پیشنهاد کتاب: سه گانه نیویورک از پل استر
خرداد ۴م, ۱۳۸۷کلمات عوض نمیشوند، اما کتابها همیشه در حال تغییرند.
عوالم مختلف پیوسته تغییر میکنند، افراد عوض میشوند، کتابی را در وقت مناسبی پیدا
میکنند و آن کتاب جوابگوی چیزی است، نیازی، آرزویی.
پل استر
قضیه از یک شماره تلفن اشتباه شروع شد. نیمه شب بود که تلفن سه بار زنگ زد و
صدای آن طرف خط کسی را خواست که او نبود. بعدها که هوش و حواسش سرجایش آمد و توانست
به چیزهایی که سرش آمده فکر کند، فهمید که هیچ چیز واقعیتر از شانس نیست . هر چند
این هم مدتها بعد معلوم شد. اوایل فقط این رخداد و عواقب آن در کار بود. مهم نیست
که ممکن بود طور دیگری هم باشد یا همه چیز با اولین کلماتی که از دهان آن غریبه
بیرون میآمد از قبل مشخص شده بود، اصل خود داستان است و این که معنی در کار باشد
یا نباشد، اصلاً ربطی به روایت آن ندارد.
در مورد کوئین معطلی در کار نیست . این که او که بود، اهل کجا و چه کاره بود،
چندان اهمیتی ندارد. مثلاً میدانیم که سی و پنج ساله بود. میدانیم که یک بار
ازدواج کرده و بچهدار شده و زن و پسرش هر دو مردهاند. هم چنین میدانیم که
نویسنده بود. یا دقیقتر اینکه ، نویسنده داستانهای پلیسی . کارهایش را با اسم
مستعار ویلیام ویلسون چاپ میکرد و تقریباً هر سال یک رمان مینوشت که درآمدش برای
زندگی آبرومندانهای در آپارتمانی کوچک در نیویورک کفایت میکرد. چون نوشتن یک رمان
بیش از پنج شش ماه وقتش را نمیگرفت ، بقیه اوقات سال آزاد بود تا هر کار میخواهد
بکند. کتابهای زیادی خواند، نقاشیهای زیادی دید و فیلمهای بسیاری تماشا کرد. در
تابستان از تلویزیون مسابقه بیس بال تماشا میکرد و در زمستان به اپرا میرفت . با
این حال، از همه بیشتر دوست داشت قدم بزند. تقریباً هر روز، مهم نبود که آفتابی
باشد یا بارانی ، سرد باشد یا گرم ، آپارتمانش را ترک میکرد تا در شهر قدمی بزند،
هرگز به جای خاصی نمیرفت، به جایی میرفت که پاهایش اتفاقاً او را میبردند.
نیویورک فضایی بیانتها بود، هزار تویی از مکانهای بیانتها؛ و مهم نبود چه قدر
راه میرفت و چه قدر محلهها و خیابانهای شهر را میشناخت ، همیشه احساس میکرد گم
شده است . نه فقط در شهر بلکه در خود هم گم شده بود. هر بار که قدم میزد، احساس میکرد
گویی خود را به جا میگذارد و با تسلیم شدن به چرخش خیابان ها، با تقلیل خویش به
چشمی نظارهگر قادر می شود از اجبار فکر کردن بگریزد و این بیش از هر چیز لحظهای
آرامش و خلایی درونی و خوشایند برایش به همراه داشت . دنیا بیرون از وجودش، در
اطرافش و روبه رویش بود و با چنان سرعتی تغییر می کرد که امکان نداشت به چیزی بیش
از لمحهای فکر کند. تحرک اصل بود، گذاشتن قدمی از پس قدم دیگر و آزاد گذاشتن خویش
تا حرکت تن خود را دنبال کند. از بیهدف گشتن ، همه مکانها مثل هم شدند و دیگر مهم
نبود که کجاست . در بهترین حالت میتوانست حس کند که هیچ جا نیست . و بالاخره این
همان چیزی بود که میخواست : این که هیچ جا نباشد. نیویورک ناکجایی بود که در
اطرافش ساخته و دریافته بود که اصلاً قصد ندارد آن را ترک کند.
