«باید» کاری کرد؟ اما چگونه؟!

سالهاست که دیگر مسائل زیست- محیطی از قالب دغدغه‌های لوکس قشر خاصی از جامعه یا معضل فکری کشورهای محدودی از جهان به درآمده‌اند. دیگر کسی نیست که متوجه تغییرات ناخوشایند اقلیمی در دور و برش نشده باشد. فرقی نمی‌کند که این شخص یک روستایی کشاورز باشد یا یک کارمند پشت میزنشین.

به عبارت دیگر همه باور دارند که «باید کاری کرد»: باید مصرف سوخت‌های فسیلی را کاهش داد، باید به انرژی‌های سبز بیشتر بها داد، باید کمتر گاز گلخانه‌ای راهی جو زمین کرد. اما مسئله مهم این است که چگونه باید چنین باور و اعتقادی را عملی کرد؟ چه کسی باید هزینه کند؟ چطور باید این سرمایه‌گذاری را هزینه کرد؟ چگونه باید به تعهدها عملی کرد؟ چگونه باید سیاست‌های پیشگیری از تغییرات سوء اقلیمی را در عین حفظ نرخ رشد اقتصادی، عملی کرد؟

در مقام سخن، می‌توان شعرهای زیادی سرود و اشک‌های زیادی ریخت، اما در مقام اجرا و هنگامی که لحظه‌ای خود را جای مقام‌های اجرایی و سیاستمداران دنیا بگذاریم، متوجه می‌شویم که مسئله اصلا ساده نیست و با چند روز همایش و چند تصمیم‌‌گیری حل نمی‌شود و در حال حاضر همه ما عملا در یک هزارتوی پیچیده گرفتاریم.

چند روز پیش «وال استریت ژورنال» مقاله‌ای از Bjorn Lomberg منتشر کرد، او مدیریت همایش جهانی تغییرات اقلیمی در کپنهاگ و یک اتاق فکر در مورد این موضوع خطیر را بر عهده دارد. همچنین وی نویسنده یک کتاب مهم درباره مشکلات زیست- محیطی به نام Cool It است.

مقاله او -که در زیر چکیده آن را می‌خوانید- نشان می‌دهد که تا چه میزان توافق بر سر یک راهبرد هوشمندانه و سرمایه‌گذاری کارا، برای خطری که آینده همه ما را تهدید می‌کند، دشوار است. او در مقاله‌اش می‌نویسد که چگونه نیازها و دغدغه‌های آنی و همچنین فشارهای داخلی بر رهبران جهان، مانعی بلند بر سر راه تصمیم‌گیری‌های مؤثر شده است.

تأسف‌بارترین حقیقت در مورد تغییرات اقلیمی و دلیل اصلی برای اینکه ما باید نگران پیدا کردن پاسخ باشیم، این است که کشورهایی که در نتیجه این پدیده با عواقب بدتری روبرو خواهند شد، در زمره فقیرترین آنها هستند.

متأسفانه مسئله تغییرات اقلیمی جزو اولویت‌ها و دغدغه‌های فوری بسیاری از کشورهای در حال توسعه نیست. مثلا برای کسی که در یک منطقه دور افتاده در لوساکای زامبیا زندگی می‌کند، جان سالم به در بردن از مالاریا، یعنی بیماری‌ای که ممکن است هر آن، جان یک شهروند این منطقه را بگیرد، بسیار بااهمیت‌تر از گرمایش جهانی است. واقعا چگونه می توان انتظار داشت که مادری که در یک اردوگاه پناهندگان در بنگلادش با فرزندانش به سختی زندگی را سر می‌کند به جای اینکه به تأمین غذا برای فرزندانش فکر کند، به تغییرات اقلیمی باندیشد. البته ممکن است یک زن مبتلا به ایدز که در دامنه‌های کلیمانجارو در تانزانیا زندگی می‌کند، متوجه آب شدن یخچال‌های طبیعی این منطقه شده باشد، اما وقتی خودش و آدم‌های پیرامونش در حال دست و پنجه نرم کردن با بیماری مهلک ایدز هستند، چه جایی برای اندیشناک شدن درباره مسائل زیست محیطی باقی می‌ماند؟ تخمین‌ها نشان می‌دهند که اگر هیچ کار بهداشتی در مورد مبارزه با بیماری مالاریا انجام نشود، تا سال ۲۱۰۰، بیشتر از ۳ درصد جمعیت دنیا در خطر ابتلا به این بیماری قرار می‌گیرند.

