۳۰ بهمن ۱۳۸۸
تصور کنید که علاقهمند هستید، در جریان آخرین اخبار فناوری یا پزشکی قرار بگیرید، تصور کنید که دوست دارید آخرین اخبار سینمایی را بخوانید. خوب! طبق معمول توصیه من به شما استفاده از فید و گوگل ریدر است.
اما، در این میان یک مرحله دشوار، پیدا کردن بهترین و معتبرترین وبلاگها و سایتها در هر کدام یک از این موضوعات است. گاهی به خصوص اگر تازهکار باشید، مدتها طول میکشد تا فهرست خوبی از وبلاگها تهیه کنید و فیدشان را به گوگل ریدر اضافه کنید.
اما ویژگیهای جدید گوگل ریدر که دیروز در وبلاگ رسمی این خبرخوان، در موردشان توضیح داده شده است، این مشکل را برطرف میکنند.
از این به بعد هر وقت از وبلاگی خوشتان آمد و خواستید وبلاگهایی مشابه آن وبلاگ را هم به فهرست گوگل ریدرتان اضافه کنید، کافی است از ویژگی جدید گوگل ریدر اضافه کنید.
مثال: هالیوود ریپورتر، یکی از بهترین منابع برای دوستداران سینما است. شما فید این سایت را به ریدرتان اضافه کردهاید و دوست دارید، منابع مشابه دیگری را هم در ریدرتان داشته باشید.
کافی است موس خود را روی فید مورد نظر ببرید و روی آیکون کوچک مثلث داخل مربع، کلیک کنید:

حالا در منویی که ظاهر میشود، روی گزینه More Like this کلیک کنید تا گوگل ریدر، منابعی را به شما توصیه کند! به همین راحتی.

من حتی در مورد وبلاگها و سایتهای خبری ایرانی هم این ویژگی خوب را آزمایش کردم و نتایج نسبتا مطلوبی را دیدم.
اما، تغییر و تحول دیگر خوب دیگر در گوگل شخصیتر شدن موضوعات محبوب یا Popular items است. از این به بعد، گوگل ریدر متناسب با علایق شما، مطالبی را به شما پیشنهاد میکند:

۳۰ بهمن ۱۳۸۸
خواندن کتاب در حالت درازکش بسیار لذتبخش است، اما چه فایده که بعد از چند دقیقه، آدم از نگه داشتن کتاب در بالای سر خسته میشود. خواندن کتاب در حلت نیمنشسته و یا در در حالت لمداده به یک پهلو هم اصلا لذت خواندن کتاب در حالت خوابیده به پشت را ندارد!

خوشبختانه، این تنها ما نبودهایم که چنین مشکلی را تجربه کردهایم. به همین خاطر شرکتی به نام Hammacher Schlemmer، عینک خاصی را طراحی کرده است که با استفاده از دو منشور، ۹۰ درجه میدان دید شما را میچرخاند. با استفاده از این عینک وقتی شما کتاب را به صورت عمودی روی سینه میگیرید، میتوانید آن را درست مشابه وقتی بخوانید که کتاب را بالای سر گرفتهاید.

قیمت این وسیله باارزش تنها و تنها ۵۰ دلار است. میتوانید از اینجا سفارشش بدهید!
۲۹ بهمن ۱۳۸۸
قصد دارم از این به بعد شما را هر هفته به یک داستان کوتاه میهمان کنم. داستان این هفته را از ری برادبری یکی از مشهورترین و محبوبترین علمی تخیلینویسها انتخاب کردهام. داستان این هفته، قالبی ماورایی دارد و در آن زمانهای به تصویر کشیده شده است که جلوههای تمدن آدمی با نابخردی عدهای به چالش کشیده میشوند.

