جانگو رها شده

فرانک مجیدی: «جانگو رها شده»، تازه‌ترین اثر کارگردان صاحب‌سبک و دوست‌داشتنی، «کوئنتین تارانتینو» است. فیلمی در ژانر وسترن، که خودِ تارانتینو ترجیح می‌دهد آن را «ساوْترن» بخواند، بخاطر تمام عنصرهای موجود  در زمانه‌ای که داستان در آن می‌گذرد و ماجراهای جنوب آمریکای نژادپرست را برای بیننده زنده می‌کند.

کوئنتین تارانتینو

جانگو (جیمی فاکس)، برده‌ای شکنجه‌شده و زخم‌خورده در جنوب آمریکا است. او طی اتفاقی، توسط یک آلمانی جایزه‌بگیربه نام  دکتر کینگ شولتز(کریستوف والتز)، نجات می‌یابد. قرار است او به دکتر کمک کند تا سه برادر را که برای شکارشان جایزه تعیین شده، بیابند و در عوض دکتر هم می‌پذیرد او را یاری دهد تا همسرش را که به‌عنوان برده در می‌سی‌سی‌پی فروخته‌شده، نجات دهند. اما آن‌ها هیچ ایده‌ای درباره‌ی ملّاک معروف می‌سی‌سی‌پی، موسیو کالوین کندی (لئوناردو دی‌کاپریو) ندارند، مردی که باعث خواهد شد…

جانگو رها شده

در سال‌های اخیر، هالیوود به ساخت پروژه‌های خاطره‌انگیز وسترن، علاقه نشان داده‌است. یکی از بهترین نمونه‌ها اما، یک انیمیشن بود. «رنگو» با روایتی جذاب، علاوه بر نمایش داستانی آشنا در این ژانر، قهرمان ماجرا را به تدریج به مکاشفه‌ای درونی می‌برد و بیننده را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد. در دوره‌ی گذشته‌ی اسکار، این انیمیشن به‌عنوان برترین انیمیشن سال ۲۰۱۲ انتخاب شد. داستان‌های وسترن، عموماً ماجرای کلی یکسانی دارند. این داستان‌ها، با روایتی خطی، قهرمانی تنها، خسته و غمگین را نمایش می‌دهند. قهرمان یا جوانمردی خوش‌نام ساکن در شهری دورافتاده‌ است و یا تازه‌وارد، اتفاقی سبب می‌شود او برای اجرای انصاف و عدالت، در برابر «آدم‌های بد» بایستد و در نهایت خوبی و عدالت پیروز شود، ولو با مرگ قهرمان، و گاه با ادامه‌ی سفر قهرمان تنها. اثر جدید تارانتینو اما ، دست‌کم پر سر و صداتر از تمام پروژه‌های ژانر وسترن در سال‌های اخیر شده‌است. «جانگو» هم تنها کاراکتر دنیای سینما به همین نام نبوده‌است. در سال ۱۹۶۶، فیلمی به‌نام «جانگو» ساخته‌شده که در آن «فرانکو نِرو»، نقش کاراکتری به این نام را ایفا می‌کند. او نیز قهرمانی تنها و تازه‌وارد بود که با دو گروه از آدم‌بدها در جدال بود. جالب آن که نِرو، در فیلم تارانتینو نیز حضور دارد.

عنوان‌بندی فیلم، کاملاً خاطرات وسترن‌های سال‌های دور را زنده می‌سازد و آواز و موسیقی متن ابتدایی فیلم، یادآور آثار مشابه در این ژانر است. اما به هر حال، این کار، کارگردانی مانند تارانتینو دارد. او خود را مقیّد به ژانر نمی‌کند و امضاهای غافلگیرکننده‌ی خود را بر اثر اعمال می‌کند. درست همین شجاعت و جسارت تارانتینو است که از اغلب فیلم‌هایش، آثاری در خور توجه و احترام می‌سازد. مشخص‌ترین کاری که تارانتینو در این فیلم انجام داده، ارائه‌ی روایت غیرخطی است. کاری که این کارگردان در آن استاد است. این فیلم، درست مانند تمام فیلم‌های موفق تارانتینو، ضیافتی مالامال از خونریزی است. در حدی که جداً توصیه می‌کنم محدودیت‌های سنی را در تماشای آن مدّ نظر داشته‌باشید. مثل همیشه، درست در موقعیت‌هایی که انتظارش نمی‌رود، تارانتینو طنزی درخشان و مونولوگ‌هایی طلایی و بُرنده در فیلم گنجانده‌است.  اما چیزی که برایم بسیار جالب بود، زوم‌های ناگهانی دوربین روی کاراکترها، درست مانند فیلم‌های قدیمی بالیوودی است. باید آماده‌ی غافلگیری‌هایی مانند شنیدن یک ترانه‌ی رپ در اصیل‌ترین قسمت‌های «وسترنی» کار باشید. یکی از آن کارهای جالب‌توجه تارانتینویی، خلق کاراکتر «استیفن» با بازی چشم‌گیر «ساموئل ال. جکسن» است. جکسن، هنرپیشه‌ی محبوب تارانتینو است که ۶ بار با او همکاری کرده‌است. در شرایط داستان و زمانی که ماجرا در آن می‌گذرد، ارتباط خاص و سرشار از اعتماد میان برده‌ای پیر مانند استیفن و موسیو کندی شیطان‌صفت، یک ریسک به نظر می‌آمد، ریسکی که به‌شدت جواب داده و بیننده این اعتماد و ارتباط را بلافاصله می‌پذیرد و برایش، پرسشی پیش نمی‌آید.

