<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: بختک یا فلج خواب</title>
	<atom:link href="http://1pezeshk.com/archives/2009/08/sleep-paralysis.html/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://1pezeshk.com/archives/2009/08/sleep-paralysis.html</link>
	<description>نگاه علیرضا و فرانک مجیدی به دنیای آی‌تی، پزشکی و سینما</description>
	<lastBuildDate>Thu, 24 May 2012 19:56:20 +0000</lastBuildDate>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.1</generator>
	<item>
		<title>با: نرگس</title>
		<link>http://1pezeshk.com/archives/2009/08/sleep-paralysis.html#comment-171802</link>
		<dc:creator>نرگس</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://1pezeshk.com/?p=3294#comment-171802</guid>
		<description>منم سال 84 اینجور شدم اولینبار بود از خونه دور میشدم تو خوابگاه... توی شوشتر! اونجا میگن جن زیاد هس.... من هرشب تا ساعت 3 خوابم نمیبرد ذقیقن بساعت نگاه میکردم 3 که میشد به خواب فرو میرفتم خوذمم متعجبم چرا هر شب ساعت 3!؟ تا میخواببیم میومد یه صدای مهییب بیش از حد بلند که تو ی گوشم فریا می کشید و صدای بادو طوفان شدید و بدنمو میگرفت که بیحرکت باشم...بدنو صورتش مثله بخار دود مانند بود...چند بار اینجور شد ...یک شب من روی زمین خوابیدموبه پشت و دستامو بالا بردمو خوابم برد متوجه شدم اینبار خیلی نزدیکم شده دستامو از بالا محکم گرفته بود و دندوناشو رو بازوهام میکشید صدای نفسشو میشنیدم ...هرچی سعی کردم نتونستم فرار کنم تا اینکه سوره حمد رو خوندم منو رها کرد تا صبح توی هال بیدار نشستم.... الان خیلی وقته نمیاد سراغم</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>منم سال ۸۴ اینجور شدم اولینبار بود از خونه دور میشدم تو خوابگاه&#8230; توی شوشتر! اونجا میگن جن زیاد هس&#8230;. من هرشب تا ساعت ۳ خوابم نمیبرد ذقیقن بساعت نگاه میکردم ۳ که میشد به خواب فرو میرفتم خوذمم متعجبم چرا هر شب ساعت ۳!؟ تا میخواببیم میومد یه صدای مهییب بیش از حد بلند که تو ی گوشم فریا می کشید و صدای بادو طوفان شدید و بدنمو میگرفت که بیحرکت باشم&#8230;بدنو صورتش مثله بخار دود مانند بود&#8230;چند بار اینجور شد &#8230;یک شب من روی زمین خوابیدموبه پشت و دستامو بالا بردمو خوابم برد متوجه شدم اینبار خیلی نزدیکم شده دستامو از بالا محکم گرفته بود و دندوناشو رو بازوهام میکشید صدای نفسشو میشنیدم &#8230;هرچی سعی کردم نتونستم فرار کنم تا اینکه سوره حمد رو خوندم منو رها کرد تا صبح توی هال بیدار نشستم&#8230;. الان خیلی وقته نمیاد سراغم</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: مسعود</title>
		<link>http://1pezeshk.com/archives/2009/08/sleep-paralysis.html#comment-171775</link>
		<dc:creator>مسعود</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://1pezeshk.com/?p=3294#comment-171775</guid>
		<description>سلام دوستان. من هم تجربیات خودم رو در اختیارتون میزارم.
7 ماهیست که دچار این مشکلم. اولاش مشکلم فقط در ابتدای خواب بود یعنی:
- دیر خوابم میبرد.
- دیگه مثل قبل از خوابیدن لذت نمیبردم (مثل شل شدن بدن و سنگین شدن پلکها و گرم شدن مردمک چشم) یعنی این اتفاقا دیگه نمی افتاد.
- انسان در حالت عادی نباید بفهمه که کی خوابش میبره ولی لحظه ای که میخواست خوابم شروع بشه رو من میفهمیدم.
- خوابم خیلی سبک شده بود
- گاهی در شروع خواب انگاری چشام یه نور سفید شدید (مثل فلاش دوربین) ببینن, از خواب بیدار میشدم.
خوب اینا جاهای خوبش بود یعنی شروع خواب.
بعد از یه مدت دجار فلج خواب شدم. همونطور در کامنتهای بالا خوندید تقریبا همه یه علائمی مشابه رو تجربه کردن.
