در چشم باد
مهر ۱۴م, ۱۳۸۸فرانک مجیدی: لیلا، ۵ یا ۶ سال داشت که مادرش به او کاسهای آرد برنج میدهد که به خانهی خالهاش ببرد. با کلی سفارش مراقبت و سریع بازگشتن. بعد از نیم ساعت گذر از جادههای جنگلی با عبور تک و توک مردان همسایه و گاریهایشان، وقتی جاده خلوت بود، لیلا صدای پای چندین اسب میشنود. سواری که گویا رئیس جمع است صدایش میزند و میگوید: «دختر جان! تی اَمْرَ آب بَوَرْدِه دَری؟ من و می رفیقانَه تشنه ایسَه!» (یعنی همراهت آب داری؟ من و رفقایم تشنهایم!) لیلا فکر کرد آدمهای بدی نمیتوانند باشند، گفت در مسجد منتظر بمانند تا برایشان آب بیاورد. دواندوان به خانه برگشت. به پدرش گفت چند مرد تشنه دیده که غریبهاند، ریش و موی انبوه دارند، تفنگ دارند و قطار فشنگی به دور کمر بستهاند! پدر فهمید که میرزاست، با عجله در خانهی همسایهها رفت و به زنش گفت غذایی آماده کند و در سینی بگذارد تا به مسجد ببرد. به مسجد که رسیدند میرزا و مردانش به نماز ایستادهبودند. روستاییها نشستند. نماز میرزا که تمام شد، پدر لیلا غذا و آب را جلوی میرزا گذاشت و گفت میرزا! نصیحتی… حرفی برای ما نداری؟ میرزا ساکت ماند، لحظاتی بعد خواند: «مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو/ یادم از کشتهی خویش آمد و هنگام درو/ گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید/ گفت با اینهمه از سابقه نومید مشو…» پدر لیلا میگفت به اینجا که رسید چشمهای میرزا خیس شد، دیگر چیزی نگفت. لقمهای خورد و آب را با سلام به لب تشنهی حسین نوشید و با مردانش رفت. میرزا، دیگر برنگشت. هرگز.
این، معنای میرزا کوچک خان است برای کسی که راز جنگلهای شمال را میداند، شاید مانند معنایی که ستار خان و باقر خان برای یک آذربایجانی دارند یا معنایی که رئیسعلی دلواری برای یک بوشهری میدهد. مقدمه طولانی شد، چون آغاز داستان «در چشم باد» مرا به یاد این داستان قدیمی میاندازد. چون بخش کودکی «بیژن ایرانی» دیگر تمام شده و برای این سریال، شایسته است که نوشت و خوب هم نوشت. چون میتواند در زمرهی بهترین سریالهای ۳۰ سال اخیر، در کنار هزاردستان، سر به داران و روزگار دکتر قریب قرارش داد. گیرم که در زمان و زمانهای نامناسب پخشش شروع شد ولی باید پذیرفت، راز ۱۱ سالهی «مسعود جعفری جوزانی» بسیار ارزشمند است.

آنها که بیننده بودهاند، میدانند داستان از چه قرار است. بیژن و نادر، فرزندان خردسال حسن آقا هستند که با دوست تاجیک خود، آقا حسام، در خدمت میرزاست. بیژن عاشق لیلی، دختر آقا حسام، است که در همسایگیشان زندگی میکندو عموی بیژن و نادر، عباس، عاشق رعناست و در تدارک خانه برای ازدواجشان. در روز عروسی، خبر میرسد اوضاع بر میرزا تنگ آمده و داماد و حسن آقا و آقا حسام به جنگ میشتابند. حسن آقا و آقا حسام موفق به فرار میشوند اما عمو عباس به طرز تراژیکی اعدام میشود و میرزا را سر میبرند. حسن آقا و دوستش با عجله به تهران میروند و در راه، پسر کوچک حسن آقا، اسد، متولد میشود. در تهران، آقا حسام به عنوان همرزم میرزا شناسایی میشود و با تحمل زندان و شکنجه بالاخره با نقشهی دوستانش فرار میکند و به شوروی باز میگردد.

این بخش اول سریالی است که قرار است تمام حوادث تاریخی از میرزا کوچک تا آزادسازی خرمشهر را در بر بگیرد. بالاخره، جمعهشبهای شبکهی یک صاحب سریالی شد که بشود به دیدنش سر بلند کرد! جعفری جوزانی، این سریال را وصیتنامهی خود میداند و با جزئیاتی ظریف و پر از نور و رنگ آن را به قالب تصویر در آوردهاست. گویا قرار است از روی این سریال، سه فیلم سینمایی به نمایش درآیند. جعفری جوزانی جزو معدود کسانی است که از به تصویر کشیدن عشق و رنگ و خون نمیهراسد. دیالوگهای عاشقانهی زیبا، تصویربرداری استادانه، بازیهای طبیعی و خوب و داستانی پرکشش برگهای برندهی این سریالاند. تیم بزرگی از بازیگران سرشناس، بر اعتبار این سریال میافزاید. البته باید بر حضور پرمعنای «استاد حسین علیزاده» نیز تاکید کرد. برای عاشقان موسیقی اصیل، این نام پر از حضور و خاطره است و خود قبول آهنگسازی سریال از سوی ایشان، وزنهای برای این سریال به شمار میرود.

جعفری جوزانی کارگردان تحصیلکردهای است، میداند که چطور باید از پس کار برآید. آن سکانس بهیاد ماندنی گیر افتادن دلیجان در برفهای استخوانسوز منجیل در محاصرهی گرگها را به یاد دارید؟ درست مثل یک مستند بود! دیگر بازی و کارگردانی دیده نمیشد و بیننده همراه تقلای حسن آقا برای خلاصی خانوادهش از سرما میشد. دیالوگنویسی جوزانی بسیار عالی از آب در آمده. به باورم در سریالهای تلویزیونی، تنها جزو یکی دو نفری است که دیالوگ را میشناسد. مثل بعضی ادای ادبیاتدانی در نمیآورد که «هر آینه (؟؟؟!!!) پدر او را بر ما ترجیح میدهد» یا «وقتی من و دستام ۶ سالمون بود (!!!)». نماهای بیهودهی بسته از چشم و ابروی بازیگرانش نمیگیرد و داستانش را به بهترین شکل روایت میکند. یکی از حسنهای کار جوزانی، روایت درست تاریخی سریال است. او به خود اجازه نمیدهد حقایق را آنجوری که بعضی دوست دارند روایت کند، و چنان نیز روایتگر ماجرا نیست که احساس کنیم بازیگران از ۶۰ سال بعد آمدهاند و انگار ۵تایی هم عصا قورت دادهباشند و کتابهای «خسرو معتضد» را برای بینندگان بیچاره روخوانی کنند! حقیقت آن است که آنچه –به روایت اسامی تیتراژ- خانوادهی جوزانی خلق کردهاند، بازگشتی به سالهای آغازین ۱۳۰۰ است. جوزانی به زیبایی عشق را در میان خون و گلوله روایت میکند و استفادهی زیبایی از ادبیات، مثلها و شعرهای فولکوریک میبرد.

حالا دورهی دوم زندگی بیژن شروع شده با بازی زیبای پارسا پیروزفر. اگر تا حال مشتری سریال نبودهاید، پیگیری از این به بعد آن را به شما توصیه میکنم. باید از آقای کارگردان تشکر ویژهای بکنم. بعد از مرحوم علی حاتمی، من دیگر برای هیچ کاری ایرانی اشک نریختهبودم. سریالهای زیادی دربارهی میرزا دیدهبودم، ولی هیچکدام به آن اندازه که در عروسی یکی از همسنگرها به حسن آقا میگوید :رشت سقوط کرد، و صحنهای که قزاقهای رقصان سرش را در بازار میگرداندند رویم اثر نگذاشت، آن سکانس اعدام عباس، پیرمرد بسته به تیر چوبی که میگوید یا حسین، رعنا که به سمت عباس میرود، قزاق که با قنداق به پیشانیش میکوبد و عباس که ضجه میزند:«نزنش سگمذهب!»، پدربزرگ که روبروی عباس تیر خورد و تیرها که روی سینهی عباس مینشیند… دیدار آقا حسام با زن و فرزندش در زندان، حسام زندانی سیاسی است، لیلی پدرش را اینقدر خونین و شکسته است نمیشناسد… خداحافظی بیژن و لیلی، بیژن که میدوید پشت ماشین لیلی و بچهها دست به سوی هم دراز کردهبودند و بیژن داد میزد:«گریه نکن لیلی!»… هنوز هم یادآوریشان اشک به چشمم میآورد. من میدانم که اگر مرحوم حاتمی امروز بود از ساخت این شاهکارتان خوشحال میشد و حالا هم روحش شاد است! میخواهم بگویم ما چشم به فیلمی که در آمریکا، برای مشروطه میسازید داریم، پس از وصیت و رفتن نگویید! میخواهم بگویم به احترام شما، تمام قد میایستم و سپاسگزارم.
به شعر حافظی فکر میکنم که میرزا خواند. باید تا قیامت صبر کنم، و آنروز پی حافظ بگردم و منظورش را از این شعر بپرسم. چرا آن بیت دوم را در آنجا آورد؟ منظورش از این سئوال و جواب چه بود؟ این «سابقه»ای که نباید نومید بود از او را چه تعریف میکند؟ این پرسشها، میراث زنان خانوادهی من است. آخر، لیلا مادر مادربزرگ من بود!

















رضا
مهر ۱۴م, ۱۳۸۸۱۱:۰۲ ق.ظواقعا سریال زیبایی هست .
من به شخصه از دیدنش لذت می برم .
فقط کاشکی استاد جوزانی می تونست تیپ شفیعی جم رو بشکنه . بنظر شفیعی جم اینجا هم تیپ های قبلیش رو تکرار می کنه .
Reply
علی
مهر ۱۴م, ۱۳۸۸۱۱:۴۳ ق.ظبدون شرح :
جعفری جوزانی جزو معدود کسانی است که از به تصویر کشیدن عشق و رنگ و خون نمیهراسد.
به باورم در سریالهای تلویزیونی، تنها جزو یکی دو نفری است که دیالوگ را میشناسد.