بنابراین دولت‌ها مجبورند که برای پاسخ دادن به مشکلات آنی شهروندانشان، منابع مالی خود را بیشتر متوجه این سمت و سو کنند. از سوی دیگر، هزینه اقدامات لازم برای کم کردن گازهای گلخانه‌ای، بسیار زیاد است. تخمین زده شده که برای اینکه دمای توسط فعلی زمین نسبت به زمان قبل از صنعتی شدن جوامع، بیش از ۲ درجه افزایش نباید، هر سال باید ۴۰ میلیارد دلار هزینه شود. در حالی که تنها با ۳ میلیارد دلار در سال و هزینه کردن این مبلغ برای خرید پشه‌بندها، اسپر‌ی‌های ایمن‌تر DDT و سرمایه‌گذاری برای پیدا کردن روش‌های درمانی تازه‌تر، ظرف ۱۰ سال می توان میزان ابتلا به مالاریا را به نصف کاهش داد.

به عبارت دیگر، با همان پولی که برای نجات یک زندگی به خطر افتاده به علت آزاد شدن گازهای گلخانه‌ای، صرف می‌شود، می‌توان با راهبرد هوشمندانه‌تر جان ۷۸ هزار نفر را نجات داد.

ما در اینجا با یک تناقض روبرو می‌شویم و بر سر یک دوراهی قرار می‌گیریم. البته هستند کسانی که این ایده را دارند که ما اصلا مجبور نیستیم که بین هزینه کردن برای جلوگیری از تغییرات اقلیمی بیشتر و هزینه لازم برای مداخلات حاد در مورد بیماری‌ها یا سوء تغذیه، یکی را انتخاب کنیم. ما می‌توانیم هر دو کار را در کنار هم انجام دهیم. اما عملا نشانه‌ای از چنین رویکردی به چشم نمی‌آید.

هفته پیش فعالان آژانس بین‌المللی Oxfam اعلام کردند که کشورهایی اروپایی قصد دارند، در کمک‌هایی را که به کشورهای در حال توسعه می‌کنند، تجدیدنظر کنند و آن را مورد بوجه‌بندی مجدد قرار بدهند، یعنی احتمال دارد که آنها مبلغی از بودجه فعلی را در قالب کمک‌های زیست محیطی به کشورهای فقیر بدهند. چنین کاری می‌تواند موجب مرگ ۴٫۳ میلیون کودک و نرسیدن خدمات درمانی به ۸٫۶ میلیون بیمار مبتلا به ایدز شود.

اگر به بهانه کمک برای مبارزه با تغییرات اقلیمی از هزینه‌های بشردوستانه دیگر کاسته شود، واقعا چه چیز عایدمان خواهد شد؟ تازه بعید نیست که مثل پیمان کیوتو ، اقدامات لازم برای کاهش گلخانه‌ای، در کاهش گرما مؤثر نباشند. بنابراین عملا پولی که صرف کاهش آزاد شدن گازهای گلخانه‌ای می‌شود، از بودجه مؤثر برای رساندن غذاها و ریزمغذی‌ها، اقدامات جلوگیری از ایدز، سرمایه‌گذاری روی زیرساخت‌های بهداشتی و آموزشی و تأمین آب و سیستم فاضلاب سالم می‌کاهد.

گرچه همه به این حقیقت اعتقاد دارند که باید کار عاجلی برای کاهش گازهای گلخانه‌ای انجام شود و باید در پی یک راهبرد جهانی جانشین پیمان کیوتو بود، ولی واقعیات و تنگناها چیزهای دیگری می‌گویند. کدام دولت خطر می‌کند و مالیات سوخت‌ها را افزایش می‌دهد و کدام دولت در حالی که هنوز دسترسی به سوخت‌های فسیلی وجود دارد، روی انرژی‌های پاک جایگزین سرمایه‌گذاری صدها میلیون دلاری یا چند میلیارد دلاری می‌کند؟ در شرایطی که انسان‌ها به یاری انرژی ارزان فسیلی در طول چند قرن توانستند وضعیت بهتری داشته باشند و از لحاظ اقتصادی پیشرفت شگرفی کنند، امید داشتن به استفاده نکردن از انرژی‌های فسیلی در یک بازه زمانی چند دهه ای بیش از حد خوش‌بینانه است و رهبران سیاسی کشورهای بزرگ دنیا هم همگی به این حقیقت اذعان دارند که کاهش رها شدن کربن به جو زمین، فعلا از لحاظ اقتصادی، تکنیکی و سیاسی قابل دسترس نیست. همین معضل، در اجلاس جهانی ریو دو ژانیرو در سال ۱۹۹۲ و در سال بعد در کیوتو هم وجود داشت.

