجام نداد‌ه‌بودم. همان‌جوری که «آقای پروفسور» اصرار پشت اصرار کرد و من مخالفتی نکردم. حالا «آقای پروفسور» پا پس کشیده. من مانده‌ام و یک کار محکوم به شکست. این ماجرا و خیلی از مباحث دیگر، طاقتم را طاق کرده. منتظر یک فرصت برای خلاصی‌م. فرصت ۲۰ فروردین. ۲۴ فروردین، اولین روز کاری‌م در آزمایشگاه تازه بود. قرار شد به روشی دیگر واکنش مورد نظر را بگذارم. یک هفته بعد، دو نمونه برای آنالیز آماده کرده‌بودم. اگر جواب ندهد، پروپوزالم عوض می‌شود.

این مسیر چرا تمام نمی‌شود؟! باید زودتر برسم. سمت اتاق دکتر می‌روم. درش بسته است. به آزمایشگاه جدیدم برمی‌گردم. استادم آن‌جاست. بچه‌ها هم هستند. دور هم نشسته‌اند. صحنه‌ای که هرگز در آزمایشگاه سابقم ندیده‌بودم.
-«چه خبر خانم مجیدی؟! خوش‌خبری دیگه؟»
+ «آقای دکتر…» جلوی همکاران تازه‌ام که با هم در تمام این سال‌ها فقط یک سلام و علیک گذرا داشتیم، خجالت می‌کشم. نمی‌خواهم بفهمند چه گرهی در گلویم است. چیزی به وزن ۹ ماه تحقیر و خاطرات بد. باید متین باشم.
+… بله. بالاخره جواب گرفتیم!
این آغاز کلی آزمایشات دیگر شد. آزمایشاتی که اغلبشان جواب داد و در بخشی از کار، جواب‌ها چنان درخشان بود که انتظارش را نداشتیم. همه‌چیز، واقعاً تمام شده‌بود. خوب تمام شده‌بود.


«من از جهنم رد شدم آقای دکتر. هرجای دیگه‌ای برام بهشته.» روز معلم است و من به دیدن یکی از استادانم رفته‌ام که من و همکلاسی‌های دوره‌ی کارشناسی‌م به او بسیار مدیونیم. اگر ما را بچه‌های «انجمن شعرای مُرده» در نظر بگیرید، او خودِ «آقای کیتینگ» ماست! استادم در درس شیمی‌معدنی. این را در جواب پرسشش مبنی بر حال و اوضاعم در آزمایشگاه تازه گفتم. گفتم اگر کمک او و استاد مشاورم نبود، من آن ماه‌های بد را دوام نمی‌آوردم. بارها تا مرز انصراف از تحصیل رفتم و آن دو، جلویم را گرفتند. فقط روزهای بعد بود که ثابت کرد آزمایشگاه تازه «هرجای دیگه» نبود که می‌توانست بهشت باشد. برای من، «خودِ بهشت» شد، هست و خواهدبود.

1-22-2014 10-20-31 AM


دارم به این فکر می‌کنم که ۸ سال است در تبریز زندگی می‌کنم. درست در برهه‌ای که زندگی واقعی هرکسی شکل می‌گیرد. آن‌جا که خودت باید مستقیماً با زندگی و اجتماع روبرو شوی. به تک‌تک روزهایم در این شهر فکر می‌کنم. می‌گویند و می‌دانم که حافظه‌ی تصویری فوق‌العاده‌ای دارم. تمام این ۸ سال را با تفکیک روزها و جزئیات به یاد دارم. روز اول دانشکده که کلاس ۱۰۴ را پیدا نمی‌کردم، روزی که مادر دوست هم‌شهری و هم‌اتاقی‌م در بازگشت به شهرمان تصادف کرد و درگذشت، روز اولین برف، روز اولین میان‌ترم، روز اول کلاس ترسناک شیمی تجزیه ۱، تمام روزهای فوق‌العاده‌ی معدنی ۱ و ۲، روزهای زمستان سردی که دانشگاه یک هفته تعطیل شد، روز لیگ برتری شدن تراکتورسازی که افتاد به بحبوحه‌ی شب‌هایی که مردم در خیابان‌ها در ماشین‌هایشان بوق می‌زدند و به هم V شیرین پیروزی نشان می‌دادند، روزهایی که غبار نانشستنیِ غم آمد، روزهای کنکور ارشد که از پنجره‌ی اتاق پذیرایی خانه‌ام دانشکده را تماشا می‌کردم، کنکور، ناامیدی، آمدن نتایج اولیه، قبولی، روزهای کلاس‌های ارشد، روز اول آزمایشگاه، روزهای زلزله‌ی تلخ آذربایجان، روزهای خبر مرگ، روزهای پس‌لرزه‌های ترسناک، روزهای شاهد تَزَک‌های تهدیدکننده‌ی روی دیوارهای دانشکده بودن، روزهای خردادِ سرانجام شاد، روزهای روبان‌های بنفش و باز بوق ماشین‌ها، روز تماشای بازی ایران- کره‌جنوبی در آزمایشگاه و از طریق اینترنت و آن فریاد «گلللللللللللللللللل» من که همکارم را ترساند، روزی که حتم داشتم برای «پل آبرسان» خاطره می‌شود و کمتر این‌همه جوان شاد و رقصان را بر خود خواهد دید، روزهای مهر و ورودی‌های معصوم و گیج‌شده در راهروهای پیچیده، روزهای خنده‌ها و شوخی‌های تمام‌نشدنی آزمایشگاه، روزهای دفاع دوستان و بالاخره، امروز… دفاع من از مدرک کارشناسی‌ارشد در رشته‌ی شیمی‌آلی.