جوزانی به زیبایی عشق را در میان خون و گلوله روایت میکند !!!
برفهای استخوانسوز منجیل !!
با جزئیاتی ظریف و پر از نور و رنگ آن را به قالب تصویر در آوردهاست
گیرم که در زمان و زمانهای نامناسب پخشش شروع شد
Reply
حمیدرضا
مهر ۱۴م, ۱۳۸۸۲:۲۸ ب.ظ“تاثیرگذار” شاید تنها کلمه ای باشد که برازنده این نقد امروز است.
موفق باشید
Reply
وحیده
مهر ۱۴م, ۱۳۸۸۳:۰۵ ب.ظمررررررسی
واجب شد این سریال رو دنبال کنم والبته با دید تازه ای
Reply
دیوونه
مهر ۱۴م, ۱۳۸۸۵:۱۱ ب.ظمتاسفانه از شخصیت هایی که شما در مقدمه ی پست نام بردید , در هر زمان و دوره ای , بنا به مقتضیات آن دوره , برداشت ها و استفاده های ابزاری بخصوصی شده و همه ی واقعیت های زندگی آنها به نمایش کشیده نشده است . در سال های اخیر اگر سریالی راجب شخصیت های اینچنینی تولید شد , بیشتر به جنبه های مذهبی و اعتقادی آنها پرداخته شد و دیدگاه ها و اعتقادات ملی آنها کمتر بتصویر کشیده شد . البته شاید خرده گرفتن از سناریست های این دوره قدری بی انصافی باشه چون اونها ناگزیر به خودسانسوری و عبور از چندین فیلتر سفت و سخت هستند اما با در نظر گرفتن همه ی ابعاد , این سریال کار خوب و یکدستی از آب درآمده.
Reply
فرید
مهر ۱۴م, ۱۳۸۸۵:۵۱ ب.ظسلام دکتر جان
خیلی وقته که برات کامنت نذاشتم و حالی ازت نپرسیدم ولی خوب همیشه اومدم و رفتم و بهره بردم از رنگ و لعاب و باطن نوشته هات.
در چشم باد از نگاه من هم واقعا ارزش وقت گذاشتن رو داره و خوب تا الان هم سعی کردم دقیقه ای از این دست ساز خوش تراش جعفری جوزانی رو از دست ندم.
البته این رو هم نمیتونم ابراز نکنم که در مجموع از عملکرد و نوع نگاه تاریخی و تفسیرهای مرموز از برخی رخدادهای صدسال اخیر در تلویزیون نگرانم و چه بسا باید در این کار هم – که تا آستانه تاریخ معاصر پیش خواهد آمد- باید منتظر بعضی تحریف ها و تاریخ های دست نوشته مورخان ناکجا آبادی بود.
موفق باشی
تا بعد…
Reply
مهداد
مهر ۱۵م, ۱۳۸۸۴:۰۱ ق.ظسلام
یه جایی خوندم که چند سال پیش بازیگر نقش “لیلا” در دوران کودکی تو یه تصادف فوت کرده
انتخاب بازیگراش خیلی خوبه،فقط پیرو فرموده ی دوست قبلیمون این شفیعی جم خیلی تیریپ بامشادی !! بازی میکنه
ادا و اطوارش و …
در کل سریال خوبیه
Reply
HoDa
مهر ۱۵م, ۱۳۸۸۱۱:۰۴ ق.ظسریال خیلی عالیه
فیلمنامه و بازی ها هم بی نقصه
اما گاهگداری قرار دادن صحنه های کشدار و بی مورد (مثل اون صحنه جابجا کردن دسته های برنج از زیر بارون به انبار یا همین صحنه سینما رفتن ایران و بیژن که عکسش رو گذاشتید) آدم رو خیلی خسته می کنه!
به نظر من یه کارگردانی مثل ضیاءالدین دری می تونست از این فیلمنامه و این بازیگران، یه شاهکار فراموش نشدنی خلق کنه
هر چند با همین کارگردانی هم سریال، واقعاً خوب و قابل احترامه
Reply
بابک
مهر ۱۵م, ۱۳۸۸۱:۰۸ ب.ظسلام
من یکی از خوانندگان دائمی این وبلاگ هستم که تقریبا” از اولین نوشته اونو دنبال می کردم ولی این اولین نظرم برای این پست شماست.
با نظر شما مبنی بر اینکه کار بزرگی صورت گرفته هم عقیده ام ولی از یک بیننده حرفه ای مثل شما بعید بوده که اینطور چشم بسته از این کار تعریف کنید.
من با نظر شما مخالفم و هر بار که سریالهایی اینچنین می بینم به نبود علی حاتمی بیشتر پی می برم اتفاقا” این سریال یشدت از شاخصه زبان و دیالوگ ضعیف است و شما بیرحمانه آن را با هزاردستان در یک رده قرار می دهید
از نظر ووقت هم باید بگویم که مثل تمام سریالهای ایرانی بشدت کش دار و طولانی می باشد و اگر شما به سریال های غربی نگاه کنید می بینید مثلا در لاست با وجود ۴۵ دقیقه ای بودنش هیچ وقت سکانسهای بیهوده و کش دار وجود ندارد ولی در اینجا شما ۱۰ دقیقه پرده خوانی مرد نقال و ۲۰ دقیقه همان سکانس محبوب تان در برف گیر کردن را می بینید و اصولا آن را به یک کار مستند تشبیه می کنید که با اصل سریال سازی در تضاد است.
جدا از اشتباهای تاریخی یه خصوص در نقل قولهای پدربزرگ با رعایت نکردن زمان سنی شخصیت ها هم روبرو هستیم مثلا در آخرین قسمت پسر کوچک خانواده دست کم ۶ سالتز تولدش گذشته و خواهرشان به دنیا آمده ولی پسرا و لیلی در همان سن هستند. یا شفیعی جم با توچه به نحوه زندگی اش بسیار پیرتر از شخصیت ایزانی یا شریکش است که در واقع در مدت ۱۰ تا ۱۲ سال آنقدر نمی توانسته پیر شده باشد.
Reply
بابک
مهر ۱۵م, ۱۳۸۸۱:۲۲ ب.ظدر قسمت دیگر باید به صدا های نپخته و خام بازیگران زن سریال (مادر بچه هاو چند زن دیگر) اشاره کنم که به شدت آزار دهنده است و یا سکانسهای تکراری پارسا پیروزفر در خلبانی و یا دیدن ۵ دقیقه از فیلم در سینما که این مدت زمان لزومی ندارد که پخش شود
ولی با همه اینها باز این سریال را می بینم چون کار بزرگی هست و هر کسی شهامت اینجور کار کردن را ندارد نورپردازی و رنگ امیزی خوب کار شده شخصیت پردازی خوب و باور پذیر و در آخر موسیقی محشر و بی نقص استاد علیزاده
در ضمن بی صبرانه منتظر کار جدید کمال تبریزی هیتم که ان هم در همین دوره زمانی کار کرده و صد البته نباید از سفارسی بودن آنها متعجب بود
Reply
علیرضایی
مهر ۱۶م, ۱۳۸۸۷:۲۷ ق.ظبخشید لیلایی که گفتید همون لیلی هست که دوست بیژن بود؟
Reply
علیرضا مجیدی Reply:
مهر ۲۰م, ۱۳۸۸ at ۹:۴۲ ب.ظ
نه
Reply
مهرداد
مهر ۱۶م, ۱۳۸۸۸:۰۸ ق.ظمتن خیلی خوب و کاملی بود.
در سایت پارسا پیروزفر تعدادی عکس از خودش در این سریال، وجود داره:
http://www.parsapirouzfar.com/gallery/tv_main_wind.html
گریمش در آیندهی سریال آدم رو یاد دانیال حکیمی میاندازه. مثلا این تصویر رو ببینید:
http://www.parsapirouzfar.com/gallery/tv_wind_15.html
Reply
حسن معماری
مهر ۱۶م, ۱۳۸۸۱۱:۰۶ ق.ظسلام
سریال زیبا و خوبی است ولی خیلی می توانست بهتر هم باشد.
بنظر من این سریال دو اشکال دارد:
۱- مدت پخش هر قسمت از سریال خیلی کم است ( درحدود ۳۰ الی ۳۵ دقیقه)
۲- به شخصیت پردازی ، کودکی و چگونگی رشد بیژن و نادر و اسد اصلا” پرداخته نشده است و یک دفعه بزرگ شدن این بازیگران نشان داده شده است.
خیلی می توانستند بهتر کار کنند و تاریخ کشورمان را نمایش دهند.
Reply
niloofar
مهر ۱۶م, ۱۳۸۸۱۱:۴۱ ق.ظسلام، مدت هاست که وبلاگ شما رو می خونم و امیدارم که موفق و شاد باشید. سریال در چشم باد با تمام ایرادات هنری تاریخی و داستانی که بهش وارد میشه ، جزو بهترین های سال های اخیر تلویزیون قرار داره، درسته که کار بی نظیر آقای جعفری جوزانی منجر به تحسین همگان و اقبال عمومی شده اما فکر می کنم بدون هیچ تعصبی باید بگم مقایسه اون با کارهای زنده یاد علی حاتمی، پایین آوردن سطح انتظارات و سلیقه هنری رو در بر داشته باشه. به هر حال شما مثل همیشه خیلی زیبا و رسا نوشته اید.
Reply
سعید سان
مهر ۱۶م, ۱۳۸۸۱:۳۶ ب.ظکلا سریال شادی هستش رنگها و فیلم نامه خیلی روش کار شده این رو هم بگم که حدود ۱۳ -۱۴ ام فروردین ۸۷ بود که ما در میدان حر سرباز بویم ما را برای سیاهی لشکر بردن شهرک سینمایی دفاع مقدس برای بازی نقشهای زمان جنگ اونجا بود که فهمیدم چه پروژه عظیمی هستش….
Reply
علی
مهر ۱۶م, ۱۳۸۸۱۱:۳۱ ب.ظقرار دادن سریالی که هنوز در میانه راه است در کتار شاهکار تکرار نشدنی مثل هزار دستان قدری عجولانه است…
Reply
مهدی
مهر ۱۷م, ۱۳۸۸۹:۲۴ ق.ظسلام!
