۳۰ شهریور ۱۳۸۸
فرانک مجیدی: شاید به اندازهی ۲۴ پرهیجان نباشد، شاید قهرمان داستان، درشتاندامتر و سالخوردهتر از یک پلیس تر و فرز و بزنبهادر باشد؛ اما برای من هیچ چیز دیگری جایش را نمیگیرد. «ناوارو» از سال ۱۹۸۹ کلید خورد و تا سال ۲۰۰۶ در فرانسه پخش میشد که سالها قبل از شبکهی یک بهصورت نامنظم کارهای سال ۸۹ تا ۹۵ به نمایش در آمد. امروز از «ناوارو» مینویسم چون مجموعهی ۱۱ تایی دیویدیهایش را دارم بعد از سالها تماشا میکنم. تا امروز ۵ تا دیویدی را دیدهام، ۱۶ قسمت و روزی ۲ قسمت.
ناوارو (روژه هانن)، که نام کوچکش تنها در یک قسمت و در یک دیالوگ مطرح میشود (و نباید آن را فاش کنی، فقط طرفدارهای او حق دانستنش را دارند)، کمیسر پلیسی است در اواسط دههی پنجم زندگیش، او دختر کوچک و قشنگی به نام یولاند (امانوئل بوآدرون) دارد که حاصل عشق او و همسری است که عاشقش بوده اما زن بیخبر ترکش کرد. ناوارو با گروهی ۴ نفره کار میکند، اوکلن (کریستین روث) که خانوادهای ندارد و اگر دستش برسد از مصاحبت با زنان لذت میبرد و بددهان و بزنبهادر است، بنماری (ژاک مارتیال)، یک سیاهپوست مهاجر است که همسر و فرزند دارد و علیرغم قویهیکل بودن، معمولاً آرام است. بلومه (دنیل ریاله) یک پسر مادر ذلیل که هر بار با دختری آشنا میشود، مادرش بامبولی در میآورد، با اوکلن جور است و اوکلن هم گهگاه دربارهی زنان سر به سرش میگذارد، ساده است و حرف همه را باور میکند و تمام دستوارات ناوارو را بی چون و چرا انجام میدهد. بارادا (سام کارمان) بعد از ناوارو باهوشترین فرد گروه است، بسیار جدی، منضبط و درونگراست و تنها کسی است که اگر خواستهی ناوارو را قانونی نداند جرئت می کند مقابلش بایستد. بارادا در سال ۹۵ خودش کمیسر میشود و داستان را ترک می کند، از آنوقت بورلی (ژانکلود کارون) وارد داستان میشود. او در تصادف اتومبیلی که راننده خودش بود، دختر کوچکش را از دست میدهد، الکلی میشود و از پلیس اخراج میشود، اما در پروندهای ناوارو او را به خود میآورد و او را به نیروی پلیس بر میگرداند. ناوارو و گروهش ظاهراً تحت نظر سر کمیسر والتز (موریس وودو) کار میکنند که هرگز زورش به ناوارو نمیرسد. آنها هربار با پروندههای گوناگون قتل، تجاوز و سرقت سر و کار دارند.

ناوارو از آن آدم هایی است که خودش قانون است، هوای ضعفا را دارد، از امضای حکم تخلیهی فقرا هرگز حق مزد دریافت نمیکند، خلافکاران خردهپا را گاهی کنار میگذارد تا با جنایتکاران و سرمنشاهای فساد بجنگد و کلی دشمن دارد، شاید مسخره باشد و حتی همکارانش به او بخندند ولی فقط بخاطر حفظ شرافتهای انسانی پلیس شده و عزیزترین چیزش در دنیا دخترش است. حواسش به همکارانش هست و زیردستانش همگی دوستش دارند.
نکتهی خیلی جالب دربارهی این سریال، دربارهی یکی از بازیگرانش هست. سام کارمان (بارادا). او متولد پورتسعید در مصر است و بیشتر بهعنوان یک کارگردان در فرانسه شهرت دارد و جوایز معتبری را در کارنامه دارد، در همان سالها برندهی جایزهی اسکار برای بهترین فیلم کوتاه در سال ۹۳ و جایزهی جشنوارهی کن در همین زمینه در سال ۹۲ را برای فیلم ۸ دقیقهای Omnibus برنده شد. او در این فیلم از سه تا از همبازیهایش در «ناوارو» استفاده کرد، دنیل ریاله، ژاک مارتیال و کریستین روث. (لینک دانلود)
روژه هانن، که داماد رئیسجمهور اسبق فرانسه، فرانسوا میتران، است از حامیان سارکوزی به شمار میرود. این سریال با کارگردانان مختلفی تهیه شده، با اینحال اغلب فیلمنامهها کار تیتو تاپن است. شوخیها و شخصیتپردازیهای فیلم بسیار عالی است، بازیها خیلی خوبند و موسیقی فیلم که اثر ژانیک تاپ و سرژ پراتونه است، برای نسل ما بسیار بهیاد ماندنی است.