با وجود همه این مشکلات، هفته پیش بارقه‌هایی از امید هم به چشم خورد، پیش‌نویسی از قراردادی آماده شد که بر اساس آن، کشورهای پیشرفته متعهد و نه مخیر به انجام اقدامات تازه می‌کند. این پیش‌نویس هم کشورهای پیشرفته و هم کشورهای در حال توسعه را متعهد به کاهش گازهای گلخانه‌ای می‌کند. همچنین امیدهایی برای افزایش سرمایه‌گذاری روی انرژی‌های پاک و اصطلاحا سبز، وجود دارد. امید می‌رود که در آینده ۰٫۲ درصد تولید ناخالص کشورها صرف سرمایه‌گذاری روی این انرژی‌ها بشود که در کل مبلغی بالغ بر ۱۰۰ میلیارد دلار خواهد شد. این مبلغ ۵۰ برابر هزینه صرف شده کنونی است.

پی‌نوشت: آخرین اخبار از نشست کپنهاگ پیمان کپنهاگ نهایی شد: مهم، ولی غیرالزام‌آور

۱۰ پزشک‌نمای شیطان‌صفت تاریخ!

تصور ما از پزشکان، اشخاصی است که در صدد هستند به هر نحو ممکن به بهبود بیماری و سلامت بیمارنشان کمک کنند. تلقی جامعه از بیشتر پزشکان، مثبت است.

اما این بار در یک پست متفاوت می‌خواهیم با هم پرده از فعالیت‌های شیطانی پزشکان و به عبارت صحیح‌تر پزشک‌نماهایی برداریم که اعمالشان را هیچ عقل سلیمی نمی‌تواند تأیید کند:

۱۰- جک کورکین Jack Kevorkian: کمک به مرگ بیمارانی به شدت بیمار که امید چندانی به بهبود وضعیتشان نیست، در دنیای امروز موضوعی اختلاف‌برانگیز است. اما دکتر جک کورکین اعتقاد داشت که «مردن، جنایت نیست.» او به مرگ ۱۳۰ نفر از بیماران بدحالش کمک کرد. جالب است که بدانید او شیوه‌های «اوتانازی» مخصوص خودش را هم ابداع کرده بود، او به دو شیوه، بیماران را از پا درمی‌آورد:

شیوه اول را او Thanatron نامیده بود، در این شیوه او مخلوطی از سالین، تیوپنتال سدیم و کلرید پتاسیم به داخل ورید بیماران تزریق می‌کرد. شیوه دوم Mercitron بود که در آن از ماسکی که مونو اکسید کربن از خود متصاعد می‌کرد، استفاده می‌کرد.

سرانجام تحقیقی در مورد کارهای او انجام شد و در پی آن او به جرم قتل درجه دوم، دستگیر شد و از سال ۱۹۹۹ تا ۲۰۰۷، زندانی شد. او هم‌اکنون آزادی مشروط دارد.

پی‌نوشت: جالب است بدانید که «آل پاچینو» در نقش دکتر جک کورکین در یک فیلم تلویزبونی با عنوان You Don’t Know Jack بازی کرده است. این فیلم به زودی پخش خواهد شد.

۹- والتر فریمن Walter Freeman: والتر فریمن یک متخصص بیماری‌های اعصاب یا نورولوژیست بود که از «ییل» و دانشکده پزشکی پنسیلوانیا، فارغ‌التحصیل شده بود. او در دوران فعالیتش ۳۵۰۰ عمل لوبوتومی انجام داد.

در دهه ۴۰ و ۵۰ میلادی، یعنی زمانی که روانپزشکان داروهای مؤثر کمی برای کنترل بیماری‌ها و اختلالات روانپزشکی در اختیار داشتند، عمل‌ لوبوتومی بسیار معمول بود. شاید از فیلم «دیوانه از قفس پرید» با شرکت «جک نیکلسون»، ماجرای لوبوتومی کاراکتر سرخ‌پوست قصه را به یاد داشته باشید.