واقعاً شما نوادۀ لیلای قصه هستید؟! یعنی واقعاً همچین داستانی بوده؟!
خیلی میتونه جالب باشه!!! که آدم قصۀ هزار سالۀ خودش رو توی سریالی به
این زیبایی ببینه!
Reply
فرانک مجیدی Reply:
مهر ۲۱م, ۱۳۸۸ at ۶:۴۵ ب.ظ
دوست عزیز! نام کاراکتر سریال لیلی است، نه لیلا! جدهی بزرگ ما، لیلا، تا آنجا که میدانیم اجداد ایرانی داشته بوده و لیلی، فقط یک کاراکتر داستانی است.
Reply
انسان نما
مهر ۱۷م, ۱۳۸۸۱۱:۱۸ ق.ظیکی از دلایلی که یک اثر فاخر را از دیگران متمایز می کند به نظر من شناخت است .شناخت است که باعث میشود یک هنرمند محیطی را برای خود فراهم سازد که قطعه های گم شده ان مانند یک پازل باید در کنار یکدیگر قرار گیرند تا یک کلیت ارزشمند را خلق کند.فی الواقع اگر بخواهیم مصداقی برای این مساله بیان کنیم در چشم باد است که به به هم در امیختن طیف و رنگ و عشق فضایی همچون اشعر سهراب را پیش روی ادمی می نمایاند.ودر اخر می توان گفت در چشم باد شعری است که به تصویر در میایدو بر روح مخاطب تاثیر میگذارد.
با سپاس فراوان از پرداخت بجای شما به این اثر زیبا.
Reply
میترا
مهر ۱۷م, ۱۳۸۸۵:۲۳ ب.ظسلام. به نظر این سریال در کل کار خوبی است، ولی مخصوصا قسمتهای اولش به ویژه در جنگ و گریزهای داخل جنگل اصلا خوب از آب درنیامده بود. از نظر زبان و دیالوگ هم ضعف دارد. در برخی موارد در طراحی لباس اشکال داشت؛ مثلا در شمال آن هم در جنگل گلی کسی گیوه نمیپوشد؛ همه گالش پلاستیکی میپوشند. به نظر من شما بیشتر تحت تاثیر کارهای خوب و شخصیت خود آقای جوزانی نوشتهاید؛ برخلاف شما من از مسعود جعفری جوزانی «جادههای سرد» بیشتر انتظار داشتم. البته بعد از مرحله کودکی سریال بهتر شده ولی جای کار بیشتری داشت.
Reply
میلاد
مهر ۱۷م, ۱۳۸۸۱۱:۲۷ ب.ظکاش یه اسمی هم از جد بزرگوار ما تو این سریال بود.خیلی گشتم اما هنوز نتونستم مستند تاریخی ازش پیدا کنم. فقط میدونم از یاران و حامیان مالی میرزا بوده.
Reply
میرزا
مهر ۱۸م, ۱۳۸۸۲:۲۷ ق.ظسلام
کمی احساس می کنم در مورد این سریال عجله کردید . شاید این به خاطر علاقه شما به کارگردان سریال بود . من چند قسمت از این سریال رو دیدم و می تونم بگم که احساس کردم در حال تاریخ سازی در بخشی از قسمتهاست . البته برای تلویزیون میلی طبیعی است . در یکی از قسمتهای سریال در مورد شخصیت دکتر حشمت یک مورد از این تاریخ سازیها رو دیدم که نویسنده تلاش می کرد با مطابق میل کردن شخصیت او بین افراد تحصیل کرده و مردم ،به دید کارگردان، خالص روزگار فرق بزرگی بیاندازد ، دیدن این نکته باعث شد روی صحنه ها بیشتر دقت کنم . و موارد مشابه دیگری دیدم به نظر من این سریال در حد تمجیدهای شما نبود
Reply
میلاد
مهر ۱۸م, ۱۳۸۸۳:۵۰ ب.ظسلام
با دیدن قسمت آخر مخصوصا قسمت ورود مامور شهربانی به سینما و تقلید از سر چارلی چاپلین خوشحال شدم که نام جد بزرگوارم تو سریال نیومده.
Reply
MoMo
مهر ۲۱م, ۱۳۸۸۱۰:۴۷ ق.ظاز اینکه جعفری دایما در هر قسمت یک سکانس مربوط به سینما یا نمایش فیلم گذاشته واقعا خوشم اومد، بعضی ها فکر می کنن در قدیم ایرانی ها به سینما کم محل بودن، اما اینجا میبینیم مردم با چه شوری به دیدن فیلمی از چارلی چاپلین میرن. نمایش فیلم در مورد هیتلر هم از این جهت خوب بود که گیر آوردن این مستند به این راحتی ها نبود اما تو این قسمت تکه های مهم فیلم رو دیدیم.
در مورد جزئیات و به نمایش گذاشتن جزئیات زندگی هم جعفری عالی کار کرده.
واقعا در هر قسمتش ، من رو یاد هزار دستان میندازه.
Reply
توحید ارسطو
مهر ۲۱م, ۱۳۸۸۱۱:۵۰ ق.ظعالی بود
Reply
محمد رضا لطفی
مهر ۲۲م, ۱۳۸۸۴:۵۶ ق.ظسلام.من مدیر روابط عمومی سریال هستم.امشب بر حسب اتفاق مطلبتونو دیدم.ممنون از لطفتون.من از طرف خودم و آقای جوزانی از شما تشکر می کنم و خوشحالیم که سریال تونسته شما رو راضی کنه و همین طور خوشالم که زحمتهای ۶ساله آقای جوزانی امروز داره به بار می شینه
Reply
فرانک مجیدی Reply:
مهر ۲۵م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۵۲ ب.ظ
چقدر احساس خوبی است که بشود حرفهای دلت را بنویسی، و احساست را با خوانندهات شریک شوی. چهقدر خوبتر میشود این حس، که او که باید، نوشتهات را میخواند. آقای لطفی عزیز، از تمام زحمات شما و عوامل سریال متشکرم و سپاسگزارم که با نظرتان، مرا متوجه توجهتان کردید. اگر برایتان مقدور است، درود گرم من را به آقای جوزانی برسانید. ایشان مرا با این کار بزرگ، به سمتی از خاطرات بردند که فراموششان کردهبودم و حالا دیگر نمیخواهم فراموش کنم. خداوند هنرمندان این خاک گرامی را دلشاد کند!
Reply
نازنین
مهر ۲۸م, ۱۳۸۸۲:۲۱ ب.ظسلام ودوروود خدمت هنرمند ارزنده اقای جوزانی و همکار گرامی ایشان مدیریت محترم روابط عمومی سریال اقای لطیفی.—خدا قوت—اجازه میخوام مراتب تشکر و سپاسم را بخاطر سریال در چشم باد-خدمتتون عرض کنم.هر جمعه شب با دیدن سریالتون حس خوبی در من بوجود میاد.البته کلی هم دلم تنگ میشه.میدونین واسه چی؟؟واسه چیزهای قدیمی ای که داشتیم و امروز نداریم.خونه های درندشت که انگاری اون حوضها جزءلاینفک خونه ها بوده…… واسه صفای ان دوران/ صداقتها/….واسه نقالیها….پرده خونیها…..درشکه ها….. واسه ابنبات خوروسی هم دلم تنگ میشه!!واسه نون زیر کباب باریحون تازه شاه عبدالعظیم (که فقط ازمامانم شنیدم)……….. اصلا واسه همه اکسسوارها ولوکیشنهای سریالتون دلم تنگ میشه .اقای جوزانی به عنوان بیننده ممنونم که به شعور مخاطب احترام گذاشتین وسعی کردین کاری بسازین درخور و شایسته مخاطب.مطمئن باشین بیننده قدر این احترام رو میدونه.تاحالا که شاید کمتر از -یک سوم کار -پخش شده کاملا مشخص هست که چه انرژی ای روی کار گذاشته شده.(تعدد لوکیشن-تعدد بازیگران حرفه ای)شاید …..شاید نقاط ضعفی هم (که طبیعی است)داشته باشه ولی مطمئنا اونقد نقاط قوت زیادی داره که نقاط ضعف وبپوشونه(کاش بعضی از سکانسها-تدوین مجدد میشد) بهرحال تلاش شما وگروه محترمتون کاملا محسوس هست.از جانب خودم ممنونم.ودر انتها…….فقط ۱حسرت برای من میماند وبس……اینکه -ای کاش من هم بازیگر این سریال بودم تا …….شاید…….شاید ان موقع -هنگام پخش سریال باور میکردم که بالاخره من هم موفق شدم طعم ابنبات خروسی-و نون کباب ریحون شاه عبدالعظیم را بچشم!! ای کاش…………………………………………و…تمام یاعلی/خدانگهدار…..-نازنین-دانشجوی کارشناسی ارشد گرافیک-
Reply
ساناز
آبان ۱۴م, ۱۳۸۸۱۲:۱۷ ب.ظبازی آقای کامبیز دیرباز و پارسا پیروزفر واقعا عالیه.با تشکر فراوان از آقای جوزانی عزیز
Reply
محمدرضا لطفی
آبان ۲۰م, ۱۳۸۸۵:۴۷ ب.ظسلام.ممنونم از شما خانوم مجیدی و شما نازنین خانوم و سایر دوستان.خیلی خوشحالم که سریال مورد استقبال دوستان قرار گرفته و بازم ممنون از اظهار لطف عزیزان.من حتما تمام این محبت ها رو به آقای جوزانی منتقل خواهم کرد.آدرس ایمیل خودم رو هم گذاشتم.موفق باشید
Reply
نازنین Reply:
آبان ۲۱م, ۱۳۸۸ at ۶:۳۹ ب.ظ
سرکار خانم مجیدی عزیز-دوروود بی پایان مرا پذیرا باشید.ایمیل اقای لطفی که خودشان فرمودن در یادداشتشون-رو میتونید محبت بفرمایین برای من ایمیل کنید؟ممنون خواهم شد. ارزوی بهترینها برای شما بزرگوار دارم.شب خوش
Reply
راهنمای تحصیل در فرانسه » Blog Archive » صحنه ای زیبا از سریال درچشم باد
آبان ۲۱م, ۱۳۸۸۹:۳۴ ق.ظ[...] باد” را حتما ببینید (این مطلب را درباره ی این سریال [...]