در نهایت، یک سپاسگذاری بزرگ میماند از کسی که مدتهاست دنبال فرصتی هستم که از او تشکر کنم. و این سپاس، از آن آقای «بهرام زند» است، کسی که به گوش من زیباترین صدای تمام دنیا را دارد! اصلاً خود قبول گویندگی نقش از سوی او، یعنی کار سطح بالایی را شاهد خواهیم بود، ما به او مدیونیم، بخاطر دوبلهی زیبایش برای ناوارو، شرلوک هلمز و خون به پا خواهد شد، همیشه میتوان شنید که او با تمام عشق و علاقهاش در اتاق دوبله حاضر است و کاری ارائه می دهد که بهتر از آن ممکن نیست. گفته میشود که او در حال دوبلهی سریال معروف House MD است. همچنین کار «حسین باغی» برای بارادا که صدای ثابت تبلیغات و خاطرات خوب کودکی (چهار دست در «نیکو و نیک»، کایکو در «میتیکومون» و ریگودون در «دور دنیا در ۸۰ روز») است بسیار شنیدنی است. محمد عبادی (اوکلن) و شروین قطعهای (بلومه) هم دوبلههای خیلی خوبی انجام دادهاند. همهی اینها دلایل خوبی است که دوباره به تماشای ناوارو بنشینم، چون برای من معنای واقعی نوستالژی سالهای نوجوانی است. شما چه؟
۲۳ شهریور ۱۳۸۸
فرانک مجیدی: این تابستان، چیزی بود متفاوت از تابستانهای دیگری که گذراندم. باید برای یک واحد درسی در شهر محل تحصیلم میماندم و کتابی با عنوان «مواد لومینسانس و کاربردهای آن» را ترجمه میکردم. این کار، علاوه بر یکنواختی ساعات زل زدن به مانیتور و جذابیتهای علمیای که برایم داشت، از آن جهت که از علاقهی اصلی تابستانهایم، یعنی کتابخوانی دورم کرد، چندان دلخواهم نبود. اما در اولین فرصت پیش آمده و نخستین انتخابم، کتاب خوبی خواندهام که مایلم به شما هم توصیهاش کنم: «خاک غریب» نوشتهی جومپا لاهیری.
«خاک غریب»، شامل دو بخش است. بخش اول، ۵ داستان کوتاه مجزا با عناوین «خاک غریب»، «جهنم- بهشت»، «انتخاب جا»، «خوبی محض»، «به کسی مربوط نیست» را در خود دارد و بخش دوم با عنوان «هِما و کاشیک»، ۳ داستان پیوسته با نامهای «اولین و آخرین بار»، «آخر سال» و «رفتن به ساحل» دربارهی این دو کاراکتر است. این کتاب در سال ۲۰۰۸ در آمریکا چاپ شد.
در داستان «خاک غریب»، سه نسل بصورت همزمان و با روایت موازی پدر و دختری هندی، که کاراکترهای اصلی داستان هستند مورد بررسی قرار میگیرند. رودربایستیها، خاطرات، ناسازگاریها، بیتوجهیها و بی تفاوتیهایی که تفاوت نسلی ایجاد میکند رویارویی این سه نسل را میسازد. داستان دوم، داستان عشق و سکوت و هوس از دید دختر جوان هندیای است که شاهد رویدادهای درون خانواده و دوست فامیلیشان است. سومین داستان، روزمرگی زندگی یک زوج در آستانهی میانسالی را روایت میکند. «خوبی محض»، ضربهی وصلهی ناجور خانواده است به تن خانوادهی هندیاش و «به کسی مربوط نیست» راوی یک سوء استفادهی عشقی است.
بخش دوم، در مجموع یک داستان عاشقانهی مدرن است که تلاش میکند پایانی یکتا را در میان انتخابهای موجود برگزیند.