در عمل لوبوتومی، ارتباط کورتکس قسمت پره‌فرونتال (قسمتی از قشر مغز در ناحیه زیر پیشانی) با سایر نقاط قطع می‌شود. شیوه‌های مختلفی برای این عمل وجود دارد. امروزه به خاطر عوارض زیاد عمل لوبوتومی و همچنین وجود شیوه‌های نوین درمان، لوبوتومی به ندرت انجام می‌شود، اما او در آن زمان، دکتر فریمن به انجام این عمل‌ها و به اصطلاح شفا دادن بیمارانش، افتخار می‌کرد.

شیوه انجام اعمال جراحی او هم عجیب بود. مثلا او از یک یخ خردکن که از آشپزخانه منزلش برداشته بود، برای انجام عمل استفاده می‌کرد و بدون کمک هیچ جراحی، روزانه ۲۰ عمل انجام می‌داد، او حتی اجازه می‌داد، رسانه‌ها بر سر عملش حاضر شوند، اعمال جراحی که گاه با مرگ بیمار خاتمه می‌یافتند.

جالب است بدانید که یکی از عمل‌های جراحی که دکتر فریمن انجام داد، روی خواهر «جان اف کندی» یعنی «رزمری کندی» انجام شد. در آن زمان به خانواده او توصیه شد برای بهبود حالات روحی رزمری، این عمل را قبول کنند. در سال ۱۹۴۱، زمانی که رزمری ۲۳ ساله بود، این عمل روی او انجام شد و نتیجه خوشایندی نداشت. رزمری کندی بعد از عمل دچار بی‌اختیاری ادراری شد و توان ذهنی‌اش به اندازه یک شیرخوار کاهش پیدا کرد، طوری که ساعت‌ها به دیوار روبرویش خیره می‌شد. برخی اعتقاد دارند، رزمری، تنها عقب‌ماندگی ذهنی داشت و عمل اصلا برایش مورد نداشت. رزمری کندی با همین شرایط تا سال ۲۰۰۵، به زندگی ادامه داد.

شاید در مورد سرنوشت‌ ناگوار اعضای خانواده کندی، خوانده باشید، سرنوشت شومی که که از آن تعبیر به «نفرین کندی‌ها» می‌شود. رزمری کندی، نخستین عضو خانواده بود که با چنین سرنوشت ناگواری مواجه شد!

شاید باور نکنید، اما فریمن هرگز به خاطر مرگ بیمارانش با عوارض عمل، به دردسر نیفتاد.

۸- هری هوارد هولمز(هرمن ماجت) Herman Mudgett: نام هری هوارد هولمز در زمان تولد «هرمن ماجت» بود، او نخستین قاتل سریالی بود که در آمریکا به دار آویخته شد. او در سال ۱۸۸۴ به دانشکده پزشکی میشیگان رفت. در این دوره او اجساد را از آزمایشگاه‌ها می‌دزدید و تخریب می‌کرد و بعد ادعا می‌کرد این افراد در طی حادثه کشته شده‌اند و با ترفندهایی از شرکت‌های بیمه، حق بیمه دریافت می‌کرد. بعد از فارغ‌التحصیلی، او به شیکاگو رفت، یک کارگر داروخانه را فریب داد و مالکیت یک هتل را از آن خود کرد. او زنانی را فریب می‌داد و به قتل می‌رساند و در هتل، روی جسد آنها آزمایش می‌کرد، کالبدشکافی‌شان می‌کرد و اسکلت آنها را به دانشکده‌های پزشکی می‌فروخت!

۷- آرنفین نست Arnfinn Nesset: آرنفین نست، واقعا یک پزشک نبود، او یک پرستار نروژی بود که قصد داشت پزشک شود. او ۲۲ نفر از بیمارانش را با تزریق دارویی به نام Curacit کشت، این دارو، یک داروی شل‌کننده عضلات است. به خاطر ماهیت دارو، تحقیقات برای اثبات جرم «نست»، بسیار دشوار بود، چرا که ردیابی این دارو در بدن با گذشت زمان بسیار دشوار است. تحقیقات روی پرونده او دو سال کشید، در پی یک محاکمه دو ماهه، جرم او در قتل بیمارانش ثابت شد و «نست» ۲۱ سال را در زندان به سر برد. در نروژ حداکثر محکومیت ۲۱ سال است. او در سال ۲۰۰۴ از زندان آزاد شد و گفته می‌شود هم‌اکنون با نام دیگری در نروژ زندگی می‌کند.