یک دوست
آبان ۲۴م, ۱۳۸۸۱۰:۳۶ ق.ظسلام.اون صحنه ای که محمد رضا هدایتی و مابقی با هم همخونی دارن فوق العاده است. سریال صحنه های زیبا بسیار دارد.از اقای جوزانی و سایر دوستان ممنون.
Reply
فتح اله جعفری جوزانی
آبان ۲۴م, ۱۳۸۸۶:۲۱ ب.ظسرکار خانم دکتر مجیدی سلام
انقدر حرفهای قشنگ شما در باره سریال (در چشم باد) دلنشین بود که دیدم نمی توانم بی تشکر آنها را خوانده باشم.
بله مسعود جعفری جوزانی شخصیت های این سریال را از لا به لای تاریخ نوشته و نا نوشته این مرز و بوم بیرون کشیده و سعی کرده همان طور که بوده اند آنها را نشان بدهد. به همین دلیل شما مادر مادربزرگ خود را در لیلی می بینید و من پدرم را در میرزا حسن و آقا حسام و خودم را در…..
خلاصه می دانم که همین به دل نشستن حرفها یش خستگی همه سالهای سخت ساختن سریال را از تن برادرم بیرون خواهد آورد.
زنده و پاینده باشید
(فتح اله جعفری جوزانی)
Reply
فرانک مجیدی Reply:
آبان ۲۵م, ۱۳۸۸ at ۲:۱۸ ق.ظ
آقای جوزانی عزیز!
نمیتوانم کتمان کنم که چقدر خوشحالم که این وبلاگ را رسانهای قوی میبینم که نوشتهها و نظرها را، به مخاطب اصلی خود میرساند. روزهایی که «شیر سنگی» اشک به چشمم میآورد، حتی خیالش هم برایم دشوار مینمود که یک روز به جوزانیها بگویم آن دیالوگ شاهکار استاد نصیریان «اسب همون اسبه، تفنگ همون تفنگه، اما… مرد همون مرد نیست!» چه اشکی از چشمانم فشاند. من از خاندان جوزانی، بخاطر این نقشهای خوشی که در ذهنم نشانده و می نشانند سپاسگزارم!
اما این لیلا خانم، که میشود جدّهی من و علیرضا… این یک داستان نبود، این دیدار و آن شعر حافظ واقعاً برایش پیش آمد، شاید پدر لیلا مثل آقا حسام تفنگ به دوش نگرفت، و لیلا هرگز چون لیلی به آغوش میرزا نرفت، اما هیجان این دیدار برای لیلا، آنقدر بود که آن را هر شب پیش از خفتن برای بچههایش بگوید و آسیه، دخترش، برای مادرم، خالهها و داییها بعنوان یک اتفاق مهم در خانوادهاش. من از زمانهای سخن میگویم که مردمانش به امید آزادی، با نام میرزا نشاهای برنج را در دل گِلآبهای شالیزار فرو میکردند. اینها، شاید مال ۹۰ سال پیش باشد، اما چیزی است که تکتک سلولهای ما را شکل داد و قطرههای خونمان شد. ما ملت خطر و خاطرهایم!
از شما بخاطر روایت صحیحتان از تاریخ، از خوشسلیقگیتان در انتخاب استاد علیزاده برای آهنگسازی، از بازیگران بسیار خوبتان سپاسگزارم و دستتان را به گرمی میفشارم، تمام ارادت قلب و نگاهم، از آن فرهنگسازان میهنم باد!
Reply
بیگی
آذر ۱م, ۱۳۸۸۸:۵۹ ق.ظسلام
چقدر خوشحالم که هنوز آدمهای زیادی وجود دارند که مفهوم حقیقی آزادی و انسانیت رو بفهمن. کاش یه روزی برسه که که همه ایرانیها به جای لذت بردن از موضوعات بی اهمیت و خوشحال شدن با دیدن سریالهای بی مضمون، لذت واقعی رو با دیدن چنین تولیداتی ببرند.
به نظر من گیرهای ظاهری سریال که در دوران جنگل کم هم نبود اصلا مهم نیست، یعنی داستان خیلی عمیق تر از اینهاست. اینها رو تولیدکنندگان باید بدونند ولی بیننده اگر واقعا داستان رو با خودش پیوند بزنه اصلا نمیتونه درگیر این جزئیات بشه. ضمنا من از ریزبینی کارگردان در مسائل فرهنگی و اجتماعی خیلی لذت میبرم، از قضا به نظر من سکانسهای طولانی کمک شایانی در القای فضای فکری و فرهنگی اون روز داره، حتی اگر بعضی جاها نمادین باشه، به شرطی که بیننده صرفا یک تماشاچی نباشه. جدا خوشحال میشم از دیدن این سریال و بهتر میفهمم چرا نباید بیگانگان بر کشوری مسلط بشن.
تشکر فراوان من رو هم بپذیرید، هم کسانی که برای تولید و پخش کار زحمت میکشند و هم نویسنده که فضایی با این موضوع فراهم کرد.
Reply
راهنمای تحصیل در فرانسه » Blog Archive » صحنه ای زیبا از سریال درچشم باد
آذر ۶م, ۱۳۸۸۷:۱۰ ب.ظ[...] باد” را حتما ببینید (این مطلب را درباره ی این سریال [...]
امیر
آذر ۹م, ۱۳۸۸۷:۱۴ ب.ظبا سلام خدمت شما
نوشته بسیار زیبا ، تاثیر گذار و قابل تحسینی است. به قلم شما باید احسنت گفت. عزیزان کم لطفی کردند که ارزش این نوشته و مهمتر از اون فیلم بسیار زیبای در چشم باد رو خیلی عالی ندونستن.
حتی دیدم عزیزی در کمال تعجب، سبک زیبای این فیلم در پرداختن به صحنه ها رو که سرشار حس وطن پرستی و ظرافت های ایرانی و سنت بی نظیر این خاک هست رو با سریال لاست مقایسه کردن.
با تشکر
Reply
نیما نویدی
آذر ۱۰م, ۱۳۸۸۶:۴۴ ب.ظحکایت عاشقی (در چشم باد)
در سال های مدرسه از درس تاریخ بیزار بودم. حوصله این را نداشتم که بدانم کدام مستبد در چه سالی به دنیا آمده یا در چه سالی بر اریکه سلطنت تکیه زده و چند فرزند داشته و به قول شاعر معاصر دل سوخته مهدی اخوان ثالث: مادیان سرخ یالش تا سحرچند کرت زاییده. حس غریبی به من می گفت که این کتابها چیزی کم دارند و سوالهایی از این جنس آزارم می دادند که به قول برتولت برشت (اسکندر در فتوحاتش حتی یک آشپز همراه نداشت؟) سالها باید می گذشت و دود چراغها باید می خوردم تا بفهمم که هیچ شخص یا ملتی بدون آشنایی با ریشه های تاریخی خود، نمی تواند خودش را بشناسد و بداند در کجای تاریخ ایستاده تا بتواند برای آینده اش تصمیم بگیرد. این بود که بعد ها مطالعه تاریخ برایم ضروری شد و آنچه را در مدرسه نخوانده بودم در دوران پس از مدرسه به آموختنش پرداختم. البته به زودی دیدم که مطالعه ادبیات گذشته بیشتر از کتب تاریخ برایم آموزنده است و حافظ ها و سعدی ها و فردوسی ها بیشتر میراث نیاکانمان را برایمان حفظ کرده اند تا مورخان.
اما هنوز هم از اکثر فیلم ها و سریال های تاریخی خوشم نمی آمد و حوصله نداشتم به راست و دروغها یی که هر کدام از سازندگان این فیلم ها سهواً یا به علت گرایش سیاسی خود عمداً به نمایش گذاشته بودند، چشم بدوزم. در تمام این سالها به ندرت فیلمی تاریخی دیدم که به واقعیت تاریخ می پرداخت و از آن میان تنها (اسپارتاکوس) را عاشقانه دوست داشتم. چرا که برای اولین بار دیده بودم سینماگری به جای پرداختن به سزارها و زورمداران به مظلومان تاریخ پرداخته بود و اسطوره ای نو ارائه داده بود.
و باز هم زمان گذشت و چون منی که به قول پسرم (خوره ی تاریخ) بودم با فیلم ها و سریال های تاریخی چندان میانه ای نداشتم، اما ناگهان و در اوج تعجب (در چشم باد) را دیدم و از نو عاشق تاریخ شدم. چرا که بعد از سالها شاهد کاری تاریخی بودم که به جای پرداختن به (بزرگان) تاریخ به پدران شریف این ملت و بازگو کردن دردها و رنجهای آنها پرداخته بود. ملتی که در تاریخ پر فراز و نشیبش همیشه دستخوش تندباد ها و توفانها بوده و همیشه در راه حق آزادانه زیستن شهید داده و هر بار که به نظر رسیده می خواهد به سر و سامانی برسد، به قول مهدی اخوان ثالث باز «ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست…». نگاه کنید به سرگذشت عمو عباس (در چشم باد) و حکایت آغاز جنگ در زمان عروسی او و شهادت مظلومانه اش و یا به سربازی رفتن اسد ایرانی درست پس از ازدواجش و سایه افکندن جغد جنگ بر این سرزمین.
بازی های باورپذیر، رنگ آمیزی و ریتم سریال ماندگار (در چشم باد) به گونه ای طراحی و اجرا شده که بیننده ایرانی احساس می کند ناظر بی واسطه زندگی اجداد خویش است. داستان سریال، صحنه پردازی ها، کنش و واکنش شخصیت ها در مجموع طرز تفکر ملی ایرانیان را در بستر تاریخ معاصر به نمایش می گذارد.