من ۸ سال خارق‌العاده را در تبریز گذراندم و هنوز ساکنش هستم. بهترین سال‌های عمرم را با تمام اشک‌ها، لبخندها و درْ جان رفته‌ترین دوستانی که می‌توان یافت. به کارشناسی ارشد رسیدن و به پایان بردنش، مدیون انسان‌های فوق‌العاده‌ای است که تا روزی که نفس می‌کشم، قلبم لبریز از عشق و سپاس به آنان است و می‌خواهم در این‌جا از آن‌ها نام ببرم.

راهی دانشگاه شدنم را، مدیون سه دبیر عزیز روزهای دبیرستان هستم، آقایان «نادر تنهاپور» در درس فیزیک، «مسعود صیاد» در درس ریاضی و «اورنگ باقی» برای شیمی. تمام روزهای خوب کارشناسی‌م، بزرگ شدن‌م، نگاه تازه‌ام به جهان اطراف‌م را مدیون استاد فرزانه‌ام، آقای دکتر «بهروز شعبانی» هستم. بدون یاری او و استاد مشاور خوبم، دکتر «رضا تیموری‌مفرد» هرگز متصور رسیدن امروز نبودم. از استاد راهنمایم دکتر «ناصر ارسلانی» که با مهر در آزمایشگاهم را رو به من گشود و به مدد لطف او، کارم پاسخ لازم را گرفت، ممنونم. هر آن‌چه که از کار علمی و عملی در آزمایشگاه می‌دانم، به‌خاطر لطف دو همکار بسیار نازنین است؛ اول، خانم دکتر«هما غیبی» که دوست عزیز و نازنینم است و آقای دکتر «امیرمحمد گوگانیان» که برادری مهربان و همکاری فوق‌العاده بوده و هست. دوستان نازنینم در آزمایشگاه سابقم که نقاط درخشان آن روزهای تاریک بودند، خانم‌ها دکتر «هما غیبی»، «رقیه علیزاده»، «مرضیه فتحی»، «لیلا شادی»، «مرجان قربانی» و خانم «الهام مدنی». دوستان و همکاران بی‌نظیرم که همواره از بودن در کنارشان به خود خواهم بالید؛ آقای دکتر «امیرمحمد گوگانیان» و آقای «حمید بخش‌پور» و خانم‌ها «فروغ نصوحی‌پور»، «گلشن سامع»، «نینا راوندی»، «سمانه فریمند» و «مهسا صفوی» و دوست نازنینمان «هاله نقی‌زاده». تمام این نام‌ها سبب می‌شود سپاسگزار لطف خداوند باشم که آن‌چنان دوستم داشته که مرا لایق آشنایی و همکاری با آنان کرده‌است.

1-22-2014 10-21-00 AM

۸ سال زندگی در تبریز… عدد قابل توجهی است و خاطرات و تجربیات‌ش، قابل توجه‌تر. من در کارشناسی‌ارشد، آن رشته‌ای را که واقعاً دوست داشتم، انتخاب نکردم. اما اگر یک روز باز حق انتخاب به من داده‌شود، برای داشتن این آدم‌های فوق‌العاده در زندگی‌م، باز همین راه انتخاب را خواهم کرد، حتی اگر آن ۹ ماه جهنمی در کار باشد. حتی اگر یک‌بار دیگر، بیش‌تر به عقب برگردم، باز همین‌جا خواهم ماند. این انتخاب من است. یک بار دیگر، تبریز. این‌جا شهری است که دوست می‌دارمش.

پ‌ن ۱: این نوشته را تقدیم می‌کنم به تک‌تک عزیزانم که نامشان در متن برده‌شد و می‌ارزد که تا پایان عمر، به احترامشان تمام‌قد بایستم.

پ‌ن ۲: عنوان و مؤخره، وام‌دار «بار دیگر، شهری که دوست می‌داشتم» اثر شادروان «نادر ابراهیمی» است.