۶- کارل کلوبرگ Carl Clauberg: او یکی از پزشکان نازی است که در اردوگاه‌های کار اجباری نازی‌ها، روی زندانی‌ها آزمایش انجام می‌داد. آزمایشات او در اردوگاه آشویتس مشهور است. او استاد بیماری‌های زنان در دانشگاه Königsberg بود. در سال ۱۹۳۳ او به نازی‌ها پیوست و در سال ۱۹۴۲، به «هیملر» پیشنهاد کرد که آزمایشاتی برای نازا کردن جمعی زنان انجام دهد. هیملر موافقت کرد و او به بلوک شماره ۱۰ آشویتس رفت. او به دنبال آن بود که شیوه ارزان و ساده‌ای برای نازا کردن زنان پیدا کند. او بارها از تزریق اسید مایع به داخل رحم زنان‌ استفاده کرد. تخمدان‌های آسیب دیده زنها برای بررسی بیشتر به برلین فرستاده می‌شد. گاهی بیماران برای انجام اتوپسی (تکه‌برداری) به قتل می‌رسیدند. گفته می‌شود او روی ۳۰۰ زن، آزمایشات وحشتناک خود را انجام داد، سرانجام کلوبرگ دستگیر شد، ولی قبل از محاکمه، فوت کرد.

۵- جان بادکین آدامز John Bodkin Adams: او یک پزشک عمومی بود که زندگی‌ای توأم با جنایت و قتل داشت. او از سال ۱۹۴۶ تا ۱۹۵۶، به طرز مشکوکی، ۱۶۰ نفر از بیمارانش را کشت. ۱۳۲ نفر از آنها در وصیت‌نامه‌هایشان برای این پزشک پول نقد یا اشیایی باارزش بخشیده بودند! بعدها مشخص شد، همه این وصیت‌نامه‌ها جعلی بوده‌اند. برای قتل بیمارانش او از داروها یا مسکن‌هایی به میزان زیاد تجویز می‌کرد که در نهایت بیماران را از پا درمی‌آورند. سرانجام او پس از اینکه شک‌هایی در مورد مرگ سریع بیمارانش برانگیخته شد، دادگاهی شد. او به اتهام جعل اسناد هم، باید پاسخ می‌داد.

۴- هارولد شیپمن Harold Shipman: او تنها پزشک انگلیسی در طول تاریخ است که به خاطر قتل بیمارانش، گناهکار شناخته شد. بسیاری او را برترین قاتل سریالی از لحاظ کسی درآمد غیرمشروع می‌دانند. او در مورد قتل ۲۱۸ بیمار مقصر شناخته شده، اما عدد واقعی ممکن است دو برابر باشد، چون هویت بسیاری از بیماران، هرگز شناخته نشد. او درسال ۱۹۷۴ به عنوان یک پزشک عمومی در «یورکشایر» غربی شروع به کار کرد. یک سال بعد، نسخه‌های جعلی تجویز پتدین (نوعی مخدر) که او برای مصرف شخصی، جعل کرده بود، کشف شد. او چریمه شد، اما به وی اجازه شد به کار ادامه دهد. در طول سالیان، بسیاری از بیماران او عمدتا به خاطر تزریق دیامورفین، فوت کردند. سرانجام خیلی‌ها به خاطر جواز دفن‌های زیادی که او امضا می‌کرد، به وی مشکوک شدند. او همچنین به خاطر جعل وصیت‌نامه یک بیمار، مجرم شناخته شد. در سال ۲۰۰۰، او در مورد مرگ ۱۵ نفر، مجرم شناخته شد و به حبس ابد محکوم شد اما چهار سال بعد در ژانویه سال ۲۰۰۴، خودش را در سلول حلق‌آویز کرد.