اینها سه پاراگراف ابتدایی داستان «شهر شیشهای» از سهگانه
نیویورک «پل استر» بودند. از آشنایی فارسیزبانها با پل استر، بیش از پنج شش سال
نمیگذرد. نخستین رمانی که از پل استر به فارسی ترجمه شد، همین شهر شیشهای بود.
درباره پل استر، این نویسنده ۶۰ ساله نیویورکی مقیم محله
بروکلین، خوشبختانه، مطالب زیادی در سایت و وبلاگهای فارسی وجود دارد، لینک برخی
از مطالب مفید در انتهای این پست آورده میشود.

سهگانه نیویورک
ترجمه: شهرزاد لولاچی و خسجته کیهان
ناشر: نشر افق
۴۵۵ صفحه، ۶۰۰۰ تومان
لینکهای مفید:
سیب گاززده: گفتوگوی اختصاصی با «پل آستر»؛ نویسنده آمریکایی
چرا مینویسم؟ / پل آستر
کتابشناسی آثار پل استر در ایران
درباره پل استر و آثارش
خوابگرد: اگر داستان نمیخوانید، از پل استر خجالت
نکشید!

















MODIR
خرداد ۴م, ۱۳۸۷۹:۵۶ ق.ظهمین سه پاراگرافش هم جالب بود . حیف که کلی کتاب نخونده دارم و البته قیمتش …
قرار بود ظاهر وبلاگ رو عوض کنید . چی شد ؟ وقتشه که یه تغییراتی بدید .
Reply
صندوقچه
خرداد ۴م, ۱۳۸۷۲:۴۹ ب.ظمن هر سه این کتاب ها رو خوندم دنیایی عجیب اما در عین حال تفکربرانگیز رو خلق کرده. خیلی جالبه.
Reply
سیدعلی
خرداد ۴م, ۱۳۸۷۳:۴۸ ب.ظکتاب های فوق العاده ای هستن.
تقریبا تمام کتاب های پل استر فوق العاده هستن.
من توصیه می کنم دوستان علاوه بر اینها، حتما هیولا و کتاب اوهام رو هم بخونن.
Reply
حمیدرضاگنجی
خرداد ۴م, ۱۳۸۷۳:۴۹ ب.ظسلام و خسته نباشید
فقط جهت اطلاع عرض می کنم که به این مطلب شما در وبلاگ ترانهها بهانهها لینک داده شد.
Reply
yasaman
خرداد ۴م, ۱۳۸۷۴:۰۸ ب.ظممنون از معرفی کتاب.
Reply
مسعود
خرداد ۴م, ۱۳۸۷۱۱:۲۶ ب.ظالبته باید توجه داشت که نباید سه تا کتاب رو یکظرب خوند، یک وقفه یکی دو روزه بین هرکدوم لازمه – منظور نویسنده چیزی نیست که سرییعاً فهمیده بشه – مثل خود داستانها چیزی در پس پرده هرکدام از داستانها وجود دارد که با ارتباط دادن سه کتاب به یکدیگر فهمیدنش لذتبخش میشود. قسمت اول و سوم توسط خانم لولاچی خیلی خوب ترجمه شده ولی قسممت دوم زیاد جالب نبود… ضمناً نشر افق کلک زده بود و کتابها رو جداگانه چاپ کرد و باعث کمی سردرگمی میان خواننده ها شد…. مرسی از پستهای قشنگت
Reply
گلمریم
خرداد ۵م, ۱۳۸۷۱۲:۵۸ ب.ظبده یکی بیاد بگه اصلا از این شهر شیشه ای خوشش نیومده . همونی که شما تو اولین پاراگراف بهش اشاره کردید.؟
Reply
ایده
شهریور ۹م, ۱۳۸۸۱:۵۶ ب.ظقصد دارم بخونمش.
Reply