دعاها و لعنتهای بیماران!
۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۵اول : همچنان دعوت میکنم ،
کتابخانه ناقابلم را ببینید.
دوم : به تازگی یک کتابدار
مصاحبههایی با ۴ وبلاگنویس پزشک برتر مقیم آمریکا انجام داده است. گفتگوها را که
مرور کردم ، دیدم ، جملگی ارادت خاصی به گوگل دارند ، راستش از بهروز بودن این
پزشکان لذت بردم. بله! ، پزشکان گوگلدوست دیگری هم در این کره خاکی پیدا میشوند.
لینک مصاحبهها : (+ ،
+ ،
+ ،
+ )
سوم : دعاها و لعنتهای بیماران! :
بدیهی است که هر پزشکی در هر سطحی
از فعالیت بارها و بارها با تعریفها و دعاها و در مقابل آن ناخشنودی و احتمالا
لعنتهای بیمارانش روبرو شده است. من هم از این قانون مستثنی نبودهام:
دکتر ، قربان تشخیصت ! :
چهار سال پیش دوران خدمت خودم را
در قالب پیامآوری بهداشت ، در استانی شروع کردم که بیماری بروسلوز (تب مالت) ، در
آن شیوع بالایی داشت. تا پیش از آن تنها خاطره ذهنی که از این بیماری داشتم
تکستهایم بود و چهره اتند عفونیمان که همواره بیماری تب مالت را اینگونه معرفی
میکرد : " اگر بیماری آمد ، با کمردرد و FUO
( تب با عامل ناشناخته) ، به چه چیزی باید فکر کنید؟ بله ، بروسلوز"
در تمام دوران استیجری و اینترنی
حتی یک مورد بالینی بروسلوز ندیده بودم. پزشک واحد بیماریهای شهرستان محل فعالیتم ،
روز اول به من گفت که مراقب موارد بیماری بروسلوز باش که اینجا این بیماری شیوع
بالایی دارد.
با فرا رسیدن بهار و تابستان ، روی
هم 20 تا ۲۲ مورد بیماری بروسلوزی داشتم. راستش درمان و پیگیری وتوجیه این بیماران
اصلا کار سادهای نبود. شاید هر دانشجویی دوره درمان و نحوه پیگیری بیماری تب مالت
را بداند ، ولی در مقام عمل به دشواریهای پیشبینینشده ای برمیخوریم ، مثلا :
- اگر یک بیکار دیابتی سالخورده
داشته باشید که عملکرد کلیوی پایینی داشته باشد ، چگونه داروهای وی را ادجاست
میکنید؟
- چگونه بیماران را توجیه میکنید
که دوره درمانشان طولانی است.
- چگونه بیماران را توجیه میکنید
که انجام آزمایشات wrightو
۲ME ، در "پیگیری" بیماری هیچ موردی
ندارند. معمولا بیماران من علاقه زیادی به انجام دوباره این آزمایشات داشتند ،
مخصوصا وقتی به قول خودشان درجه تب مالت (عیار تستهای آزمایشگاهی) ، پایین میآمد ،
از شادی در پوست نمیگنجیدند ، و بر عکس.
سرتان را درد نیاورم ، روزی
پسربچهای حدودا ۱۰ ساله با پدرش به درمانگاه آمد ، پدرش گفته سرما خورده و مدت
زیادی است تب میکند و کاهش اشتها دارد ، و بعد خطاب به بچه گفت :" خوب میشی ،
الان دکتر یه سرم مینویسه ، زدی ، از این رو به این رو میشی". من هم بلافاصله آب
پاکی را روی دست پدر ریختم و در مقابل پسرش حسابی ضایعش کردم :" نه ، اصلا قرار
نیست ، سرم بنویسم ، چند مدته تب میکنه"


















