جمله قصار روز

دو باور غلط سال‌هاست که درباره من بین مردم رواج دارد. یکی اینکه من روشنفکرم ،
فقط به این دلیل که عینکی هستم و بدتر از آن اینکه هنرمندم ، چون فیلم‌هایم
نمی‌فروشد.

وودی آلن ، تابستان ۲۰۰۲ ، از مقدمه کتاب "مرگ در می‌زند"

بازی شب یلدا با تأخیر

این بازی شب یلدا هم که سلمان ، شروعش کرد چیز جالبی است ، آدم واقعیات
تکان‌دهنده‌ای درباره وبلاگ‌نویسان دیگر می‌خواند ، بد نیست به مناسبات مختلف این
کار را تکرار کنیم ، مثلا چطور است دفعه بعد قبل از عید نوروز ، شب چهارشنبه‌سوری
این کار را تکرار کنیم.

اما یک ‌سری مطالب بی‌ربط
درباره خودم:

- علایق : فیزیک و ریاضیات را به مراتب بیشتر از پزشکی دوست دارم و فکر
می‌کنم خواندن آنها به مراتب هیجان‌انگیزتر از  پزشکی باشند. هنوز
هم هر چند وقت یک بار ابن کتاب‌ها را ورق می‌زنم.

- مطالعات زودهنگام مضر! : در ۸ سالگی با دیدن کتاب جنگ و صلح در
کتابخانه پدربزرگم تصمیم گرفتم این کتاب را بخوانم ، البته بیشتر دیدن عکس‌هایی از
فیلم جنگ و صلح که در نسخه‌های قدیمی کتاب چاپ می‌شد ، مشوق من بود! راستش خواندن
این کتاب دقیقا ۲۰ سال برای من طول کشید ، یعنی تا زمانی که این کتاب را با همان
مترجم و همان حروف‌چینی ولی متأسفانه بدون آن عکس ها ، خریدم!
حلا که صحبت از مطالعات ادبناک دوران کودکی شد ، یکی دیگر از پارادوکس‌های دوران
کودکی‌ام را باید بنویسم ، کلاس سوم ابتدایی بودم که قمارباز داستایوسکی را خواندم
، در قسمتی از این رمان ، قهرمان مرد داستان ، به قمارخانه می‌رود و در کمال
خوش‌شانسی ، مبلغ هنگفتی پول برنده می‌شود و بعد از بازگشت همه پول‌ها را تقدیم
پولینای عزیزتر از جانش می‌کند ، گرچه پولینا پول‌ها را قبول نمی‌کند و عاقبت
پول‌ها صرف ولخرجی‌های زنی دیگر می‌شود ، ولی تا مدت‌ها این عمل قهرمان مرد داستان
برای من اوج حماقت یک مرد محسوب می‌شود و برایم کارش به کلی توجیه‌ناپذیر بود ، در
عوالم کودکی برای خودم چرتکه می‌انداختم که با اون پول‌ها چه سرمایه‌گذاری‌های
عاقلانه اقتصادی که نمی‌شد کرد ، کلی مردک را سرزنش می‌کردم!

- وبلاگ‌نویسی : وقتی وبلاگ‌نویسی را شروع کردم اصلا و ابدا نمی‌خواستم
پستهایی درباره آی‌تی بنویسم. راستش سوژه‌ها و نوشته‌های غیر آی‌تی که هر روز به
ذهنم می‌رسد ، چند برابر نوشته‌های آی‌تی است ولی صلاح نیست آدم هر چیز جالبی را
بنویسد. باور کنید. نوشته‌های پزشکی هم که نوشتنشان زحمت زیاد دارد و عاقبت
بی‌خواننده می‌مانند و بیشتر مناسب چاپ در نشریات کاغذی هستند تا انتشار در وبلاگ.
در ضمن دوست ندارم وقتی دوستانم را می‌بینم ، با من از وبلاگم صحبت کنند ، نمی دانم
چرا.

- تفریحات : دویدن آرام را بسیار دوست دارم ، اگر هوا زیاد سرد نباشد ،
هفته‌ای ۳ تا ۴ بار ، هر بار ۴۰ دقیقه می‌دوم ، لذتی که بعد از دویدن به آدم دست می دهد
، وصف‌ناشدنی است.