جانگو رها شده

به باورم، اثر تازه‌ی تارانتینو، علاوه بر آن‌که عشاق سبک تارانتینو را به‌شدت راضی می‌کند، می‌تواند تمام نیازها و ملزومات مورد نظر در ژانرش را پاسخ دهد. حتی بیشتر از آن. این اثر، بر خلاف سایر وسترن‌های معروف، قهرمان اولش را سیاه‌پوست و مرشدش را یک آلمانی برگزیده. بالاتر از آن، این فیلم در میان داستان خود، به حقیقت آزاردهنده‌ی نژادپرستی، کاملاً عریان و به‌شدت دردآور اشاره می‌کند. سال گذشته، پستی نوشته‌بودم به نام «چرا ضدقهرمان‌ها محبوب‌تر هستند؟» ، شاید مهم‌ترین مشخصه‌ی این فیلم، آن است که شخصیت‌های اولش، چندان قهرمان نیستند! آن‌ها ادعای پاکسازی جامعه از ظلم و جنایت ندارند، آرزوهای‌شان بزرگ نیست و مهم‌تر آن‌که «دستشان آلوده‌تر از آن است که بتوانند قهرمان باشند.» مدت‌ها بود به این موضوع فکر می‌کردم و می‌خواستم بنویسمش، حالا اثر تازه‌ی تارانتینو این فرصت را به من داد که بگویم‌ش. قهرمان، برای اصالت صداقت و پاکی‌ای که عنوان‌ش نیاز دارد، باید دست‌هایش را تمیز نگاه دارد. باید وقتی لبخند می‌زند و برای خیل مشتاقان‌ش دست تکان می‌دهد، امید و خوبی را در اذهان متبادر سازد، قهرمان حتی نیاز دارد «سایه‌هایی» داشته باشد که «آن» کارهای کثیف، آن اعمالی که دست‌ها را آلوده می‌سازد، انجام دهند تا دست او پاک بماند. دکتر شولتز و جانگو، بیشتر همان «سایه» هستند. آن‌ها دمل‌های چرکین را می‌ترکانند تا چند سال بعد، «لینکلن» فرشته‌وار بیاید و ایده‌ی آزادی هم‌نژادان جانگو را ارائه دهد. جانگو صرفاً یک «اعتراض» و «انتقام» است، او برای هدف شخصی‌اش، راضی می‌شود «خودش را کثیف کند» (جمله‌ای که به شولتز گفت) و به هم‌نژادهای مظلومش به درشتی و زشتی سخن گوید. شرایط و موقعیت، از جانگو یک «فرصت‌طلب» ساخته تا یک «قهرمان». با همه‌ی این کارهای بزرگ تارانتینو، گمان می‌کنم تنها او شجاعت این را داشت که این اصلی‌ترین تابو و قانون ژانر وسترن را در هم شکند.

فیلم «جانگو رها شده»، این فرصت را به دی‌کاپریو داد که برای اولین بار، در نقش منفی ظاهر شود. کاراکتر کالوین کندی، یک ثروتمند سادیسمی و به‌شدت نژادپرست و نفرت‌انگیز را به نمایش می‌گذارد. خود دی‌کاپریو بارها در مصاحبه‌هایش گفته که از پذیرش این نقش به‌شدت وحشت داشته و از تارانتینو پرسیده که آیا لازم است در این حد جلو بروند؟ تارانتینو اما، متقاعدش کرد که کاملاً لازم است، اگر او شخصیتی معتدل‌تر و معقول‌تر داشته‌باشد، به حقیقت تلخ آن دوران خیانت کرده‌است. دی‌کاپریو به‌خوبی از پس نقشش برآمده. پسر فرق‌باز‌کرده و موطلایی «تایتانیک» برای خودش فوق‌ستاره‌ای شده! فوق‌ستاره‌ای که به تنهایی می‌تواند باعث شود با شوق در انتظار اکران فیلمی بنشینید، کما این‌که داوران اسکار به دلایلی –که مشکوکم هنرشناسانه باشند!- دستش را از مجسمه‌ی طلایی دور کرده‌باشند. درخشان‌ترین سکانس این فیلم، سکانس گفتگوی بعد از شام کندی با شولتز و جانگو بود، سکانسی که در آن دی‌کاپریو دستش را روی میز می‌کوبد و گیلاس زیر دستش می‌شکند و دستش خونریزی می‌کند، اما او بی‌توجه به آسیب‌دیدگی‌اش کار را ادامه می‌دهد و بازی به‌شدت درخشانی ارائه می‌دهد. تارانتینو که بعد از کات دادن صحنه، متوجه خونریزی دست دی‌کاپریو می‌شود، آن سکانس را «هیپنوتیزم‌کننده» خواند و برداشت جایگزینی برایش انجام نداد.