مثل شنیدن یه سوت شدید در گوش. دیدن اتاق و حرکت در اتاق در حالی که جسم شما در تختخواب است. یا شنیدن صدای افراد در اتاقهای دیگه و حتی دیدن اونا. من علاوه بر این ها وقتی بعد از این اتفاق از خواب پا میشم ضربان قلب شدیدی دارم مث این میمونه که مسافت طولانی رو دویده باشم.
به هر حال رفتم پیش متخصص اعصاب و روان. که برام پروپرانول (برای تنظیم ضربان قلب) آلپرازولام (آرام بخش و خواب آور) ویتامین ب و بوسپیرون (ضد استرس و اضطراب) تجویز کرد.
ولی تاثیری نداشت و فلج خواب هر روز تکرار میشه و بعضی روزا چند بار.
خواب بعد از ظهر رو که کلا قطع کردم چون که ردخور نداره و حتما دچار فلج خواب میشم.
و نظر خودم اینه که این یه حالت عادی و معمولی نیست که خیلی راحت از کنارش بگذریم و بگیم که خوب آدم که طوریش نمیشه و خودش تموم میشه. به نظر من هنگام بازگشت روح به بدن هست که این اتفاق می افته و شاید یه موهبت باشه برای کسانی که دجار این حالت میشن چون احساس خاصی رو تحربه میکنن و چیزایی رو میبینن و کارایی میکنن که در حالت بیداری نمیشه دید و انجام داد. مثل حالتی که احساس میکنید در فضا شناورید.
سرتونو درد آوردم
با سپاس</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام دوستان. من هم تجربیات خودم رو در اختیارتون میزارم.<br />
۷ ماهیست که دچار این مشکلم. اولاش مشکلم فقط در ابتدای خواب بود یعنی:<br />
- دیر خوابم میبرد.<br />
- دیگه مثل قبل از خوابیدن لذت نمیبردم (مثل شل شدن بدن و سنگین شدن پلکها و گرم شدن مردمک چشم) یعنی این اتفاقا دیگه نمی افتاد.<br />
- انسان در حالت عادی نباید بفهمه که کی خوابش میبره ولی لحظه ای که میخواست خوابم شروع بشه رو من میفهمیدم.<br />
- خوابم خیلی سبک شده بود<br />
- گاهی در شروع خواب انگاری چشام یه نور سفید شدید (مثل فلاش دوربین) ببینن, از خواب بیدار میشدم.<br />
خوب اینا جاهای خوبش بود یعنی شروع خواب.<br />
بعد از یه مدت دجار فلج خواب شدم. همونطور در کامنتهای بالا خوندید تقریبا همه یه علائمی مشابه رو تجربه کردن.<br />
مثل شنیدن یه سوت شدید در گوش. دیدن اتاق و حرکت در اتاق در حالی که جسم شما در تختخواب است. یا شنیدن صدای افراد در اتاقهای دیگه و حتی دیدن اونا. من علاوه بر این ها وقتی بعد از این اتفاق از خواب پا میشم ضربان قلب شدیدی دارم مث این میمونه که مسافت طولانی رو دویده باشم.<br />
به هر حال رفتم پیش متخصص اعصاب و روان. که برام پروپرانول (برای تنظیم ضربان قلب) آلپرازولام (آرام بخش و خواب آور) ویتامین ب و بوسپیرون (ضد استرس و اضطراب) تجویز کرد.<br />
ولی تاثیری نداشت و فلج خواب هر روز تکرار میشه و بعضی روزا چند بار.<br />
خواب بعد از ظهر رو که کلا قطع کردم چون که ردخور نداره و حتما دچار فلج خواب میشم.<br />
و نظر خودم اینه که این یه حالت عادی و معمولی نیست که خیلی راحت از کنارش بگذریم و بگیم که خوب آدم که طوریش نمیشه و خودش تموم میشه. به نظر من هنگام بازگشت روح به بدن هست که این اتفاق می افته و شاید یه موهبت باشه برای کسانی که دجار این حالت میشن چون احساس خاصی رو تحربه میکنن و چیزایی رو میبینن و کارایی میکنن که در حالت بیداری نمیشه دید و انجام داد. مثل حالتی که احساس میکنید در فضا شناورید.<br />
سرتونو درد آوردم<br />
با سپاس</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: محمد</title>
		<link>http://1pezeshk.com/archives/2009/08/sleep-paralysis.html#comment-169932</link>
		<dc:creator>محمد</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://1pezeshk.com/?p=3294#comment-169932</guid>
		<description>بختک رابطه مستقیمی با افسردگی داره
افسردگی
افسردگی
افسردگی و انرژِی های منفی که دور بدن را فراگرفته...