(در چشم باد) بر خلاف عرف مجموعه هایی که درباره تاریخ معاصر ساخته شده اند، از شعار زدگی پرهیز کرده و در ازا، با استفاده هوشمندانه از فولکلور عامیانه فراگیر در دوران های مختلف، افکار و آرزوهای سرکوب شده و پنهان سیاسی مردم این سرزمین را در هر دوره آشکار می کند. برای نمونه، شعر سوررئالیستی (شیرینی سرکه از ذغاله/ مغز سر گربه پرتقاله) بهتر از هر بیانیه سیاسی، آشفتگی و بی سامانی دوران کودتای رضاخان را بازگو کرده و از زبان مردم کوچه و بازار می گوید که هر کس به عنوان وزیر و نماینده مجلس هر وعده ای داده تنها به پر کردن جیب های خود مشغول است. خواننده دوره گردی که هنگام ورود خانواده ایرانی به تهران می خواند (بعداز این بر سر ماها چه بلاها برسه) وحشت از آینده ای نامعلوم و بلاهایی را که متعاقبا بر سر خانواده ایرانی می آید پیشگویی می کند. یا بازی زیبای اکبر عبدی در جشن عروسی که با ظاهری شبیه هیتلر و خواندن (می خوام برم تو آفتابه) اقدام هیتلر برای سلطه بر جهان را به سخره می گیرد.
شاید به جرات بتوان مجموعه (در چشم باد) را پیشتاز و آغازگر یک ژانر روانشناختی تاریخی در ایران نامید. چرا که جوزانی در این مجموعه با مطالعه و پژوهش در وضعیت اجتماعی، سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی یک ملت، شخصیت ملی آن را آشکار کرده است. نکته مثبت دیگر این مجموعه اینجاست که انتخاب لنزها و حرکت دوربین در بیشتر لحظات بیننده را محدود نکرده و حق انتخاب را از او سلب نمی کند. البته هنوز زود است که درباره همه مجموعه نظر بدهیم، اما تا همین جا میزانسن ها و لنزهای باز، گویای این واقعیت است که سازنده قصد ندارد نظر خود را به بیننده ها تحمیل کرده و از احساسات آنها سوء استفاده کند. در عوض آنها را با خود به سفری درونی می برد تا به فکر وادارد و آنها را به خودشان یادآوری کند.
پسران خانواده ایرانی به شدت یادآور سه پسر خانواده راستان در فیلم عظیم و تاریخی (در مسیر تندباد) هستند. آن سه نیز یکی پزشک، دیگری تاجری مدرن و سومی دلداده آزادی و مردم بودند. جوزانی بارها در مصاحبه های خود گفته که از حافظ و مولانا الهام می گیرد. نگاهی به فلسفه مولانا و سایر نو افلاطونیان نشان می دهد که آنها همگی معتقد به وجود سه نوع گرایش درونی در انسان هستند: عقل، شهامت و غریزه. این سه گرایش درونی در دو اثر یاد شده جوزانی چنین بازتاب یافته اند که به ترتیب عقل و شهامت و غریزه در غالب بیژن و اسد و نادر ایرانی (در چشم باد) و محمد و علی و رضا راستان (در مسیر تند باد) به تصویر کشیده شده اند.
البته جوزانی مثل (در مسیر تندباد) اینجا هم هوشمندانه هیچ یک از آنها را تایید و یا نفی نکرده و داوری را به بیننده اثر واگذارده است. بیژن همچون دکتر محمد راستان به علت متفکر بودن همیشه با خود و دیگران درگیر است و کلنجار می رود. نادر (که مثل رضا راستان در مسیر تندباد) همه دنیا برایش در داشتن ها و نداشتن ها خلاصه شده، در همه حال به دنبال افزودن داشته هایش است. و اسد ایرانی مانند علی (در مسیر تندباد) بدون توجه به خطرات موجود از یک سو و بدون سنجیدن منافع شخصی از سوی دیگر، همیشه جان بر کف نهاده و آماده جان باختن در راه عدالت و آزادی است و از مردم حرف می زند. هر چند که برادرش نادر مانند رضا (در مسیر تندباد) در پاسخ می پرسد: (کی از مردم حرف زد؟).
می دانم که رضا راستان (در مسیر تند باد) و نادر (در چشم باد) همیشه زنده می مانند و در همه حال – حتی اگر لازم باشد با احتکار و معامله با دشمن – بر اموالشان می افزایند. نادر در صحنه ای که می خواست بیژن را به وصلت با ایران نخجوان متقاعد کند، دو اسکناس به او نشان می دهد و می پرسد که این دو با هم چه فرقی دارند. وقتی بیژن می گوید که فرقی ندارند او می گوید: (من هم همین را می گویم. فرقی ندارد که این پول از کجا آمده، مهم داشتن آن است).
باز می دانم که بیژن ایرانی (در چشم باد) و دکتر راستان (در مسیر تندباد) همیشه از (بلاهایی که بر سر ماها می رسد) رنج می برند و از دیدن ظلم ها و اعدامها غصه می خورند و سعی خواهند کرد زخمهای بی شماری را که بر تن این ملت بزرگ و شریف وارد می شود مداوا کنند.
اما چه بلایی بر سر اسد ایرانی آمد؟ در پایان (در مسیر تندباد) علی زخمی و نیمه جان بود اما هنوز نفسی می کشید و بیننده با این امید سالن سینما را ترک می کرد که نسل جوان همیشه جان برکف این مملکت زنده است و خواهد بود تا در نبردهای آینده نیز در راه آزادی و عدالت جانبازی کند. اما چه شد که این جوان دلیر به این زودی از دست رفت؟ پیش از او هم عباس (عموی اسد) که پرچم دار نسل جوان بود مظلومانه اعدام شد. آیا نگاه امیدوار جوزانی جوانتری که (در مسیر تند باد) را ساخته در سالهای بعد به نگاهی مایوس تبدیل شده است؟ حتی وقتی به حامله بودن همسر اسد امید بستیم دیدیم که فرزند اسد هم در پی پدر رفت. آیا دلاوری بیژن در برابر حمله دشمن خارجی و افسران مافوقش قرار است بیژن را به جانشین اسد تبدیل کند؟ باورم نمی شود که با این سن و سال تماشای یک فیلم اشکم را جاری کرده است. شدیدا سوگوار اسدم و بغض امانم را بریده است. اما چاره ای جز صبر ندارم تا ببینم در قسمت های بعد این سریال (بر سر ماها چه بلاها برسد). جلوی آینه به گرد پیری نشسته بر موهایم نگاه می کنم و با خود زمزمه می کنم : (گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز………)
Reply
فاطمه موسوی
آذر ۱۱م, ۱۳۸۸۱۰:۵۵ ب.ظسلام
من کاملا با آقای نویدی موافقم.در واقع منم از تاریخ بیزاربودم ولی در یک آن خیلی اتفاقی،سریال در چشم باد رو دیدم.شاید باورتون نشه که همه هفته دلخوشیم دیدن این فیلمه.باید بر دستان توانمند آقای جوزانی ،کارگردان خوش ذوق وسلیقه این مجموعه بوسه زد.در این سریال به شعور مخاطب احترام گذاشته شده.این یعنی اینکه مردم لیاقت یک کار خوب وهزینه دار وزمان بر رو دارن.
آقای جوزانی خسته نباشید الهی اجرتون با خدا…
Reply
ن-م
آذر ۱۲م, ۱۳۸۸۶:۳۳ ب.ظ……..دلم برای پدر بزرگ و مادر بزرگم تنگ شده…….دلم برای گذشته ام نیز- تنگ شده!اصلا جمعه شبها بادیدن در چشم باد دلتنگ اونها میشوم.چه کنم؟؟ اصلا به عشق پدر بزرگ-مادربزرگم سریال را میبینم.جمعه شبها به مدت ۵۰دقیقه گذشته ام رو زندگی میکنم.در کنار مادر بزرگ-پدربزرگ و اجدادم-چه حس خوبی داره!!…….—مرسی برای خاطرات خوب گذشته————-
Reply
ستاره
آذر ۱۵م, ۱۳۸۸۳:۵۲ ب.ظسریال جذابیه اگه زیاد طولش ندن خوبه
Reply
سحر جعفری جوزانی
آذر ۲۴م, ۱۳۸۸۲:۱۴ ب.ظخانم دکتر مجیدی عزیز
از این که کارهای پدرم را اینقدر دقیق و موشکافانه می بینید و با قلم دلنشین تان در باره شان می نویسید ممنونم.
یقین دارم که لیلا (مادر مادربزرگ تان) هر کجا که هست به داشتن چنین نتیجه ای افتخار می کند.
موفق و پیروز باشید.
سحر جعفری جوزانی
Reply
فرانک مجیدی Reply:
آذر ۲۵م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۲۹ ق.ظ
خانم جوزانی عزیزم!
من هم از شما بخاطر بازیهای زیبایتان ممنونم. من عاشق کاراکتر ایران و بازی خوبتان در «دعوت» و معصومیت زیبایتان در «آژانس دوستی» بودم. برای خاندان گرانقدرتان کامیابی در زندگی شخصی و هنری آرزومندم!
Reply
ابراهیم وژده میانه
آذر ۲۸م, ۱۳۸۸۱:۵۷ ق.ظاگر در هر بار خواندن ابیات نغز دیوان حضرت حافظ، تازگی و تراوت آنرا درک میکنیم و یا اگر با هر بار شنیدن نوای موسیقی سنتی ایرانی، از آن بیان جدیدی احساس میکنیم، بیشک در آن ویژگی نهفته که قادر است، درون ما را بکاود و یافتههای ما را نو کند.
شاید یکی از مختصات اصلی این ویژگی در اصالت آن باشد که تازگی و تراوت آنرا همیشه زنده میدارد. مختصات اصالت در ماهیت آن نهفته است که هر لحظه آنرا در برقراری تعادل روی لبه تیز تصمیم، به عدالت فرا میخواند و این نقطه نمادین، برای هر نوع اندیشه، شایسته و ماندنی است.
آثاری که از عمق اصالت بیشتری برخوردارند، انطباق بسیار نزدیک بین اندازهی جاذبه و دافعهی آن ایجاد میکند. در چنین شرایطی اثر هنری چنان انسان را مجذوب خود میکند که گویی بهتر بود که هرگز آنرا مشاهده و مطالعه نمیکرد و یا چنان از آن دوری میجست که گویی هر لحظه با آن بودن، زندگی است.