۳- مایکل سوانگو Michael Swango: گرچه از لحاظ قانونی او به خاطر قتل تنها ۳ نفر مجرم شناخته شد، اما بسیار عقیده دارند که او بین ۳۰ تا ۶۰ نفر را در طول زندگی پزشکی حرفه‌ای خود کشته است. همه چیز از وقتی که شروع شد که او وارد دانشکده پزشکی ایلینویز جنوبی شد، در آنجا بعضی متوجه علاقه عجیب او به مرگ بیماران شدند. با اینکه بعد از فارغ‌التحصیلی، اخراج شد، ولی توانست در دانشگاه ایالت اوهایو، به عنوان انترن مشغول شود. در طبقاتی از بیمارستان که او مشغول کار بود، پرستاران متوجه مرگ‌های گاه و بی‌گاه و ناگهانی بعضی از بیماران بدون هیچگونه پیش درآمد قبلی می‌شدند. یک بار پرستاری مشاهده کرد که در حال تزریق چیزی به یک بیمار است و مدتی بعد از تزریق بیمار به ناگهان فوت کرد. این شک‌ها باعث شد، او دوباره اخراج شود. این بار او به عنوان تکنیسین بخش اورژانس در ایلینویز، شروع به کار کرد و این بار کارکنان بیمارستان را مسموم کرد! سرانجام او به خاطر در اختیار داشتن آرسنیک و سایر سموم، دستگیر شد. سرانجام او به قتل ۳ نفر از بیماران، اعتراف کرد.

۲- شیرو ایشی Shiro Ishii: شیرو ایشی پزشک و میکروب‌شناس ژاپنی بود. در طی جنگ دوم چین و ژاپن او ستوان واحد ۷۳۱ بود که واحد جنگ بیولویژک بود. گرچه تصور می‌شد او به زور به این واحد تحمیل شده و از لحاظ شخصیتی آدم خودمحوری است، اما توانست برتری خود را ثابت کند و وارد بیمارستان ارتشی شماره یک توکیو شود. او تحصیلات تکمیلی را در دانشگاه سلطنتی کیوتو به اتمام رساند. در سال ۱۹۴۲، ایشی، شروع به کار روی تسیلحات میکروبی کرد. او این میکروب‌ها را روی اسیران و شهروندان چینی امتحان کرد و یک بار هم موفق به آزمایش اسلحه‌اش در میدان نبرد شد. گفته می‌شود، ده‌ها هزار نفر در آزمایشات وی کشته شدند. در طی آزمایشات او از سلاح‌های حاوی میکروب‌های کزاز، وبا و طاعون استفاده می‌کرد. او همچنین آزمایشاتی در مورد القای سقط، سکته قلبی و مغزی و تحقیقاتی در مورد سرمازدگی و کالبد شکافی موجودات زنده انجام داد.

۱- جوزف منگل Josef Mengele: او افسر آلمانی SS و یک پزشک نازی بود. او احتملا شناخته‌شده‌ترین نام در فهرست پزشکان جنایتکار است. او لقب‌هایی مثل «فرشته‌ مرگ» و «شیطان زیبا» داشت. او بود که تعیین می‌کرد کدام اسیر به درد آزمایشات می‌خورد و کدام یک به خاطر ضعف، باید کشته شود. در آشویتس، او آزمایشاتی روی اسرای نگون‌بخت انجام می‌داد. او بیشتر به وراثت و بیتشر علاقه داشت و دوست داشت روی دوقلوهای همسان آزمایش کند. گفته می‌شود که او ۱۰ دوقلو را انتخاب کرده بود، آنها را با کلروفورم بیهوش کرده بود و برای مقایسه آنها با هم و پیدا کردن اختلاف‌های احتمالی، تشریحشان کرده بود. گفته می‌شود او بعضی از دوقلوها را با ارتباط دادن وریدهایشان به هم متصل می‌کرد و دوقلوهای  به هم چسبیده را به صورت مصنوعی ایجاد می‌کرد. او آزمایشاتی در مورد تغییر رنگ چشم با تزریق مرکب، قطع اعضا و تلاش برای پیوند دوباره آنها و نابارور کردن زنان هم انجام داد.

منبع

بقایای جسد هیتلر، چه سرنوشتی پیدا کرد؟!

در واپسین ماه‌های حیات، هیتلر، مبدل به مرد افسرده و رهبری شده بود که قادر به گرفتن کوچک‌ترین تصمیم سیاسی و نظامی نبود. در ۳۰ آوریل سال ۱۹۴۵، هیتلر با شلیک به سر و خوردن سیانور، خودکشی کرد. اوا براون، معشوقه هیتلر که در آخرین روز با وی ازدواج کرد، او را در خودکشی همراهی کرد. با وصیت وی، جسد او و اوا براون با بنزین سوزانیده شد. در همان روز، رئیس دستگاه تبلیغات نازی‌های یعنی گوبلز و همسرش بعد از کشتن فرزندانشان، خودکشی کردند. ارتش شوروی در ۲ و ۳ ماه می سال ۱۹۴۵، ابتدا جسد گوبلزها را پیدا کرد و سپس در پنج می، بقایای پیکر هیتلر را پیدا کرد.