خانم «جومپا لاهیری» را در ایران بخاطر «مترجم دردها» و «همنام» میشناسیم. او فرزند یک خانوادهی مهاجر هندی است که در سال ۱۹۶۷ در لندن به دنیا آمده و در سه سالگی به آمریکا نقل مکان کردهاست. تا مدتها، خانم لاهیری یک ستوننویس آموزش آشپزی بوده که غذاهای هندی را آموزش میداده تا آنکه ایدهی «همنام» به ذهنش میرسد و از آنجا که دورههای «خلاقیت در نوشتن» را پشت سر گذاشتهبود، شروعی موفق بعنوان یک داستان نویس داشت. خانم لاهیری یک نویسندهی تحصیل کرده است و در زمینهی مطالعات رنسانس دکترا گرفتهاست. او با یک روزنامهنگار اهل آمریکای جنوبی ازدواج کرده و صاحب دو فرزند است. کتاب «خاک غریب»، در ردهبندی نیویورکتایمز جزو کتابهای پرفروش سال ۲۰۰۸ شناخته میشود.

داستانها در مجموع به شیوهی دانای کل و کاراکترهای راوی روایت میشود. در داستان اولش، لاهیری هر دوی این روشها را بکار میگیرد و داستان با دو راوی و از دید نویسنده بیان میشود. در داستان دوم خود را بهجای دختر خانواده میگذرد و در داستانهای دیگر بخش اول با شیوهی دانای کل داستان را تعریف میکند. بخش دوم اما، شیوهای جالب دارد. داستان اولش از زبان هِماست، داستان دوم روایت چند سال بعد از زبان کاشیک و داستان پایانی ابتدا از دید دانای کل است و سپس روایت کاراکترها. این کتاب، داستان هندیهای مهاجر به آمریکاست. هندیهایی که بیشینهی آنها به مدارج عالی تحصیلی و علمی میرسند و اگر فکر میکنید با هندیهایی روبهرو میشوید، در حد کاراکترهای میلیونر زاغهنشین، پاک اشتباه کردهاید. اگر هم فکر میکنید با داستانهای عاشقانهی آبکی راج کاپوری به صرف اسم «هندی» مواجهید، اشتباه بزرگتری میکنید! این داستان، روایت هندیهایی است که با گذر زمان، خود یا فرزندانشان بیشتر از «هندی بودن» به «فرزند خاک آمریکا بودن» میرسند. داستان تضاد بین ساریهای رنگارنگ و شنگرف و پلیور و شلوار جین و رژ لب. داستان عشقهای مخفی جوانانی که والدینشان این کارها را غیر اخلاقی میدانند و داستان زوجهای در اوایل ۴۰ سالگی با داستانهای پنهان پشت سرشان، دختران هندی و پسران هندی که با یک آمریکایی ازدواج میکنند و زبان بنگالی که برایشان غریبه میشود. اما وجه مشترکی بین کاراکترهای هندی هست، همه تحصیلات عالیه دارند، در حرفهشان درخشانند و هر کدام به نوعی غربت را در زندگی موثر میبینند.
شیوهی روایی لاهیری درخشان است. او داستانهایی پر از کاراکتر نوشته با جزئیاتی دقیق که ابداً خستهکننده نیست. در حقیقت، خواننده در تکتک صحنهها حضور مییابد و با قهرمانان همراه میشود. در تمام قسمتهای کتاب، دلتنگیهای خانم لاهیری، پایبندیاش به فرهنگ هندی، ازدواج در میانسالی و مادری که تجربهی شخصی خود اوست و اطلاعات فوقالعادهی زبانی و تاریخیاش خودنمایی میکند. البته در وبلاگهای مختلف، تحسینهای زیادی از پایان تعجبآور بخش دوم خواندم. خود من شخصاً به پایان بخش دوم که رسیدم یک لحظه کتاب را بستم و فکر کردم «آن» عادی نیست و در نهایت باید چنین پایانی برای داستان اتفاق افتد، حدسم کاملاً درست بود و پایان کتاب چندان تکانم نداد.