فیلم جانگو رها شده

با این‌حال، جزئیاتی هم هست که در فیلم من را اذیت می کند. عمده‌ترین آن‌ها، «توده‌وار» بودن بیشتر سیاه و سفید‌پوستان فیلم است. غیر از جانگو و استیفن، سیاه‌پوست‌های فیلم به‌شدت «رام» و «تعریف‌نشده‌» هستند. آن‌ها هستند تا «صرفاً مظلوم»، و نه برای لحظه‌ای معترض باشند! زنان سیاه‌پوست عمارت شهری کندی، به‌شدت ابله و بی‌مغز هستند. حضور این نوع کاراکترها، خیلی بیشتر از «کاکاسیاه» خواندن باقی سیاه‌پوست‌های فیلم، عصبی‌ام می‌کند. میزان توهین‌های نژادی آن‌قدر زیاد است که «اسپایک لی» در مصاحبه‌ای با «هالیوود ریپورتر» گفته‌بود هرگز به تماشای این فیلم نخواهد نشست، چرا که فیلم به اجدادش توهین کرده‌است. سفیدپوست‌های فیلم (گروه صاحبان سگ‌های وحشی برای مثال) هم وضعیت بهتری ندارند. هستند تا «صرفاً سادیسمی» باشند.  مشکل دیگر آن که، شخصاً نتوانستم «جیمی فاکس» را برای نقش جانگو بپذیرم. از ابتدای نگارش فیلم‌نامه، تارانتینو قصد داشت که «ویل اسمیت» را برای این نقش انتخاب کند. اما اسمیت نقش را به دلایل نامعلومی نپذیرفت. بعد از دیدن این فیلم، مدام فکر می‌کردم که اسمیت واقعاً چه انتخاب بهتری بود! سوای خاطره‌ای که از او به‌عنوان خواننده و بازیگر کمدی دارید، «هفت پوند» را به‌یاد بیاورید که چه زیبا، در نقشی تلخ و تأثیرگذار بازی کرد.

جدا از سبک روایی بی‌بدیل تارانتینو، شاهکاری مانند «قصه‌های عامه‌پسند» و تمام خاطرات خوبی که از کارهایش دارم، دلیلی بزرگ هست که می‌توان به‌خاطرش تمام‌قد در برابر کوئنتین ایستاد و ادای احترام کرد: شناساندن کریستوف والتز به دنیای سینما! والتز از سال ۱۹۷۷ به بازیگری مشغول بود و اغلب، فیلم‌ها و نقش‌هایی بی‌اهمیت در سینمای آلمان را به‌عهده می‌گرفت. تا آن‌که در سال ۲۰۰۹ تارانتینو برای فیلم «حرام زاده‌های بی‌آبرو» به جای دی کاپریو، به‌دنبال بازیگری اصالتاً آلمانی برای نقش «سرهنگ هانس لاندا» گشت و والتز را یافت. سال ۲۰۰۹ بود که ناگهان والتز مانند الماسی تراش‌نخورده و درشت، به چشم همه‌ی دنیا آمد و اسکاری گرفت که حق مسلم او بود. باور دارم اسکار دوره‌ی هشتاد و پنجم در رشته‌ی «بهترین بازیگر مرد نقش ‌مکمل» نیز، بعد از دیدن بازی بی نظیرش در نقش دکتر شولتز، تنها مستحق او است، او که برای این نقش، گلدن‌گلوب همین رشته را از آن خود کرد. والتز در حین یکی از سکانس‌های اسب‌سواری، زمین می‌خورد و استخوان لگن‌ش می‌شکند، بعد از بهبودی دوباره میان گروه باز می‌گردد و یکی از بهترین «مرشد»های سال‌های اخیر را روی پرده‌ی سینما جان می‌بخشد.

فیلم جانگو رها شده

«جانگو رها شده» در ۵ رشته‌ی اسکار دوره‌ی هشتاد و پنجم، نامزد شده‌است. می‌توان برای همیشه از تارانتینو ممنون بود، برای ساخت وسترنی که نظیر و بدیلی نداشته‌است، برای یک بار دیگر دیدار «کریستوف والتز» فوق‌العاده، و برای دادن شجاعت به «لئوناردو دی‌کاپریو» برای ورود به دنیای سیاه «آدم‌بدها».