یک اثر باقی و ماندگار در اوج خشنودی قادر است انسان را زجر دهد و در اوج ناکامی، امیدوار به آینده سازد. آثار با اصالت در برقرای تساوی بین دافعه و جاذبهی یکایک اجزای خود به تعادل میرسند و همین راز ماندگاری و پایستگی اثری است که سالها در فرهنگ ایران زمین از گزند انیران ایمن میماند.
غرض ـ عرض حال سخنی است که در ابتدای سال جاری با آن آشنا شدم. در اولین نگاه مجذوب حرکات دوربینی شدم که حرکاتی را روی نگاتیو بی جان چنان تثبیت کرده بود که گویی صفا و صمیمیت خانوادهی « ایرانی » شیاری بر تارک عمیق تاریخ ایران میزنند که شاید مرحمی بر زخم باز و اوراق ناخواندههای هر ایرانی باشد.
سکانسی که خود آنرا « وصال » نامیدم از هیبت ورود « حسام اسلحه به دست، عاشق پیشه» چنان در نمای باز تصویر ـ بر ذهنم اثر گذارد که گویی دافعه هولناک فرود آن از اسب فراموش نشدنی است و در آن هنگام است که با بیان اشعارگونه خود فراق از فراغ یار، مرا مجذوب خود کرد که با هر بار دیدن این سکانس، نقاط و نکات زیبایی از رمان « در چشم باد » را، با چشم دلم شنیدم.
اصالت آهنگین این سریال در همین یک سکانس برای هر بیننده یک کلاس درس آمیختگی و پیوند مهرآمیز است، که استاد جعفری جوزانی با مهارت بسیار زیرکانه نسخهی درمان برای خانوادههایی میپیچد، که سالها است این گونه سخن گفتن را در خانوادهی خود یا نشنیدهاند و یا کم رنگ شده است.
هر اهل هنری به کمک ابزارش، علاوه بر بیان و ترسیم ناهنجاریهای جامعه به درمان آن میکوشد. « در چشم باد » طوفانی در طول تاریخ منطقه سوقالجیشی ایران را بیان میکند که تنها با ابزار عشق دل سوختگانی که به مبازره برای حیثیت به خطر افتاده جان بر کف، به دل انیران میزنند و « در چشم باد» از شخصیت نوازنده آن که دارای نشیب و فرازی به وسعت سرزمین مادریاش دارد، نشأط میگیرد.
شخصیتی که جاذبهی دافع گونهاش همانند دافعهی جذابش است. با هر بار دیدن از او گریزان و پس از لختی دوری سخت دلتنگش میشوی. برای من که در اولین برخوردم چنین احساسی داشتم، تمام پلانهای فیلم را از ترس و دلتنگی با چشمان باز با ولعی دگرکون کننده مینگرم. جاذبه هر پلان چنان دافعه دارد که پشت به تصویر میایستم و با چشمانی بازتافته به تصویر چنان مینگرم که گویی کودکی خود را، در بوته آزمونی با خاطرات تلخ تاریخی گذشته ورق میزنم و با چشمانی آشک آلود از روزنه « در چشم باد» به فریمهای طلایی آن مینگرم، آه… چه لحظات درخشانی سپری میشوند.
با این همه میخواستم بگویم استاد ارجمندم این فیلم از دست شما خارج شده و همانند آثار فاخر پیشینیان خود، به گنجینه پر عظمت تاریخ ایران پیوند خورده است.
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند
آذر ۲۸م، ۸۸
Reply
ندا احمدیان
آذر ۲۹م, ۱۳۸۸۱۱:۵۴ ب.ظمی خوام از آقای جعفری جوزانی به خاطر احترامی که به مخاطب ایرانی گذاشتن تشکر کنم
آقای جعفری جوزانی واقا خسته نباشید
Reply
نخود سبز
دی ۴م, ۱۳۸۸۸:۱۲ ب.ظخیلی خفنه
Reply
حمید کاکایی
دی ۵م, ۱۳۸۸۴:۳۷ ب.ظسلام
دراین زمان که خواندن کتاب بخصوص نزد جوانان تقریبا ازبین رفته است واگر اندکی از مردم هنوز هم کتاب می خوانند در صد بسیار کمی از آن کتابها تاریخی می باشد .
جناب آقای مسعود جعفری جوزانی نویسنده و کارگردان توانای ایران که آثار ارزشمندی و ماندگاری ازخود به یادگار گذاشته اند ، حدود ۷۰ سال تاریخ ایران را بصورت بسیار زیبایی به تصویر کشیده اند .
جالب است که گذر تاریخ را در زندگی خانواده ای بنام ایرانی همراه با اسامی کاملا فارسی مشاهده می کنیم. به تصویر کشیدن رشادتهایی که مردم و نیروهای زمینی و هوایی و دریایی با توجه به دستور عدم مقاومت در برابر نیروهای اشغالگر از خود نشان دادند برای اینجانب که یک فرد نظامی می باشم بسیار جالب و رشادتهای پدرانمان در برابر نیروهای خارجی باعث افتخار به آنها می باشد.
به آقای مسعود جعفری جوزانی که در چشم باد را از لابلای تاریخ این مرز و بوم با تصاویر و داستانی بسیار زیبا ساختند افتخار می کنم . خداوند به ایشان سلامتی و طول عمر عنایت فرماید.
اول دیماه هشتاد و هشت
Reply
مریم
دی ۱۲م, ۱۳۸۸۱۰:۴۷ ق.ظسلام حضور آقای جعفری جوزانی
من به عنوان یک همشهری افتخار می کنم که یک چنین انسان هنرمند و توانایی
از زادگاه من چنین اثر ماندگار و جذابی رو خلق کرده
واقعا که خدا قوتتون بده و همیشه سرفراز و موفق باشید و مایه افتخار
Reply
علی
دی ۱۲م, ۱۳۸۸۲:۳۴ ب.ظسلام. یکی از بهترین سریالهایی هستش که تو عمرم دیدم. فقط ای کاش بازیکر کودکی لیلی نمیمرد واقعا ناراحت شدم. خیلی حیف بود. زیبایی خاصی داشت. هنوز هم باورم نمیشه. روحش شاد. در ضمن میشه لیلی مادر مادربزرک کی بود؟
Reply
علی
دی ۱۲م, ۱۳۸۸۲:۴۰ ب.ظسلام. یکی از بهترین سریالهایی هستش که تو عمرم دیدم. فقط ای کاش هنرمند کودکی لیلی نمیمرد واقعا ناراحت شدم. خیلی حیف بود. زیبایی خاصی داشت. هنوز هم باورم نمیشه. روحش شاد. دست اقای جوزانی هم درد نکنه. شاهکاره
Reply
غلامحسین
دی ۱۲م, ۱۳۸۸۴:۱۶ ب.ظبا سلام،ادب و احترام – مختصر و انشاء الله مفید هم نوشته بسیار خوب و گیرایی بود و هم این سریال چنین تائیدهایی را نیاز دارد تا تفاوتها مشخص گردد.
Reply
شهرزاد
دی ۱۵م, ۱۳۸۸۱۱:۰۰ ب.ظمدتها بود تماشای سریالهای تکراری تلویزیونی را ترک کرده بودم.چند ماه پیش وقتی داشتم دخترم را میخواباندم توجهم به صحنه ای از فیلمی جلب شد که نمیدانستم چه فیلمی است.زنی را دیدم که با لهجه خاصی داد میزد: (من التماس نمیکنم،ماه سراغ تو را میگیرد،بی تو با لیلی چه کنم؟)دیگر نتوانستم از جلوی تلویزیون تکان بخورم و تا آخرش را دیدیم و فردای آن روز فهمیدم در چشم باد است.از آن هفته به بعد همه قسمتها را پیگیری کردم و افتخار کردم که بعد از سالها کاری ساخته شد که مرا با تلویزیون آشتی داد.
Reply
مهسا ستاری
دی ۱۷م, ۱۳۸۸۱۰:۴۳ ق.ظمدتی است من هم اهل کامپیوتر شده ام و در دهکده جهانی نوین به دنبال هزار سوال بی جوابم می گردم. از عاشقان تماشای مجموعه زیبای ( در چشم باد) هستم. سایت ها و بلاگ های مختلفی باز شده است. همه را دیدم. ولی ،خانم مجیدی ،کار شما از همه سر است. به نظرم رسید اینجا محلی شده است برای عاشق های ایران و مجموعه بالنده اش که واقعا (در چشم باد) ایستاده است. من هم به نوبه خود دلم می خواهد چیزکی در آن نوشته باشم. می دانم که قدرت قلم شیوای شما را ندارم. مثل آقای نویدی هم تجربه ندارم تا با بهره از آن بخواهم حرفی ماندنی بزنم. اما دلی دارم و در آن دردی هست که شاید اگر بنویسم تسکین پیدا کند.
اهل شهرستانم؛ در واقع دهی کوچک که حالا شنیده ام برای خودش شهرکی شده با هفت هزار خانوار. وقتی کوچک بودم، زادگاهم خیلی شبیه همین ده بی نظر بود که در مجموعه (در چشم باد) دیدید. پر از صفا و صمیمیت؛ پر از یک رنگی. اهالی ده همه از حال هم خبر داشتند. حتی اگر زنی با مردش دعوایش می شد همه اهالی برای آشتی دادن آنها شتاب می کردند.
این حرفها را می زنم چون دلم سخت گرفته است. افسرده ام. من هم به تهران شلوغ هر که به هر که آمده ام. سینما خوانده ام با این اندیشه که تجربیات انسانی کودکی ام را با دیگران سهیم شوم. اما نوبت که به ما رسید آسمان تپید. سینمای بالنده دیروز ایران که هزاران چون من را عاشق خود کرده بود تبدیل شده است به محصولات پیش پا افتاده ای با لودگی های چندش آور. خدا نکند فیلمسازی جرات به خرج بدهد و لوکیشن فیلمش را در شهرستان یا روستا انتخاب کند. بی تردید چنین فیلمی زیر حملات طرفداران فیلم های کم خرج و ( برفوش) انگ (مخاطب خاص) می خورد و رنگ اکران نخواهد دید. اما ( در چشم باد) با فضا سازی، رنگ آمیزی، طراحی، و میزانسن هایی که در سینمای ایران نمونه ندارد، توانسته یک بار دیگر به امثال من امید بدهد که کسی در راه است. کسی که قادر است یکبار دیگر مناسبات این سینما را در هم بریزد و طرحی نو در اندازد. کسی که روستا و شهر و کلان شهر برایش یکی است و قادر است شخصیت های فیلمش را در هر کدام از آنها، جذاب و پر کنش به نمایش بگذارد. به نظر من مجموعه (در چشم باد) تابوی سینمای شهری را خواهد شکست و به همه یادآور خواهد شد که ایران فقط تهران نیست.