اینها چیزهایی هستند که همه می‌دانند. اما در این میان برخی‌ها هم عقیده داشتند و حتی دارند که هیتلر، به نحوی موفق به فرار شده است. حتی اخیرا، یک باستان‌شناس و متخصص استخوان به نام «نیک بانتونی» و یک استاد ژنتیک به نام «لیندا استراسبورگ»، در اظهار نظرهایی، شک و تریدهای تازه‌ای را در مورد اصالت بقایی به جا مانده از پیکر هیتلر، برانگیختند، اظهار نظرهایی که بازتاب رسانه‌ای پیدا کرد.

به همین دلیل، خبرگزاری CNN کوشید که یک بار دیگر به نحوی قضیه را بررسی کند. در مقاله‌ای که چند روز پیش این خبرگزاری منتشر کرد و این چند روزه در شبکه‌های اجتماعی لینک‌دهی با دفعات لینک شده است، چیزهای تازه‌ای در مورد آنچه بر سر پیکر هیتلر آمد، به چشم می‌خورد.

CNN‌ حقایق ادعایی تازه را در مصاحبه اختصاصی با رئیس قسمت آرشیو سازمان امنیت ملی روسیه FSB ، فردی به نام «ژن واسیلی خریستوفوروف»، به دست آورده است:

در اوایل ژوئن سال ۱۹۴۵، ارتش شوروی جسد هیتلر و براون را در جنگلی در بیرون شهر راتنئو Rathenau به خاک سپرد. ۸ ماه بعد، یعنی در فوریه سال ۱۹۴۶، جسدها مجددا از خاک بیرون آورده شدند و در یک پادگان ارتش شوروی در شهر ماگدبرگ آلمان شرقی، دفن شدند.

تا زمانی که روس‌ها بر محل دفن تسلط داشتند، خیالشان از دسترسی غریبه‌ها به محل دفن، راحت بود. اما در مارس ۱۹۷۰، یعنی زمانی که قرار شد که شوروی این پادگان را تخیله کند و آن را تحویل مقامات آلمان شرقی بدهد، این واهمه در سر مقامات امنیتی شوروی شکل گرفت که ممکن است، محل دفن هیتلر به پرستشگاه کسانی تبدیل شود که عقاید فاشیستی دارند.

رئیس وقت KGB ‌در آن زمان، یوری آندروپوف بود، او با کسب موافقت از سران حزب کمونیست، اجازه یافت که یک مأموریت فوق سری را برای امحاء بقایای اجساد هیتلر و دیگر نازی‌ها به مرحله اجرا درآورد.

اسم رمز این عملیات آرشیو یا The Archives بود و به وسیله گروهی از عوامل KGB انجام شد. این عملیات در ۴ آوریل سال ۱۹۷۰ انجام شد. آنها دو پروتکل برای این عملیات داشتند. در یک پروتکل، آنها می‌توانستند با انهدام فیزیکی کل محل، مأموریت را به انجام برسانند، اما در پروتکل بعدی، آنها با نبش قبر، بایستی بقایای اجساد را بیرون می‌آوردند و نابود می‌کردند. آنها ترجیح دادند از شیوه دوم استفاده کنند. بقایای اجساد در یک کوره، در بیرون شهر شوئنبک Shoenebeck که در ۱۱ کیلومتری ماگدبرگ بود، سوزانده شد، خاکسترها جمع شد و به رود Biederitz ریخته شدند.

تنها قسمت‌هایی که از بدن هیتلر باقی ماند، قسمت‌هایی از استخوان آرواره و جمجمه او بود که به روسیه فرستاده شد. FSB شکی در متعلق بودن این قطعات استخوانی به هیتلر ندارد. در سال ۲۰۰۰، در جریان نمایشگاه جنگ جهانی دوم در مسکو، این قطعات جمجمه هیتلر که سوراخ گلوله‌ای که هیتلر با آن خودکشی کرده بود، روی آن مشخص بود، به نمایش گذاشته شد.

صفحه 1 از 712345»...آخر »