درمان قطعی قطعی اون شرکت در کلاس های عرفان حلقه است. که فعلا بطور علنی برگزار نمیشه.

حوصله تایپ کردن ندارم. هرکی دوست داره کلمه(عرفان حلقه) سرچ کنه.

در این مورد عرفان حلقه توی اینترنت خیلی چرت پرت نوشتن. به چرت وپرت ها توجه نکنید. این کار دولت پدرسوخته است. 

به سایت (محمد علی طاهری) هم حتما سر بزنید.

اگر واقعا دوست دارید از شر بختک رها شوید.

(من خودم داشتم ولی شدید نبود. ماهی یکدفعه نهایتا اتفاق میافتاد)</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بختک رابطه مستقیمی با افسردگی داره<br />
افسردگی<br />
افسردگی<br />
افسردگی و انرژِی های منفی که دور بدن را فراگرفته&#8230;</p>
<p>درمان قطعی قطعی اون شرکت در کلاس های عرفان حلقه است. که فعلا بطور علنی برگزار نمیشه.</p>
<p>حوصله تایپ کردن ندارم. هرکی دوست داره کلمه(عرفان حلقه) سرچ کنه.</p>
<p>در این مورد عرفان حلقه توی اینترنت خیلی چرت پرت نوشتن. به چرت وپرت ها توجه نکنید. این کار دولت پدرسوخته است. </p>
<p>به سایت (محمد علی طاهری) هم حتما سر بزنید.</p>
<p>اگر واقعا دوست دارید از شر بختک رها شوید.</p>
<p>(من خودم داشتم ولی شدید نبود. ماهی یکدفعه نهایتا اتفاق میافتاد)</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: ابوالفضلa111_s31@yahoo.com</title>
		<link>http://1pezeshk.com/archives/2009/08/sleep-paralysis.html#comment-168793</link>
		<dc:creator>ابوالفضلa111_s31@yahoo.com</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://1pezeshk.com/?p=3294#comment-168793</guid>
		<description>سلام
منم یه بار اینطوری شدم ولی برای من تو بیداری اتفاق افتاد و خودشون رو هم دیدم
وقتی دوران خدمتم بود چون ما درجه دار بودیم برای ما تو شهر یه مهمانسرا داده بودند که حیاط خیلی بزرگی هم داشت . همه خوابیده بودیم . نصف شب من بیدار شدم رفتم دستشویی ( روم به دیوار ) وقتی داشتم برمیگشتم تو حیاط متوجه اون سه نفر شدم یعنی فقط دو سه قدم باهمدیگه فاصله داشتیم ولی چون متوجه شدم که اینها انسان نیستند از ترسم دیگه نتونستم خوب به چهرشون نگاه کنم و سعی کردم با گفتن بسم الله زودتر خودمو به اتاقمون برسونم فکر میکردم جن هستند نمیدونم شاید هم بودند بالاخره من خودمو با هر مشکلی رسوندم اتاقمون ولی احساس میکردم که اینها هم دارن پشت سرم میان . فورا&quot; رو تختم دراز کشیدم ولی یهو متوجه شدم یکیشون رو پام نشست و منو با اسم خودم آروم صدا میزد من دیگه کل بدنم هنگ کرده بود هر چی میخواستم داد بزنم صدام در نمی اومد باز خواستم دوست بغل دستیمو بادستم بیدارش کنم ولی قادر به حرکت نبودم که دومین نفرش هم درست اومد رو لبه تختم نشست که من از پائین رفتن تشکم اونو حس کردم چون اون اصلا&quot; حرف نمیزد بالاخره من درست نمیدونم چند دقیقه تو اون حالت موندم که اینها پاشدن رفتن و من یه دفعه صدام دراومد خیلی وحشتناک بود 
من الان که دارم تعریف میکنم و یادم میافته تمام موهای بدنم سیخ میشه 
امیدوارم شما اونایی که من دیدم هرگز تو خوابم نبینید 
موفق باشید 
لطفا&quot; اگه نظری داشتین به ایمیل خودم هم بفرستین 
با تشکر</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام<br />
منم یه بار اینطوری شدم ولی برای من تو بیداری اتفاق افتاد و خودشون رو هم دیدم<br />
وقتی دوران خدمتم بود چون ما درجه دار بودیم برای ما تو شهر یه مهمانسرا داده بودند که حیاط خیلی بزرگی هم داشت . همه خوابیده بودیم . نصف شب من بیدار شدم رفتم دستشویی ( روم به دیوار ) وقتی داشتم برمیگشتم تو حیاط متوجه اون سه نفر شدم یعنی فقط دو سه قدم باهمدیگه فاصله داشتیم ولی چون متوجه شدم که اینها انسان نیستند از ترسم دیگه نتونستم خوب به چهرشون نگاه کنم و سعی کردم با گفتن بسم الله زودتر خودمو به اتاقمون برسونم فکر میکردم جن هستند نمیدونم شاید هم بودند بالاخره من خودمو با هر مشکلی رسوندم اتاقمون ولی احساس میکردم که اینها هم دارن پشت سرم میان . فورا&#8221; رو تختم دراز کشیدم ولی یهو متوجه شدم یکیشون رو پام نشست و منو با اسم خودم آروم صدا میزد من دیگه کل بدنم هنگ کرده بود هر چی میخواستم داد بزنم صدام در نمی اومد باز خواستم دوست بغل دستیمو بادستم بیدارش کنم ولی قادر به حرکت نبودم که دومین نفرش هم درست اومد رو لبه تختم نشست که من از پائین رفتن تشکم اونو حس کردم چون اون اصلا&#8221; حرف نمیزد بالاخره من درست نمیدونم چند دقیقه تو اون حالت موندم که اینها پاشدن رفتن و من یه دفعه صدام دراومد خیلی وحشتناک بود<br />