این کتاب با ترجمهی خیلی خوب آقای «امیر مهدی حقیقت» توسط «نشر ماهی» و با قیمت ۶۰۰۰ تومان به چاپ رسیدهاست. نام کتاب، از گفتاری از خانم «ناتالی هاثورن» گرفته شده :«آدمیزاد هم مثل سیبزمینی است، اگر نسل اندر نسل در همان خاک بیقوت بکارندش خوب رشد نمیکند. بچه های من هر کدامشان جایی به دنیا آمدهاند و اگر سرنوشتشان دست من باشد، باید در خاک غریب ریشه بدوانند.»
۱۴ شهریور ۱۳۸۸
فرانک مجیدی: «به نفعتونه با ما همکاری کنید آقا!». یک لحظه مکث کرد:«دارید تهدیدم میکنید؟!» مرد خندید، از موضع قدرت و آرام گفت:«نه این فقط یه پیشنهاده! می دونین؟! همسرم عاشق فیلمای شماست! فکر کنم عاقلانه باشه بتونه عاشق کارای بعدیتون هم باشه، بستگی به شما داره!» خودنویس را به طرفش گرفت. دو راه داشت، اسمها را بنویسد و فیلم بسازد یا شرافتمندانه نه بگوید و از سینما حذف شود! در نهایت خودنویس را گرفت و هشت اسم نوشت. نفسش را محکم از بینی بیرون داد و کاغذ را بلافاصله قبل از آنکه پشیمان شود به سمت آن مرد گرفت که کنار پنجره داشت سیگار می کشید. «کار عاقلانهای کردید! راستی، اگه زنم بفهمه دیدمتون و ازتون امضا نگرفتم منو میکشه! لطف میکنین…».
بیش از چهل سال بعد، وقتی در سال ۱۹۹۹ جایزهی اسکار یک عمر فعالیت هنری را به «الیا کازان»، کارگردان با اصلیت ترکیهای، میدادند، آنها که از ماجرای دادگاه خبر داشتند، برایش نه دست زدند و نه بلند شدند، مثل اد هریس و بعداً بازماندگان آن دادگاهها، این تقدیر را مورد نکوهش قرار دادند. در نهایت اینطور شد که وقتی حرف از کازانی میشد که تنها کارگردان دنیا بود که «مارلون براندو» بهشدت از او حساب میبرد، یک امای تلخ ته حرفها میآمد. این انگ شرافت و ننگ خیانتی بود که دوران جوزف مککارتی بر نام خیلیها زد. فیلمهای «مظنون به جرم» به کارگردانی اروین وینکلر و «مجستیک» به کارگردانی فرانک دارابونت که نمایش فشار دوران مککارتی بر هنرمندان سینما بود از برنامهی «سینما یک» حدود دو، سه سال پیش به نمایش در آمد. «جرج کلونی» در جدیدترین تلاش نمایش دوران مککارتیسم، در سال ۲۰۰۵ روایت مستندواری به نام «شب بهخیر و موفق باشید» از خبرنگاران شجاعی ساخته که دیکتاتوری مککارتی را عیان میکنند.
ادوارد مارو (دیوید استراثیرن)، مجری شبکهی CBS و تهیهکنندهاش فرد فرندلی (جرج کلونی) به همراه همکارانشان، به مککارتی و افکار او حمله میکنند و میان آنها، نزاعی سخت در میگیرد که…

این داستانی حقیقی از اعتراضات گستردهای است که خبرنگاران و روزنامهنگاران به مککارتیسم غالب بر جامعهی آمریکا در دههی ۵۰ انجام دادند. سناتور جوزف مککارتی در اوایل دههی ۵۰ با مطرح کردن ایدهی «ترس از کومونیسم» اختناق شدیدی در جامعه به وجود آورد. او اعتقاد به محاکمهی تمام کسانی داشت که در دههی ۳۰، در جلسات گروههای سوسیالیست شرکت کردهاند و علاوه بر آن، بسیاری را تحت فشار گذاشت که نام دیگر حاضران در جلسات را افشا کنند و در غیر این صورت از مناصب اجتماعی خود کنار گذارده شوند. بسیاری از روزنامهنگاران، بهخصوص در واشنگتنپست، این اقدامات را به بوتهی نقد کشیدند. اما تلویزیون که رسانهای محبوب شناخته میشد، با حرکت ادوارد آر. مارو انگشت اتهام بیقانونی را به سمت مککارتی گرفت. ادوارد مارو، به خاطر گزارشهای بسیار خوبی که در جریان جنگ جهانی دوم از اروپا به آمریکا مخابره کرد مشهور شد. عباراتی که وی در هنگام گزارشهایش به کار میبرد از جمله «شب بهخیر، و موفق باشید» به جملات مشهوری تبدیل شدند. با بازگشت به آمریکا، او با احترام در CBS شناخته میشد و در اوج کار برنامهی رادیویی CBS برنامهی «اکنون بشنوید» را تهیه میکرد که پس از مدتی در تلویزیون با نام «اکنون ببینید» اجرا شد و همواره آن را با عبارت مشهور خودش یعنی «شب بهخیر و موفق باشید» پایان میداد. در ۹ مارچ ۱۹۵۴، برنامهی او بریدههایی از سخنرانیهای مککارتی و تناقضاتش با عمل او را به نمایش در آورد که به شدت در آمریکا محبوب گشت. از مککارتی خواستهشد در برنامه برای نقد حضور یابد، ولی او ۳ هفتهی بعد تنها به ارتباط تصویری رضایت داد و با شیوهای خندهدار، میهنپرستی مارو را که در اوج محبوبیت بود زیر سئوال برد و او را متهم به سوسیالیست بودن کرد که این نکته محبوبیت مککارتی را به شدت کاهش داد.