پس باید بگویم دست مریزاد آقای جوزانی! خوش به سعادت کسانی که با تو کار کرده اند. تردید نکنید؛ این مجموعه بهترین کار سی سال گذشته است و در قلب و روح نسل های آینده تاثیری شگرف خواهد گذاشت.
می خواهم بدانی که من فارق التحصیل بیکار سینما با دیدن فیلم شما آرامش پیدا می کنم و امیدوار می شوم.
مهسا ستاری
Reply
مهسا کمیلی
دی ۱۷م, ۱۳۸۸۱۱:۰۰ ق.ظسلااااااااااااااااام.خیلی بازی کامبیز دیرباز رو دوست دارم خیلی فوق العادست.این چند هفته ای که تو فیلم نبود حسابی حوصلمون سر رفت.خوشحالم که این هفته دوباره تو فیلم میاد.با تشکر خیلی زیاد از عمو مسعود جعفری جوزانی.
Reply
نخود سبز
دی ۱۸م, ۱۳۸۸۷:۴۶ ب.ظمن که گفتم خفنه… خب خفنه یعنی انده حرفه دیگه… پس واسه چی دیگه مینویسید؟ کافیه نظر نخود سبزو بخونید و بشینید پای تماشا… خلاص
Reply
حسن آقا
دی ۱۸م, ۱۳۸۸۷:۵۶ ب.ظ“به افتخاره سازنده های این فیلم یه کفه مرتب………. .”
Reply
عباس
دی ۱۹م, ۱۳۸۸۱۲:۵۴ ق.ظبا تشکر از سرکار خانم دکتر مجیدی و با تبریک به کارگردان ، تهیه کننده ،بازیگران و سایر عوامل دخیل در تهیه سریال زیبای در چشم باد
یک نکته جالب که کسی به آن اشاره نکرد ، احساس که در دل انسان نسبت به نقش خانم ستاره صفرآور بازیگر تاجیک این سریال به وجود می آید آن لهجه شیرین و جالب با احساس دلتنگی غریب در مورد مردمان هم زبان ، هم کیش همانند خودمان در کشور تاجیکستان که خواهی نخواهی از یک سرچشمه شهد تمدن وفرهنگ ایرانی را می نوشیم پس با هم غریبه نیستیم .جای بسی تشکر از استاد ارجمند آقای جوزانی که با تحمل سختی از نقش و از اثر مثبت آن در سریال استفاده کرده اند.
Reply
مرضیه
دی ۱۹م, ۱۳۸۸۱۲:۰۶ ب.ظ“این، معنای میرزا کوچک خان است برای کسی که راز جنگلهای شمال را میداند، شاید مانند معنایی که ستار خان و باقر خان برای یک آذربایجانی دارند یا معنایی که رئیسعلی دلواری برای یک بوشهری میدهد”
خانم دکنر سلام!
به راستی که اینگونه است .این وطن گوشه گوشه اش یادگار مردمانی است که به حق گویی خاک سرخ دشتها از خون آنان رنگین شده است.
پدر بزرگ پدر من هم همین داستان را دارد.ایشان در لارستان بزرگ در بحبوحه های جنگ جهانی اول برای گریز از دست خوانین منطقه با همسرباردارش با آن همه مشقت در آن روزگار و در گرمای طاقت فرسای ،به جنگ سختیها میرود اما زیر بار زورمندان و ستمگران نمیرود چرا که این رسم و آیین پدران ماست.تا آنجا به پیش میروند که مامنی یابند و تنها فرزند خود را در جایی به دور از چشم نامردمان بی مروت وطن فروش ،با توکل برخدای،پرورش دهد اما دیری نمیپاید که خبر به ماموران میرسد و او با توکل، زن و فرزند را به خدا میسپارد چرا که در آن بیابان بی آب و علف تنها امید خداست و اینجاست که ایمان بیش از هر وقتی رخ مینمایاند و خود برای در امان ماندن زن و تنها فرزند مجبور به رفتن به آن طرف خلیج فارس میشود تا مبادا آسیبی به خانواده کوچکش واردبشود.اما چه میشود کرد که این چرخ گویی سر کین دارد و سرنوشت آن است که در غربت و در جایی به دور از وطن بی نام جان سپارد.این تنها یادگار او برای ما که نوادگان اوییم است.تنها نشان آزادگی و زیر بار ظلم نرفتن.این با ارزش ترین یادگار پدران ماست!
در چشم باد به نظر من روایتی است جاری در تاریخ ما.چه دلیرانی چون میرزا و یارانش که جان خود را بر سر آبرو و ناموس خود گذاشتند،چه جوانانی مثل اسد و بیژن که زیر بار زور و ستم نرفتند…
Reply
مرضیه
دی ۱۹م, ۱۳۸۸۱۲:۵۰ ب.ظتمامی کاراکترهای این مجموعه، داستانی دارند وهر چند نقشی کوچک اما میتوانند تاثیر گذار باشند. که به عقیده من روایت تاریخ و ناگفته های آن از این منظر زیبا و درخور توجه است.برای مثال فیلمهای متعددی برای به نمایش در آوردن این فسمت از تاریخ ایران که از نظر حوادث پس از آن از دید مورخان حائز اهمیت است ساخته شده ومن هم که عاشق دانستن نادانسته های تاریخ!هستم در بیشتر این فیلمها به روایت بخش کلی آن پرداخته شده و بیشتر از منظر درباریان و افرادی است که درؤوس امور بوده اند اما به جرات میتوان گفت در چشم باد دنباله رو کارهایی است که از منظر مردمی روایت میشود که نه در حاشیه ی تاریخ،بلکه تاریخ سازند.برای نمونه هنگامی که قوای روس و انگلیس به بیرحمانه ترین شکل به بمباران مناطق نظامی و غیر نظامی مشغولند و عده بسیاری از زن و بچه و مرد کشته میشوند و این در حالی است که شخص اول مملکت،رضاخان(که لعنت خدا بر او و خاندان ستمگرش باد!)از همه جا بی اطلاع است وهنگامی که از قسمتی از فاجعه با خبر میشود ترس تمام وجودش فرا میگیرد و به دنبال راه فرار میشود.این در حالی است که اختیار از ارتش سلب شده اما عده ای از آنها با وجود تمامی این سدهایی که دربار برای خوش خدمتی جلوشان قرار داده با جان و دل به مقابله با ارتش روس و انگلیس میپردازند تا آنجا که به بهای جانشان تمام میشود.این روایتها که در این مجموعه باهنرمندی در کنار هم چیده شده به خوبی موضوع را برای مخاطب باز میکند که مملکت ما در آن برهه زمانی چه وضعیتی داشته و هم اکنون چه وضعیتی دارد واین مقایسه هاست که باعث میشود قدر این خونهایی را که برای هر بند بند از این خاک ریخته شده تا امروز روی پای خود بایستیم را بیشتر بدانیم.گواه این قدردانی هم میتواند قطره اشکهایی باشد که در هنگام شهادت عباس ویا اسد ایرانی و یا جنگ بیژن با هواپیماهای انگلیسی که به گفته بساری بر گونه ها نشست !که به خوبی ترسیم شده بود.آقای جعفری جوزانی کارگردان این مجموعه بسیار خوب و هنرمندانه طرح این داستان را ریخته اند چرا که پیوند دو مقطع تاریخ این مرزوبوم ،یکی قبل و یکی بعد از انقلاب چندان کار سهل و آسان به این شیوه نخواهد بود.همین موضوع سبب شد که حداقل من با وجود کنکوری بودنم!با خود عهدببندم که تا آخرفیلم را دنبال کنم چون ارزش دیدن دارد.(این را هم بگویم که به والدین گرامی قول داده ام تنها فیلمی که ببینم همین باشد!)البته نکته ای که درآغاز این فیلم بود آماده سازی مخاطب برای وقایعی بود که قرار است بیافتد از آنجا که بیژن بر روی عرشه کشتی در حالی که به غروب خورشید نگاه میکند لحظه مرگ لیلی را توصیف میکند که چگونه کشته شد و این تاثیر عمیقی را در خواننده میگذارد(خصوصا اگربا خوشحالی تمام از اینکه اولین قسمت را میبینی با خانواده سر سفره غذا نشسته باشی!)خلاصه اینکه!با آرزوی موفقیت امیدوارم ساخت این مجموعه تا پایان بهتر و بهتر شود و اینکه بعد از این کارکه قطعا مثل هزار دستان و روزگار قریب ماندگار خواهد شد،کارهای بهتر دیگری را از این کارگردان خوب و قدر دان ایرانی ببینیم.
_مرضیه۱۷ ساله -
Reply
حمید
دی ۲۵م, ۱۳۸۸۱۱:۲۴ ب.ظمن عاشق لیلی یا ستاره شدم چه کنم
Reply
ن-م
دی ۲۷م, ۱۳۸۸۸:۴۰ ب.ظخانواده محترم جوزانی بزرگوار – فقط:{ خدا قوت }.همین.
Reply
امید
دی ۲۸م, ۱۳۸۸۱:۳۲ ب.ظاول از سازندگان سریال در چشم باد که به من غرور ملی دادند و باعث شدند که فراموش نکنم ایرانی هستم، تشکر کنم.
دوم از خانم دکتر مجیدی که با قلم طنازشان نکته های باریکتر از موی این اثر ملی را به من یاداوری کردند.
سوم با همه کسانی که قلم زدند و این وبلاگ را پر مایه و خواندنی کردند همدلی و همسویی خودم را اعلام میکنم.
چهارم به حمید آقا نصیحت میکنم که تو این هیر و ویر گرانی ناپرهیزی نکند و عاشق نشود. آنهم عاشق لیلی خانوم که یک دنیا عاشق سینه چاک دارد و دست فلک به دامانش نمیرسد.