من الان که دارم تعریف میکنم و یادم میافته تمام موهای بدنم سیخ میشه<br />
امیدوارم شما اونایی که من دیدم هرگز تو خوابم نبینید<br />
موفق باشید<br />
لطفا&#8221; اگه نظری داشتین به ایمیل خودم هم بفرستین<br />
با تشکر</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: حسین</title>
		<link>http://1pezeshk.com/archives/2009/08/sleep-paralysis.html#comment-167028</link>
		<dc:creator>حسین</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://1pezeshk.com/?p=3294#comment-167028</guid>
		<description>این فقط یه فلج ساده نیست. گاهی وحشتناکترین تجربه اییکه آدم میتونه داشته باشه و به نظر من دلیل خیلی محکمیه بر وجود روح و زندگی مجدد آدم بعد از مرگ. یه بار که برای من این اتفاق افتاد بعدش وحشت زده به حیاط رفتم تا یه هوایی بخورم که دیدم بابام حیرون داره دنبال یه چیزی میگرده. گفت که دیده یه موجودی مثل یه گربه سیاه پایین بوده که وقتی منو دید رفت تو حیاط . ولی به نظر من نباید از این چیزا ترسید چون خدا مارو اشرف مخلوقات آفریده و همه ی این موجودات دون ما هستن. خدایا خودت مارو از شر گرفتاری های اصلی مثل شب اول قبرو.... نجات بده. یا علی</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این فقط یه فلج ساده نیست. گاهی وحشتناکترین تجربه اییکه آدم میتونه داشته باشه و به نظر من دلیل خیلی محکمیه بر وجود روح و زندگی مجدد آدم بعد از مرگ. یه بار که برای من این اتفاق افتاد بعدش وحشت زده به حیاط رفتم تا یه هوایی بخورم که دیدم بابام حیرون داره دنبال یه چیزی میگرده. گفت که دیده یه موجودی مثل یه گربه سیاه پایین بوده که وقتی منو دید رفت تو حیاط . ولی به نظر من نباید از این چیزا ترسید چون خدا مارو اشرف مخلوقات آفریده و همه ی این موجودات دون ما هستن. خدایا خودت مارو از شر گرفتاری های اصلی مثل شب اول قبرو&#8230;. نجات بده. یا علی</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: بهرام</title>
		<link>http://1pezeshk.com/archives/2009/08/sleep-paralysis.html#comment-166998</link>
		<dc:creator>بهرام</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://1pezeshk.com/?p=3294#comment-166998</guid>
		<description>سلام ممنونم از اطلاعاتی که به ما دادید من خودم خیلی تجربه کردم و همیشه برای رهایی از این حالت چندین بار نفس عمیق میکشیدم تا از این حالت خارج شوم جالب اینجا ست که من همیشه فکر میکردم فقط من همچین مشکلی دارم تو نگو که مثل من هم پیدا میشه یه خواهشی از شما دارم اینکه برای درمان این حالت اطلاعاتی به من بدهید ممنون میشم چون دیگه خسته شدم از این حالت! اگر میشه به gmail من بفرستید با سپاس فراوان یکی از اعضای بختکی ها</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام ممنونم از اطلاعاتی که به ما دادید من خودم خیلی تجربه کردم و همیشه برای رهایی از این حالت چندین بار نفس عمیق میکشیدم تا از این حالت خارج شوم جالب اینجا ست که من همیشه فکر میکردم فقط من همچین مشکلی دارم تو نگو که مثل من هم پیدا میشه یه خواهشی از شما دارم اینکه برای درمان این حالت اطلاعاتی به من بدهید ممنون میشم چون دیگه خسته شدم از این حالت! اگر میشه به gmail من بفرستید با سپاس فراوان یکی از اعضای بختکی ها</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: mohammadreza salehi</title>