فیلم جرج کلونی را میتوان به عنوان اولین تجربیات یک کارگردان، فیلم مستندوار وفاداری به واقعیت به حساب آورد. او مستند بسیار خوب «شن و افسوس» دربارهی جنایتهای دارفور را هم در کارنامه دارد. البته فیلمبرداری سیاه و سفید آن و استفاده از فیلمهای آرشیوی به جای بازیگر، چندان مورد پسند نیست. ضمن آنکه کلونی تنها نگاه روی کاراکترها را در محیط کاری نشان میدهد و به دغدغههای شخصی آنها توجه نمیکند، اما برای بینندهای که پس از نیم قرن به ماجرای مککارتی مینگرد، فیلمی مفید و درخور به شمار میآید. کلونی موفق شده بازیهای طبیعی و راحتی از بیشتر بازیگرانش بگیرد، البته استراثیرن و فرانک لانگلا که حضور جالبی در فیلم دارد و در فیلم سیاسی «فراست/ نیکسون» هم درخشیده بود مشخصاً بازی سختگیرانه و با دسیپلینی دارند. نکتهی جالب، حضور رابرت داونی جونیور در فیلم است که با یکی از زنان همکار خود مخفیانه ازدواج کرده و این بر خلاف قوانین شبکه است و ماجرای آنها تعلیق جالبی در فیلم ایجاد میکند. نکتهی جالب دیگر، حضور رابرت نپر (تیبگ سریال پریزن برک) است. من واقعاً بازی او را خیلی دوست دارم، او از معدود آدمهایی است که در صدم ثانیهای با آن فیزیک چهره و تراش بینی و لب و فک خود، اوج خباثت و شیطان صفتی را به نمایش میگذارد! همهی این موارد، در مجموع از «شب بهخیر و موفق باشید» فیلمی دیدنی ساختهاست، جرج کلونی که فرزند یک مجری مشهور آمریکایی است، همواره به یاد میآورد که پدرش با احترام از مارو نام میبرد و او را یک الگو برای خبرنگاری صادقانه میشناخت.
این فیلم تقدیسی است بر قدرت و نقش رسانه در نقد قدرت سیاستمداران وقتی از اختیارات خود استفاده های فراقانونی میکنند. مارو و بسیاری از روزنامهنگاران در برابر اعمال شرمآور مککارتی شجاعانه ایستادند تا آمریکاییهای بیشتری قربانی فاشیست نهفته در مککارتیسم نشوند. وقتی مککارتی کار را به آنجا میرساند که جرئت محاکمهی هنرمندان و حتی پروفسور اوپنهایمر را به منظور تفتیش عقاید به خود میدهد، یعنی زمانی فرا رسیدهبود که باید در برابر کسی که از ترس کومونیست شدن به فاشیست بودن روی آورده، ایستاد و این رسالت رسانه است که چنین افکاری را برای جامعه افشا کنند.
مارو در برابر فردای سیاهی ایستاد که نگفتن به وجود میآورد، چون دیگر بس بود، «ما نباید با ترس از همراهمان، با او قدم بزنیم»، ما دوستانمان را نمیفروشیم و این «نه» گقتن، مککارتیسم را شکست و فاشیست را رسوا کرد!