- شب یلدا : شب یلدا بیمارستان بودم ، گرچه خوردن هندوانه و آجیل فراموش
نشد ، ولی اصلا کشیک جالبی نبود.

- دبستان : پنجم ابتدایی که بودم ، اوج جنگ بود ، مدارس بودجه نداشتند ،
وقتی در مسابقات مختلف مقام آوردم ، سر صف به من جایزه دادند ، جایزه یک نقش برجسته
بود که خیلی شبیه به همانی بود که در دفتر مدرسه دیده بودم. روز بعد که جای خالی آن
نقش برجسته را در دفتر مدرسه دیدم ، خیلی خجالت کشیدم.

- وقتی کلاس اول ابتدایی را شروع کردم ، جثه‌ام نسبت به بچه‌های دیگر خیلی
بزرگ‌‌تر بود. معلم گرامی  به شک افتاد که من مردودی باشم ، از من پرسید :"پسر
، دو ساله هستی؟" من هم سریع جواب دادم :" نه ، آقا ، هفت ساله‌ام!"

- سال سوم که بودم رهبری یک دسته سرباز! در مدرسه را که تقریبا ۳۵-۳۰ نفر بودند
، به عهده داشتم. چون دشمنی نداشتم ، برای خودم دشمن می‌تراشیدم. که دو نفر بیشتر
نبودند ، یکی پسرکی عینکی بود که شاگرد دوم کلاس بود و طبعا زیاد از او خوشم
نمی‌آمد ، کمی هم آب زیر کاه بود و دیگری پسرکی کندذهن ، که از بد روزگار روانه
مدرسه ما می‌کردند. چه ظلم وستم‌هایی که به آنها روا نمی داشتم.
یک بار هر کار کردیم همین پسر در ساعات مدرسه از دست ما فرار می‌کرد ، در راه
بازگشت به خانه که اتفاقا مادرم هم با من بود ، دیدم بی‌خیال ۱۰ متر جلوتر از من
دارد حرکت می‌کند ، کیف سنگین مدرسه‌ام را برداشتم و با تمام قدرت چونان گرزی بر
سرش فرود آوردم ، آه از نهادش بلند شد ، خوب شد head trauma
نشد ، مادرم هم بلافاصله مجبور کرد از او معذرت‌خواهی کنم و همه شیرینی‌های
خوشمزه‌ام را به او بدهم.
در ادامه راه خیلی ناراحت بودم ، مادر خوشحال از اینکه پسرش پشیمان شده و من در دل
ناراحت که چرا شیرینی‌ها را از دست داده‌ام و بی‌سیاستی کرده‌ام.

- کلاس پنجم که بودم ، معلم به من اطمینان داشت و ورقه‌ها را اغلب دست من و دو
نفر دیگر می داد تا تصحیح کنیم ، من هم  یک بار از اعتماد معلم سوء استفاده
کردم و در فرصتی مناسب ، ورقه خودم را درست کردم ، تازه عذاب وجدانی هم به من دست
نداد و از زیرکی خودم خوشحال هم بودم. یک بار هم دلم برای یکی از شاگرد تنبل‌های
کلاس که مدام نمره تک می گرفت و معلم تنبیهش می‌کرد سوخت  و ۶ نمره بیشتر به
او دادم تا ۱۰ بشود ،  آخر خانواده خیلی فقیری داشتند و خودش نحیف بود و رنجور
، به چشم خودم دیده بودم که او و پسرعمویش لوازم‌التحریر مشترک دارند ، قبل از زنگ
ریاضی خط‌کش و پرگار و گونیا را به هم می‌رساندند ، گاهی هم لباس‌های گرمشان را با
هم عوض می‌کردند.

مطالب همینطوری به نظرم آمدند و چندان ربطی به هم نداشتند ولی فکر کردم باید
حتما دعوت این وبلاگ‌ها را اجابت کرد ، نمی‌دانم شاید کس دیگری هم دعوتم کرده باشد:
- آچار فرانسه
- یاد روزهای خوب

- رؤیای بهار
- نیلوفر تاجبخش

خوب از کی بپرسم؟ از اینها:
- پابرهنهِ برخط
- زهرا
- بازتاب نفس صبحدمان
- روزنامه‌نگار نو
- خوابگرد
- کتابلاگ
امیدوارم رویم را زمین نیندازند.

 

صفحه 9 از 9« اول...«56789