		<link>http://1pezeshk.com/archives/2009/08/sleep-paralysis.html#comment-166419</link>
		<dc:creator>mohammadreza salehi</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://1pezeshk.com/?p=3294#comment-166419</guid>
		<description>با سلام.من بین سنین 5 تا 10 سالگی مرتبا خواب جن یا...و از این قبیل خواب ها میدیدم که با گفتن صلوات یا بسم الله از دستشان خلاص میشدم.تا اخرین بار با اتفاق خیلی عجیبی که در خواب برایم پیش امد چند سالی از این کابوس ها رها شدم.اما چند سالی است وقتی در خواب هستم  فردی سیاه پوش را در خواب میبینم از همان لحظه نفسم بند می اید و بدنم نیمه فلج.فقط میتوانم در حالت خفگی کمک بخواهم.فکر میکنم یک روز واقعا در خواب خفه شوم</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>با سلام.من بین سنین ۵ تا ۱۰ سالگی مرتبا خواب جن یا&#8230;و از این قبیل خواب ها میدیدم که با گفتن صلوات یا بسم الله از دستشان خلاص میشدم.تا اخرین بار با اتفاق خیلی عجیبی که در خواب برایم پیش امد چند سالی از این کابوس ها رها شدم.اما چند سالی است وقتی در خواب هستم  فردی سیاه پوش را در خواب میبینم از همان لحظه نفسم بند می اید و بدنم نیمه فلج.فقط میتوانم در حالت خفگی کمک بخواهم.فکر میکنم یک روز واقعا در خواب خفه شوم</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: محمد</title>
		<link>http://1pezeshk.com/archives/2009/08/sleep-paralysis.html#comment-163848</link>
		<dc:creator>محمد</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://1pezeshk.com/?p=3294#comment-163848</guid>
		<description>سلام
راستی کسی براش اتفاق افتاده که عضو خاصیش در این حالت مشغول لمس شدن باشه؟ جدی میگم برای من شده بود. احساس کردم یه چیزی به بدنم چسبیده و این احساس بیشتر به کمرم نزدیک بود. و همچنین گوشم هم توسط چیزی لمس شد. کاملا جدی میگم. باید بگم که تو هوشیاری کامل هم خیلی نبودمو بعد از یک رویا و در حالت نیمه خواب بود</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام<br />
راستی کسی براش اتفاق افتاده که عضو خاصیش در این حالت مشغول لمس شدن باشه؟ جدی میگم برای من شده بود. احساس کردم یه چیزی به بدنم چسبیده و این احساس بیشتر به کمرم نزدیک بود. و همچنین گوشم هم توسط چیزی لمس شد. کاملا جدی میگم. باید بگم که تو هوشیاری کامل هم خیلی نبودمو بعد از یک رویا و در حالت نیمه خواب بود</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: محمد</title>
		<link>http://1pezeshk.com/archives/2009/08/sleep-paralysis.html#comment-163847</link>
		<dc:creator>محمد</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://1pezeshk.com/?p=3294#comment-163847</guid>
		<description>مطلب واقعا خوبی بود.
من فکر کنم اولین بار بود که دچارش شده بودم. این اتفاق دقیقا 20 دقیقه قبل از این پست اتفاق افتاده برام. ولی جالب اینجا بود که می تونستم با کونم حرف بزنم. دلیل علمی این چیه؟</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>مطلب واقعا خوبی بود.<br />
من فکر کنم اولین بار بود که دچارش شده بودم. این اتفاق دقیقا ۲۰ دقیقه قبل از این پست اتفاق افتاده برام. ولی جالب اینجا بود که می تونستم با کونم حرف بزنم. دلیل علمی این چیه؟</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: طلا</title>
		<link>http://1pezeshk.com/archives/2009/08/sleep-paralysis.html#comment-163565</link>
		<dc:creator>طلا</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://1pezeshk.com/?p=3294#comment-163565</guid>
		<description>امیدوارم منو راهنمایی کنید</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امیدوارم منو راهنمایی کنید</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>

