داستان آن مشت ، مارکز و یوسا چرا با هم قهر هستند؟
نمیدانم یکی از لینکهای من را در لینکدونی روزانهام درباره قضیه
اختلاف و قهر طولانی مدت گابریل گارسیا مارکز و ماریو وارگاس یوسا خواندهاید یا نه.
قضیه جالب است و متأسفانه روزنامه اعتماد در ترجمه اشتباه کوچکی داشته است و عکس
جنجالی مارکز را چاپ نکرده است.
پس داستان درست را اصلاح میکنم ، عکسها را بعد از کمی جستجو در اینترنت پیدا کردم
و به نوشته اضافه کردم ، قسمتهای ایتالیک این متن از روزنامه اعتماد
کپیپیست شدهاند:
اختلاف آنها جالب ترین اختلاف دو چهره ادبی مشهور جهان و شاید عجیب ترین آنها
باشد. بسیاری از مردم جهان در این سال ها پس از شنیدن این نکته که گابریل گارسیا
مارکز، نویسنده بزرگ کلمبیایی و برنده جایزه نوبل که او را بزرگترین نویسنده در قید
حیات جهان می دانند و یک غول دیگر ادبیات امریکای لاتین، ماریو بارگاس یوسا، سه دهه
است که با هم صحبت نمی کنند، تعجب می کنند.
این دو نویسنده بزرگ زمانی دوستانی صمیمی محسوب می شدند و همین مساله اختلاف
و قهر آنها را عجیب تر می کند و جالب اینکه هیچ کدام از این دو و نزدیکان آنها در
این سال ها به علت واقعی اختلاف شدید میان آنها اشاره نکرده است. اما حالا این دو
غول ادبیات مدرن با یک عکس جنجالی روبه رو شده اند که می تواند حاشیه های زیادی
برای آنها ایجاد کند، در این عکس گارسیا مارکز جوان با چهره یی که در زیر چشمش
کبودی یک مشت است تصویر شده است و عکاس هم علت کبود شدن زیر چشم مارکز را می داند؛
اصابت مشت یوسا.

رودریگو مویا، دوست صمیمی گارسیا مارکز این عکس سیاه و سفید را در سال ۱۹۷۶
گرفته اما تا هفته گذشته این عکس را پنهان کرده بود، در نهایت وی تصمیم گرفت که این
عکس را در کنار چند عکس دیگری که از مارکز داشت به مناسبت هشتادمین سالگرد تولد او
منتشر کند. او همچنین خاطراتش را از شب منازعه مارکز و یوسا، با عنوان جالب «داستان
ترسناک زیر چشم کبود» نوشته و منتشر کرده است.
عکس های مویا، اولین بار در روزنامه لاژوراندیون مکزیک به چاپ رسید و باعث
تعجب تمام کسانی شد که آن روزنامه را خریداری کردند. این عکس
مارکز را در حالی نشان می دهد که زیر چشم چپش کبود شده و دو روز بعد از مشت یوسا
گرفته شده است.

براساس گفته های مویا، در ماه مارس سال ۱۹۷۶ بسیاری از روشنفکران، نویسندگان
و اهالی سینمای امریکای لاتین برای تماشای فیلم های جشنواره مکزیکوسیتی به این شهر
سفر کرده بودند. در مراسم افتتاحیه گارسیا مارکز دوست صمیمی خود را می بیند و به
سمت او می رود؛ «چطوری ماریو؟ خوبی» اما جواب ماریو بارگاس یوسا به احوالپرسی دوست
قدیمی اش یک ضربه مشت بود، ضربه مشتی که به زیر چشم مارکز اصابت کرد. مارکز مبهوت
از این ضربه روی زمین می نشیند و یوسا بر سرش فریاد می زند؛ «بعد از آن حرف هایی که
در مورد من به پاتریشیا زدی چطور جرات می کنی که مرا دوست خودت بدانی؟» پس از آن
یوسا به مارکز پشت می کند و می رود و از آن زمان این دو نفر دیگر با هم صحبت نمی
کنند.
بعد از منازعه ، مارکز و یوسا ترجیح دادند ، حرفی در این مورد
نزنند و راه این دو هم از هم جدا شد. مارکز تمایلات چپگرایانه پیدا کرد و دوست
صمیمی فیدل کاسترو شد و یوسا به یک تحسینکننده مارگرت تاچر ، نخست وزیر اسبق
بریتانیا تبدیل شد ، راستگرا شد و در انتخابات ریاست جمهوری پرو هم شرکت کرد. وی
یک منتقد کاسترو به حساب میآید.
مویا نمی گوید که دلیل اصلی دعوا چیست اما دوستان صمیمی مارکز و یوسا مساله
را فاش می کنند؛ در زمانی که یوسا و مارکز همراه همسران خود در شهر بارسلونا زندگی
می کردند، یوسا تصمیم می گیرد که همسرش را که دوست صمیمی همسر مارکز و خود او بوده
طلاق بدهد و با زنی سوئدی ازدواج کند. پاتریشیا ،
همسر یوسا ، به نزد مارکز و زنش میرود و در ملاقاتی که با آنها دارد ، مارکز به
پاتریشیا توصیه میکند از یوسا جدا شود. اما ورق برمیگردد و یوسا با همسرش آشتی
میکند و پاتریشیا قضیه توصیه مارکز را به وی میگوید ، درگیری معروف یوسا و مارکز
بعد از این واقعه ، پیش آمد.
در چهلمین سال نگارش «صد سال تنهایی» ، یوسا مقدمهای بر این
رمان مهم نوشته است. این مقدمه در واقع خلاصه متنی است که یوسا قبلا در کتابی قبل
از درگیری با مارکز نوشته بود و در آن به ستایش مارکز پرداخته بود. بعد از درگیری
یوسا ، چاپ این کتاب را متوقف کرده بود.
پینوشت : اشتباه روزنامه اعتماد : اعتماد نوشته بود که
پاتریشیا زن سوئدی مورد بحث بوده و مارکز با این زن سوئدی توصیه کرده بود که با
یوسا ازدواج نکند ، منبع من
timesonline است. خبر چندان ادبی نبود و در
واقع باید بگویم اصلا! در واقع مردد بودم که بنویسمش یا نه ولی خوب شیطان نفس غلبه
کرد!

دوکی جون مثل نوشته های دیگه ات آموزنده بود. من با بعضی از دوستام یکی دو دهه است که قهرم. فکر می کنی می تونم نوبل بگیرم؟ مخلص و سال خوشی داشته باشی.
بوی باران
بوی سبزه
بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه ی شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
********
فریدون مشیری
سال خوبی داشته باشید.
این شیطان نفس را باید بعضی مواقع آزاد گذاشت که کارش را بکند!
از شما مچکرم .
agha salam, ey val,, arz konam bandeh, va ehtemalan kheili az digaran, be rasme irani boodan, asheghe khaleh zanak bazi hastim… makhsoosan vaghti kheleh zanak bazi ye do ta ghoole adabiyate jahan basheh. kheili hal dad. moteshakeram.