لبخند
در میان شهر کوچک از صبح زود ساعت پنج صف تشکیل شده بود. در دور دستِ بیابانِ برفک نشسته خروسها میخواندند و هیچ کجا نشانهای از آتشی نبود. اطراف، همهجا، میان ویرانهها و لابهلای بقایای ساختمانها، تکههای مه چسبیده بود که حالا با اولین روشنایی ساعت هفت صبح داشت پراکنده میشد. در جاده، از دور، افرادی، دو تا دو تا و سه تا سه تا و گروههای بیشتری داشتند پیش میآمدند که برای جشن و بازار روز در میدان جمع شوند.
پسرک درست پشت سر دو تا مردی ایستاده بود که در هوای زلال بلند بلند صحبت میکردند و به خاطر سرما کلماتشان دو برابر سراتر به گوش میرسید. پسرک پا بر زمین میکوبید و به دو دست سرخ در هم مشت کردهاش هاه میکرد، نگاه را به بالا به پارچه گونی لباس مردان میانداخت و بعد متوجه صف دراز مردها و زنهایی میشد که جلویاش ردیف شده بودند.
مردی که پشت سر پسرک ایستاده بود پرسید:
- «آهای بچه، صبح به این زودی آمدهای اینجا چهکار؟»
پسرک گفت :
- آمدهام توی صف نوبت بگیرم.
مرد گفت:
- «چرا نمیروی پی کارت و جایت را به کسی نمیدهی که بیشتر حالیاش باشد؟»
مردی که جلوی پسرک ایستاده بود به تندی رو برگرداند و به مرد پشت سری گفت:
- «دست از سر بچه بردار.»
مرد پشت سری گفت :
- «شوخی می کردم …»
گفت و دست بر سر پسرک گذاشت. پسر با تکانی به سردی به سر و کلهاش، دست مرد را رد کرد.
مرد گفت :
- «فقط به نظرم غریب آمد که بچهای به این سن و سال صبح به این زودی از بسترش بیرون بیاید.»
مرد مدافع پسرک که اسماش گریزبی بود گفت:
-«خاطر جمع باش که این بچه هم قدر هنر را خوب می داند … اسم ات چیه، پسر جان؟»
پسرک گفت: «تام.»
مرد گفت:
- «تام همچه تفی بیندازد که همه حظ کنید … درست میگویم؟»
پسرک گفت :
- «بله، حتماً.»
خندهای طول صف را پیمود.
جلوتر مردی در فنجانهای ترک خورده قهوه داغ میفروخت. تام نگاه کرد و آتش اجاق کوچکی را دید و ظرفی را که در آن مایعی قُل میزد. این مایع از دانههای گیاهی گرفته شده بود که در مرغزارهای بیرون شهر میرویید و فنجانی یک پنی قیمت داشت که شکم مشتری را گرم کند. امّا مشتریهای زیادی دور این بساط نبودند. خیلیها یک چنین ثروتی را نداشتند.
تام نگاه را به جلوترها دوخت، به جایی که صف ختم میشد، به آن سوی یک دیواره سنگی بمب زده … گفت:
- « میگویند که لبخند میزند …»
گریزبی گفت :
- «بله، لبخند میزند …»
- «میگویند که از بوم و رنگ و روغن درست شده.»
- «درست است. برای همین هم فکر میکنم که کار اصلی نیست. اصلیاش شنیدهام که سالها پیش روی چوب نقاشی شده بود.»
- «میگویند چهار قرن از عمرش میگذرد.»
- «شاید هم بیشتر. کسی چه میداند که سالی که الان درش هستیم دقیقاً چه سالی است.
- «سال دوهزار و شصت و یک.»
- « این چیزی است که آنها میگویند، پسر، آن دروغگوها. ولی از کجا معلوم که سال سههزار و حتی پنجهزار نباشد؟ اوضاع روزگار مدتهای مدیدی است که به این وضع وحشتناک به هم ریخته و فقط تکه پارههایی از آن به ما رسیده.
بر سنگهای سرد خیابان پاکشان پیش میرفتند.
پسرک با تردید پرسید :
- «چه مدت دیگر طول میکشد تا چشممان بهاش بیفتد؟»
- «چند دقیقه دیگر. چهار تا میلهی برنزی نصب کردهاند و دور تا دور را طنابهای مخملی کشیده و او را گذاشتهاند وسط این بساط خوشگل که دست مردم بهش نرسد. حواست باشد، تام. سنگ در کار نیست. اجازه سنگ پرانی به کسی نمیدهند.»
مشاهده ادامه مطلب »