بگویید من چه کسی را نفرین کنم؟!

ابراهیم افشار، روزنامه‌نگار عجیب و غریبی که سال‌ها پیش با سبک نوشته‌های او در کیهان ورزشی آشنا شدم، یک زمانی مقاله عالی‌ای داشت، با ترجیع‌بند «بگویید من چه کسی را نفرین کنم؟»

به گمانم بعد از ناکامی ایران در رسیدن به مرحله نهایی جام جهانی ۹۴ آمریکا بود، باخت‌های تحقیرکننده برابر کره جنوبی،‌عراق و عربستان باعث شده بود که ژورنالیست کهنه‌کار در مقاله‌ای عقده دل باز کند و یکی دو جا هم با ظرافت از خط قرمزها عبور کند.

دیروز دیدن این نمودار در مشیبل هم، باعث شد، به فکر بروم که از شما بپرسم آخر چه کسی را باید نفرین کرد؟!

infographic-star-count-

وارد زمانه عجیب و غریبی شده‌ایم، نه اینکه با پاپ و پاپیولار مشکلی داشته باشم، اما گاهی که توصیفات جوانان آرمانخواه دهه ۶۰ و ۷۰ را می‌شنوم و با حال خودمان مقایسه می‌کنم به آنها غبطه می‌خورم. آنها چه چیز در سر داشتند و ما چه!

برای دختران نوجوان آن عصرها لابد الویس، جیمز دین، چه‌گوارا یا ستاره‌های جوانمرد وسترن‌ها، مظهر مردانگی بودند. اما حالا چی؟

آدم‌های ذهنیات عجیب و غریبی دارند، در فیلم نیمه‌شب در پاریس، وودی الن می‌خواست بگوید که این یک عادت است که ما همیشه برای روزهای خوش گذشته، نوستالژی ببافیم، روزهایی که آنقدرها که تصورش را می‌کنیم، خوب و رنگی نبودند.

اما چه کنم که گاهی هر قدر ستاره‌های محبوب این روزها را در کنار ستاره‌های دو سه دهه پیش می‌گذارم، هیچ تناسبی حس نمی‌کنم.

سری به یک سایت دانلود موسیقی بزنید و ترانه‌های محبوب این روزهای بریتانیا یا آمریکا را دانلود کنید و گوش کنید و روی متنشان تمرکز کنید و بعد آنها را در کنار معمولی‌ترین ترانه‌های دو سه دهه پیش بگذارید، به چه نتیجه‌ای می‌رسید.

از هالیوود با دیالوگ‌های طولانی و عشق‌های معصومانه به سبک «تعطیلات رمی» رسیده‌ایم به هالیوودی که شدیدا با فناوری آلوده شده است، ده تا ده تا فیلم دانلود می‌کنیم تا شاید فرکانس روایی یکی با ایده‌ال‌هایمان همنوا باشند، اما هر سال که می‌آید و می‌رود فیلم‌های کمتر و کمتری نظرمان را جلب می‌کنند. خودمان را فریب می‌دهیم و به زور می‌خواهیم مفاهیمی را که دوست داریم وارد فیلم‌های این روزها کنیم، اما خب نمی‌شود! گاهی مثل روزهای کودکی که با خواندن رمان‌ها، تصاویر ذهنی از آن درست می‌کردیم، در عالم درون فیلم‌ها را ویرایشی می‌کنیم و ما با خودمان می‌گوییم چقدر خوب بود اگر این طوری می‌شد!

از دانشگاهی‌های کله‌خراب دهه ۵۰ و یاغی‌های اجتماعی خود می‌دانید که به چه رسیده‌ایم؟ گاهی دلم برای فوتبال دهه شصت تنگ می‌شود. دلم حتی برای کتاب‌های جلد مقوایی بدچاپ قدیمی هم تنگ می‌شود، کتاب‌هایی که شمارگان چاپشان کمتر از سه چهار هزار نسخه نبود و مانند این روزها شمارگان چندصدتایی نداشتند. کتاب‌هایی که همه اعضای خانواده شکیبایی خواندشان را داشتند.

با این همه گجت و اینترنت و امکان خرید آنلاین همه چیز، گاهی دلم برای رادیوی قدیمی‌مان و نوارهای کاست تنگ می‌شود. آن موقع دسترسی به دیتا آسان نبود، اما ما عادت داشتیم از همان دیتای محدود بهترین استفاده را کنیم و بیشترین تأمل‌ها و تعمق‌ها را روی آن داشته باشیم.

برای ما داستان‌های هانس کریستین اندرسون و برادران گریم، تنها داستان‌های پریانی نبودند، داستان‌هایی بودند که با آنها تخیل و عشق ورزیدن را یاد می‌گرفتیم. سال‌های بعد زمانی مجلات دیگری مثل دانشمند یا فیلم هم چنین کارکردی را برای ما پیدا کردند.

آن زمان دارایی فناوری بسیاری از خانه‌ها بیشتر از یک تلویزیون مبله سیاه و سفید یا یک رادیو ضبط محقر ساده نبود، اما با همان رادیو ضبط چقدر کاست گوش کردیم، آن زمان بلو ری نبود، اما چه نکته‌بینی‌ها و نتیجه‌گیری‌هایی که از فیلم‌های پخش شده نمی‌کردیم.

سال‌ها گذشته و دسترسی به همه چیز آسان شده، اما خیلی وقت‌ها حس می‌کنم، چگالی همه چیز کاهش پیدا کرده است، گویی به همه چیز آب بسته باشند، به کتاب‌ها، به موسیقی، به ستارگانی که دوستشان داریم.

عصر غول‌ها و مرشدان و شخصیت‌های بزرگ گویی تمام شده، خیلی وقت‌ها خودمان را گول می‌زنیم که با فناوری ما وارد عصر مردم شده‌ایم. اما چه مردمی؟ بماند!

زمانه، زمانه «شِیر»‌های بی‌مداقه شده است و هنگامه اسکن ذهنی فوق سریع متن‌ها. هزار تا لایک می‌گذاریم، اما یکی از آنها، صفای گذشته را ندارد.