Reply
لیلامعرفت
دی ۲۹م, ۱۳۸۸۱۱:۲۴ ق.ظانصافا سریال بسیار زیبایی ازبسیاری جهات است اما کش داربودن زیاد این فیلم درزمان پخش ازتلویزیون آدم رو اذیت مکنه .به هرصورت باتعریف شماازسریال(به استثنای بعضی جاها)کاملا موافقم
Reply
آرش نصیری
بهمن ۳م, ۱۳۸۸۱۱:۰۱ ق.ظسلام
بسیار زیبا و دقیق. درک واقعیت هایی تاریخی که این مجموعه نشان می دهد و مکث هایی که روی برخی موضوعات دارد به یک دلسوختگی و دلتنگی برای میهن احتیاج دارد آن وقت همه ی آن تصاویر در روح و جان بیننده نقش می بندد.
برایتان آرزوی تندرستی و موفقیت می کنم.
Reply
jiro
بهمن ۵م, ۱۳۸۸۳:۴۳ ب.ظسلام
سریال زیبایی است . من هم ممنونم
Reply
کیانا
بهمن ۹م, ۱۳۸۸۱۱:۳۰ ب.ظسریال در چشم باد یک کار بزرگ و دیدنی است که زحمت زیادی برای ان کشیده شده است.در این سریال با خلاصه ای از واقعیات تاریخی ایران و خاطرات قدیم ورسم و رسومات اشنا شدیم.با توجه به اینکه این سریال یک مجموعه ی بزرگی است و بسیاری از صحنه های ان در فضای باز ساخته شده کار کارگردان و دستیاران او خیلی دشوار بوده است لذا بدین وسیله ضمن ارزوی موفقیت و تشکر به همه ی دست اندرکاران این سریال زیبا خسته نباشید می گو ییم.
Reply
الهه
بهمن ۱۰م, ۱۳۸۸۹:۵۴ ق.ظمیدونین من اومدم از نقد فیلم بنویسم وبا دیدن دیدگاه دوستان برای من اثبات شد که اقای جوزانی کار بزرگی کرده!وقتی مردم چه منتقد چه حامی از فیلمی مینویسند این نشون دهنده بزرگی اثره!گرچه به استثنای سیر زیبای تاریخی فیلم و عشق بدون پرده بیژن و لیلی وخلا عاطفی سلیقه ایرانی رو پر کرده ولی باید بگم.کارگردان در نشان دادن لودگیهای اکبر عبدی و دوستانش و همچنین نشان دادن صحنه های مکرر کسل کننده و بسیاری مواقع تنها صرف هزینه کمتر(انجا که خیال خودشان را راحت میکنند و ۲۰ دقیقه ما بر باد رفته را به جای در چشم باد میبینیم و این صحنه های زاید را توهین به وقت و شعور ایرانی میبینم)فیلم را پر کردهاندوتنها از رزم بیژن در اسمان تا رسیدن لیلی و بیژن به تهران قابل دید و در عین حال تحیسن بر انگیز بود.ای کاش این کش دادنهای بیهوده با شرح حوادث تاریخی بیشتر و عشقهای گنج نامه ای همراه بود.اما اقای جوزانی به شما تبریک میگویم.در همه شور رمانها و فیلمهای جنگ جهانی و عشقهای ناب را یاداور شدین
Reply
شبنم
بهمن ۱۰م, ۱۳۸۸۵:۰۵ ب.ظعالی و بی نظیر
Reply
مسعود فرمانی
بهمن ۱۰م, ۱۳۸۸۱۰:۴۱ ب.ظبا عرض سلام وخسته نباشید خدمت عوامل بزرگ سریال در چشم باد مخصوصا اقا احمد رمضانزاده
سریال از نظر محتوا و ساختار بسیار غنی و در ساعات زندگی مردم تونسته جایی برای خودش پیدا کنه .به نظر من تنها سریالیه که شخصیتاش به واقعیت بسیار نزدیکن .در ابتدای پخش سریال به دلایلی مخاطبین کمی داشت اما رفته رفته بر تعدادشون افزوده شد.امیدوارم در آینده از این دست سریالها بیشتر ببینیم و شاهد همکاری این گروه در سریالهای دیگری با این استحکام باشیم.
در سایت عکسهای عوامل پشت صحنه رو ندارین .
با آرزوی موفقیت در کارهای بعدی
Reply
رضا
بهمن ۱۰م, ۱۳۸۸۱۱:۰۷ ب.ظدر کل سریال خوبیه اما از کسی مثل آقای جوزانی انتظار کاار پخته تری میرفت . بعضی از سکانسها خیلی کشدار و خسته کننده هستن . بعضی شخصیتها خوب پرداخت نشدن . در ضمن کاراکترهای رضا شاه(سعید راد) و بایندر اصلا شبیه به شخصیتهای واقعیشون نسستن.
Reply
پارسا پیروزفر
بهمن ۱۱م, ۱۳۸۸۳:۳۴ ب.ظدکتر فرانک مجیدی عزیز,
از اینکه ایرانیان و هموطنان عزیزم توسط سایت پرمهر شما میتوانند ازادانه به حمایت و نقد این سریال بپردازند صمیمانه از شما و دوستان سپاسگذارم.
پارسا پیروزفر
Reply
فرانک مجیدی Reply:
بهمن ۲۰م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۱۳ ب.ظ
سلام
من هم خوشحالم که خوانندهی مطلبم بودید! برایتان آرزوی موفقیت روزافزون دارم.
Reply
غزل
بهمن ۱۱م, ۱۳۸۸۴:۱۹ ب.ظخدا قوت آقای جوزانی.کار کم نظیری در تلویزیون انجام دادید.موفق باشید
Reply
امید
بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸۱۱:۱۲ ق.ظسلام قست اخر نظر؟
Reply
پابرجا
اسفند ۱م, ۱۳۸۸۱۲:۲۸ ق.ظبا اینکه خیلی وقته این سریال رو دنبال میکنم ولی باز خیلی پشیمانم چرا ازقسمت اول تماشا نمیکردم.باور کنید فقط به شوق دیدن سریال هفته را به پایان میرسانم.
از تک تک عوامل کمال تشکر و قدر دانی دارم.
دعای خیر مردم بدرقه راهتان است
Reply
ننه اشی
اسفند ۲م, ۱۳۸۸۹:۲۶ ق.ظزیبا…بی نظیر
Reply
امیر
اسفند ۵م, ۱۳۸۸۱۲:۴۹ ق.ظاقا سلام تی قربان میرزا کوچک خان دلیر و تی قربان صاحب وبلاگ
Reply
Mani
اسفند ۸م, ۱۳۸۸۸:۳۰ ب.ظسریال عالی وبی نظیریه دستتون درد نکنه
Reply
زهرا
اسفند ۱۴م, ۱۳۸۸۲:۵۱ ق.ظاز میرزا و مشروطیت واشغال ایران توسط انگلیس و روس همانقدری میدونستم که توی کتابهای قطور تاریخ مدرسه خونده بودم و آخرشم یادم رفته بود حالا بعد از دیدن این سریال احساس خوبی دارم چون میدونم که تو سالهایی که مردم سرزمینم به شدت غم نان و امنیت و ناموس داشتند چیزی به زیبایی عشق رو فراموش نکرده بودند
Reply
زهرا
اسفند ۱۴م, ۱۳۸۸۳:۲۹ ق.ظراستی یادم رفت به قول استاد مهدی حمیدی
به پاس هر وجب خاکی از این ملک چه بسیار است آن سرها که رفته
زمستی بر سر هر قطعه زین خاک خدا داند چه افسرها که رفته
Reply
علی باقری
اسفند ۱۷م, ۱۳۸۸۲:۵۷ ق.ظنمی دونم چطور بگم یک اسم یک استاد یک اسطوره شنیده بودم ولی وقتی از نزدیک دیدم فهمیدم این کلمات کوچکتر از اونی هستند که بتونن مسعود جعفری جوزانی رو به دیگران بشناسونن دستهای گرمش دستهای کوچک من رو گرفت و من رو وارد دنیای هنر کرد شد پدرم …. استادم همه کسم ….. هر سخنش هزار کتاب و هر نگاهش صد درس … تک تک پلان های این سریال حرف های پدرم رو با خود میاره پس …. چشم ها را باید شست از چشم باد باید دید….
Reply
sara
اسفند ۲۱م, ۱۳۸۸۱۱:۵۳ ب.ظسلام چقدر قسمت ۳۴ این مجموعه تلخ بود ، خدا را شکر کردم که موقع دیدنش تنها بودم وتوانستم راحت اشک بریزم. فیلم چنان ساخته شده وبازیها آنقدر واقعی است که گویی با همان مردم هم عصر شده ای وتاب دیدن این همه مصیبت وذلت را نداری. فکر کردم چه روزهای سیاه وتلخی بر مردم کشورم گذشته.
Reply
salvadour dali
اسفند ۲۲م, ۱۳۸۸۵:۳۷ ب.ظبا سلام و خشسته نباشیدبه مدیر محترم این سایت و همینطور استاد عزیز آقای جوزانی.من نیز یکی از مخاطبان این سریال بینظیر هستم . چه بسا که درپایان هفته مشتاقانه منتظر برای دیدن این سریال لحظه شماری می کنم . این سریال عطر و بوی خاصی را از گذشته به تصویر کشیده و دل آدمی را با خود به گذشته های نه چندان دور برده که هر با با دیدن آن یاد بچه گی خودم در خانه قدیمی پدر برزگم در شمال می افتم . با دیدن این سریال دل تنگی خاصی به من دست میدهد.دلتنگی که هر با شوق دیدار گذشته را تازه تر می کند . مخصوصا با دیدن دوران بچهگی بیژن که مرا یاد دوران بچهگی برادرم که که از نظر چهره بسیار شبیه بوده می اندازد.از کلیه عوامل تولید و ساخت این سریال کمال تشکر را دارم و از خداوند متعال آرزوی توفیق روز افزون را دارم .
Reply
مینا
اسفند ۲۲م, ۱۳۸۸۹:۰۰ ب.ظخانم مجیدی :
از شما به خاطر سایتتان و از آقای جعفری جوزانی به خاطر کارگردانی بسیار زیبا و هنرمندانه اشان تشکر میکنم.
مینا
Reply